صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی خسرو پرویز
  4. »بخش 47

بخش 47

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

قلون بستد آن مهر و تازان چو غرو

بیامد ز شهر کشان تا به مرو

22

همی‌بود تا روز بهرام شد

که بهرام را آن نه پدرام شد

33

به خانه درون بود با یک رهی

نهاده برش نار و سیب و بهی

44

قلون رفت تنها بدرگاه اوی

به دربان چنین گفت کای نامجوی

55

من از دخت خاقان فرستاده‌ام

نه جنگی کسی‌ام نه آزاده‌ام

66

یکی راز گفت آن زن پارسا

بدان تا بگویم بدین پادشا

77

ز مهر ورا از در بستن است

همان نیز بیمار و آبستن است

88

گر آگه کنی تا رسانم پیام

بدین تاجور مهتر نیک نام

99

بشد پرده دار گرامی دوان

چنین تا در خانه پهلوان

1010

چنین گفت کامد یکی بدنشان

فرستاده و پوستینی کشان

1111

همی‌گوید از دخت خاقان پیام

رسانم بدین مهتر شادکام

1212

چنین گفت بهرام کورا بگوی

که هم زان در خانه بنمای روی

1313

بیامد قلون تا به نزدیک در

بکاف در خانه بنهاد سر

1414

چو دیدش یکی پیر بد سست و زار

بدو گفت گرنامه داری بیار

1515

قلون گفت شاها پیامست و بس

نخواهم که گویم سخن پیش کس

1616

ورا گفت زود اندر آی و بگوی

بگوشم نهانی بهانه مجوی

1717

قلون رفت با کارد در آستی

پدیدار شد کژی و کاستی

1818

همی‌رفت تا راز گوید بگوش

بزد دشنه وز خانه برشد خروش

1919

چو بهرام گفت آه مردم ز راه

برفتند پویان به نزدیک شاه

2020

چنین گفت کاین را بگیرید زود

بپرسید زو تا که راهش نمود

2121

برفتند هرکس که بد در سرای

مران پیر سر را شکستند پای

2222

همه کهتران زو بر آشوفتند

به سیلی و مشتش بسی کوفتند

2323

همی‌خورد سیلی و نگشاد لب

هم از نیمهٔ روز تا نیم شب

2424

چنین تا شکسته شدش دست و پای

فکندندش اندر میان سرای

2525

به نزدیک بهرام بازآمدند

جگر خسته و پرگداز آمدند

2626

همی‌رفت خون ازتن خسته مرد

لبان پر ز باد و رخان لاژورد

2727

بیامد هم اندر زمان خواهرش

همه موی برکند پاک از سرش

2828

نهاد آن سر خسته را بر کنار

همی‌کرد با خویشتن کار زار

2929

همی‌گفت زار ای سوار دلیر

کزو بیشه بگذاشتی نره شیر

3030

که برد این ستون جهان را ز جا

براندیشهٔ بد که بد رهنما

3131

الا ای سوار سپهبد تنا

جهانگیر و ناباک و شیر اوژنا

3232

نه خسرو پرست و نه ایزدپرست

تن پیل‌وار سپهبد که خست

3333

الا ای برآورده کوه بلند

ز دریای خوشاب بیخت که کند

3434

که کند این چنین سبز سرو سهی

که افگند خوار این کلاه مهی

3535

که آگند ناگاه دریا به خاک

که افگند کوه روان در مغاک

3636

غریبیم و تنها و بی دوستدار

بشهر کسان در بماندیم خوار

3737

همی‌گفتم ای خسرو انجمن

که شاخ وفا را تو از بن مکن

3838

که از تخم ساسان اگر دختری

بماند به سر برنهد افسری

3939

همه شهر ایرانش فرمان برند

ازان تخمهٔ هرگز به دل نگذرند

4040

سپهدار نشنید پند مرا

سخن گفتن سودمند مرا

4141

برین کرده‌ها بر پشیمان بری

گنهکار جان پیش یزدان بری

4242

بد آمد بدین خاندان بزرگ

همه میش گشتیم و دشمن چو گرک

4343

چو آن خسته بشنید گفتار او

بدید آن دل و رای هشیار او

4444

به ناخن رخان خسته و کنده موی

پر از خون دل و دیده پر آب روی

4545

به زاری و سستی زبان برگشاد

چنین گفت کای خواهر پاک وراد

4646

ز پند تو کمی نبد هیچ چیز

ولیکن مرا خود پر آمد قفیز

4747

همی پند بر من نبد کارگر

ز هر گونه چون دیو بد راه بر

4848

نبد خسروی برتر از جمشید

کزو بود گیتی به بیم وامید

4949

کجا شد به گفتار دیوان ز شاه

جهان کرد بر خویشتن بر سیاه

5050

همان نیز بیدار کاوس کی

جهاندار نیک اختر و نیک پی

5151

تبه شد به گفتار دیو پلید

شنیدی بدیها که او را رسید

5252

همان به آسمان شد که گردان سپهر

ببیند پراگندن ماه و مهر

5353

مرا نیز هم دیو بی‌راه کرد

ز خوبی همان دست کوتاه کرد

5454

پشیمانم از هرچ کردم ز بد

کنون گر ببخشد ز یزدان سزد

5555

نوشته برین گونه بد بر سرم

غم کرده های کهن چون خورم

5656

ز تارک کنون آب برتر گذشت

غم و شادمانی همه باد گشت

5757

نوشته چنین بود وبود آنچ بود

نوشته نکاهد نه هرگز فزود

5858

همان پند تویادگارمنست

سخنهای توگوشوارمنست

5959

سرآمد کنون کار بیداد و داد

سخنهات برمن مکن نیزیاد

6060

شماروی راسوی یزدان کنید

همه پشت بربخت خندان کنید

6161

زبدها جهاندارتان یاربس

مگویید زاندوه وشادی بکس

6262

نبودم بگیتی جزین نیز بهر

سرآمد کنون رفتنی‌ام ز دهر

6363

یلان سینه راگفت یکسر سپاه

سپردم تو رابخت بیدارخواه

6464

نگه کن بدین خواهرپاک تن

زگیتی بس اومرتو رارای زن

6565

مباشید یک تن زدیگر جدا

جدایی مبادا میان شما

6666

برین بوم دشمن ممانید دیر

که رفتیم وگشتیم ازگاه سیر

6767

همه یکسره پیش خسرو شوید

بگویید و گفتار او بشنوید

6868

گر آمرزش آید شما راز شاه

جز او رامخوانید خورشید و ماه

6969

مرا دخمه در شهرایران کنید

بری کاخ بهرام ویران کنید

7070

بسی رنج دیدم ز خاقان چین

ندیدم که یک روز کرد آفرین

7171

نه این بود زان رنج پاداش من

که دیوی فرستد بپرخاش من

7272

ولیکن همانا که او این سخن

اگر بشنود سر نداند ز بن

7373

نبود این جز از کار ایرانیان

همی دیو بد رهنمون درمیان

7474

بفرمود پس تا بیامد دبیر

نویسد یکی نامه‌ای بر حریر

7575

بگوید بخاقان که بهرام رفت

به زاری و خواری و بی‌کام رفت

7676

تو این ماندگان راز من یاددار

ز رنج و بد دشمن آزاد دار

7777

که من با تو هرگز نکردم بدی

همی راستی جستم و بخردی

7878

بسی پندها خواند بر خواهرش

ببر در گرفت آن گرامی سرش

7979

دهن بر بنا گوش خواهر نهاد

دو چشمش پر از خون شد و جان بداد

8080

برو هر کسی زار بگریستند

به درد دل اندر همی‌زیستند

8181

همی خون خروشید خواهر ز درد

سخنهای او یک به یک یاد کرد

8282

ز تیمار او شد دلش به دونیم

یکی تنگ تابوت کردش ز سیم

8383

به دیبا بیاراست جنگی تنش

قصب کرد در زیر پیراهنش

8484

همی‌ریخت کافور گرد اندرش

بدین گونه برتا نهان شد سرش

8585

چنین است کار سرای سپنج

چودانی که ایدر نمانی مرنج

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

وزان روی بهرام شد تا به مرو

بیاراست لشکر چو پر تذرو

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 46

اگلی نظم

چو بشنید خاقان که بهرام را

چه آمد بروی از پی نام را

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 48

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور