صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی اسکندر
  4. »بخش 31

بخش 31

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو نزدیکی نرم‌پایان رسید

نگه کرد و مردم بی‌اندازه دید

22

نه اسپ و نه جوشن نه تیغ و نه گرز

ازان هر یکی چون یکی سرو برز

33

چو رعد خروشان برآمد غریو

برهنه سپاهی به کردار دیو

44

یکی سنگ‌باران بکردند سخت

چو باد خزان برزند بر درخت

55

به تیر و به تیغ اندر آمد سپاه

تو گفتی که شد روز روشن سیاه

66

چو از نرم‌پایان فراوان بماند

سکندر برآسود و لشکر براند

77

بشد تازیان تا به شهری رسید

که آن را کران و میانه ندید

88

به آیین همه پیش باز آمدند

گشاده‌دل و بی‌نیاز آمدند

99

ببردند هرگونه گستردنی

ز پوشیدنیها و از خوردنی

1010

سکندر بپرسید و بنواختشان

براندازه بر پایگه ساختشان

1111

کشیدند بر دشت پرده‌سرای

سپاهش نجست اندر آن شهر جای

1212

سر اندر ستاره یکی کوه دید

تو گفتی که گردون بخواهد کشید

1313

بران کوه مردم بدی اندکی

شب تیره زیشان نماندی یکی

1414

بپرسید ازیشان سکندر که راه

کدامست و چون راند باید سپاه

1515

همه یکسره خواندند آفرین

که ای نامور شهریار زمین

1616

به رفتن برین کوه بودی گذر

اگر برگذشتی برو راه‌بر

1717

یکی اژدهایست زان روی کوه

که مرغ آید از رنج زهرش ستوه

1818

نیارد گذشتن بروبر سپاه

همی دود زهرش برآید به ماه

1919

همی آتش افروزد از کام اوی

دو گیسو بود پیل را دام اوی

2020

همه شهر با او نداریم تاو

خورش بایدش هر شبی پنج گاو

2121

بجوییم و بر کوه خارا بریم

پر اندیشه و پر مدارا بریم

2222

بدان تا نیاید بدین روی کوه

نینجامید از ما گروها گروه

2323

بفرمود سالار دیهیم جوی

که آن روز ندهند چیز بدوی

2424

چو گاه خورش درگذشت اژدها

بیامد چو آتش بران تند جا

2525

سکندر بفرمود تا لشکرش

یکی تیرباران کنند ازبرش

2626

بزد یک دم آن اژدهای پلید

تنی چند ازیشان به دم درکشید

2727

بفرمود اسکندر فیلقوس

تبیره به زخم آوریدند و کوس

2828

همان بی‌کران آتش افروختند

به هرجای مشعل همی سوختند

2929

چو کوه از تبیره پرآواز گشت

بترسید ازان اژدها بازگشت

3030

چو خورشید برزد سر از برج گاو

ز گلزاربرخاست بانگ چکاو

3131

چو آن اژدها را خورش بود گاه

ز مردان لشکر گزین کرد شاه

3232

درم داد سالار چندی ز گنج

بیاورد با خویشتن گاو پنج

3333

بکشت و ز سرشان برآهخت پوست

بدان جادوی داده دل مرد دوست

3434

بیاگند چرمش به زهر و به نفت

سوی اژدها روی بنهاد تفت

3535

مران چرمها را پر از باد کرد

ز دادار نیکی دهش یاد کرد

3636

بفرمود تا پوست برداشتند

همی دست بر دست بگذاشتند

3737

چو نزدیکی اژدها رفت شاه

بسان یکی ابر دیدش سپاه

3838

زبانش کبود و دو چشمش چو خون

همی آتش آمد ز کامش برون

3939

چو گاو از سر کوه بنداختند

بران اژدها دل بپرداختند

4040

فرو برد چون باد گاو اژدها

چو آمد ز چنگ دلیران رها

4141

چو از گاو پیوندش آگنده شد

بر اندام زهرش پراگنده شد

4242

همه رودگانیش سوراخ کرد

به مغز و به پی راه گستاخ کرد

4343

همی زد سرش را بران کوه سنگ

چنین تا برآمد زمانی درنگ

4444

سپاهی بروبر ببارید تیر

به پای آمد آن کوه نخچیرگیر

4545

وزان جایگه تیز لشکر براند

تن اژدها را هم‌انجا بماند

4646

بیاورد لشکر به کوهی دگر

کزان خیره شد مرد پرخاشخر

4747

بلندیش بینا همی دیر دید

سر کوه چون تیغ و شمشیر دید

4848

یکی تخت زرین بران تیغ کوه

ز انبوه یکسو و دور از گروه

4949

یکی مرده مرد اندران تخت‌بر

همانا که بودش پس از مرگ فر

5050

ز دیبا کشیده برو چادری

ز هر گوهری بر سرش افسری

5151

همه گرد بر گرد او سیم و زر

کسی را نبودی بروبر گذر

5252

هرآنکس که رفتی بران کوهسار

که از مرده چیزی کند خواستار

5353

بران کوه از بیم لرزان شدی

به مردی و بر جای ریزان شدی

5454

سکندر برآمد بران کوه‌سر

نظاره بران مرد با سیم و زر

5555

یکی بانگ بشنید کای شهریار

بسی بردی اندر جهان روزگار

5656

بسی تخت شاهان بپرداختی

سرت را به گردون برافراختی

5757

بسی دشمن و دوست کردی تباه

ز گیتی کنون بازگشتست گاه

5858

رخ شاه ز آواز شد چون چراغ

ازان کوه برگشت دل پر ز داغ

5959

همی رفت با نامداران روم

بدان شارستان شد که خوانی هروم

6060

که آن شهر یکسر زنان داشتند

کسی را دران شهر نگذاشتند

6161

سوی راست پستان چو آن زنان

بسان یکی نار بر پرنیان

6262

سوی چپ به کردار جوینده مرد

که جوشن بپوشد به روز نبرد

6363

چو آمد به نزدیک شهر هروم

سرافراز با نامداران روم

6464

یکی نامه بنوشت با رسم و داد

چنانچون بود مرد فرخ‌نژاد

6565

به عنوان بر از شاه ایران و روم

سوی آنک دارند مرز هروم

6666

سر نامه از کردگار سپهر

کزویست بخشایش و داد و مهر

6767

هرانکس که دارد روانش خرد

جهان را به عمری همی بسپرد

6868

شنید آنک ما در جهان کرده‌ایم

سر مهتری بر کجا برده‌ایم

6969

کسی کو ز فرمان ما سر بتافت

نهالی به جز خاک تیره نیافت

7070

نخواهم که جایی بود در جهان

که دیدار آن باشد از من نهان

7171

گر آیم مرا با شما نیست رزم

به دل آشتی دارم و رای بزم

7272

اگر هیچ دارید داننده‌ای

خردمند و بیدار خواننده‌ای

7373

چو برخواند این نامهٔ پندمند

برآنکس که هست از شما ارجمند

7474

ببندید پیش آمدن را میان

کزین آمدن کس ندارد زیان

7575

بفرمود تا فیلسوفی ز روم

برد نامه نزدیک شهر هروم

7676

بسی نیز شیرین سخنها بگفت

فرستاده خود با خرد بود جفت

7777

چو دانا به نزدیک ایشان رسید

همه شهر زن دید و مردی ندید

7878

همه لشکر از شهر بیرون شدند

به دیدار رومی به هامون شدند

7979

بران نامه‌بر شد جهان انجمن

ازیشان هرانکس که بد رای زن

8080

چو این نامه برخواند دانای شهر

ز رای دل شاه برداشت بهر

8181

نشستند و پاسخ نوشتند باز

که دایم بزی شاه گردن فراز

8282

فرستاده را پیش بنشاندیم

یکایک همه نامه برخواندیم

8383

نخستین که گفتی ز شاهان سخن

ز پیروزی و رزمهای کهن

8484

اگر لشکر آری به شهر هروم

نبینی ز نعل و پی اسپ بوم

8585

بی‌اندازه در شهر ما برزنست

بهر برزنی بر هزاران زنست

8686

همه شب به خفتان جنگ اندریم

ز بهر فزونی به تنگ اندریم

8787

ز چندین یکی را نبودست شوی

که دوشیزگانیم و پوشیده‌روی

8888

ز هر سو که آیی برین بوم و بر

بجز ژرف دریا نبینی گذر

8989

ز ما هر زنی کو گراید بشوی

ازان پس کس او را نه‌بینیم روی

9090

بباید گذشتن به دریای ژرف

اگر خوش و گر نیز باریده برف

9191

اگر دختر آیدش چون کردشوی

زن‌آسا و جویندهٔ رنگ و بوی

9292

هم آن خانه جاوید جای وی است

بلند آسمانش هوای وی است

9393

وگر مردوش باشد و سرفراز

بسوی هرومش فرستند باز

9494

وگر زو پسر زاید آنجا که هست

بباشد نباشد بر ماش دست

9595

ز ما هرک او روزگار نبرد

از اسپ اندر آرد یکی شیرمرد

9696

یکی تاج زرینش بر سر نهیم

همان تخت او بر دو پیکر نهیم

9797

همانا ز ما زن بود سی‌هزار

که با تاج زرند و با گوشوار

9898

که مردی ز گردنکشان روز جنگ

به چنگال او خاک شد بی‌درنگ

9999

تو مردی بزرگی و نامت بلند

در نام بر خویشتن در مبند

100100

که گویند با زن برآویختنی

ز آویختن نیز بگریختی

101101

یکی ننگ باشد ترا زین سخن

که تا هست گیتی نگردد کهن

102102

چه خواهی که با نامداران روم

بیایی بگردی به مرز هروم

103103

چو با راستی باشی و مردمی

نبینی جز از خوبی و خرمی

104104

به پیش تو آریم چندان سپاه

که تیره شود بر تو خورشید و ماه

105105

چو آن پاسخ نامه شد اسپری

زنی بود گویا به پیغمبری

106106

ابا تاج و با جامهٔ شاهوار

همی رفت با خوب‌رخ ده سوار

107107

چو آمد خرامان به نزدیک شاه

پذیره فرستاد چندی به راه

108108

زن نامبردار نامه بداد

پیام دلیران همه کرد یاد

109109

سکندر چو آن پاسخ نامه دید

خردمند و بینادلی برگزید

110110

بدیشان پیامی فرستاد و گفت

که با مغز مردم خرد باد جفت

111111

به گرد جهان شهریاری نماند

همان بر زمین نامداری نماند

112112

که نه سربسر پیش من کهترند

وگرچه بلندند و نیک‌اخترند

113113

مرا گرد کافور و خاک سیاه

همانست و هم بزم و هم رزمگاه

114114

نه من جنگ را آمدم تازیان

به پیلان و کوس و تبیره زنان

115115

سپاهی برین سان که هامون و کوه

همی گردد از سم اسپان ستوه

116116

مرا رای دیدار شهر شماست

گر آیید نزدیک ما هم رواست

117117

چو دیدار باشد برانم سپاه

نباشم فراوان بدین جایگاه

118118

ببینیم تا چیستتان رای و فر

سواری و زیبایی و پای و پر

119119

ز کار زهشتان بپرسم نهان

که بی‌مرد زن چون بود در جهان

120120

اگر مرگ باشد فزونی ز کیست

به بینم که فرجام این کار چیست

121121

فرستاده آمد سخنها بگفت

همه راز بیرون کشید از نهفت

122122

بزرگان یکی انجمن ساختند

ز گفتار دل را بپرداختند

123123

که ما برگزیدیم زن دو هزار

سخن‌گوی و داننده و هوشیار

124124

ابا هر صدی بسته ده تاج زر

بدو در نشانده فراوان گهر

125125

چو گرد آید آن تاج باشد دویست

که هر یک جز اندر خور شاه نیست

126126

یکایک بسختیم و کردیم تل

اباگوهران هر یکی سی رطل

127127

چو دانیم کامد به نزدیک شاه

یکایک پذیره شویمش به راه

128128

چو آمد به نزدیک ما آگهی

ز دانایی شاه وز فرهی

129129

فرستاده برگشت و پاسخ بگفت

سخنها همه با خرد بود جفت

130130

سکندر ز منزل سپه برگرفت

ز کار زنان مانده اندر شگفت

131131

دو منزل بیامد یکی باد خاست

وزو برف با کوه و درگشت راست

132132

تبه شد بسی مردم پایکار

ز سرما و برف اندر آن روزگار

133133

برآمد یکی ابر و دودی سیاه

بر آتش همی رفت گفتی سپاه

134134

زره کتف آزادگان را بسوخت

ز نعل سواران زمین برفروخت

135135

بدین هم نشان تا به شهری رسید

که مردم بسان شب تیره دید

136136

فروهشته لفچ و برآورده کفچ

به کردار قیر و شبه کفچ و لفچ

137137

همه دیده‌هاشان به کردار خون

همی از دهان آتش آمد برون

138138

بسی پیل بردند پیشش به راه

همان هدیه مردمان سیاه

139139

بگفتند کین برف و باد دمان

ز ما بود کامد شما را زیان

140140

که هرگز بدین شهر نگذشت کس

ترا و سپاه تو دیدیم و بس

141141

ببود اندر آن شهر یک ماه شاه

چو آسوده گشتند شاه و سپاه

142142

ازنجا بیامد دمان و دنان

دل‌آراسته سوی شهر زنان

143143

ز دریا گذر کرد زن دو هزار

همه پاک با افسر و گوشوار

144144

یکی بیشه بد پر ز آب و درخت

همه جای روشن‌دل و نیکبخت

145145

خورش گرد کردند بر مرغزار

ز گستردنیها به رنگ و نگار

146146

چو آمد سکندر به شهر هروم

زنان پیش رفتند ز آباد بوم

147147

ببردند پس تاجها پیش اوی

همان جامه و گوهر و رنگ و بوی

148148

سکندر بپذرفت و بنواختشان

بران خرمی جایگه ساختشان

149149

چو شب روز شد اندرآمد به شهر

به دیدار برداشت زان شهر بهر

150150

کم و بیش ایشان همی بازجست

همی بود تا رازها شد درست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

وزان جایگه رفت خورشیدفش

بیامد دمان تا زمین حبش

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 30

اگلی نظم

بپرسید هرچیز و دریا بدید

وزان روی لشکر به مغرب کشید

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی اسکندر»بخش 32

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور