صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
  4. »بخش 9 - داستان کسری با بوزرجمهر

بخش 9 - داستان کسری با بوزرجمهر

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنان بد که کسری بدان روزگار

برفت از مداین ز بهر شکار

22

همی‌تاخت با غرم و آهو به دشت

پراگند شد غرم و او مانده گشت

33

ز هامون بر مرغزاری رسید

درخت و گیا دید و هم سایه دید

44

همی‌راند با شاه بوزرجمهر

ز بهر پرستش هم از بهر مهر

55

فرود آمد از بارگی شاه نرم

بدان تاکند برگیا چشم گرم

66

ندید از پرستندگان هیچکس

یکی خوب رخ ماند با شاه بس

77

بغلتید چندی بران مرغزار

نهاده سرش مهربان برکنار

88

همیشه ببازوی آن شاه بر

یکی بند بازو بدی پرگهر

99

برهنه شد از جامه بازوی او

یکی مرغ رفت از هوا سوی او

1010

فرودآمد از ابر مرغ سیاه

ز پرواز شد تا ببالین شاه

1111

ببازو نگه کرد وگوهر بدید

کسی رابه نزدیک او برندید

1212

همه لشکرش گرد آن مرغزار

همی‌گشت هرکس ز بهر شکار

1313

همان شاه تنها بخواب اندرون

نه بر گرد او برکسی رهنمون

1414

چومرغ سیه بند بازوی بدید

سر درز آن گوهران بردرید

1515

چوبدرید گوهر یکایک بخورد

همان در خوشاب و یاقوت زرد

1616

بخورد و ز بالین او بر پرید

همانگه ز دیدار شد ناپدید

1717

دژم گشت زان کار بوزرجمهر

فروماند از کارگردان سپهر

1818

بدانست کآمد بتنگی نشیب

زمانه بگیرد فریب و نهیب

1919

چوبیدارشد شاه و او را بدید

کزان سان همی لب بدندان گزید

2020

گمانی چنان برد کو را بخواب

خورش کرد بر پرورش برشتاب

2121

بدو گفت کای سگ تو را این که گفت

که پالایش طبع بتوان نهفت

2222

نه من اورمزدم و گر بهمنم

ز خاکست وز باد و آتش تنم

2323

جهاندار چندی زبان رنجه کرد

ندید ایچ پاسخ جز ار باد سرد

2424

بپژمرد بر جای بوزرجمهر

ز شاه و ز کردار گردان سپهر

2525

که بس زود دید آن نشان نشیب

خردمند خامش بماند از نهیب

2626

همه گرد بر گرد آن مرغزار

سپه بود و اندر میان شهریار

2727

نشست از بر اسب کسری بخشم

ز ره تا در کاخ نگشاد چشم

2828

همه ره ز دانا همی لب گزید

فرود آمد از باره چندی ژکید

2929

بفرمود تا روی سندان کنند

بداننده بر کاخ زندان کنند

3030

دران کاخ بنشست بوزرجمهر

ازو برگسسته جهاندار مهر

3131

یکی خویش بودش دلیر وجوان

پرستندهٔ شاه نوشین‌روان

3232

بهرجای با شاه در کاخ بود

به گفتار با شاه گستاخ بود

3333

بپرسید یک روز بوزرجمهر

ز پروردهٔ شاه خورشید چهر

3434

که او را پرستش همی چون کنی

بیاموز تا کوشش افزون کنی

3535

پرستنده گفت ای سر موبدان

چنان دان که امروز شاه ردان

3636

چو از خوان برفت آب بگساردم

زمین ز آبدستان مگر یافت نم

3737

نگه سوی من بنده زان گونه کرد

که گفتم سرآمد مرا خواب وخورد

3838

جهاندار چون گشت بامن درشت

مراسست شد آبدستان بمشت

3939

بدو دانشی گفت آب آر خیز

چنان چون که بر دست شاه آب ریز

4040

بیاورد مرد جوان آب گرم

همی‌ریخت بر دست او نرم نرم

4141

بدو گفت کین بار بر دستشوی

تو با آب جو هیچ تندی مجوی

4242

چولب را ببالاید از بوی خوش

تو از ریخت آبدستان نکش

4343

چو روز دگر شاه نوشین‌روان

بهنگام خوردن بیاورد خوان

4444

پرستنده را دل پراندیشه گشت

بدان تا دگر بار بنهاد تشت

4545

چنان هم چو داناش فرموده بود

نه کم کرد ازان نیز و نه برفزود

4646

به گفتار دانا فرو ریخت آب

نه نرم ونه از ریختن برشتاب

4747

بدو گفت شاه ای فزاینده مهر

که گفت این تو راگفت بوزرجمهر

4848

مرا اندرین دانش او داد راه

که بیند همی این جهاندار شاه

4949

بدو گفت رو پیش دانا بگوی

کزان نامور جاه و آن آبروی

5050

چراجستی از برتری کمتری

ببد گوهر و ناسزا داوری

5151

پرستنده بشنید و آمد دوان

برخال شد تند وخسته روان

5252

ز شاه آنچ بشیند با او بگفت

چنین یافت زو پاسخ اندر نهفت

5353

که حال من از حال شاه جهان

فراوان بهست آشکار و نهان

5454

پرستنده برگشت و پاسخ ببرد

سخنها یکایک برو برشمرد

5555

فراوان ز پاسخ برآشفت شاه

ورا بند فرمود و تاریک چاه

5656

دگر باره پرسید زان پیشکار

که چون دارد آن کم خرد روزگار

5757

پرستنده آمد پر از آب چهر

بگفت آن سخنها به بوزرجمهر

5858

چنین داد پاسخ بدو نیکخواه

که روز من آسانتر از روز شاه

5959

فرستاده برگشت وآمد چو باد

همه پاسخش کرد بر شاه یاد

6060

ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ

ز آهن تنوری بفرمود تنگ

6161

ز پیکان وز میخ گرد اندرش

هم از بند آهن نهفته سرش

6262

بدو اندرون جای دانا گزید

دل از مهر دانا بیکسو کشید

6363

نبد روزش آرام و شب جای خواب

تنش پر ز سختی دلش پرشتاب

6464

چهارم چنین گفت شاه جهان

ابا پیشکارش سخن درنهان

6565

که یک بار نزدیک دانا گذار

ببر زود پیغام و پاسخ بیار

6666

بگویش که چون‌بینی اکنون تنت

که از میخ تیزست پیراهنت

6767

پرستنده آمد بداد آن پیام

که بشنید زان مهر خویش کام

6868

چنین داد پاسخ بمرد جوان

که روزم به از روز نوشین‌روان

6969

چو برگشت و پاسخ بیاورد مرد

ز گفتار شد شاه را روی زرد

7070

ز ایوان یکی راستگوی گزید

که گفتار دانا بداند شنید

7171

ابا او یکی مرد شمشیر زن

که دژخیم بود اندران انجمن

7272

که رو تو بدین بد نهان را بگوی

که گر پاسخت را بود رنگ و بوی

7373

و گرنه که دژخیم با تیغ تیز

نماید تو را گردش رستخیز

7474

که گفتی که زندان به از تخت شاه

تنوری پر از میخ با بند و چاه

7575

بیامد بگفت آنچ بشنید مرد

شد از درد دانا دلش پر ز درد

7676

بدان پاکدل گفت بوزرجمهر

که ننمود هرگز بمابخت چهر

7777

چه با گنج و تختی چه با رنج سخت

ببندیم هر دو بناکام رخت

7878

نه این پای دارد بگیتی نه آن

سرآید همی نیک و بد بی‌گمان

7979

ز سختی گذر کردن آسان بود

دل تاجداران هراسان بود

8080

خردمند ودژخیم باز آمدند

بر شاه گردن فراز آمدند

8181

شنیده بگفتند با شهریار

دلش گشت زان پاسخ او فگار

8282

به ایوانش بردند زان تنگ جای

به دستوری پاکدل رهنمای

8383

برین نیز بگذشت چندی سپهر

پر آژنگ شد روی بوزرجمهر

8484

دلش تنگتر گشت و باریک شد

دوچمش ز اندیشه تاریک شد

8585

چو با گنج رنجش برابر نبود

بفرسود ازان درد و در غم بسود

8686

چنان بد که قیصر بدان چندگاه

رسولی فرستاد نزدیک شاه

8787

ابا نامه و هدیه و با نثار

یکی درج و قفلی برو استوار

8888

که با شاه کنداوران و ردان

فراوان بود پاکدل موبدان

8989

بدین قفل و این درج نابرده دست

نهفته بگویند چیزی که هست

9090

فرستیم باژ ار بگویند راست

جز از باژ چیزی که آیین ماست

9191

گرای دون که زین دانش ناگزیر

بماند دل موبد تیزویر

9292

نباید که خواهد ز ما باژ شاه

نراند بدین پادشاهی سپاه

9393

برین گونه دارم ز قیصر پیام

تو پاسخ گزار آنچ آیدت کام

9494

فرستاده راگفت شاه جهان

که این هم نباشد ز یزدان نهان

9595

من از فر او این بجای آورم

همان مرد پاکیزه رای آورم

9696

یکی هفته ایدر ز می شاد باش

برامش دل آرای وآزاد باش

9797

ازان پس بران داستان خیره ماند

بزرگان و فرزانگانرا بخواند

9898

نگه کرد هریک زهر باره‌ای

که سازد مر آن بند را چاره‌ای

9999

بدان درج و قفلی چنان بی‌کلید

نگه کرد و هر موبدی بنگرید

100100

ز دانش سراسر بیکسو شدند

بنادانی خویش خستو شدند

101101

چو گشتند یک انجمن ناتوان

غمی شد دل شاه نوشین‌روان

102102

همی‌گفت کاین راز گردان سپهر

بیارد باندیشه بوزرجمهر

103103

شد از درد دانا دلش پر ز درد

برو پر ز چین کرد و رخساره زرد

104104

شهنشاه چون دید ز اندیشه رنج

بفرمود تا جامه دستی ز گنج

105105

بیاورد گنجور و اسبی گزین

نشست شهنشاه کردند زین

106106

به نزدیک دانا فرستاد و گفت

که رنجی که دیدی نشاید نهفت

107107

چنین راند بر سر سپهر بلند

که آید ز ما بر تو چندی گزند

108108

زیان تو مغز مرا کرد تیز

همی با تن خویش کردی ستیز

109109

یکی کار پیش آمدم ناگزیر

کزان بسته آمد دل تیزویر

110110

یکی درج زرین سرش بسته خشک

نهاده برو قفل و مهری ز مشک

111111

فرستاد قیصر بر ما ز روم

یکی موبدی نامبردار بوم

112112

فرستاده گوید که سالار گفت

که این راز پیدا کنید از نهفت

113113

که این درج را چیست اندر نهان

بگویند فرزانگان جهان

114114

به دل گفتم این راز پوشیده چهر

ببیند مگر جان بوزرجمهر

115115

چوبشنید بوزرجمهر این سخن

دلش پرشد از رنج و درد کهن

116116

ز زندان بیامد سرو تن بشست

به پیش جهانداور آمد نخست

117117

همی‌بود ترسان ز آزار شاه

جهاندار پر خشم و او بیگناه

118118

شب تیره و روز پیدا نبود

بدان سان که پیغام خسرو شنود

119119

چو خورشید بنمود تاج از فراز

بپوشید روی شب تیره باز

120120

باختر نگه کرد بوزرجمهر

چو خورشید رخشنده بد بر سپهر

121121

به آب خرد چشم دل را بشست

ز دانندگان استواری بجست

122122

بدو گفت بازار من خیره گشت

چو چشمم ازین رنج‌ها تیره گشت

123123

نگه کن که پیشت که آید به راه

ز حالش بپرس ایچ نامش مخواه

124124

به راه آمد از خانه بوزرجمهر

همی‌رفت پویان زنی خوب‌چهر

125125

خردمند بینا به دانا بگفت

سخن هرچ بر چشم او بد نهفت

126126

چنین گفت پرسنده را راه‌جوی

که بپژوه تا دارد این ماه شوی

127127

زن پاکدامن به پرسنده گفت

که شوی‌ست و هم کودک اندر نهفت

128128

چو بشنید داننده گفتار زن

بخندید بر بارهٔ گامزن

129129

همانگه زنی دیگر آمد پدید

بپرسید چون ترجمانش بدید

130130

که‌ای زن تو را بچه و شوی هست‌؟

وگر یک تنی باد داری به‌دست

131131

بدو گفت شوی‌ست اگر بچه نیست

چو پاسخ شنیدی بر من مایست

132132

همانگه سه‌دیگر زن آمد پدید

بیامد بر او بگفت و شنید

133133

که ای خوب‌رخ کیست انباز تو‌؟

برین کش خرامیدن و ناز تو

134134

مرا گفت هرگز نبوده‌ست شوی

نخواهم که پیدا کنم نیز روی

135135

چو بشنید بوزرجمهر این سخن

نگر تا چه اندیشه افگند بن

136136

بیامد دژم‌روی تازان به راه

چو بردند جوینده را نزد شاه

137137

بفرمود تا رفت نزدیک تخت

دل شاه کسری غمی گشت سخت

138138

که داننده را چشم بینا ندید

بسی باد سرد از جگر بر کشید

139139

همی‌کرد پوزش ازان کار شاه

کزو داشت آزار بر بی‌گناه

140140

پس از روم و قیصر زبان برگشاد

همی‌کرد زان قفل و زان درج یاد

141141

به شاه جهان گفت بوزرجمهر

که تابان بدی تا بتابد سپهر

142142

یکی انجمن درج در پیش شاه

به پیش بزرگان جوینده راه

143143

به نیروی یزدان که اندیشه داد

روان مرا راستی پیشه داد

144144

بگویم به دُرج اندرون هرچ هست

نسایم بران قفل وآن درج دست

145145

اگر تیره شد چشم‌، دل روشن است

روان را ز دانش همی جوشن است

146146

ز گفتار او شاد شد شهریار

دلش تازه شد چون گل اندر بهار

147147

ز اندیشه شد شاه را پشت راست

فرستاده و درج را پیش خواست

148148

همه موبدان وردان را بخواند

بسی دانشی پیش دانا نشاند

149149

ازان پس فرستاده را گفت شاه

که پیغام بگزار و پاسخ بخواه

150150

چو بشنید رومی زبان برگشاد

سخن‌های قیصر همه کرد یاد

151151

که گفت از جهاندار پیروز جنگ

خرد باید و دانش و نام و ننگ

152152

تو را فر و برز جهاندار هست

بزرگی و دانایی و زور دست

153153

همان بخرد و موبد راه‌جوی

گو بر منش کو بود شاه جوی

154154

همه پاک در بارگاه تواند

وگر در جهان نیک‌خواه تواند

155155

همین درج با قفل و مهر و نشان

ببینند بیدار دل سرکشان

156156

بگویند روشن که زیر نهفت

چه چیزست وآن با خرد هست جفت

157157

فرستیم زین پس به تو باژ و ساو

که این مرز دارند با باژ تاو

158158

وگر باز مانند ازین مایه چیز

نخواهند ازین مرزها باژ نیز

159159

چو دانا ز گوینده پاسخ شنید

زبان برگشاد آفرین گسترید

160160

که همواره شاه جهان شاد باد

سخن‌دان و با بخت و با داد باد

161161

سپاس از خداوند خورشید و ماه

روان را به دانش نماینده راه

162162

نداند جز او آشکارا و راز

به دانش مرا آز و او بی‌نیاز

163163

سه دُرست رخشان به درج اندرون

غلافش بود ز آنچ گفتم برون

164164

یکی سفته و دیگری نیم سفت

دگر آنک آهن ندیده‌ست جفت

165165

چو بشنید دانای رومی کلید

بیاورد و نوشین‌روان بنگرید

166166

نهفته یکی حقه بُد در میان

به حقه درون پردهٔ پرنیان

167167

سه گوهر بدان حقه اندر نهفت

چنان هم که دانای ایران بگفت

168168

نخستین ز گوهر یکی سفته بود

دوم نیم سفت و سیم نابسود

169169

همه موبدان آفرین خواندند

بدان دانشی گوهر افشاندند

170170

شهنشاه رخساره بی‌تاب کرد

دهانش پر از در خوشاب کرد

171171

ز کار گذشته دلش تنگ شد

بپیچید و رویش پر آژنگ شد

172172

که با او چرا کرد چندان جفا

ازان پس کزو دید مهر و وفا

173173

چو دانا رخ شاه پژمرده یافت

روانش به درد اندر آزرده یافت

174174

برآورد گوینده راز از نهفت

گذشته همه پیش کسری بگفت

175175

ازان بند بازوی و مرغ سیاه

از اندیشه گوهر و خواب شاه

176176

بدو گفت کاین بودنی کار بود

ندارد پشیمانی و درد سود

177177

چو آرد بد و نیک رای سپهر

چه شاه و چه موبد چه بوزرجمهر

178178

ز تخمی که یزدان به اختر بکشت

ببایدش بر تارک ما نبشت

179179

دل شاه نوشین‌روان شاد باد

همیشه ز درد و غم آزاد باد

180180

اگر چند باشد سرافراز شاه

به دستور گردد دلارای گاه

181181

شکارست کار شهنشاه و رزم

می و شادی و بخشش و داد و بزم

182182

بداند که شاهان چه کردند پیش

بورزد بدان هم نشان رای خویش

183183

ز آگندن گنج و رنج سپاه

ز آزرم گفتار وز دادخواه

184184

دل و جان دستور باشد به رنج

ز اندیشهٔ کدخدایی و گنج

185185

چنین بود تا گاه نوشین‌روان

همو بود شاه و همو پهلوان

186186

همو بود جنگی و موبد همو

سپهبد همو بود و بخرد همو

187187

به هرجای کارآگهان داشتی

جهان را به دستور نگذاشتی

188188

ز بسیار و اندک ز کار جهان

بد و نیک زو کس نکردی نهان

189189

ز کار آگهان موبدی نیکخواه

چنان بد که برخاست بر پیش گاه

190190

که گاهی گنه بگذرانی همی

به بد نام آنکس نخوانی همی

191191

هم این را دگر باره آویزش است

گنهکار اگر چند با پوزش است

192192

به پاسخ چنین بود توقیع شاه

که آنکس که خستو شود بر گناه

193193

چو بیمار زارست و ما چون پزشک

ز دارو گریزان و ریزان سرشک

194194

به یک دارو ار او نگردد درست

زوان از پزشکی نخواهیم شست

195195

دگر موبدی گفت انوشه بدی

به داد و دهش نیز توشه بدی

196196

سپهدار گرگان برفت از نهفت

به بیشه درآمد زمانی بخفت

197197

بنه برد از گیل و او برهنه

همی‌بازگردد ز بهر بنه

198198

به توقیع پاسخ چنین داد باز

که هستیم ازان لشکری بی‌نیاز

199199

کجا پاسپانی کند بر سپاه

ز بد خویشتن را ندارد نگاه

200200

دگر گفت انوشه بدی جاودان

نشست و خور و خواب با موبدان

201201

یکی نامور مایه‌دار ایدرست

که گنجش ز گنج تو افزون‌ترست

202202

چنین داد پاسخ که آری رواست

که از فره پادشاهی ماست

203203

دگر گفت کای شهریار بلند

انوشه بدی وز بدی بی‌گزند

204204

اسیران رومی که آورده‌اند

بسی شیرخواره درو برده‌اند

205205

به توقیع گفت آنچه هستند خرد

ز دست اسیران نباید شمرد

206206

سوی مادران‌شان فرستید باز

به دل شاد وز خواسته بی‌نیاز

207207

نبشتند کز روم صد مایه‌ور

همی بازخرند خویشان به زر

208208

اگر باز خرند گفت از هراس

به هر مایه‌دار‌ی یک مایه کاس

209209

فروشید و افزون مجویید نیز

که ما بی‌نیازیم ز ایشان به‌چیز

210210

به شمشیر خواهیم ز ایشان گهر

همان بدره و برده و سیم و زر

211211

بگفتند کز مایه‌دار‌ان شهر

دو بازارگانند کز شب دو بهر

212212

یکی را نیاید سر اندر به‌خواب

از آواز مستان و چنگ و رباب

213213

چنین داد پاسخ کزین نیست رنج

جز ایشان هرآنکس که دارند گنج

214214

همه همچنان شاد و خرم زیند

که‌آزاد باشند و بی‌غم زیند

215215

نوشتند خطی که‌انوشه بدی

همیشه ز تو دور دست بدی

216216

به ایوان چنین گفت شاه یمن

که نوشین‌روان چون گشاید دهن

217217

همه مردگان را کند بیش یاد

پر از غم شود زنده را جان شاد

218218

چنین داد پاسخ که از مرده یاد

کند هرک دارد خرد با نژاد

219219

هرآنکس که از مردگان دل بشست

نباشد ورا نیکویها درست

220220

یکی گفت کای شاه کهتر پسر

نگردد همی گرد داد پدر

221221

بریزد همی بر زمین بر درم

که باشد فروشندهٔ او دژم

222222

چنین داد پاسخ که این نارواست

بهای زمین هم فروشنده راست

223223

دگر گفت کای شاه برتر‌منش

که دوری ز بیغاره و سرزنش

224224

دلی داشتی پیش ازین پر ز شرم

چرا شد برین سان بی‌آزرم و گرم‌؟

225225

چنین داد پاسخ که دندان نبود

مکیدن جز از شیر پستان نبود

226226

چو دندان برآمد ببالید پشت

همی گوشت جویم چو گشتم درشت

227227

یکی گفت گیرم کنون مهتری

به‌رای و به‌دانش ز ما مهتری

228228

چرا برگذشتی ز شاهنشهان‌؟

دو دیده به‌رای تو دارد جهان‌‌

229229

چنین داد پاسخ که ما را خرد

ز دیدار ایشان همی‌بگذرد

230230

هش و دانش و رای دستور ماست

زمین گنج و اندیشه گنجور ماست

231231

دگر گفت باز‌ِ تو ای شهریار

عقابی گرفته‌ست روز شکار

232232

چنین گفت کاو را بکوبید پشت

که با مهتر خود چرا شد درشت

233233

بیاویز پایش ز دار بلند

بدان تا بدو بازگردد گزند

234234

که از کهتران نیز در کارزار

فزونی نجویند با شهریار

235235

دگر نامداری ز کارآگهان

چنین گفت کای شهریار جهان

236236

به شبگیر برزین بشد با سپاه

ستاره‌شناسی بیامد ز راه

237237

چنین گفت کای مرد گردن‌فراز

چنین لشکری گشن وزین گونه ساز

238238

چو برگاشت او پشت بر شهریار

نبیند کس او را بدین روزگار

239239

به‌توقیع گفت آنک گردان سپهر

گشاده‌ست با رای او چهر و مهر

240240

به برزین سالار و گنج و سپاه

نگردد تباه اختر هور و ماه

241241

دگر موبدی گفت کز شهریار

چنین بود پیمان به یک روزگار

242242

که مردی گزینند فرخ نژاد

که در پادشاهی بگردد به‌داد

243243

رساند بدین بارگاه آگهی

ز بسیار و اندک بدی گر بهی

244244

گشسب سرافراز مردی‌ست پیر

سزد گر بود داد را دستگیر

245245

چنین داد پاسخ که او را ز آز

کمر بر میان است دور از نیاز

246246

کسی را گزینید کز رنج خویش

به‌پرهیز و باشدش گنج خویش

247247

جهاندیده مردی درشت و درست

که او رای درویش سازد نخست

248248

یکی گفت سالار خوالیگران

همی‌نالد از شاه وز مهتران

249249

که آن چیز کاو خود کند آرزوی

سپارد همه کاسه بر چار سوی

250250

نبوید نیازد بدو نیز دست

بلرزد دل مرد خسرو‌پرست

251251

چنین داد پاسخ که از بیش خورد

مگر آرزو بازگردد به دَرد

252252

دگر گفت هرکس نکوهش کند

شهنشاه را چون پژوهش کند

253253

که بی‌لشکر گشن بیرون شود

دل دوستداران پر از خون شود

254254

مگر دشمنی بد سگالد بدوی

بیاید به چاره بنالد بدوی

255255

چنین داد پاسخ که داد و خرد

تن پادشا را همی‌پرورد

256256

اگر دادگر چند بی‌کس بود

ورا پاسبان راستی بس بود

257257

دگر گفت کای با خرد گشته جفت

به میدان خراسان سالار گفت

258258

که گرزاسب را بازکرد او ز کار

چه گفت اندرین کار او شهریار

259259

چنین داد پاسخ که فرمان ما

نورزید و بنهفت پیمان ما

260260

بفرمودمش تا به ارزانیان

گشاید در گنج سود و زیان

261261

کسی کودهش کاست باشد به کار

بپوشد همه فره شهریار

262262

دگر گفت با هرکسی پادشا

بزرگ است و بخشنده و پارسا

263263

پرستار دیرینه مهرک چه کرد

که روزیش اندک شد و روی‌زرد

264264

چنین داد پاسخ که او شد درشت

بران کردهٔ خویش بنهاد پشت

265265

بیامد به درگاه و بنشست مست

همیشه جز از می‌ ندارد به دست

266266

ز کارآگهان موبدی گفت شاه

چو راند سوی جنگ قیصر سپاه

267267

نخواهد جز ایرانیان را به جنگ

جهان شد به ایران بر از روم تنگ

268268

چنین داد پاسخ که آن دشمنی

به طبع است و پرخاش آهرمنی

269269

دگر باره پرسید موبد که شاه

ز شاهان دگرگونه خواهد سپاه

270270

کدامست وچون بایدت مرد جنگ‌؟

ز مردان شیرافگن تیز چنگ‌؟

271271

چنین داد پاسخ که جنگی سوار

نباید که سیر آید از کارزار

272272

همان بزمش آید همان رزمگاه

به رخشنده روز و شبان سیاه

273273

نگردد بهنگام نیروش کم

ز بسیار و اندک نباشد دژم

274274

دگر گفت کای شاه نوشین‌روان

همیشه بزی شاد و روشن‌روان

275275

بدر بر یکی مرد بد از نسا

پرستنده و کاردار بسا

276276

درم ماند بر وی سیصد هزار

به دیوان چو کردند با او شمار

277277

بنالد همی کاین درم خورده شد

بر او مهتر و کهتر آزرده شد

278278

چو آگاه شد زان سخن شهریار

که موبد درم خواست از کاردار

279279

چنین گفت کز خورده منمای رنج

ببخشید چیزی مر او را ز گنج

280280

دگر گفت جنگی‌سواری بخَست

بدان خستگی دیر ماند و برست

281281

به پیش صف رومیان حمله برد

بمرد او وزو کودکان ماند خُرد

282282

چه فرمان دهد شهریار جهان‌؟

ز کار چنان خرد کودک نوان‌؟

283283

بفرمود کان کودکان‌را چهار

ز گنج درم داد باید هزار

284284

هرآنکس که شد کشته در کارزار

کزو خرد کودک بود یادگار

285285

چو نامش ز دفتر بخواند دبیر

برد پیش کودک درم ناگزیر

286286

چنین هم به سال اندرون چار بار

مبادا که باشد ازین کار خوار

287287

دگر گفت انوشه بدی سال و ماه

به مرو اندرون پهلوان سپاه

288288

فراوان درم گرد کرد و بخورد

پراگنده گشتند زان مرز مرد

289289

چنین داد پاسخ که آن خواسته

که از شهر مردم کند کاسته

290290

چرا باید از خون درویش گنج

که او شاد باشد تن و جان به رنج

291291

ازان کس که بستد بدو باز‌ده

ازان پس به مرو اندر آواز ده

292292

بفرمای داری زدن بر درش

به بیداری کشور و لشکرش

293293

ستمکاره را زنده بر دار کن

دو پایش زبر‌، سر نگونسار کن

294294

بدان تا کس از پهلوانان ما

نپیچد دل و جان ز پیمان ما

295295

دگر گفت کای شاه یزدان‌پرست

بدر بر بسی مردم زیردست

296296

همی‌داد او را ستایش کنند

جهان‌آفرین را نیایش کنند

297297

چنین داد پاسخ که یزدان سپاس

که از ما کسی نیست اندر هراس

298298

فزون کرد باید بدیشان نگاه

اگر با گناهند و گر بی‌گناه

299299

دگر گفت کای شاه با فر و هوش

جهان شد پُر آواز خنیا و نوش

300300

توانگر و گر مردم زیردست

شب آید شود پر ز آوای مست

301301

چنین داد پاسخ که اندر جهان

به ما شاد بادا کهان و مهان

302302

دگر گفت کای شاه برترمنش

همی زشتگویت کند سرزنش

303303

که چندین گزافه ببخشید گنج

ز گرد آوریدن ندیده‌ست رنج

304304

چنین داد پاسخ که آن خواسته

کزو گنج ما باشد آراسته

305305

اگر بازگیریم ز ارزانیان

همه سود فرجام گردد زیان

306306

دگر گفت کای شهریار بلند

که هرگز مبادا به جانت گزند

307307

جهودان و ترسا تو را دشمنند

دو رویند و با کیش آهرمنند

308308

چنین داد پاسخ که شاه سترگ

ابی زینهاری نباشد بزرگ

309309

دگر گفت کای نامور شهریار

ز گنج تو افزون ز سیصد هزار

310310

درم داده‌ای مرد درویش را

بسی پروریده تن خویش را

311311

چنین گفت کاین هم به فرمان ماست

به ارزانیان چیز‌بخشی رواست

312312

دگر گفت کای شاه نادیده رنج

ز بخشش فراوان تهی ماند گنج

313313

چنین داد پاسخ که دست فراخ

همی مرد را نو کند یال و شاخ

314314

جهاندار چون گشت یزدان‌پرست

نیازد به‌بد در جهان نیز دست

315315

جهان تنگ دیدیم بر تنگخوی

مرا آز و زفتی نبد آرزوی

316316

چنین گفت موبد که ای شهریار

فراخان سالار سیصد هزار

317317

درم بستد از بلخ‌ِ بامی به‌رنج

سپرده نهادند یکسر به گنج

318318

چنین داد پاسخ که ما را درم

نباید که باشد کسی زو دژم

319319

که رنج آید از بیشی گنج ما

نه چونین بود داد از پادشا

320320

از آنکس که بستد بدو هم دهید

ز گنج آنچ خواهد بران سر نهید

321321

که درد دل مردم زیردست

نخواهد جهاندار یزدان‌پرست

322322

پی کاخ آباد را بر کنید

به گل بام او را توانگر کنید

323323

شود کاخ ویران تو را ز هرچ بود

بماند پس از مرگ نفرین و دود

324324

ز دیوان ما نام او بسترید

بدر بر چنو را به‌کس مشمرید

325325

دگر گفت کای شاه فرخ نژاد

بسی‌گیری از جم و کاوس یاد

326326

بدان گفت تا از پس مرگ من

نگردد نهان افسر و ترگ من

327327

دگر گفت کز بهمن سرفراز

چرا شاه ایران بپوشید راز‌؟

328328

چنین داد پاسخ که او را خرد

بپیچد همی وز هوا برخورد

329329

یکی گفت کای شاه کهتر نواز

چرا گشتی اکنون چنین دیر یاز

330330

چنین داد پاسخ که با بخردان

همانم همان نیز با موبدان

331331

چو آواز آهرمن آید به گوش

نماند به دل رای و با مغز هوش

332332

بپرسید موبد ز شاه زمین

سخن راند از پادشاهی و دین

333333

که بی‌دین جهان به که بی‌پادشا

خردمند باشد برین بر گوا

334334

چنین داد پاسخ که گفتم همین

شنید این سخن مردم پاک‌دین

335335

جهاندار بی‌دین جهان را ندید

مگر هر کسی دین دیگر گزید

336336

یکی بت‌پرست و یکی پاک‌دین

یکی گفت نفرین به از آفرین

337337

ز گفتار ویران نگردد جهان

بگو آنچ رایت بود در نهان

338338

هرآنگه که شد تخت بی‌پادشا

خردمندی و دین نیارد بها

339339

یکی گفت کای شاه خرم نهان

سخن راندی چند پیش مهان

340340

یکی آنکه گفتی زمانه منم

بد و نیک او را بهانه منم

341341

کسی کاو کند آفرین بر جهان

به ما بازگردد درودش نهان

342342

چنین داد پاسخ که آری رواست

که تاج زمانه سر پادشاست

343343

جهان را چنین شهریاران سرند

ازیرا چنین بر سران افسرند

344344

گذشتم ز توقیع نوشین‌روان

جهان پیر و اندیشه من جوان

345345

مرا طبع نشگفت اگر تیز گشت

به پیری چنین آتش‌آمیز گشت

346346

ز منبر چو محمود گوید خطیب

بدین محمد گراید صلیب

347347

همی‌گفتم این نامه را چند گاه

نهان بد ز خورشید و کیوان و ماه

348348

چو تاج سخن نام محمود گشت

ستایش به آفاق موجود گشت

349349

زمانه بنام وی آباد باد

سپهر از سر تاج او شاد باد

350350

جهان بستد از بت‌پرستان هند

به تیغی که دارد چو رومی پرند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نگه کن که شادان برزین چه گفت

بدانگه که بگشاد راز از نهفت

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 8 - داستان کلیله ودمنه

اگلی نظم

شنیدم کجا کسری شهریار

به هرمز یکی نامه کرد استوار

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 10 - نامه کسری به هرمزد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور