صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 18 - دلالت کردن بزرگان بنی عامر پدر مجنون را به آنکه یکی از معشوقان قبیله عرب را به نکاح مجنون درآرد تا آتش سودای او فرو نشیند

بخش 18 - دلالت کردن بزرگان بنی عامر پدر مجنون را به آنکه یکی از معشوقان قبیله عرب را به نکاح مجنون درآرد تا آتش سودای او فرو نشیند

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون قیس دریده جیب و دامان

از پند پدر نشد به سامان

22

اعیان قبیله پیش آن پیر

گفتند به حسن راء/ی و تدبیر

33

کای عامری فلک عماری

معموری ملک کامگاری

44

فرزند تو نور دیده ماست

آرام دل رمیده ماست

55

چشم و دل ما به اوست روشن

آب و گل ما ازوست روشن

66

بر آتش مهر او سپندیم

تا چند بر آتشش پسندیم

77

چون عشق و وفاست در سرشتش

این واقعه گشت سرنوشتش

88

آن را که فتد چنین بلایی

گر زانکه طلب کند دوایی

99

شرط است ره سفر گرفتن

یا مهر بتی دگر گرفتن

1010

خرد است و زو سفر نیاید

وز عهده آن به در نیاید

1111

آن به که پریرخی بجویی

مشهور جهان به خوبرویی

1212

در عقد و نکاح وی در آری

همت به صلاح او گماری

1313

باشد گیرد بدو تسلی

فارغ شود از هوای لیلی

1414

در خدمت آن میان ببندد

وز قصه این زبان ببندد

1515

این نکته ز صاحبان تدبیر

افتاد پسند خاطر پیر

1616

بگشاد زبان و قیس را خواند

پیش نظرش به لطف بنشاند

1717

گفت ای ز تو بخت من خجسته

در دیده چو مردمم نشسته

1818

چشمم به شمایل تو بیناست

وز پشتی توست پشت من راست

1919

طبعم به تو شاد و سینه خرم

حالم ز جدایی تو درهم

2020

تا چند ز خانه فرد باشی

تنها رو و هرزه گرد باشی

2121

یکچند به سوی خانه باز آی

چون مرغ به آشیانه باز آی

2222

ور نیست به خانه ات قراری

همخانه کنم تو را نگاری

2323

تا صحبت تو به ناز دارد

وز هرزه رویت باز دارد

2424

گاهی که قدم نهی به خانه

بوسد قدمت چو آستانه

2525

ور سوی برون شوی خرامان

در پای تو سر نهد چو دامان

2626

عم تو که هست نقطه غم

از صفحه روزگار او کم

2727

در پرده یکی نگار دارد

کز مه به جمال عار دارد

2828

صافی بدنی چو در مکنون

از حقه تنگ وصف بیرون

2929

همشیره شهد شکر او

همخوابه ناز عبهر او

3030

هر دم به جهان فکنده پرتو

از قامت او قیامتی نو

3131

آوازه او به هر دیاری

آواره او چو تو هزاری

3232

بیرون ز حساب عقل مالش

وز مال بسی فزون جمالش

3333

در افسر جاه همسر توست

در اصل و نسب برابر توست

3434

بر دامن تو نه ننگی از وی

بر شیشه تو نه سنگی از وی

3535

حیف است چنین دو گوهر پاک

ناگشته به وصل هم طربناک

3636

خواهم که شود قرینه تو

خشنود به مهر و کینه تو

3737

گردد به تو جلوه گر ز یک سلک

نا سفته درش شود تو را ملک

3838

باشید به هم چو جان و دل دوست

بادام صفت دو مغز و یک پوست

3939

گردید به هم رفیق و دمساز

نی نیش حسود و زخم غماز

4040

چون قیس شنید این سخن را

بگشاد لب شکرشکن را

4141

هم از مژه هم ز لب گهر سفت

افشاند سرشک و با پدر گفت

4242

کای اصل وجود و گوهر من

خاک قدم تو افسر من

4343

گل کرده توست آب و خاکم

پرورده توست جان پاکم

4444

من عیسی مریمم درین دیر

در راه مجردی سبک سیر

4545

خورشید وشم ازین و آن فرد

پیوند بریده از زن و مرد

4646

دارم دلی از جهان رمیده

آن به که من بلا رسیده

4747

تا در خم این رواق باشم

زآویزش جفت طاق باشم

4848

دیوانه ام از بلند رایی

دیوانه چه مرد کدخدایی

4949

من بار خود افکنم ز گردن

در بار کسان چرا دهم تن

5050

جز من نسزد رفیق من کس

تنهایی من رفیق من بس

5151

بیچاره پدر چو کرد ازو گوش

این طرفه جواب رفت از هوش

5252

گفتا که ز کدخدایی تو

باشد غرضم رهایی تو

5353

باشد یابی به کدخدایی

از لیلی و عشق او رهایی

5454

پیوند کنی به دیگری سخت

بندد غم لیلی از دلت رخت

5555

یک کفش بود برای یک پای

یک دل نشود دو دوست را جای

5656

ماء/وای دو خصم نیست یک باغ

شهباز آید سفر کند زاغ

5757

گفت ای پدر این چه حیله سازیست

با بیدلی این چه عشوه بازیست

5858

هیهات که بگسلم ز لیلی

تا سیر شود دلم ز لیلی

5959

لیلی نقش و دلم نگین است

لیلی تخم و دلم زمین است

6060

لیلی جان است و من تن او را

او طوطی و دل نشیمن او را

6161

تا تن جان را بود نشیمن

من باشم و لیلی لیلی و من

6262

گشتم یکسر همه جهان را

دیدم یک یک جهانیان را

6363

هر چیز که روی در خلل داشت

چون در نگریستم بدل داشت

6464

الا لیلی که گر نیاید

چیزی دگرش بدل نشاید

6565

بر بی بدل ار بدل گزینم

جز در دل و دین خلل نبینم

6666

چون دید پدر که حال مجنون

از پند نمی شود دگرگون

6767

با خاطر خوش شدش دعاگوی

در کش مکش قضا رضاجوی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مسکین پدرش خبر چو زان یافت

چون باد به سوی او عنان تافت

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 17 - خبر یافتن پدر مجنون از عشقبازی وی با لیلی و نصیحت کردن در آن باب

اگلی نظم

کی پرده عاشقی شود ساز

بی زخمه عیبجوی غماز

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 19 - غمازی کردن غمازان پیش لیلی که مجنون عهد دیگر کرده است و دختر عم را به عقد نکاح درآورده است

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور