صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
  4. »بخش 8 - داستان کلیله ودمنه

بخش 8 - داستان کلیله ودمنه

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

نگه کن که شادان برزین چه گفت

بدانگه که بگشاد راز از نهفت

2

بدرگه شهنشاه نوشین‌روان

که نامش بماناد تا جاودان

3

ز هر دانشی موبدی خواستی

که درگه بدیشان بیاراستی

4

پزشک سخنگوی و کنداوران

بزرگان وکارآزموده سران

5

ابر هر دری ناموَر مهتری

کجا هر سری را بُدی افسری

6

پزشک سراینده برزوی بود

به نیرو رسیده سخنگوی بود

7

ز هر دانشی داشتی بهره‌ای

به هر بهره‌ای در جهان شهره‌ای

8

چنان بد که روزی به هنگام بار

بیامد بر نامور شهریار

9

چنین گفت کای شاه دانش‌پذیر

پژوهنده و یافته یادگیر

10

من امروز در دفتر هندوان

همی‌ بنگریدم به روشن روان

11

چنین بُد نبشته که بر کوه هند

گیاییست چینی چو رومی پرند

12

که آن را چو گرد آورد رهنمای

بیامیزد و دانش آرد بجای

13

چو بر مُرده بپراگند بی‌گمان

سخنگوی گردد هم اندر زمان

14

کنون من بدستوری شهریار

بپیمایم این راه دشوار خوار

15

بسی دانشی رهنمای آورم

مگر کین شگفتی بجای آورم

16

تن مرده گر زنده گردد رواست

که نوشین‌روان بر جهان پادشاست

17

بدو گفت شاه این نشاید بُدن

مگر آزمون را بباید شدن

18

ببر نامهٔ من برِ رای هند

نگر تا که باشد بت‌آرای هند

19

بدین کار با خویشتن یارخواه

همه یاری از بختِ بیدار خواه

20

اگر نوشگفتی شود در جهان

که این گفته رمزی بود درنهان

21

ببر هرچ باید به نزدیک رای

کزو بایدت بی‌گمان رهنمای

22

در گنج بگشاد نوشین‌روان

ز چیزی که بُد درخور خسروان

23

ز دینار و دیبا و خز و حریر

ز مهر و ز افسر ز مشک و عبیر

24

شتروار سیصد بیاراست شاه

فرستاده برداشت آمد به راه

25

بیامد برِ رای و نامه بداد

سرِ بارها پیش او برگشاد

26

چو برخواند آن نامهٔ شاه رای

بدو گفت کای مرد پاکیزه رای

27

ز کسری مرا گنج بخشیده نیست

همه لشکر و پادشاهی یکیست

28

ز داد و ز فرّ و ز اورند شاه

وزان روشنی بخت و آن دستگاه

29

نباشد شگفت از جهاندار پاک

که گر مردگان را برآرد ز خاک

30

برهمن بکوه اندرون هرک هست

یکی دارد این رای را با تو دست

31

بت‌آرای و فرخنده دستور من

هم آن گنج و پرمایه گنجور من

32

بد و نیک هندوستان پیش تست

بزرگی مرا در کم و بیش تست

33

بیاراستندش به نزدیک رای

یکی نامور چون ببایست جای

34

خورشگر فرستاد هم خوردنی

همان پوشش نغز و گستردنی

35

برفت آن شب و رای زد با ردان

بزرگان قنّوج با بخردان

36

چو برزد سر از کوه رخشنده روز

پدید آمد آن شمع گیتی‌فروز

37

پزشکان فرزانه را خواند رای

کسی کو بدانش بُدی رهنمای

38

چو برزوی بنهاد سر سوی کوه

برفتند با او پزشکان گروه

39

پیاده همه کوهساران بپای

بپیمود با دانشی رهنمای

40

گیاها ز خشک و ز تر برگزید

ز پژمرده و آنچ رخشنده دید

41

ز هرگونه دارو ز خشک و ز تر

همی بر پراگند بر مرده بر

42

یکی مرده زنده نگشت از گیا

همانا که سست آمد آن کیمیا

43

همه کوه بسپرد یک یک بپای

ابر رنج او بر نیامد بجای

44

بدانست کان کار آن پادشاست

که زنده است جاوید و فرمانرواست

45

دلش گشت سوزان ز تشویر شاه

هم از نامداران هم از رنج راه

46

وزان خواسته نیز کاورده بود

ز گفتار بیهوده آزرده بود

47

ز کارِ نبشته ببُد تنگدل

که آن مرد بیدانش و سنگدل

48

چرا خیره بر باد چیزی نبشت

که بد بار آن رنج گفتار زشت

49

چنین گفت زان پس بران بخردان

که‌ ای کاردیده ستوده ردان

50

که دانید داناتر از خویشتن

کجا سرفرازد بدین انجمن

51

به پاسخ شدند انجمن همسخن

که داننده پیرست ایدر کهن

52

به سال و خرد او ز ما مهترست

به دانش ز هر مهتری بهترست

53

چنین گفت برزوی با هندوان

که ای نامداران روشن‌روان

54

برین رنجها بر فزونی کنید

مرا سوی او رهنمونی کنید

55

مگر کان سخنگوی دانای پیر

بدین کار باشد مرا دستگیر

56

ببردند برزوی را نزد اوی

پراندیشه دل سر پر از گفت و گوی

57

چو نزدیک او شد سخنگوی مرد

همه رنج‌ها پیش او یاد کرد

58

ز کار نبشته که آمد پدید

سخن‌ها که از کاردانان شنید

59

بدو پیر دانا زبان برگشاد

ز هر دانشی پیش او کرد یاد

60

که من در نبشته چنین یافتم

بدان آرزو تیز بشتافتم

61

چو زان رنج‌ها برنیامد پدید

ببایست ناچار دیگر شنید

62

گیا چون سخن‌دان و دانش چو کوه

که همواره باشد مر او را شکوه

63

تن مرده چون مرد بیدانشست

که دانا به هر جای با رامشست

64

به دانش بود بی‌گمان زنده مرد

چو دانش نباشد ب گِردش مگرد

65

چو مردم ز دانایی آید ستوه

گیا چون کلیله‌ست و دانش چو کوه

66

کتابی به دانش نماینده راه

بیابی چو جویی تو از گنج شاه

67

چو بشنید برزوی زو شاد شد

همه رنج بر چشم او باد شد

68

بر او آفرین کرد و شد نزد شاه

به کردار آتش بپیمود راه

69

بیامد نیایش‌کنان پیش رای

که تا جای باشد تو بادی به جای

70

کتابیست ای شاه گسترده کام

که آن را به هندی کلیله‌ست نام

71

به مهرست تا درج در گنج شاه

به رای و به دانش نماینده راه

72

به گنجور فرمان دهد تا ز گنج

سپارد به من گر ندارد به رنج

73

دژم گشت زان آرزو جان شاه

بپیچید برخویشتن چندگاه

74

به برزوی گفت این کس از ما نجُست

نه اکنون نه از روزگار نخست

75

ولیکن جهاندار نوشین‌روان

اگر تن بخواهد ز ما یا روان

76

نداریم ازو باز چیزی که هست

اگر سرفرازست اگر زیردست

77

ولیکن بخوانی مگر پیش ما

بدان تا روان بداندیش ما

78

نگوید به دل کان نبشتست کس

بخوان و بدان و ببین پیش و پس

79

بدو گفت برزوی کای شهریار

ندارم فزون ز آنچ گویی مدار

80

کلیله بیاورد گنجور شاه

همی‌بود او را نماینده راه

81

هران دُر که از نامه برخواندی

همه روز بر دل همی‌راندی

82

ز نامه فزون ز آنک بودیش یاد

ز برخواندی نیز تا بامداد

83

همی‌بود شادان دل و تن درست

بدانش همی جان روشن بشست

84

چو زو نامه رفتی به شاه جهان

دری از کلیله نبشتی نهان

85

بدین چاره تا نامهٔ هندوان

فرستاد نزدیک نوشین‌روان

86

بدین گونه تا پاسخ نامه دید

که دریای دانش بر ما رسید

87

ز ایوان بیامد به نزدیک رای

بدستوری بازگشتن به جای

88

چو بگشاد دل رای بنواختش

یکی خلعت هندویی ساختش

89

دو یاره بهاگیر و دو گوشوار

یکی طوق پرگوهر شاهوار

90

هم از شارهٔ هندی و تیغ هند

همه روی آهن سراسر پرند

91

بیامد ز قنّوج برزوی شاد

بسی دانشِ نو گرفته به یاد

92

ز ره چون رسید اندر آن بارگاه

نیایش کنان رفت نزدیک شاه

93

بگفت آنچ از رای دید و شنید

بجای گیا دانش آمد پدید

94

بدو گفت شاه‌ ای پسندیده مرد

کلیله روان مرا زنده کرد

95

تو اکنون ز گنجور بستان کلید

ز چیزی که باید بباید گزید

96

بیامد خرد یافته سوی گنج

به گنجور بسیار ننمود رنج

97

درم بود و گوهر چپ و دست راست

جز از جامهٔ شاه چیزی نخواست

98

گرانمایه دستی بپوشید و رفت

بر گاه کسری خرامید تفت

99

چو آمد به نزدیک تختش فراز

برو آفرین کرد و بردش نماز

100

بدو گفت پس نامور شهریار

که بی بدره و گوهر شاهوار

101

چرا رفتی ای رنج دیده ز گنج

کسی را سزد گنج کو دید رنج

102

چنین پاسخ آورد برزو بشاه

که ای تاج تو برتر از چرخ ماه

103

هرآنکس که او پوشش شاه یافت

به بخت و به تخت مهی راه یافت

104

دگر آنک با جامهٔ شهریار

ببیند مرا مرد ناسازگار

105

دل بدسگالان شود تار و تنگ

بماند رخ دوست با آب و رنگ

106

یکی آرزو خواهم از شهریار

که ماند ز من در جهان یادگار

107

چو بنویسد این نامه بوزرجمهر

گشاید برین رنج برزوی چهر

108

نخستین در از من کند یادگار

به فرمان پیروزگر شهریار

109

بدان تا پس از مرگ من در جهان

ز داننده رنجم نگردد نهان

110

بدو گفت شاه این بزرگ آرزوست

بر اندازهٔ مرد آزاده‌خوست

111

ولیکن به رنج تو اندر خورست

سخن گرچه از پایگه برترست

112

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که این آرزو را نشاید نهفت

113

نویسنده از کلک چون خامه کرد

ز برزوی یک در سرِ نامه کرد

114

نبشت او بران نامهٔ خسروی

نبود آن زمان خط جز پهلوی

115

همی‌بود با ارج در گنج شاه

بدو ناسزا کس نکردی نگاه

116

چنین تا بتازی سخن راندند

ورا پهلوانی همی‌خواندند

117

چو مامون روشن روان تازه کرد

خور روز بر دیگر اندازه کرد

118

دل موبدان داشت و رای کیان

ببسته به هر دانشی بر میان

119

کلیله به تازی شد از پهلوی

بدین سان که اکنون همی‌بشنوی

120

بتازی همی‌بود تا گاه نصر

بدانگه که شد در جهان شاه نصر

121

گرانمایه بوالفضل دستور اوی

که اندر سخن بود گنجور اوی

122

بفرمود تا پارسی و دری

نبشتند و کوتاه شد داوری

123

وزان پس چو پیوسته رای آمدش

بدانش خرد رهنمای آمدش

124

همی‌خواست تا آشکار و نهان

ازو یادگاری بود در جهان

125

گزارنده را پیش بنشاندند

همه نامه بر رودکی خواندند

126

بپیوست گویا پراگنده را

بسفت اینچنین در آگنده را

127

بدان کو سخن راند آرایشست

چو ابله بود جای بخشایشست

128

حدیث پراگنده بپراگند

چو پیوسته شد جان و مغز آگند

129

جهاندار تا جاودان زنده باد

زمان و زمین پیش او بنده باد

130

از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ

که دوری تو از روزگار درنگ

131

گهی بر فراز و گهی بر نشیب

گهی با مراد و گهی با نهیب

132

ازین دو یکی نیز جاوید نیست

به بودن تو را راه امید نیست

133

نگه کن کنون کار بوزرجمهر

که از خاک بر شد به گردان سپهر

134

فراز آوریدش به خاک نژند

همان کس که بردش به ابر بلند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت شاهوی بیداردل

که ای پیر دانای و بسیار دل

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 7 - داستان طلخند و گو

اگلی نظم

چنان بد که کسری بدان روزگار

برفت از مداین ز بهر شکار

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 9 - داستان کسری با بوزرجمهر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور