صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی خسرو پرویز
  4. »بخش 46

بخش 46

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

وزان روی بهرام شد تا به مرو

بیاراست لشکر چو پر تذرو

22

کس آمد به خاقان که از ترک و چین

ممان‌تا کس آید به ایران زمین

33

که آگاهی ما به خسرو برند

ورا زان سخن هدیهٔ نو برند

44

منادیگری کرد خاقان چین

که بی‌مهر ماکس به ایران زمین

55

شود تامیانش کنم بدو نیم

به یزدان که نفروشم او را به سیم

66

همی‌بود خراد برزین سه ماه

همی‌داشت این رازها را نگاه

77

به تنگی دل اندر قلون را بخواند

بران نامور جایگاهش نشاند

88

بدو گفت روزی که کس در جهان

ندارد دلی کش نباشد نهان

99

تو نان جو و ارزن و پوستین

فراوان به جستی ز هردر به چین

1010

کنون خوردنیهات نان و بره

همان پوششت جامه‌های سره

1111

چنان بود یک چند و اکنون چنین

چه نفرین شنیدی و چه آفرین

1212

کنون روزگار تو بر سرگذشت

بسی روز و شب دیدی و کوه و دشت

1313

یکی کار دارم تو را بیمناک

اگرتخت یابی اگر تیره خاک

1414

ستانم یکی مهر خاقان چین

چنان رو که اندر نوردی زمین

1515

به نزدیک بهرام باید شدن

به مروت فراوان بباید بدن

1616

بپوشی همان پوستین سیاه

یکی کارد بستان و بنورد راه

1717

نگه دار از آن ماه بهرام روز

برو تا در مرو گیتی فروز

1818

وی آن روز را شوم دارد به فال

نگه داشتیم بسیار سال

1919

نخواهد که انبوه باشد برش

به دیبای چینی بپوشد سرش

2020

چنین گوی کز دخت خاقان پیام

رسانم برین مهتر شادکام

2121

همان کارد در آستین برهنه

همی‌دار تا خواندت یک تنه

2222

چو نزدیک چوبینه آیی فراز

چنین گوی کان دختر سرفراز

2323

مرا گفت چون راز گویی بگوش

سخنها ز بیگانه مردم بپوش

2424

چو گوید چه رازست با من بگوی

تو بشتاب و نزدیک بهرام پوی

2525

بزن کارد و نافش سراسر بدر

وزان پس بجه گر بیابی گذر

2626

هر آنکس که آواز او بشنود

ز پیش سهبد به آخر دود

2727

یکی سوی فرش و یکی سوی گنج

نیاید ز کشتن بروی تو رنج

2828

وگر خود کشندت جهاندیده‌ای

همه نیک و بدها پسندیده‌ای

2929

همانا بتو کس نپردازدی

که با تو بدانگه بدی سازدی

3030

گر ایدون که یابی زکشتن رها

جهان را خریدی و دادی بها

3131

تو را شاه پرویز شهری دهد

همان از جهان نیز بهری دهد

3232

چنین گفت با مرد دانا قلون

که اکنون بباید یکی رهنمون

3333

همانا مرا سال بر صد رسید

به بیچارگی چند خواهم کشید

3434

فدای تو بادا تن و جان من

به بیچارگی بر جهانبان من

3535

چو بشنید خراد برزین دوید

ازان خانه تا پیش خاتون رسید

3636

بدو گفت کامد گه آرزوی

بگویم تو را ای زن نیک خوی

3737

ببند اندرند این دو کسهای من

سزد گرگشاده کنی پای من

3838

یکی مهر بستان ز خاقان مرا

چنان دان که بخشیده‌ای جان مرا

3939

بدو گفت خاتون که خفتست مست

مگر گل نهم از نگینش بدست

4040

ز خراد برزین گل مهر خواست

به بالین مست آمد از حجره راست

4141

گل اندر زمان برنگینش نهاد

بیامد بران مرد جوینده داد

4242

بدو آفرین کرد مرد دبیر

بیامد سپرد آن بدین مرد پیر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو آگاهی آمد به شاه بزرگ

که از بیشه بیرون خرامید گرگ

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 45

اگلی نظم

قلون بستد آن مهر و تازان چو غرو

بیامد ز شهر کشان تا به مرو

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 47

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور