صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر دوم
  5. »بخش 62 - خریدن تاجر تحفه را و به خانه بردن و جذبه رسیدن مر او را

بخش 62 - خریدن تاجر تحفه را و به خانه بردن و جذبه رسیدن مر او را

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

تاجر القصه شد عزایم خوان

بهر تسخیر آن پری سوی خان

22

دیده چون از رخش منور یافت

دیده را از شنیده بهتر یافت

33

دید ماهی عجب رباینده

برتر از مدحت ستاینده

44

صد خریدار پیشش استاده

بیع او در مزاد افتاده

55

تاجر از جمله پای پیش نهاد

کرد بر هر چه هر که گفت مزاد

66

تا درآورد عاقبت به شمار

از درم در بهاش بیست هزار

77

فتنه عالمی خرید و ببرد

خانه ویرانگری به خانه سپرد

88

روزگاری حریف او می بود

به غنا و نوا و رود و سرود

99

لیک می دید ازو ربودگیی

واندر آن هر دمش فزودگیی

1010

تا یکی روز بر گرفت آهنگ

به نوای لب و نوازش چنگ

1111

گفت کای غمگسار غمخواران

مرهم سینه دل افگاران

1212

همدم ناله سحر خیزان

رازدار ز دیده خونریزان

1313

دستگیر فتادگان از پای

ره به جا آر رفتگان از جای

1414

جای در پرده دلم کردی

پرده خلق منزلم کردی

1515

عشق تو شعله زد ز خرمن من

بکش از دست خلق دامن من

1616

نیست جز بندگیت زندگیم

بند هر کس مکن به بندگیم

1717

به جمال و کمال تو سوگند

که مرا تا غمت به دام افکند

1818

غم دیگر نیافت ره به دلم

تخم دیگر نرست ز آب و گلم

1919

آنچنان پر شد از توام رگ و پی

که شود پر سبوی و خم از می

2020

تو کس بی کسان و من بی کس

بی کسی را به غور کار برس

2121

از کف این و آن خلاصم کن

به کرم های خویش خاصم کن

2222

این بگفت و فتاد در گریه

خون ز مژگان گشاد در گریه

2323

گشت از چنگ خود کنار گزین

برگرفت از کنار و زد به زمین

2424

آنچه بودی ز آرزو پیوست

در کنارش چو آرزو بشکست

2525

تاجر و هر که بود با تاجر

اندر آن بزم دلگشا حاضر

2626

همه گفتند کش ز زیبایی

در سر افتاده است سودایی

2727

عشق ماهی چنین رهش زده است

زخم بر جان آگهش زده است

2828

لیک هر چند گفت و گو کردند

از چپ و راست جست و جو کردند

2929

هیچ روشن نشد که آن مه کیست

وانکه بر وی زد از بتان ره کیست

3030

قرب یک سال آنچنان می بود

همدم گریه و فغان می بود

3131

نه به شب خواب و نی به روز قرار

نه ز لب خنده نز زبان گفتار

3232

از طعام و شراب بست دهان

تاجر از حال او رسید به جان

3333

در بسی کار آزمونش کرد

عاقبت جزم بر جنونش کرد

3434

بردش از قصر چون نگارستان

همچو دیوانگان به مارستان

3535

دل به ناکام بر جفاش نهاد

بند آهن به دست و پاش نهاد

3636

او هم آنجا ز دیده خون می راند

شعرها حسب حال خود می خواند

3737

اشکریزان ترانه ای می گفت

غزل عاشقانه ای می گفت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تاجری می گذشت در بغداد

رهگذارش به خان برده فتاد

جامی»هفت اورنگ»دفتر دوم»بخش 61 - قصه تحفه مغنیه

اگلی نظم

هم در آن وقت ها سری سقطی

آن سریع طریق حق نه بطی

جامی»هفت اورنگ»دفتر دوم»بخش 63 - رسیدن شیخ بزرگوار سری سقطی قدس الله تعالی سره به سر وقت تحفه و آگاهی یافتن از حالی وی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور