صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 56 - در بی وفایی عالم و سرعت زوال حیات فانی

بخش 56 - در بی وفایی عالم و سرعت زوال حیات فانی

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

گیتی که نشیمن زوال است

آسوده دلی در او محال است

2

ماتمکده ایست تیره و تنگ

در وی ز وفا نه بوی نی رنگ

3

هر گل که برآید از گل او

چاک است ز خار غم دل او

4

هر لاله که بردمد ز باغش

باشد ز فنا به سینه داغش

5

سروش که کله به چرخ ساید

از باد اجل ز پا درآید

6

گردون که حواله گاه عامه ست

در ماتم خود کبود جامه ست

7

خورشید کش از فلک حصاریست

از بیم و زوال رعشه داریست

8

انجم که برین بلند طاقند

درمانده به داغ احتراقند

9

ارکان که درین سرای پستند

از هم شب و روز درشکستند

10

گه باد کشد چراغ آتش

گه گردد ازو سموم ناخوش

11

گه خاک شود بر آب چیره

سازد گهرش چو خویش تیره

12

گاهی شود آب سیل بی باک

صد چانه زند به سینه خاک

13

روزی دو سه گر شوند ناکام

در طینت تو به یکدگر رام

14

آن رام شدن نه جاودانیست

دامی پی مرغ زندگانیست

15

این دام درد به یکدم از هم

وین مرغ کند ز دامگه رم

16

زیرک مرغی که پر نینداخت

در حلقه دام کار خود ساخت

17

بگشاد ز خود رهی نهانی

تا نزهتگاه جاودانی

18

چون دام ز پیش برگرفتند

وارکان ره خویش برگرفتند

19

او نیز به جای خویشتن رفت

زین تنگ قفس سوی چمن رفت

20

بیرون ز مضیق بیم و امید

برداشت نوای عیش جاوید

21

نادان مرغی که دام نشناخت

بر روضه جان نظر نینداخت

22

بر دولت خود ببست ره را

معشوقه گرفت دامگه را

23

از گیسوی دام و خال دانه

شد بند به عشق جاودانه

24

معشوقه چو روی ازو بپوشید

در قطع ره فراق کوشید

25

افتاد جدا ز وصل معشوق

بگذشت فغان او ز عیوق

26

لیکن چو فراق دیدنی بود

فریاد و فغان کجا کند سود

27

معشوقه گرفته در بغل نی

جز حسرت و درد ازو به دل نی

28

بختش چو بدین وبال باشد

آسودگیش محال باشد

29

جامی به کسی مگیر پیوند

کاخر دل ازو ببایدت کند

30

از خلق جهان جلیس خود شو

زین وحشتیان انیس خود شو

31

بیگانه شو از برون سرایی

با جوهر خود کن آشنایی

32

کرده ز برونیان فراموش

با جوهر خویش شو هم آغوش

33

معشوق ازل که در بر توست

آیینه طلب ز جوهر توست

34

در هر چه زنی به غیر خود چنگ

بر آینه تو گردد آن زنگ

35

تا آینه تو غرق زنگ است

نزهتگه وصل بر تو تنگ است

36

زآیینه خویش زنگ بزدای

راهی به حریم وصل بگشای

37

چون آینه تو ساده گردد

آن ره بر تو گشاده گردد

38

چندان تابد لوامع نور

ک آیینه شود هم از میان دور

39

مغزت یابد رهایی از پوست

از پوست جدا تو مانی و دوست

40

نی نی که تو نیز هم نمانی

با او باشی ز خود نهانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون از نفس خزان درختان

گشتند به باد داده رختان

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 55 - صفت خزان و فرو ریختن برگ جمال لیلی از شاخسار حیات و وصیت کردن که وی را در زیر پای مجنون به خاک کنند

اگلی نظم

از فضل و ادب دهد قبولت

دارد نگه از ره فضولت

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 57 - در نصیحت فرزند ارجمند رزقه الله تعالی سعادالدارین و اوصله من مضیق خیر العلم الی فسح مشاهد العین

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور