صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
  4. »بخش 10 - نامه کسری به هرمزد

بخش 10 - نامه کسری به هرمزد

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شنیدم کجا کسری شهریار

به هرمز یکی نامه کرد استوار

22

ز شاه جهاندار خورشید دهر

مهست و سرافراز و گیرنده شهر

33

جهاندار بیدار و نیکو کنش

فشاننده گنج بی سرزنش

44

فزاینده نام و تخت قباد

گراینده تاج و شمشیر و داد

55

که با فر و برز‌ست و فرهنگ و نام

ز تاج بزرگی رسیده به کام

66

سوی پاک هرمزد فرزند ما

پذیرفته از دل همی پند ما

77

ز یزدان بدی شاد و پیروز بخت

همیشه جهاندار با تاج و تخت

88

به ماه خجسته به خرداد روز

به نیک اختر و فال گیتی‌فروز

99

نهادیم بر سر تو را تاج زر

چنان هم که ما یافتیم از پدر

1010

همان آفرین نیز کردیم یاد

که بر تاج ما کرد فرخ قباد

1111

تو بیدار باش و جهاندار باش

خردمند و راد و بی‌آزار باش

1212

به دانش فزای و به یزدان گرای

که اوی‌ست جان تو را رهنمای

1313

بپرسیدم از مرد نیکو‌سخن

کسی کاو به سال و خرَد بُد کهن

1414

که از ما به یزدان که نزدیک‌تر‌؟

که‌را نزد او راه باریک‌تر‌؟

1515

چنین داد پاسخ که دانش گزین

چو خواهی ز پروردگار آفرین

1616

که نادان فزونی ندارد ز خاک

به دانش بسنده کند جان پاک

1717

به دانش بود شاه زیبای‌تخت

که داننده بادی و پیروزبخت

1818

مبادا که گردی تو پیمان‌شکن

که خاک است پیمان‌شکن را کفن

1919

به باد‌افره ِ بی‌گناهان مکوش

به گفتار ِ بدگوی مسپار گوش

2020

به هر کار فرمان مکن جز به‌داد

که از داد باشد روان تو شاد

2121

زبان را مگردان به‌گِرد دروغ

چو خواهی که تخت تو گیرد فروغ

2222

وگر زیردستی بود گنج‌دار

تو او را ازان گنج بی‌رنج دار

2323

که چیز کسان دشمن گنج تست

بدان گنج شو شاد کز رنج تست

2424

وگر زیردستی شود مایه‌دار

همان شهریارش بود سایه‌دار

2525

همی در پناه تو باید نشست

اگر زیردست است اگر در پرست

2626

چو نیکی کند با تو پاداش کن

ابا دشمن دوست پرخاش کن

2727

وگر گردی اندر جهان ارجمند

ز درد تن اندیش و درد گزند

2828

سرای سپنج است هرچون که هست

بدو اندر ایمن نشاید نشست

2929

هنر جوی با دین و دانش گزین

چو خواهی که یابی ز بخت آفرین

3030

گرامی کن او را که در پیش تو

سپر کرده جان بر بداندیش تو

3131

به دانش دو دست ستیزه ببند

چو خواهی که از بد نیابی گزند

3232

چو بر سر نهی تاج شاهنشهی

ره برتری بازجوی از بهی

3333

همیشه یکی دانشی پیش دار

ورا چون روان و تن خویش دار

3434

بزرگان و بازارگانان شهر

همی داد باید که یابند بهر

3535

کسی کاو ندارد هنر با نژاد

مکن زو به نیز از کم و بیش یاد

3636

مده مرد بی‌نام را ساز جنگ

که چون بازجویی نیاید به چنگ

3737

به دشمن دهد مر تو را دوستدار

دو کار آیدت پیش دشوار و خوار

3838

سلیح تو در کارزار آوَرَد

همان بر تو روزی به کار آورد

3939

ببخشای بر مردم مستمند

ز بد دور باش و بترس از گزند

4040

همیشه نهان دل خویش جوی

مکن رادی و داد هرگز به روی

4141

همان نیز نیکی به اندازه کن

ز مرد جهاندیده بشنو سخن

4242

به دنیا گرای و به دین دار چشم

که از دین بود مرد را رشک و خشم

4343

هزینه به اندازهٔ گنج کن

دل از بیشی گنج بی‌رنج کن

4444

به کردار شاهان پیشین نگر

نباید که باشی مگر دادگر

4545

که نفرین بود بهر بیداد شاه

تو جز داد مپسند و نفرین مخواه

4646

کجا آن سر و تاج شاهنشهان‌؟

کجا آن بزرگان و فرخ مهان‌؟

4747

از ایشان سخن یادگارست و بس

سرای سپنجی نماند به کس

4848

گزافه مفرمانی خون ریختن

وگر جنگ را لشکر انگیختن

4949

نگه کن بدین نامه پندمند

دل اندر سرای سپنجی مبند

5050

به دین من تو را نیکویی خواستم

به دانش دلت را بیاراستم

5151

به راه خداوند خورشید و ماه

ز بن دور کن دیو را دستگاه

5252

به روز و شب این نامه را پیش دار

خرد را به دل داور خویش دار

5353

اگر یادگاری کنی در جهان

که نام بزرگی نگردد نهان

5454

خداوند گیتی پناه ِ تو باد

زمان و زمین نیک‌خواه تو باد

5555

به کام تو گردنده چرخ بلند

ز کردار بد دور و دور از گزند

5656

شهنشاه کاو داد دارد خرد

بکوشد که با شرم گرد آورد

5757

دلیری به رزم اندرون زور دست

بود پاکدینی و یزدان‌پرست

5858

به گیتی نگر کاین هنرها کراست

چو دیدی‌، ستایش مر او را سزاست

5959

مجوی آنک چون مشتری روشن است

جهان‌جوی و با تیغ و با جوشن است

6060

جهان بستد از مردم بت پرست

ز دیبای دین بر دل آیین ببست

6161

کنو لاجرم جود موجود گشت

چو شاه جهان شاه محمود گشت

6262

اگر بزم جوید همی گر نبرد

جهان‌بخش را این بود کار کرد

6363

ابوالقاسم آن شاه پیروز و داد

زمانه به دیدار او شاد باد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنان بد که کسری بدان روزگار

برفت از مداین ز بهر شکار

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 9 - داستان کسری با بوزرجمهر

اگلی نظم

یکی پیر بد پهلوانی سخن

به گفتار و کردار گشته کهن

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 11 - سخن پرسیدن موبد از کسری

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور