صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
  4. »بخش 7 - داستان طلخند و گو

بخش 7 - داستان طلخند و گو

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین گفت شاهوی بیداردل

که ای پیر دانای و بسیار دل

22

ایا مرد فرزانه و تیز ویر

ز شاهوی پیر این سخن یادگیر

33

که درهند مردی سرافراز بود

که با لشکر و خیل و با ساز بود

44

خنیده بهر جای جمهور نام

به مردی بهر جای گسترده گام

55

چنان پادشا گشته برهندوان

خردمند و بیدار و روشن‌روان

66

ورا بود کشمیر تا مرز چین

برو خواندندی به داد آفرین

77

به مردی جهانی گرفته بدست

ورا سندلی بود جای نشست

88

همیدون بدش تاج و گنج و سپاه

همیدون نگین وهمیدون کلاه

99

هنرمند جمهور فرهنگ جوی

سرافراز با دانش و آبروی

1010

بدو شادمان زیردستان اوی

چه شهری چه از در پرستان اوی

1111

زنی بود هم گوهرش هوشمند

هنرمند و با دانش و بی‌گزند

1212

پسر زاد زان شاه نیکو یکی

که پیدا نبود از پدر اندکی

1313

پدر چون بدید آن جهاندار نو

هم اندر زمان نام کردند گو

1414

برین برنیامد بسی روزگار

که بیمار شد ناگهان شهریار

1515

به کدبانو اندرز کرد و به مرد

جهانی پر از دادگو را سپرد

1616

ز خردی نشایست گو بخت را

نه تاج و کمر بستن و تخت را

1717

سران راهمه سر پر از گرد بود

ز جمهورشان دل پر از درد بود

1818

ز بخشیدن و خوردن و داد اوی

جهان بود یک سر پر از یاد اوی

1919

سپاهی و شهری همه انجمن

زن و کودک و مرد شد رای زن

2020

که این خرد کودک نداند سپاه

نه داد و نه خشم و نه تخت و کلاه

2121

همه پادشاهی شود پرگزند

اگر شهریاری نباشد بلند

2222

به دنبر برادر بد آن شاه را

خردمند وشایستهٔ گاه را

2323

کجا نام آن نامور مای بود

به دنبر نشسته دلارای بود

2424

جهاندیدگان یک به یک شاه‌جوی

ز سندل به دنبر نهادند روی

2525

بزرگان کشمیر تا مرز چین

به شاهی بدو خواندند آفرین

2626

ز دنبر بیامد سرافراز مای

به تخت کیان اندر آورد پای

2727

همان تاج جمهور بر سر نهاد

بداد و ببخشش در اندر گشاد

2828

چو با سازشد مام گو را بخواست

بپرورد و با جان همی‌داشت راست

2929

پری چهره آبستن آمد ز مای

پسر زاد ازین نامور کدخدای

3030

ورا پادشا نام طلخند کرد

روان را پر از مهر فرزند کرد

3131

دوساله شد این خرد و گو هفت سال

دلاور گوی بود با فر و یال

3232

پس از چند گه مای بیمار شد

دل زن برو پر ز تیمار شد

3333

دوهفته برآمد به زاری بمرد

برفت وجهان دیگری را سپرد

3434

همه سندلی زار و گریان شدند

ز درد دل مای بریان شدند

3535

نشستند یک ماه باسوگ شاه

سرماه یک سر بیامد سپاه

3636

همه نامداران وگردان شهر

هرآنکس که او را خرد بود بهر

3737

سخن رفت هرگونه بر انجمن

چنین گفت فرزانه‌ای رای‌زن

3838

که این زن که از تخم جمهور بود

همیشه ز کردار بد دور بود

3939

همه راستی خواستی نزد شوی

نبود ایچ تابود جز دادجوی

4040

نژادیست این ساخته داد را

همه راستی را و بنیاد را

4141

همان به که این زن بود شهریار

که او ماند زین مهتران یادگار

4242

زگفتار او رام گشت انجمن

فرستاده شد نزد آن پاک تن

4343

که تخت دو فرزند را خود بگیر

فزاینده کاریست این ناگزیر

4444

چوفرزند گردد سزاوار گاه

بدو ده بزرگی و گنج و سپاه

4545

ازان پس هم آموزگارش تو باش

دلارام و دستور و رایش تو باش

4646

به گفتار ایشان زن نیک بخت

بیفراخت تاج و بیاراست تخت

4747

فزونی وخوبی وفرهنگ وداد

همه پادشاهی بدو گشت شاد

4848

دوموبد گزین کرد پاکیزه‌رای

هنرمند و گیتی سپرده به پای

4949

بدیشان سپرد آن دو فرزند را

دو مهتر نژاد خردمند را

5050

نبودند ز ایشان جدا یک زمان

بدیدار ایشان شده شادمان

5151

چو نیرو گرفتند و دانا شدند

بهر دانشی بر توانا شدند

5252

زمان تا زمان یک ز دیگر جدا

شدندی برمادر پارسا

5353

که ازماکدامست شایسته‌تر

به دل برتر و نیز بایسته‌تر

5454

چنین گفت مادر به هر دو پسر

که تا از شما باکه یابم هنر

5555

خردمندی ورای و پرهیز و دین

زبان چرب و گوینده و بآفرین

5656

چودارید هر دو ز شاهی نژاد

خرد باید و شرم و پرهیز وداد

5757

چوتنها شدی سوی مادر یکی

چنین هم سخن راندی اندکی

5858

که از ما دو فرزند کشور کراست

به شاهی و این تخت و افسرکراست

5959

بدو مام گفتی که تخت آن تست

هنرمندی و رای و بخت آن تست

6060

به دیگر پسرهم ازینسان سخن

همی‌راندی تا سخن شد کهن

6161

دل هرد وان شاد کردی به تخت

به گنج وسپاه وبنام و به بخت

6262

رسیدند هر دو به مردی به جای

بدآموز شد هر دو را رهنمای

6363

زرشک اوفتادند هردو به رنج

برآشوفتند ازپی تاج وگنج

6464

همه شهرزایشان بدونیم گشت

دل نیک مردان پرازبیم گشت

6565

زگفت بدآموز جوشان شدند

به نزدیک مادرخروشان شدند

6666

بگفتند کزماکه زیباترست

که برنیک وبد برشکیباترست

6767

چنین پاسخ آورد فرزانه زن

که باموبدی یکدل ورای زن

6868

شمارابباید نشستن نخست

بآرام و با کام فرجام جست

6969

ازان پس خنیده بزرگان شهر

هرآنکس که اودارد از رای بهر

7070

یکایک بگوییم با رهنمون

نه خوبست گرمی به کاراندرون

7171

کسی کو بجوید همی تاج وگاه

خردباید ورای وگنج وسپاه

7272

چو بیدادگر پادشاهی کند

جهان پر ز گرم وتباهی کند

7373

به مادر چنین گفت پرمایه گو

کزین پرسش اندر زمانه مرو

7474

اگر کشور ازمن نگیرد فروغ

به کژی مکن هیچ رای دروغ

7575

به طلخند بسپار گنج وسپاه

من او را یکی کهترم نیکخواه

7676

وگر من به سال وخرد مهترم

هم از پشت جمهور کنداورم

7777

بدو گوی تا از پی تاج و تخت

نگیرد به بی‌دانشی کارسخت

7878

بدو گفت مادر که تندی مکن

براندیشه باید که رانی سخن

7979

هرآنکس که برتخت شاهی نشست

میان بسته باید گشاده دو دست

8080

نگه داشتن جان پاک از بدی

بدانش سپردن ره بخردی

8181

هم از دشمن آژیر بودن به جنگ

نگه داشتن بهرهٔ نام و ننگ

8282

ز داد و ز بیداد شهر و سپاه

بپرسد خداوند خورشید و ماه

8383

اگر پشه از شاه یابد ستم

روانش به دوزخ بماند دژم

8484

جهان از شب تیره تاریک‌تر

دلی باید ازموی باریک‌تر

8585

که از بد کند جان و تن را رها

بداند که کژی نیارد بها

8686

چو بر سرنهد تاج بر تخت داد

جهانی ازان داد باشند شاد

8787

سرانجام بستر ز خشتست وخاک

وگر سوخته گردد اندر مغاک

8888

ازین دودمان شاه جمهور بود

که رایش ز کردار بد دور بود

8989

نه هنگام بد مردن او را بمرد

جهان را به کهتر برادر سپرد

9090

ز دنبر بیامد سرافراز مای

جوان بود و بینا دل وپاک رای

9191

همه سندلی پیش اوآمدند

پر از خون دل و شاه جو آمدند

9292

بیامد به تخت مهی برنشست

میان تنگ بسته گشاده دو دست

9393

مرا خواست انباز گشتیم وجفت

بدان تا نماند سخن درنهفت

9494

اگر زانک مهتر برادر تویی

به هوش وخرد نیز برتر تویی

9595

همان کن که جان را نداری به رنج

ز بهر سرافرازی و تاج وگنج

9696

یکی ازشما گرکنم من گزین

دل دیگری گردد از من بکین

9797

مریزید خون از پی تاج وگنج

که برکس نماند سرای سپنج

9898

ز مادر چو بشنید طلخند پند

نیامدش گفتار او سودمند

9999

به مادر چنین گفت کز مهتری

همی از پی گو کنی داوری

100100

به سال ار برادر ز من مهترست

نه هرکس که او مهتر او بهترست

101101

بدین لشکر من فروان کسست

که همسال او به آسمان کرکسست

102102

که هرگز نجویند گاه وسپاه

نه تخت و نه افسر نه گنج و کلاه

103103

پدر گر به روز جوانی بمرد

نه تخت بزرگی کسی راسپرد

104104

دلت جفت بینم همی سوی گو

برآنی که او را کنی پیشرو

105105

من ازگل برین گونه مردم کنم

مبادا که نام پدر گم کنم

106106

یکی مادرش سخت سوگند خورد

که بیزارم از گنبد لاژورد

107107

اگرهرگز این آرزو خواستم

ز یزدان وبردل بیاراستم

108108

مبر زین سخن جز به نیکی گمان

مشو تیز باگردش آسمان

109109

که آن راکه خواهد دهد نیکوی

نگر جز به یزدان به کس نگروی

110110

من انداختم هرچ آمد ز پند

اگر نیست پند منت سودمند

111111

نگر تاچه بهتر ز کارآن کنید

وزین پند من توشهٔ جان کنید

112112

وزان پس همه بخردان را بخواند

همه پندها پیش ایشان براند

113113

کلید درگنج دو پادشا

که بودند بادانش و پارسا

114114

بیاورد وکرد آشکارا نهان

به پیش جهاندیدگان ومهان

115115

سراسر بر ایشان ببخشید راست

همه کام آن هر دو فرزند خواست

116116

چنین گفت زان پس به طلخند گو

که ای نیک دل نامور یار نو

117117

شنیدم که جمهور چندی ز مای

سرافرازتر بد به سال و برای

118118

پدرت آن گرانمایه نیکخوی

نکرد ایچ ازان پیش تخت آرزوی

119119

نه ننگ آمدش هرگز از کهتری

نجست ایچ بر مهتران مهتری

120120

نگر تا پسندد چنین دادگر

که من پیش کهتر ببندم کمر

121121

نگفتست مادر سخن جز به داد

تو را دل چرا شد ز بیداد شاد

122122

ز لشکر بخوانیم چندی مهان

خردمند و برگشته گرد جهان

123123

ز فرزانگان چون سخن بشنویم

برای و به گفتارشان بگرویم

124124

ز ایوان مادر بدین گفت‌وگوی

برفتند ودلشان پر از جست‌وجوی

125125

برین برنهادند هر دو جوان

کزان پس ز گردان وز پهلوان

126126

ز دانا وپاکان سخن بشنویم

بران سان که باشد بدان بگرویم

127127

کز ایشان همی دانش آموختیم

به فرهنگ دلها برافروختیم

128128

بیامد دو فرزانه رهنمای

میانشان همی‌رفت هر گونه رای

129129

همی‌خواست فرزانه گو که گو

بود شاه درسندلی پیشرو

130130

هم آنکس که استاد طلخند بود

به فرزانگی هم خردمند بود

131131

همی این بران بر زد وآن برین

چنین تا دو مهتر گرفتند کین

132132

نهاده بدند اندر ایوان دو تخت

نشسته به تخت آن دو پیروز بخت

133133

دلاور دو فرزانه بردست راست

همی هریکی ازجهان بهرخواست

134134

گرانمایگان را همه خواندند

بایوان چپ و راست بنشاندند

135135

زبان برگشادند فرزانگان

که ای سرفرازان ومردانگان

136136

ازین نامداران فرخ‌نژاد

که دارید رسم پدرشان به یاد

137137

که خواهید برخویشتن پادشا

که دانید زین دوجوان پارسا

138138

فروماندند اندران موبدان

بزرگان و بیدار دل بخردان

139139

نشسته همی دوجوان بر دو تخت

بگفت دو فرزانه نیکبخت

140140

بدانست شهری و هم لشکری

کزان کارجنگ آید و داوری

141141

همه پادشاهی شود بر دو نیم

خردمند ماند به رنج وبه بیم

142142

یکی ز انجمن سر برآورد راست

به آوا سخن گفت و برپای خاست

143143

که ما از دو دستور دو شهریار

چه یاریم گفتن که آید به کار

144144

بسازیم فردا یکی انجمن

بگوییم با یکدگر تن به تن

145145

وزان پس فرستیم یک یک پیام

مگر شهریاران بیابند کام

146146

برفتند ز ایوان ژکان و دژم

لبان پر ز باد و روان پر ز غم

147147

بگفتند کین کار با رنج گشت

ز دست جهاندیده اندر گذشت

148148

برادر ندیدیم هرگز دو شاه

دو دستور بدخواه در پیشگاه

149149

ببودند یک شب پرآژنگ چهر

بدانگه که برزد سر از کوه مهر

150150

برفتند یک سر بزرگان شهر

هرآنکس که شان بود زان کار بهر

151151

پر آواز شد سندلی چار سوی

سخن رفت هرگونه بی‌آرزوی

152152

یکی را ز گردان بگو بود رای

یکی سوی طلخند بد رهنمای

153153

زبانها ز گفتارشان شد ستوه

نگشتند همرای و با هم گروه

154154

پراگنده گشت آن بزرگ انجمن

سپاهی وشهری همه تن به تن

155155

یکی سوی طلخند پیغام کرد

زبان را زگو پر ز دشنام کرد

156156

دگر سوی گو رفت با گرز و تیغ

که از شاه جان را ندارم دریغ

157157

پرآشوب شد کشور سندلی

بدان نیکخواهی و آن یک دلی

158158

خردمند گوید که در یک سرای

چوفرمان دوگردد نماند به جای

159159

پس آگاهی آمد به طلخند و گو

که هر برزنی بایکی پیشرو

160160

همه شهر ویران کنند از هوا

نباید که دارند شاهان روا

161161

ببودند زان آگهی پر هراس

همی‌داشتندی شب و روز پاس

162162

چنان بد که روزی دو شاه جوان

برفتند بی‌لشکر و پهلوان

163163

زبان برگشادند یک با دگر

پرآژنگ روی و پراز جنگ سر

164164

به طلخند گفت ای برادر مکن

کز اندازه بگذشت ما را سخن

165165

بتا روی بر خیره چیزی مجوی

که فرزانگان آن نبینند روی

166166

شنیدی که جمهور تا زنده بود

برادر ورا چون یکی بنده بود

167167

بمرد او و من ماندم خوار و خرد

یکی خرد را گاه نتوان سپرد

168168

جهان پر ز خوبی بد از رای اوی

نیارست جستن کسی جای اوی

169169

برادر ورا همچو جان بود و تن

بشاهی ورا خواندند انجمن

170170

اگر بودمی من سزاوار گاه

نکردی به مای اندرون کس نگاه

171171

بر آیین شاهان گیتی رویم

ز فرزانگان نیک و بد بشنویم

172172

من ازتو به سال وخرد مهترم

توگویی که من کهترم بهترم

173173

مکن ناسزا تخت شاهی مجوی

مکن روی کشور پر از گفت‌وگوی

174174

چنین پاسخ آورد طلخند پس

به افسون بزرگی نجستست کس

175175

من این تاج و تخت از پدر یافتم

ز تخمی که او کشت بریافتم

176176

همه پادشاهی و گنج و سپاه

ازین پس به شمشیر دارم نگاه

177177

ز جمهور وز مای چندین مگوی

اگر آمنی تخت را رزم جوی

178178

سرانشان پر از جنگ باز آمدند

به شهر اندرون رزمساز آمدند

179179

سپاهی وشهری همه جنگجوی

بدرگاه شاهان نهادند روی

180180

گروهی به طلخند کردند رای

دگر را بگو بود دل رهنمای

181181

برآمد خروش از در هر دو شاه

یکی را نبود اندر آن شهر راه

182182

نخستین بیاراست طلخند جنگ

نبودش به جنگ دلیران درنگ

183183

سرگنجهای پدر بر گشاد

سپه راهمه ترگ وجوشن بداد

184184

همه شهر یکسر پر از بیم شد

دل مرد بخرد بدو نیم شد

185185

که تا چون بود گردش آسمان

کرا برکشد زین دومهتر زمان

186186

همه کشور آگاه شد زین دو شاه

دمادم بیامد زهر سو سپاه

187187

بپوشید طلخند جوشن نخست

به خون ریختن چنگها را بشست

188188

بیاورد گو نیز خفتان وخود

همی‌داد جان پدر را درود

189189

بدان تندی ازجای برخاستند

همی پشت پیلان بیاراستند

190190

نهادند برکوهه پیل زین

توگفتی همی راه جوید زمین

191191

همه دشت پر زنگ وهندی درای

همه گوش پر ناله کرنای

192192

به لشکر گه آمد دوشاه جوان

همه بهر بیشی نهاده روان

193193

سپهر اندران رزمگه خیره شد

ز گرد سپه چشمها تیره شد

194194

بر آمد خروشیدن گاو دم

ز دو رویه آواز رویینه خم

195195

بیاراست با میمنه میسره

تو گفتی زمین کوه شد یکسره

196196

دولشکر کشیدند صف بر دو میل

دو شاه سرافراز بر پشت پیل

197197

درفشی درفشان به سر بر به پای

یکی پیکرش ببر و دیگر همای

198198

پیاده به پیش اندرون نیزه‌دار

سپردار و شایستهٔ کار زار

199199

نگه کرد گو اندران دشت جنگ

هوا دید چون پشت جنگی پلنگ

200200

همه کام خاک وهمه دشت خون

بگرد اندرون نیزه بد رهنمون

201201

به طلخند هرچند جانش بسوخت

ز خشم او دو چشم خرد رابدوخت

202202

گزین کرد مردی سخنگوی گو

کزان مهتران او بدی پیشرو

203203

که رو پیش طلخند و او را بگوی

که بیداد جنگ برادر مجوی

204204

که هر خون که باشد برین ریخته

تو باشی بدان گیتی آویخته

205205

یکی گوش بگشای بر پندگو

به گفتار بدگوی غره مشو

206206

نباید که از ما بدین کارزار

نکوهش بود در جهان یادگار

207207

که این کشور هند ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

208208

بپرهیز ازین جنگ و آویختن

به بیداد بر خیره خون ریختن

209209

دل من بدین آشتی شاد کن

ز فام خرد گردن آزاد کن

210210

ازین مرز تا پیش دریای چین

تو راباد چندانک خواهی زمین

211211

همه مهر با جان برابر کنیم

تو را بر سرخویش افسر کنیم

212212

ببخشیم شاهی به کردار گنج

که این تخت و افسر نیرزد به رنج

213213

وگر چند بیداد جویی همه

پراگندن گرد کرده رمه

214214

بدین گیتی اندر نکوهش بود

همین رابدان سر پژوهش بود

215215

مکن ای برادر به بیداد رای

که بیداد را نیست با داد پای

216216

فرستاده چون پیش طلخند شد

به پیغام شاه از در پند شد

217217

چنین داد پاسخ که او را بگوی

که درجنگ چندین بهانه مجوی

218218

برادر نخوانم تو را من نه دوست

نه مغز تو از دودهٔ ما نه پوست

219219

همه پادشاهی تو ویران کنی

چوآهنگ جنگ دلیران کنی

220220

همه بدسگالان به نزد تواند

به بهرام روز اورمزد تواند

221221

گنهکار هم پیش یزدان تویی

که بد نام و بد گوهر و بد خویی

222222

ز خونی که ریزند زین پس به کین

تو باشی به نفرین و من به آفرین

223223

و دیگر که گفتی ببخشیم تاج

هم این مرزبانی و این تخت عاج

224224

هر آنگه که تو شهریاری کنی

مرا مرز بخشی و یاری کنی

225225

نخواهم که جان باشد اندر تنم

وگر چشم برتاج شاه افگنم

226226

کنون جنگ را بر کشیدم رده

هوا شد چو دیبا به زر آژده

227227

ز تیر و ز ژوپین و نوک سنان

نداند کنون گورکیب ازعنان

228228

برآورد گه بر سرافشان کنم

همه لشکرش را خروشان کنم

229229

بران سان سپاه اندر آرم به جنگ

که سیرآید ازجنگ جنگی پلنگ

230230

بیارند گو را کنون بسته دست

سپاهش ببینند هر سو شکست

231231

که ازبندگان نیز با شهریار

نپوشد کسی جوشن کارزار

232232

چو پاسخ شنید آن خردمند مرد

بیامد همه یک به یک یاد کرد

233233

غمی شد دل گوچو پاسخ شنید

که طلخند را رای پاسخ ندید

234234

پر اندیشه فرزانه را پیش خواند

ز پاسخ فراوان سخنها براند

235235

بدو گفت کای مرد فرهنگ جوی

یکی چارهٔ کار با من بگوی

236236

همه دشت خونست و بی تن سرست

روان را گذر بر جهانداورست

237237

نباید کزین جنگ فرجام کار

به ما بازماند بد روزگار

238238

بدو گفت فرزانه کای شهریار

نباید تو را پندآموزگار

239239

گر از من همی بازجویی سخن

به جنگ برادر درشتی مکن

240240

فرستاده‌ای تیز نزدیک اوی

سرافراز با دانش و نرم گوی

241241

بباید فرستاد و دادن پیام

بگردد مگر او ازین جنگ رام

242242

بدو ده همه گنج نابرده رنج

تو جان برادر گزین کن ز گنج

243243

چو باشد تو را تاج و انگشتری

به دینار با او مکن داوری

244244

نگه کردم از گردش آسمان

بدین زودی او را سرآید زمان

245245

ز گردنده هفت اختر اندر سپهر

یکی را ندیدم بدو رای ومهر

246246

تبه گردد او هم بدین دشت جنگ

نباید گرفتن خود این کار تنگ

247247

مگر مهر شاهی و تخت و کلاه

بدان تات بد دل نخواند سپاه

248248

دگر هرچ خواهد ز اسب و ز گنج

بده تا نباشد روانش به رنج

249249

تو گر شهریاری و نیک‌اختری

به کار سپهری تواناتری

250250

ز فرزانه بشنید شاه این سخن

دگر باره رای نوافگند بن

251251

ز درد برادر پر از آب روی

گزین کرد نیک اختری چرب‌گوی

252252

بدوگفت گو پیش طلخند شو

بگویش که پر درد و رنجست گو

253253

ازین گردش رزم و این کارزار

همی‌خواهد از داور کردگار

254254

که گرداند اندر دلت هوش ومهر

به تابی ز جنگ برادر توچهر

255255

به فرزانه‌ای کو به نزدیک تست

فروزندهٔ جان تاریک تست

256256

بپرس از شمار ده و دو و هفت

که چون خواهد این کار بیداد رفت

257257

اگر چند تندی و کنداوری

هم از گردش چرخ برنگذری

258258

همه گرد بر گرد ما دشمنست

جهانی پر از مردم ریمنست

259259

همان شاه کشمیر وفغفور چین

که تنگست از ایشان به ما بر زمین

260260

نکوهیده باشیم ازین هر دو روی

هم از نامداران پرخاشجوی

261261

که گویند کز بهر تخت وکلاه

چرا ساخت طلخند و گو رزمگاه

262262

به گوهر مگر هم نژاده نیند

همان از گهر پاکزاده نیند

263263

ز لشکر گر آیی به نزدیک من

درفشان کنی جان تاریک من

264264

ز دینار و دیبا و از اسب و گنج

ببخشم نمانم که مانی به رنج

265265

هم از دست من کشور و مهر و تاج

بیابی همان یاره و تخت عاج

266266

زمهر برادر تو را ننگ نیست

مگر آرزویت جز از جنگ نیست

267267

اگر پند من سر به سر نشنوی

به فرجام زین بد پشیمان شوی

268268

فرستاده آمد چو باد دمان

به نزدیک طلخند تیره روان

269269

بگفت آنچ بشنید و بفزود نیز

ز شاهی و ز گنج و دینار و چیز

270270

چو بشنید طلخند گفتار اوی

خردمندی و رای و دیدار اوی

271271

ازان کآسمان را دگر بود راز

بگفت برادر نیامد فراز

272272

چنین داد پاسخ که گو رابگوی

که هرگز مبادی جزا ز چاره جوی

273273

بریده زوانت بشمشیر بد

تنت سوخته ز آتش هیربد

274274

شنیدم همه خام گفتار تو

نبینم جزا ز چاره بازار تو

275275

چگونه دهی گنج و شاهی بمن

توخود کیستی زین بزرگ انجمن

276276

توانایی و گنج و شاهی مراست

ز خورشید تا آب و ماهی مراست

277277

همانا زمانت فراز آمدست

کت اندیشه‌های دراز آمدست

278278

سپاه ایستاده چنین بر دومیل

ز آورد مردان و پیکار پیل

279279

بیارای لشکر فراز آر جنگ

به رزم آمدی چیست رای درنگ

280280

چنان بینی اکنون ز من دستبرد

که روزت ستاره بباید شمرد

281281

ندانی جز افسون و بند و فریب

چودیدی که آمد بپیشت نشیب

282282

ازاندیشه‌ای دور و ز تاج و تخت

نخواند تو را دانشی نیکبخت

283283

فرستاده آمد سری پر ز باد

همه پاسخ پادشا کرد یاد

284284

چنین تا شب تیره بنمود روی

فرستاده آمد همی زین بدوی

285285

فرود آمدند اندران رزمگاه

یکی کنده کندند پیش سپاه

286286

طلایه همی‌گشت بر گرد دشت

بدین گونه تارامش اندر گذشت

287287

چوبرزد سر از برج شیرآفتاب

زمین شد بکردار دریای آب

288288

یکی چادر آورد خورشید زرد

بگسترد برکشور لاژورد

289289

برآمد خروشیدن کرنای

هم آواز کوس از دو پرده سرای

290290

درفش دو شاه نوآمد به دید

سپه میمنه میسره برکشید

291291

دو شاه سرافراز در قلبگاه

دو دستور فرزانه درپیش شاه

292292

به فرزانهٔ خویش فرمود گو

که گوید به آواز با پیشرو

293293

که بر پای دارید یکسر درفش

کشیده همه تیغهای بنفش

294294

یکی ازیلان پیش منهید پای

نباید که جنبد پیاده ز جای

295295

که هرکس تندی کند روز جنگ

نباشد خردمند یا مرد سنگ

296296

ببینم که طلخند با این سپاه

چگونه خرامد به آوردگاه

297297

نباشد جز از رای یزدان پاک

ز رخشنده خورشید تا تیره خاک

298298

ز پند آزمودیم وز مهر چند

نبود ایچ ازین پندها سودمند

299299

گر ایدون که پیروز گردد سپاه

مرا بردهد گردش هور و ماه

300300

مریزید خون از پی خواسته

که یابید خود گنج آراسته

301301

وگر نامداری بود زین سپاه

که اسب افگند تیز برقلبگاه

302302

چو طلخند را یابد اندر نبرد

نباید که بر وی فشانند گرد

303303

نیایش کنان پیش پیل ژیان

بباید شدن تنگ بسته میان

304304

خروشی برآمد که فرمان کنیم

ز رای توآرایش جان کنیم

305305

وزان روی طلخند پیش سپاه

چنین گفت با پاسبانان گاه

306306

گر ایدون که باشیم پیروزگر

دهد گردش اختر نیک بر

307307

همه تیغها کینه رابر کشیم

به یزدان پناهیم و دم در کشیم

308308

چو یابید گو را نبایدش کشت

نه با اوسخن نیز گفتن درشت

309309

بگیریدش از پشت آن پیل مست

به پیش من آرید بسته دو دست

310310

همانگه خروشیدن کرنای

برآمد زدهلیز پرده‌سرای

311311

همه کوه و دریا پر آواز گشت

توگفتی سپهر روان بازگشت

312312

ز بس نعره و چاک چاک تبر

ندانست کس پای گیتی ز سر

313313

ز رخشنده پیکان و پر عقاب

همی دامن اندر کشید آفتاب

314314

زمین شد به کردار دریای خون

در ودشت بد زیرخون اندرون

315315

دو پیل ژیان شاهزاده دو شاه

براندند هر دو ز قلب سپاه

316316

برآمد خروشی ز طلخند وگو

که از باد ژوپین من دور شو

317317

به جنگ برادر مکن دست پیش

نگه دار ز آواز من جای خویش

318318

همی این بدان گفت وآن هم بدین

چودریای خون شد سراسر زمین

319319

یلانی که بودند خنجر گزار

بگشتند پیرامن کارزار

320320

ز زخم دوشاه آن دو پرخاشجوی

همی خون و مغز اندر آمد به جوی

321321

برین گونه تا خور ز گنبد بگشت

وز اندازه آویزش اندرگذشت

322322

خروش آمد از دشت و آواز گو

که ای جنگسازان و گردان نو

323323

هرآنکس که خواهد زما زینهار

مدارید ازو کینه در کارزدار

324324

بدان تا برادر بترسد ز جنگ

چوتنها بماند نسازد درنگ

325325

بسی خواستند از یلان زینهار

بسی کشته شد در دم کار زار

326326

چو طلخند بر پیل تنها بماند

گو او را به آواز چندی بخواند

327327

که رو ای برادر به ایوان خویش

نگه کن به ایوان و دیوان خویش

328328

نیابی همانا بسی زنده تن

از آن تیغزن نامدار انجمن

329329

همه خوب کاری ز یزدان شناس

وزو دار تا زنده باشی سپاس

330330

که زنده برفتی توازپیش جنگ

نه هنگام رایست و روز درنگ

331331

چوبشنید طلخند آواز اوی

شد از ننگ پیچان و پر آب روی

332332

به مرغ آمد از دشت آوردگاه

فراز آمدندش زهر سو سپاه

333333

در گنج بگشاد و روزی بداد

سپاهش شد آباد و با کام وشاد

334334

سزاوار خلعت هر آنکس که دید

بیاراست او را چنانچون سزید

335335

به دینار چون لشکر آباد گشت

دل جنگجوی از غم آزادگشت

336336

پیامی فرستاد نزدیک گو

که ای تخت را چون بپالیز خو

337337

برآنی که از من شدی بی‌گزند

دلت را به زنار افسون مبند

338338

به آتش شوی ناگهان سوخته

روان آژده چشمها دوخته

339339

چو بشنید گو آن پیام درشت

دلش راز مهر برادر بشست

340340

دلش زان سخن گشت اندوهگین

به فرزانه گفت این شگفتی ببین

341341

بدوگفت فرزانه کای شهریار

تویی از پدر تخت را یادگار

342342

ز دانش پژوهان تو داناتری

هم از تاجداران تواناتری

343343

مرا این درستست و گفتم بشاه

ز گردنده خورشید و تابنده ماه

344344

که این نامور تا نگردد هلاک

بگردد چو مار اندرین تیره خاک

345345

به پاسخ تو با او درشتی مگوی

بپیوند و آزرم او را بجوی

346346

اگر جنگ سازد بسازیم جنگ

که او با شتابست و ما با درنگ

347347

سپهبد فرستاده را پیش خواند

به خوبی فراوان سخنها براند

348348

بدوگفت رو با برادر بگوی

که چندین درشتی و تندی مجوی

349349

درشتی نه زیباست با شهریار

پدرنامور بود و تو نامدار

350350

مرا این درستست کز پند من

تو دوری نجویی ز پیوند من

351351

ولیکن مرا ز آنک هست آرزوی

که تو نامور باشی و نامجوی

352352

بگویم همه آنچ اندر دلست

سخنها که جانم برو مایلست

353353

تو را سر بپیچد ز دستور بد

زآسانی و رای وراه خرد

354354

مگوی ای برادر سخن جز بداد

که گیتی سراسر فسونست و باد

355355

سوی راستی یاز تا هرچ هست

ز گنج و ز مردان خسروپرست

356356

فرستم همه سر به سر پیش تو

ببیند روان بداندیش تو

357357

که اندر دل من جز از داد نیست

مباد آنک از جان تو شاد نیست

358358

برینست رایم که دادم پیام

اگر بشنود مهتر خویش کام

359359

ور ایدون که رایت جز از جنگ نیست

به خوبی و پیوندت آهنگ نیست

360360

بسازم کنون جنگ را لشکری

که باید سپاه مرا کشوری

361361

ازین مرز آباد ما بگذریم

سپه را همه پیش دریا بریم

362362

یکی کنده سازیم گرد سپاه

برین جنگجویان ببندیم راه

363363

ز دریا بکنده در آب افگنیم

سراسر سر اندر شتاب افگنیم

364364

بدان تا هرآنکس که بیند شکست

ز کنده نباشد ورا راه جست

365365

ز ماهرک پیروز گردد به جنگ

بریزیم خون اندرین جای تنگ

366366

سپه را همه دستگیر آوریم

مبادا که شمشیر و تیر آوریم

367367

فرستاده برگشت و آمد چو باد

بروبر سخنهای گو کرد یاد

368368

چوطلخند بشنید گفتار گو

ز لشکر هرآنکس که بد پیشرو

369369

بفرمود تا پیش او خواندند

سزاوار هر جای بنشاندند

370370

همه پاسخ گو بدیشان بگفت

همه رازها برگشاد از نهفت

371371

به لشکر چنین گفت کین جنگ نو

به دریا که اندیشه کردست گو

372372

چه بینید واین را چه رای آوریم

که اندیشه او به جای آوریم

373373

اگر بود خواهید با من یکی

نپیچید سر را ز داد اندکی

374374

اگر جنگ جویم چه دریا چه کوه

چو در جنگ لشکر بود هم گروه

375375

اگر یار باشید با من به جنگ

از آواز روبه نترسد پلنگ

376376

هر آنکس که جویند نام بزرگ

ز گیتی بیابند کام بزرگ

377377

جهانجوی اگر کشته گردد به نام

به از زنده دشمن بدو شادکام

378378

هر آنکس که درجنگ تندی کند

همی از پی سودمندی کند

379379

بیابید چندان ز من خواسته

پرستنده و اسب آراسته

380380

ز کشمیر تا پیش دریای چین

به هر شهر برماکنند آفرین

381381

ببخشم همه شهرها بر سپاه

چوفرمان مرا گردد و تاج و گاه

382382

بپاسخ همه مهتران پیش اوی

یکایک نهادند برخاک روی

383383

که ما نام جوییم و تو شهریار

ببینی کنون گردش روزگار

384384

ز درگاه طلخند برشد خروش

ز لشکر همه کشور آمد بجوش

385385

سپه را همه سوی دریا کشید

وزان پس سپاه گوآمد پدید

386386

برابر فرود آمدند آن دو شاه

که بودند با یکدگر کینه خواه

387387

بگرد اندرون کنده‌ای ساختند

چوشد ژرف آب اندر انداختند

388388

دو لشکر برابر کشیدند صف

سواران همه بر لب آورده کف

389389

بیاراست با میسره میمنه

کشیدند نزدیک دریا بنه

390390

دو شاه گرانمایه پر درد و کین

نهادند برپشت پیلان دو زین

391391

به قلب اندرون ساخته جای خویش

شده هر یکی لشکر آرای خویش

392392

زمین قار شد آسمان شد بنفش

ز بس نیزه و پرنیانی درفش

393393

هوا شد ز گرد سپاه آبنوس

ز نالیدن بوق وآوای کوس

394394

تو گفتی که دریا بجوشد همی

نهنگ اندرو خون خروشد همی

395395

ز زخم تبرزین و گوپال و تیغ

ز دریا برآمد یکی تیره میغ

396396

چو بر چرخ خورشید دامن کشید

چنان شد که کس نیز کس را ندید

397397

توگفتی هوا تیغ بارد همی

بخاک اندرون لاله کارد همی

398398

ز افگنده گیتی بران گونه گشت

که کرکس نیارست برسرگذشت

399399

گروهی بکنده درون پر ز خون

دگر سر بریده فگنده نگون

400400

ز دریا همی‌خاست از باد موج

سپاه اندر آمد همی فوج فوج

401401

همه دشت مغز و جگر بود و دل

همه نعل اسبان ز خون پر ز گل

402402

نگه کرد طلخند از پشت پیل

زمین دید برسان دریای نیل

403403

همه باد بر سوی طلخند گشت

به راه و به آب آرزومند گشت

404404

ز باد و ز خورشید و شمشیر تیز

نه آرام دید و نه راه گریز

405405

بران زین زرین بخفت و بمرد

همه کشور هند گو راسپرد

406406

ببیشی نهادست مردم دو چشم

ز کمی بود دل پر از درد وخشم

407407

نه آن ماند ای مرد دانا نه این

ز گیتی همه شادمانی گزین

408408

اگر چند بفزاید از رنج گنج

همان گنج گیتی نیرزد به رنج

409409

زقلب سپه چون نگه کرد گو

ندید آن درفش سپهدار نو

410410

سواری فرستاد تا پشت پیل

بگردد بجوید همه میل میل

411411

ببیند که آن لعل رخشان درفش

کزو بود روی سواران بنفش

412412

کجاشد که بنشست جوش نبرد

مگر چشم من تیره گون شد ز گرد

413413

سوار آمد و سر به سر بنگرید

درفش سرنامداران ندید

414414

همه قلب گه دید پر گفت و گوی

سواران کشور همه شاه جوی

415415

فرستاده برگشت و آمد چو باد

سخنها همه پیش او کرد یاد

416416

سپهبد فرود آمد از پشت پیل

پیاده همی‌رفت گریان دو میل

417417

بیامد چوطلخند را مرده دید

دل لشکر از درد پژمرده دید

418418

سراپای او سر به سر بنگرید

به جایی برو پوست خسته ندید

419419

خروشان همه گوشت بازو بکند

نشست از برش سوگوار و نژند

420420

همی‌گفت زار ای نبرده جوان

برفتی پر از درد و خسته روان

421421

تو راگردش اختر بد بکشت

وگرنه نزد بر تو بادی درشت

422422

بپیچید ز آموزگاران سرت

تو رفتی ومسکین دل مادرت

423423

بخوبی بسی راندم با تو پند

نیامد تو را پند من سودمند

424424

چو فرزانه گو بد آنجا رسید

جهان جوی طلخند را مرده دید

425425

برادرش گریان و پر درد گشت

خروش سواران بران پهن دشت

426426

خروشان بغلتید در پیش گو

همی‌گفت زار ای جهان‌دار نو

427427

ازان پس بیاراست فرزانه پند

بگو گفت کای شهریار بلند

428428

ازین زاری و سوگواری چه سود

چنین رفت و این بودنی کار بود

429429

سپاس از جهان آفرینت یکیست

که طلخند بر دست تو کشته نیست

430430

همه بودنی گفته بودم به شاه

ز کیوان و بهرام و خورشید و ماه

431431

که چندان به پیچید برزم این جوان

که برخویشتن بر سر آرد زمان

432432

کنون کار طلخند چون بادگشت

بنادانی و تیزی اندر گذشت

433433

سپاهست چندان پر از درد و خشم

سراسر همه برتو دارند چشم

434434

بیارام و ما را تو آرام ده

خرد را به آرام دل کام ده

435435

که چون پادشا را ببیند سپاه

پر از درد و گریان پیاده به راه

436436

بکاهدش نزد سپاه آبروی

فرومایه گستاخ گردد بروی

437437

به کردار جام گلابست شاه

که از گرد یکباره گردد تباه

438438

ز دانا خردمند بشنید پند

خروشی ز لشکر برآمد بلند

439439

که آن لشکر اکنون جدا نیست زین

همه آفرین باد بر آن و این

440440

همه پاک در زینهار منید

وزین بر منش یادگار منید

441441

ازان پس چو دانندگان را بخواند

به مژگان بسی خون دل برفشاند

442442

ز پند آنچ طلخند را داده بود

بدیشان بگفت آنچ زو هم شنود

443443

یکی تخت تابوت کردش ز عاج

ز زر و ز پیروزه و خوب ساج

444444

بپوشید رویش به چینی پرند

شد آن نامور نامبردار هند

445445

بدبق و بقیر و بکافور و مشک

سرتنگ تابوت کردند خشک

446446

وزان جایگه تیز لشکر براند

به راه و به منزل فراوان نماند

447447

چو شاهان گزیدند جای نبرد

بشد مادر از خواب و آرام و خورد

448448

همیشه بره دیدبان داشتی

به تلخی همی روز بگذاشتی

449449

چوازراه برخاست گرد سپاه

نگه کرد بینادل از دیده‌گاه

450450

همی دیده‌بان بنگرید از دو میل

که بیند مگر تاج طلخند و پیل

451451

ز بالا درفش گو آمد پدید

همه روی کشور سپه گسترید

452452

نیامد پدید از میان سپاه

سواری برافگند از دیده‌گاه

453453

که لشکر گذر کرد زین روی کوه

گو وهرک بودند با او گروه

454454

نه طلخند پیدا نه پیل و درفش

نه آن نامداران زرینه کفش

455455

ز مژگان فروریخت خون مادرش

فراوان به دیوار بر زد سرش

456456

ازان پس چوآمد به مام آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

457457

جهاندار طلخند بر زین بمرد

سرگاه شاهی بگو در سپرد

458458

همی جامه زد چاک و رخ را بکند

به گنجور گنج آتش اندر فگند

459459

به ایوان او شد دمان مادرش

به خون اندرون غرقه گشته سرش

460460

همه کاخ وتاج بزرگی بسوخت

ازان پس بلند آتشی برفروخت

461461

که سوزد تن خویش به آیین هند

ازان سوگ پیداکند دین هند

462462

چو از مادر آگاهی آمد بگو

برانگیخت آن بارهٔ تیزرو

463463

بیامد ورا تنگ در بر گرفت

پر از خون مژه خواهش اندر گرفت

464464

بدو گفت کای مهربان گوش دار

که ما بیگناهیم زین کارزار

465465

نه من کشتم او را نه یاران من

نه گردی گمان برد زین انجمن

466466

که خود پیش او دم توان زد درشت

ورا گردش اختر بد بکشت

467467

بدو گفت مادر که ای بدکنش

ز چرخ بلند آیدت سرزنش

468468

برادر کشی از پی تاج و تخت

نخواند تو را نیکدل نیکبخت

469469

چنین داد پاسخ که ای مهربان

نشاید که برمن شوی بدگمان

470470

بیارام تا گردش رزمگاه

نمایم تو را کار شاه و سپاه

471471

که یارست شد پیش او رزمجوی

کرا بود در سر خود این گفت وگوی

472472

به دادار کو داد ومهر آفرید

شب و روز و گردان سپهر آفرید

473473

کزین پس نبیند مرا مهر و گاه

نه اسب و نه گرز و نه تخت و کلاه

474474

مگر کین سخن آشکارا کنم

ز تندی دلت پرمداراکنم

475475

که او را بدست کسی بد زمان

که مردم رهایی نیابد ازان

476476

که یابد به گیتی رهایی ز مرگ

وگر جان بپوشد به پولاد ترگ

477477

چنان شمع رخشان فرو پژمرد

به گیتی کسی یک نفس نشمرد

478478

وگر چون نمایم نگردی تو رام

به دادار دارنده کوراست کام

479479

که پیشت به آتش بر خویش را

بسوزم ز بهر بداندیش را

480480

چو بشنید مادر سخنهای گو

دریغ آمدش برز و بالای گو

481481

بدو گفت مادر که بنمای راه

که چون مرد بر پیل طلخند شاه

482482

مگر بر من این آشکارا شود

پر آتش دلم پرمدارا شود

483483

پر از در شد گو بایوان خویش

جهاندیده فرزانه را خواند پیش

484484

بگفت آنچ با مادرش رفته بود

ز مادر که برآتش آشفته بود

485485

نشستند هر دو بهم رای زن

گو و مرد فرزانه بی‌انجمن

486486

بدو گفت فرزانه کای نیکخوی

نگردد بما راست این آرزوی

487487

ز هر سو بخوانیم برنا و پیر

کجا نامداری بود تیزویر

488488

ز کشمیر وز دنبر و مرغ و مای

وزان تیزویران جوینده رای

489489

ز دریا و از کنده وزرمگاه

بگوییم با مرد جوینده راه

490490

سواران بهر سو پراگند گو

بجایی که بد موبدی پیشرو

491491

سراسر بدرگاه شاه آمدند

بدان نامور بارگاه آمدند

492492

جهاندار بنشست با موبدان

بزرگان دانادل و بخردان

493493

صفت کرد فرزانه آن رزمگاه

که چون رفت پیکار جنگ وسپاه

494494

ز دریا و از کنده و آبگیر

یکایک بگفتند با تیزویر

495495

نخفتند زایشان یکی تیره شب

نه بر یکدگر برگشادند لب

496496

ز میدان چو برخاست آواز کوس

جهاندیدگان خواستند آبنوس

497497

یکی تخت کردند از چارسوی

دومرد گرانمایه و نیکخوی

498498

همانند آن کنده و رزمگاه

بروی اندر آورده روی سپاه

499499

بران تخت صدخانه کرده نگار

صفی کرد او لشکر کارزار

500500

پس آنگه دولشکر زساج و زعاج

دو شاه سرافراز با پیل وتاج

501501

پیاده بدید اندرو با سوار

همه کرده آرایش کارزار

502502

ز اسبان و پیلان و دستور شاه

مبارز که اسب افگند بر سپاه

503503

همه کرده پیکر به آیین جنگ

یک تیز وجنبان یکی با درنگ

504504

بیاراسته شاه قلب سپاه

ز یک دست فرزانهٔ نیک‌خواه

505505

ابر دست شاه از دو رویه دو پیل

ز پیلان شده گرد همرنگ نیل

506506

دو اشتر بر پیل کرده به پای

نشانده برایشان دو پاکیزه رای

507507

به زیر شتر در دو اسب و دو مرد

که پرخاش جویند روز نبرد

508508

مبارز دو رخ بر دو روی دوصف

ز خون جگر بر لب آورده کف

509509

پیاده برفتی ز پیش و ز پس

کجا بود در جنگ فریادرس

510510

چو بگذاشتی تا سر آوردگاه

نشستی چو فرزانه بر دست شاه

511511

همان نیز فرزانه یک خانه بیش

نرفتی نبودی ازین شاه پیش

512512

سه خانه برفتی سرافراز پیل

بدیدی همه رزم گه از دو میل

513513

سه خانه برفتی شتر همچنان

برآورد گه بر دمان و دنان

514514

نرفتی کسی پیش رخ کینه‌خواه

همی‌تاختی او همه رزمگاه

515515

همی‌راند هر یک به میدان خویش

برفتن نکردی کسی کم و بیش

516516

چو دیدی کسی شاه را در نبرد

به آواز گفتی که شاها بگرد

517517

ازان پس ببستند بر شاه راه

رخ و اسب و فرزین و پیل و سپاه

518518

نگه کرد شاه اندران چارسوی

سپه دید افگنده چین در بروی

519519

ز اسب و ز کنده بر و بسته راه

چپ و راست و پیش و پس اندر سپاه

520520

شد از رنج وز تشنگی شاه مات

چنین یافت از چرخ گردان برات

521521

ز شطرنج طلخند بد آرزوی

گوآن شاه آزاده و نیکخوی

522522

همی‌کرد مادر ببازی نگاه

پر از خون دل از بهر طلخند شاه

523523

نشسته شب و روز پر درد وخشم

ببازی شطرنج داده دو چشم

524524

همه کام و رایش به شطرنج بود

ز طلخند جانش پر از رنج بود

525525

همیشه همی‌ریخت خونین سرشک

بران درد شطرنج بودش پزشک

526526

بدین گونه بد تا چمان و چران

چنین تا سر آمد بروبر زمان

527527

سرآمد کنون برمن این داستان

چنان هم که بشنیدم ازباستان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت موبد که یک روز شاه

به دیبای رومی بیاراست گاه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 6 - داستان درنهادن شطرنج

اگلی نظم

نگه کن که شادان برزین چه گفت

بدانگه که بگشاد راز از نهفت

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 8 - داستان کلیله ودمنه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور