صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 32 - حکایت کردن کثیر شاعر عاشق عزه از مجنون پیش خلیفه

بخش 32 - حکایت کردن کثیر شاعر عاشق عزه از مجنون پیش خلیفه

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

روشن سخن عرب کثیر

بر طارم نظم نجم نیر

22

با عزه که رشک حور عین بود

رونق شکن بتان چین بود

33

بیرون ز قیاس داشت میلی

چون قیس رمیده دل به لیلی

44

چون گل به نسیم او شگفتی

گفتی به هوایش آنچه گفتی

55

شعرش که حلاوتی نکو داشت

هر چاشنیی که داشت زو داشت

66

آری نمک سخن ز عشق است

نور فلک سخن ز عشق است

77

از سوز دل است در سخن شور

وز شعله عشق بر فلک نور

88

روزیش خلیفه پیش خود خواند

بر خوان نوال خویش بنشاند

99

گفتا که بخوان نسیبی امروز

از آتش عزه مجلس افروز

1010

برداشت به یاد او سرودی

وز دیده روانه ساخت رودی

1111

در فرقت او نسیب می خواند

وز هر مژه سیل اشک می راند

1212

می کرد ز اشک و نظم خود پر

دامن ز عقیق و مجلس از در

1313

چون دید خلیفه آن غم و درد

پرسید ز وی که ای جوانمرد

1414

دانم که ز عاشقان بسی را

دیدی، دیدی چو خود کسی را

1515

گفتا که بلی دلی ز غم ریش

رفتم به دیار عزه زین پیش

1616

در راه به وادیی فتادم

کز بیم عنان ز دست دادم

1717

رفتم دو سه روز بی خور و خواب

نی نان دیده ز دور نی آب

1818

ناگه دیدم خجسته حالی

با پشت خمیده چون هلالی

1919

خونین جگری چون نافه مشک

از غم شده پوست بر تنش خشک

2020

بنهاده به قصد صید دامی

رفتم کردم بر او سلامی

2121

با وی به ادب خطاب کردم

دریوزه نان و آب کردم

2222

گفتا که ز حی فتاده دورم

وز مرده دلان حی نفورم

2323

با من نه طعام نی شراب است

نانم گیه آب من سراب است

2424

لیکن بنشین دمی که شاید

بر ما در روزیی گشاید

2525

یک صید به دام ما درافتد

وین رنجکشی ز ما برافتد

2626

من هم به کناره ای نشستم

بر راه امید چشم بستم

2727

ناگاه شد آهویی خوش اندام

زنجیری بند و حلقه دام

2828

آهو نه که لعبتی مصور

زیبا شکل و بدیع منظر

2929

چشمش برده ز آهوان دست

بی سرمه سیاه و بی قدح مست

3030

مستان همه در خمار چشمش

آهو چشمان شکار چشمش

3131

شاخش چو فتیله ای ز عنبر

بر فرق فتیله موی دلبر

3232

شاخی بی برگ کس ندیده

زان گونه ز مشک تر دمیده

3333

بر مشک ممر ناف شد چست

بر ناصیه زور کرد و بر رست

3434

هر بند ازان دو شاخ نوزاد

قلاب دل هزار صیاد

3535

از بی عقدی و بی وشاحی

با گردن ساده چون صراحی

3636

آهو چشمی به عشوه جسته

پیوند حمایلش گسسته

3737

سینه چو شکم به رنگ کافور

نافش مشکین چو نیفه حور

3838

نسرین سرین او درین باغ

چون لاله ندیده محنت داغ

3939

پشتش نکشیده هیچ باری

بر وی ننشسته جز غباری

4040

پرورده میان سبزه و آب

آسوده ز دست رنج قصاب

4141

پایش قلمی خط آزموده

جز بر خط سبزه سر نسوده

4242

افتاده به دام خود چو دیدش

برجست و چو جان به بر کشیدش

4343

چشمش بوسید و گردش افشاند

صد بیت به وصف او فرو خواند

4444

بگشاد ز پاش حلقه دام

بگذاشت که در چرا زند گام

4545

آهو چو ز بند او شد آزاد

نگریخته پیش او باستاد

4646

زد بانگ که پیش چشم لیلی

چشم چو تو صد بود طفیلی

4747

باز آی و مترس کز همه کس

من یار توام ز عالم و بس

4848

مادام که باشد آدمیزاد

بادی تو و لیلی از غم آزاد

4949

این گفت و فتاد صید دیگر

در دام وی از نخست بهتر

5050

با وی به همین نسق به سر برد

پس دست به آهوی دگر برد

5151

این قاعده با سه چار پنجی

پرداخت نخورده دست رنجی

5252

از گرسنگی نماند تابم

گفتم که بزن بر آتش آبم

5353

دام از پی صید داشتن چیست

چون بگرفتی گذاشتن چیست

5454

مهمان توام به طعمه محتاج

این طعمه چرا دهی به تاراج

5555

گفتا که ازین هوس خمش باش

با هشیاری چو من بهش باش

5656

زآتش گیرم که مثل لیلی ست

با مثل ویم عظیم میلی ست

5757

بوسم به محبت ویش پای

بر دیده روشنش کنم جای

5858

کام دل خویش ازو برآرم

بازش به فدای او گذارم

5959

چیزی که بود چنین مرا پشت

خود گوی که چون توانمش کشت

6060

چیزی که بود شبیه یارم

چون طاقت خوردن وی آرم

6161

ور نی من از این شکار کردن

محتاجترم ز تو به خوردن

6262

چیزی نخورم ز خشک و تر هیچ

جز شاخ گیاهی و دگر هیچ

6363

او بود درین که برد ناگاه

آهوی دگر به دام او راه

6464

گفتم که دوان شوم ازو پیش

وان را بکشم به دشنه خویش

6565

او پیش ز من دوید و آن را

بگرفت چنانکه دیگران را

6666

صد بوسه به روی چشم او داد

کردش به فدای لیلی آزاد

6767

نومید شدم ز کار و بارش

بی طعمه بماندم از شکارش

6868

زان گفت و شنو در آن زمینم

گشت از سخنان او یقینم

6969

کز عامریان وی است مجنون

حال از غم لیلی اش دگرگون

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خورشید به وقت بامدادان

چون داد مراد نامرادان

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 31 - ملاقات کردن مجنون با شبان لیلی و خبر یافتن که مردان قبیله لیلی به غارت بیرون رفته اند و پیش لیلی رفتن وی

اگلی نظم

چون رفت کثیر آن هنرور

زان صیدگه اندکی فراتر

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 33 - رسیدن کثیر به روضه پر غزالان و خبر آوردن پیش مجنون و جواب آن شنیدن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور