صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی اسکندر
  4. »بخش 17

بخش 17

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو پاسخ به نزد سکندر رسید

هم‌انگه ز لشکر سران برگزید

22

که باشند شایسته و پیش‌رو

به دانش کهن گشته و سال نو

33

سوی فور هندی سپاهی براند

که روی زمین جز به دریا نماند

44

به هر سو همی رفت زان‌سان سپاه

تو گفتی جز آن بر زمین نیست راه

55

همه کوه و دریا و راه درشت

به دل آتش جنگ‌جویان بکشت

66

ز رفتن سپه سربسر گشت کند

ازان راه دشوار و پیکار تند

77

هم‌انگه چو آمد به منزل سپاه

گروهی برفتند نزدیک شاه

88

که ای قیصر روم و سالار چین

سپاه ترا برنتابد زمین

99

نجوید همی جنگ تو فور هند

نه فغفور چینی نه سالار سند

1010

سپه را چرا کرد باید تباه

بدین مرز بی‌ارز و زین‌گونه راه

1111

ز لشکر نبینیم اسپی درست

که شاید به تندی برو رزم جست

1212

ازین جنگ گر بازگردد سپاه

سوار و پیاده نیابند راه

1313

چو پیروز بودیم تا این زمان

به هرجای بر لشگر بدگمان

1414

کنون سربه‌سر کوه و دریا به پیش

به سیری نیامد کس از جان خویش

1515

مگردان همه نام ما را به ننگ

نکردست کس جنگ با آب و سنگ

1616

غمی شد سکندر ز گفتارشان

برآشفت و بشکست بازارشان

1717

چنین گفت کز جنگ ایرانیان

ز رومی کسی را نیامد زیان

1818

به دارا بر از بندگان بد رسید

کسی از شما باد جسته ندید

1919

برین راه من بی‌شما بگذرم

دل اژدها را به پی بسپرم

2020

بیینید ازان پس که رنجور فور

نپردازد از بن به رزم و به سور

2121

مرایار یزدان و ایران سپاه

نخواهم که رومی بود نیک‌خواه

2222

چو آشفته شد شاه زان گفت و گوی

سپه سوی پوزش نهادند روی

2323

که ما سربسر بندهٔ قیصریم

زمین جز به فرمان او نسپریم

2424

بکوشیم و چون اسپ گردد تباه

پیاده به جنگ اندر آید سپاه

2525

گر از خون ما خاک دریا کنند

نشیبی ز افگنده بالا کنند

2626

نبیند کسی پشت ما روز جنگ

اگر چرخ بار آورد کوه سنگ

2727

همه بندگانیم و فرمان تراست

چو آزار گیری ز ما جان تراست

2828

چو بشنید زیشان سکندر سخن

یکی رزم را دیگر افگند بن

2929

گزین کرد ز ایرانیان سی هزار

که بودند با آلت کارزار

3030

برفتند کارآزموده سران

زره‌دار مردان جنگاوران

3131

پس پشت ایشان ز رومی سوار

یکی قلب دیگر همان چل هزار

3232

پس پشت ایشان سواران مصر

دلیران و خنجرگزاران مصر

3333

برفتند شمشیرزن چل هزار

هرانکس که بود از در کارزار

3434

ز خویشان دارا و ایرانیان

هرانکس که بود از نژاد کیان

3535

ز رومی و از مصری و بربری

سواران شایسته و لشکری

3636

گزین کرد قیصر ده و دو هزار

همه رزمجوی و همه نامدار

3737

بدان تا پس پشت او زین گروه

در و دشت گردد به کردار کوه

3838

از اخترشناسان و از موبدان

جهاندیده و نامور بخردان

3939

همی برد با خویشتن شست مرد

پژوهندهٔ روزگار نبرد

4040

چو آگاه شد فور کامد سپاه

گزین کرد جای از در رزمگاه

4141

به دشت اندرون لشکر انبوه گشت

زمین از پی پیل چون کوه گشت

4242

سپاهی کشیدند بر چار میل

پس پشت گردان و در پیش پیل

4343

ز هندوستان نیز کارآگاهان

برفتند نزدیک شاه جهان

4444

بگفتند با او بسی رزم پیل

که او اسپ را بفگند از دو میل

4545

سواری نیارد بر او شدن

نه چون شد بود راه بازآمدن

4646

که خرطوم او از هوا برترست

ز گردون مر او را زحل یاورست

4747

به قرطاس بر پیل بنگاشتند

به چشم جهانجوی بگذاشتند

4848

بفرمود تا فیلسوفان روم

یکی پیل کردند پیشش ز موم

4949

چنین گفت کاکنون به پاکیزه رای

که آرد یکی چارهٔ این به جای

5050

نشستند دانش پژوهان بهم

یکی چاره جستند بر بیش و کم

5151

یکی انجمن کرد ز آهنگران

هرانکس که استاد بود اندران

5252

ز رومی و از مصری و پارسی

فزون بود مرد از چهل بار سی

5353

یکی بارگی ساختند آهنین

سوارش ز آهن ز آهنش زین

5454

به میخ و به مس درزها دوختند

سوار و تن باره بفروختند

5555

به گردون براندند بر پیش شاه

درونش پر از نفط کرده سیاه

5656

سکندر بدید آن پسند آمدش

خردمند را سودمند آمدش

5757

بفرمود تا زان فزون از هزار

ز آهن بکردند اسپ و سوار

5858

ازان ابرش و خنگ و بور و سیاه

که دیدست شاهی ز آهن سپاه

5959

از آهن سپاهی به گردون براند

که جز با سواران جنگی نماند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو آن نامه برخواند فور سترگ

برآشفت زان نامدار بزرگ

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 16

اگلی نظم

چو اسکندر آمد به نزدیک فور

بدید آن سپه این سپه را ز دور

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 18

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور