صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی اسکندر
  4. »بخش 18

بخش 18

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو اسکندر آمد به نزدیک فور

بدید آن سپه این سپه را ز دور

22

خروش آمد و گرد رزم از دو روی

برفتند گردان پرخاشجوی

33

به اسپ و به نفط آتش اندر زدند

همه لشکر فور برهم زدند

44

از آتش برافروخت نفط سیاه

بجنبید ازان کاهنین بد سپاه

55

چو پیلان بدیدند ز آتش گریز

برفتند با لشکر از جای تیز

66

ز لشکر برآمد سراسر خروش

به زخم آوریدند پیلان به جوش

77

چو خرطومهاشان بر آتش گرفت

بماندند زان پیلبانان شگفت

88

همه لشکر هند گشتند باز

همان ژنده پیلان گردن فراز

99

سکندر پس لشکر بدگمان

همی تاخت بر سان باددمان

1010

چنین تا هوا نیلگون شد به رنگ

سپه را نماند آن زمان جای جنگ

1111

جهانجوی با رومیان همگروه

فرود آمد اندر میان دو کوه

1212

طلایه فرستاد هر سو به راه

همی داشت لشکر ز دشمن نگاه

1313

چو پیدا شد آن شوشهٔ تاج شید

جهان شد بسان بلور سپید

1414

برآمد خروش از بر گاودم

دم نای سرغین و رویینه خم

1515

سپه با سپه جنگ برساختند

سنانها به ابر اندر افراختند

1616

سکندر بیامد میان دو صف

یکی تیغ رومی گرفته به کف

1717

سواری فرستاد نزدیک فور

که او را بخواند بگوید ز دور

1818

که آمد سکندر به پیش سپاه

به دیدار جوید همی با تو راه

1919

سخن گوید و گفت تو بشنود

اگر دادگویی بدان بگرود

2020

چو بشنید زو فور هندی برفت

به پیش سپاه آمد از قلب تفت

2121

سکندر بدو گفت کای نامدار

دو لشکر شکسته شد از کارزار

2222

همی دام و دد مغز مردم خورد

همی نعل اسپ استخوان بسپرد

2323

دو مردیم هر دو دلیر و جوان

سخن گوی و با مغز دو پهلوان

2424

دلیران لشکر همه کشته‌اند

وگر زنده از رزم برگشته‌اند

2525

چرا بهر لشکر همه کشتن است

وگر زنده از رزم برگشتن است

2626

میان را ببندیم و جنگ آوریم

چو باید که کشور به چنگ آوریم

2727

ز ما هرک او گشت پیروز بخت

بدو ماند این لشکر و تاج و تخت

2828

ز رومی سخنها چو بشنید فور

خریدار شد رزم او را به سور

2929

تن خویش را دید با زور شیر

یکی باره چون اژدهای دلیر

3030

سکندر سواری بسان قلم

سلیحی سبک بادپایی دژم

3131

بدوگفت کاینست آیین و راه

بگردیم یک با دگر بی‌سپاه

3232

دو خنجر گرفتند هر دو به کف

بگشتند چندان میان دو صف

3333

سکندر چو دید آن تن پیل مست

یکی کوه زیر اژدهایی به دست

3434

بآورد ازو ماند اندر شگفت

غمی شد دل از جان خود برگرفت

3535

همی گشت با او به آوردگاه

خروشی برآمد ز پشت سپاه

3636

دل فور پر درد شد زان خروش

بران سو کشیدش دل و چشم و گوش

3737

سکندر چو باد اندر آمد ز گرد

بزد تیغ تیزی بران شیر مرد

3838

ببرید پی بر بر و گردنش

ز بالا به خاک اندر آمد تنش

3939

سر لشکر روم شد به آسمان

برفتند گردان لشکر دمان

4040

یکی کوس بودش ز چرم هژبر

که آواز او برگذشتی ز ابر

4141

برآمد دم بوق و آواس کوس

زمین آهنین شد هوا آبنوس

4242

بران هم نشان هندوان رزمجوی

به تنگی به روی اندر آورده روی

4343

خروش آمد از روم کای دوستان

سر مایهٔ مرز هندوستان

4444

سر فور هندی به خاک اندرست

تن پیلوارش به چاک اندرست

4545

شما را کنون از پی کیست جنگ

چنین زخم شمشیر و چندین درنگ

4646

سکندر شما را چنان شد که فور

ازو جست باید همی رزم و سور

4747

برفتند گردان هندوستان

به آواز گشتند همداستان

4848

تن فور دیدند پر خون و خاک

بر و تنش کرده به شمشیر چاک

4949

خروشی برآمد ز لشکر به زار

فرو ریختند آلت کارزار

5050

پر از درد نزدیک قیصر شدند

پر از ناله و خاک بر سر شدند

5151

سکندر سلیح گوان بازداد

به خوبی ز هرگونه آواز داد

5252

چنین گفت کز هند مردی بمرد

شما را به غم دل نباید سپرد

5353

نوزاش کنون من به افزون کنم

بکوشم که غم نیز بیرون کنم

5454

ببخشم شما را همه گنج اوی

حرامست بر لشکرم رنج اوی

5555

همه هندوان را توانگر کنم

بکوشم که با تخت و افسر کنم

5656

وزان جایگه شد بر تخت فور

بران جشن ماتم برین جشن سور

5757

چنین است رسم سرای سپنج

بخواهد که مانی بدو در به رنج

5858

بخور هرچ داری منه بازپس

تو رنجی چرا ماند باید به کس

5959

همی بود بر تخت قیصر دو ماه

ببخشید گنجش همه بر سپاه

6060

یکی با گهر بود نامش سورگ

ز هندوستان پهلوانی سترگ

6161

سر تخت شاهی بدو داد و گفت

که دینار هرگز مکن در نهفت

6262

ببخش و بخور هرچ آید فراز

بدین تاج و تخت سپنجی مناز

6363

که گاهی سکندر بود گاه فور

گهی درد و خشمست و گه کام و سور

6464

درم داد و دینار لشکرش را

بیاراست گردان کشورش را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو پاسخ به نزد سکندر رسید

هم‌انگه ز لشکر سران برگزید

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 17

اگلی نظم

چو لشکر شد از خواسته بی‌نیاز

برو ناگذشته زمانی دراز

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 19

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور