صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 17 - خبر یافتن پدر مجنون از عشقبازی وی با لیلی و نصیحت کردن در آن باب

بخش 17 - خبر یافتن پدر مجنون از عشقبازی وی با لیلی و نصیحت کردن در آن باب

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مسکین پدرش خبر چو زان یافت

چون باد به سوی او عنان تافت

22

مهر پدری ز دل زدش جوش

وز مهر کشیدش اندر آغوش

33

کای جان پدر چه حال داری

رو بهر چه در وبال داری

44

امروز شنیده ام که جایی

دادی دل خود به دلربایی

55

در خطه این خط مجازی

نیکو هنریست عشقبازی

66

لیکن همه کس به آن سزا نیست

هر منظر خوب دلگشا نیست

77

معشوق نکو سرشت باید

این کار ز اصل زشت ناید

88

لیلی که به چشم تو عزیز است

نسبت به تو کمترین کنیز است

99

در مذهب عقل نیست چیزی

مشعوف شدن به هر کنیزی

1010

تو خضروشی به سربلندی

خضرای دمن وی از نژندی

1111

عالم هم خاک پای خضر است

خضرای دمن چه جای خضر است

1212

بردار خدای را دل از وی

پیوند امید بگسل از وی

1313

او خس تو گلی نه تازه سروی

او زاغ تو نازنین تذروی

1414

با خس گل و سرو را چه نسبت

با زاغ تذرو را چه نسبت

1515

مپسند نصیب خود ازین باغ

یک لاله کزو به دل نهی داغ

1616

باغیست پر از گل و ریاحین

ریحان می بوی و لاله می چین

1717

صد دسته به دست خویش می بند

دلبسته شدن به لاله ای چند

1818

وین نیز مقرر است و معلوم

کان حی که به لیلی اند موسوم

1919

با ما همه بر سر نزاع اند

سر باززنان ز اجتماع اند

2020

هستیم به هم چو آتش و آب

از صحبت یکدگر عنان تاب

2121

داریم درین نشیمن جنگ

صد تیغ به خون یکدگر رنگ

2222

با آن که به دشمنی ستیزد

خود گو که ز دوستی چه خیزد

2323

مجنون به پدر درین نصایح

گفت ای به زبان مهر ناصح

2424

هر نکته حکمتی که گفتی

هر در نصیحتی که سفتی

2525

نقش دل نکته دان من شد

آویزه گوش جان من شد

2626

با تو نه دل عتاب دارم

لیکن همه را جواب دارم

2727

گفتی که شدی ز عشق مفتون

وز جذبه عاشقی دگرگون

2828

آری نزنم نفس ز انکار

عشق است مرا درین جهان کار

2929

حاشا که ازین ره ایستم من

جز زنده به عشق نیستم من

3030

هر کس که نه راه عشق ورزد

در مذهب من جوی نیرزد

3131

عشق است خلاصی دل مرد

از گردش چرخ باژگون گرد

3232

گفتی که به دلبری نشاید

هر بت که نه ز اصل پاک زاید

3333

خوبان که سرشته ز آب و خاکند

گر پاک دلی ز اصل پاکند

3434

حسن ازل است اصل ایشان

عیش ابد است وصل ایشان

3535

آیینه نور ذوالجلالند

عنوان صحیفه جمالند

3636

بر آب وگل ار نتابد آن نور

یک تن نشود به حسن مشهور

3737

نه ذوق دهد نه دل رباید

نی تن کاهد نه جان فزاید

3838

گفتی لیلی به حسن بالاست

لیکن به نسب فروتر از ماست

3939

عاشق به نسب چه کار دارد

کز هر چه نه عشق عار دارد

4040

هر کس که بود فتاده عشق

فرزند دل است و زاده عشق

4141

از نسبت آب و گل بریده

در روضه جان و دل چریده

4242

مادر نشناسد و پدر نیز

وز عیب رهیده وز هنر نیز

4343

گفتی که بکش سر از هوایش

اندیشه تهی کن از وفایش

4444

ترک غم عشق کار من نیست

وین کار به اختیار من نیست

4545

حرفی دو سه از وفا سرشتند

بر صفحه جان من نوشتند

4646

از ناخن اگر چه جان خراشم

آن حرف وفا چه سان تراشم

4747

هر حرف صواب کش نگارند

حک کردن آن خطا شمارند

4848

گفتی نسزد نصیبه کس

از گلشن دهر یک گل و بس

4949

لیلی که نسیم اوست طیبم

بس باشد ازین چمن نصیبم

5050

او جان من است و من تن او را

او هست مرا بس و من او را

5151

گر دور ز یکدگر بکاهیم

کام دگر از جهان نخواهیم

5252

خاطر به هم است شاد ما را

شادی دگر مباد ما را

5353

گفتی که به کین آن قبیله

داریم هزار کید و حیله

5454

ما را که ز مهر سینه چاک است

از کینه دیگران چه باک است

5555

لیلی چو ز مهر من زند دم

از کین قبیله کی خورم غم

5656

من خود ز همه جهان به تنگم

با هر که نه او بود به جنگم

5757

از صلح منش اگر بود ننگ

آغاز کنم به خویش هم جنگ

5858

بیچاره پدر چو قیس را دید

وز روی سخنان عشق بشنید

5959

دانست که کار قیس سخت است

در سیل بلا فتاده رخت است

6060

دربست زبان ز گفتن پند

بگسست ز بند پند پیوند

6161

انداخت ز فرط نیکخواهی

کارش به عنایت الهی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیاع متاع هوشیاری

رقاص سماع بی قراری

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 16 - استفسار کردن اهل قبیله مجنون از حال وی و اطلاع یافتن بر محبت وی با لیلی

اگلی نظم

چون قیس دریده جیب و دامان

از پند پدر نشد به سامان

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 18 - دلالت کردن بزرگان بنی عامر پدر مجنون را به آنکه یکی از معشوقان قبیله عرب را به نکاح مجنون درآرد تا آتش سودای او فرو نشیند

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور