صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »سلسلةالذهب
  4. »دفتر دوم
  5. »بخش 63 - رسیدن شیخ بزرگوار سری سقطی قدس الله تعالی سره به سر وقت تحفه و آگاهی یافتن از حالی وی

بخش 63 - رسیدن شیخ بزرگوار سری سقطی قدس الله تعالی سره به سر وقت تحفه و آگاهی یافتن از حالی وی

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

هم در آن وقت ها سری سقطی

آن سریع طریق حق نه بطی

22

یک شبی وقت خویش باز نیافت

لذت سجده نیاز نیافت

33

قبضی آمد پدیدش اندر دل

بر وی ادراک سر آن مشکل

44

بامدادان قدم به سیر نهاد

روی در بقعه های خیر نهاد

55

به مزارات اهل دل بگذشت

عقده قبض او گشاده نگشت

66

گفت ازین درد دل چو بیمارم

سوی بیمارخانه رو آرم

77

محنت اهل ابتلا بینم

بو که این درد را دوا بینم

88

چو به بیمارخانه پای نهاد

گره از کار بسته اش بگشاد

99

نظری هر طرف همی افکند

دید زیبا کنیزکی در بند

1010

که سرشکی چو ژاله می بارد

بر گل زرد لاله می کارد

1111

دست بر دل ترانه می گوید

غزل عاشقانه می گوید

1212

شیخ پاکیزه سر چو دید آن حال

از مقیمان بقعه کرد سؤال

1313

کین پریرو چراست در زنجیر

برگرفته چنان فغان و نفیر

1414

جمله گفتند کز فلان خانه

تحفه است این که گشت دیوانه

1515

بند کردندش از پی اصلاح

باشد آید مزاج او به صلاح

1616

تحفه آن گفت و گوی را چو شنید

از جگر آه دردناک کشید

1717

اشک خونین ز دیده افشانان

بانگ برداشت کای مسلمانان

1818

من نه مجنون که نیک هشیارم

آید از طعنه جنون عارم

1919

مست آنم که باده مست ازوست

نعره رند می پرست ازوست

2020

شور عشقش زده ست بر من راه

از همه غافلم وز او آگاه

2121

عاقلم پیش یار و فرزانه

پیش ارباب جهل دیوانه

2222

عقل و فهم شما زبون من است

کمترین بنده جنون من است

2323

مانده در قید این جنون باشم

به که دانا و ذوفنون باشم

2424

شیخ چون گفت و گوی تحفه شنید

خاطرش رخت سوی تحفه کشید

2525

سوخت از گفته دلاویزش

کرد از اشک خود گهر ریزش

2626

تحفه چون ز آتش نهانی او

دید از دیده اشک رانی او

2727

گفت این گریه ایست بر صفتش

وای تو چون رسی به معرفتش

2828

بشناسی چنانکه هست او را

جلوه گر از بلند و پست او را

2929

بعد ازان ساعتی ز خویش برفت

پرده هستیش ز پیش برفت

3030

چون ازان بیهشی به هوش آمد

باز در نعره و خروش آمد

3131

شیخ گفت ای کنیز پاک سیر

چیست گفت ای سری بگوی خبر

3232

شیخ گفت ای به دولت ارزانی

لقب و نام من چه می دانی

3333

گفت تا دوست را شناخته ام

با غمش نرد عشق باخته ام

3434

بر دل من ز رازهای جهان

هیچ رازی نمانده است نهان

3535

شیخ گفت ای ز عشق در تب و تاب

کیست معشوق تو بگوی جواب

3636

گفت معشوقم آن که جانم داد

در ستایشگری زبانم داد

3737

به شناسایی خودم بنواخت

ساخت روشن دلم به نور شاخت

3838

از رگ جان بود به من اقرب

نیست دور از برم نه روز و نه شب

3939

بعد ازان شهقه ای بزد که مگر

مرغ جانش به لامکان زد پر

4040

بار دیگر به خویش باز آمد

در سخن های دلنواز آمد

4141

شیخ فرمود کش رها کردند

بندش از دست و پا جدا کردند

4242

گفت ازین پس نیی به بند گرو

هر کجا خاطر تو خواهد رو

4343

تحفه گفت ای به علم و دانش بیش

از همه چون روم به خاطر خویش

4444

کان که از عشق سینه ریشم کرد

بنده بندگان خویشم کرد

4545

تا نه راضی شود خداوندم

رفتن از جای خویش نپسندم

4646

شیخ خندید کای گرامی یار

تو ز من نکته دانتری بسیار

4747

روشنم گشت ازین سخن اکنون

که تویی هوشیار و من مجنون

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تاجر القصه شد عزایم خوان

بهر تسخیر آن پری سوی خان

جامی»هفت اورنگ»دفتر دوم»بخش 62 - خریدن تاجر تحفه را و به خانه بردن و جذبه رسیدن مر او را

اگلی نظم

تحفه و شیخ در سخن بودند

رازگوی نو و کهن بودند

جامی»هفت اورنگ»دفتر دوم»بخش 64 - به هم رسیدن شیخ سری قدس سره و تاجر و خریداری کردن شیخ سری تحفه را از وی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور