صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 43 - مطالبه کردن زلیخا وصال یوسف را علیه السلام و استغنا نمودن یوسف از وی

بخش 43 - مطالبه کردن زلیخا وصال یوسف را علیه السلام و استغنا نمودن یوسف از وی

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو بندد بیدلی دل در نگاری

نگیرد کار او هرگز قراری

22

اگر نبود به کف نقد وصالش

به نسیه عشق بازد با خیالش

33

ولی خونش بود از دل چکیده

که افتد کار وی از دل به دیده

44

چو یابد بهره چشم اشکبارش

فتد اندیشه بوس و کنارش

55

وگر بوس و کنارش هم دهد دست

ز بیم هجر باشد رنجه پیوست

66

امید کامرانی نیست در عشق

صفای زندگانی نیست در عشق

77

بود آغاز آن خون خوردن و بس

بود انجامش از خود مردن و بس

88

به راحت کی بود آن کس سزاوار

که خون خوردن بود یا مردنش کار

99

زلیخا بود یوسف را ندیده

به خوابی و خیالی آرمیده

1010

به جز دیدارش از هر جست و جویی

نمی دانست خود را آرزویی

1111

چو دید از دیدن او بهره مندی

ز دیدن خواست طبع او بلندی

1212

به آن آورد روی جست و جو را

که آرد در کنار آن آرزو را

1313

ز لعل او به بوسه کام گیرد

ز سروش با کنار آرام گیرد

1414

بلی نظارگی کاید سوی باغ

ز شوق گل چو لاله سینه پر داغ

1515

نخست از روی گل دیدن شود مست

ز گل دیدن به گل چیدن برد دست

1616

زلیخا وصل را می جست چاره

ولی می کرد ازان یوسف کناره

1717

زلیخا بود خون از دیده ریزان

ولی می بود ازو یوسف گریزان

1818

زلیخا داشت بس جانسوز داغی

ولی می داشت زان یوسف فراغی

1919

زلیخا رخ بدان فرخ لقا داشت

ولی یوسف نظر بر پشت پا داشت

2020

زلیخا بهر یک دیدن همی سوخت

ولی یوسف ز دیدن دیده می دوخت

2121

ز بیم فتنه روی او نمی دید

به چشم فتنه جوی او نمی دید

2222

نیارد عاشق آن دیدار در چشم

که با یارش نیفتد چشم بر چشم

2323

ز عاشق دمبدم اشکی و آهی

نباشد جو به امید نگاهی

2424

چو یار از حال عاشق دیده پوشد

سزد کش خون دل از دیده جوشد

2525

زلیخا را چو این غم بر سر آمد

به اندک فرصتی از پا درآمد

2626

برآمد در خزان محنت و درد

گل سرخش به رنگ لاله زرد

2727

به دل ز اندوه بودش بار انبوه

سهی سروش خمید از بار اندوه

2828

برفت از لعل لب آبی که بودش

نشست از شمع رخ تابی که بودش

2929

نکردی شانه موی عنبرین بوی

جز این پنجه که می کندی به آن موی

3030

به سوی آینه کم رو گشادی

مگر زانو که بر وی رو نهادی

3131

ز بس کز دل فشاندی خون تازه

نگشتی چهره اش محتاج غازه

3232

همه عالم به چشمش چون سیه بود

به چشمش سرمه را کی جایگه بود

3333

ز سرمه زان سیه چشمی نمی جست

که اشک از نرگس او سرمه می شست

3434

زلیخا را چو شد زین غم جگر ریش

زبان سرزنش بگشاد بر خویش

3535

که ای کارت به رسوایی کشیده

ز سودای غلام زر خریده

3636

تو شاهی بر سریر سرفرازی

چرا با بنده خود عشق بازی

3737

به معشوقی چو خود شاهی طلب دار

که شاهی را بود شاهی سزاوار

3838

عجب تر آنکه از عجبی که دارد

به وصل چون تویی سر در نیارد

3939

زنان مصر اگر دانند حالت

رسانند از ملامت صد ملامت

4040

همی گفت این و لیکن آن یگانه

نه زانسان در دل او داشت خانه

4141

کش از خاطر توانستی برون کرد

بدین افسانه دردش را فسون کرد

4242

بلی چون دلبری با جان درآمیخت

نیارد جان ازو پیوند بگسیخت

4343

برد پیوند جان از تن به یک دم

ولی با او بود جاوید محکم

4444

چه خوش گفت آن به داغ عشق رنجور

که بوی از مشک و رنگ از گل شود دور

4545

ولی بیرون بود ز امکان عاشق

که گوید ترک جانان جان عاشق

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خوش آن بیدل که دولتیار گردد

به گرد خاطر دلدار گردد

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 42 - تمنا کردن یوسف علیه السلام شبانی را به حکم آنکه هیچ پیغمبری نبوده است که شبانی نکرده است و مهیا ساختن زلیخا اسباب شبانی وی را

اگلی نظم

زلیخا را چو دایه آنچنان دید

ز دیده اشکریزان حال پرسید

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 44 - پرسیدن دایه از زلیخا سبب گداختن و سوختن وی را در مشاهده شمع جمال یوسف علیه السلام

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور