صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
  4. »بخش 6 - داستان درنهادن شطرنج

بخش 6 - داستان درنهادن شطرنج

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چنین گفت موبد که یک روز شاه

به دیبای رومی بیاراست گاه

2

بیاویخت تاج از بر تخت عاج

همه جای عاج و همه جای تاج

3

همه کاخ پر موبد و مرزبان

ز بلخ و ز بامین و ز کرزبان

4

چنین آگهی یافت شاه جهان

ز گفتار بیدار کارآگهان

5

که آمد فرستادهٔ شاه هند

ابا پیل و چتر و سواران سند

6

شتروار بارست با او هزار

همی راه جوید بر شهریار

7

همانگه چو بشنید بیدار شاه

پذیره فرستاد چندی سپاه

8

چو آمد بر شهریار بزرگ

فرستادهٔ نامدار و سترگ

9

برسم بزرگان نیایش گرفت

جهان آفرین را ستایش گرفت

10

گهرکرد بسیار پیشش نثار

یکی چتر و ده پیل با گوشوار

11

بیاراسته چتر هندی به زر

بدو بافته چند گونه گهر

12

سر بار بگشاد در بارگاه

بیاورد یک سر همه نزد شاه

13

فراوان ببار اندرون سیم و زر

چه از مشک و عنبر چه از عود تر

14

ز یاقوت والماس وز تیغ هند

همه تیغ هندی سراسر پرند

15

ز چیزی که خیزد ز قنوج و رای

زده دست و پای آوریده به جای

16

ببردند یک سر همه پیش تخت

نگه کرد سالار خورشید بخت

17

ز چیزی که برد اندران رای رنج

فرستاد کسری سراسر به گنج

18

بیاورد پس نامه‌ای بر پرند

نبشته بنوشین‌روان رای هند

19

یکی تخت شطرنج کرده به رنج

تهی کرده از رنج شطرنج گنج

20

بیاورد پیغام هندی ز رای

که تا چرخ باشد تو بادی به جای

21

کسی کو بدانش برد رنج بیش

بفرمای تا تخت شطرنج پیش

22

نهند و ز هر گونه رای آورند

که این نغز بازی به جای آورند

23

بدانند هرمهره‌ای را به نام

که گویند پس خانهٔ او کدام

24

پیاده بدانند و پیل و سپاه

رخ واسب و رفتار فرزین و شاه

25

گراین نغز بازی به جای آورند

درین کار پاکیزه رای آورند

26

همان باژ و ساوی که فرمودشاه

به خوبی فرستم بران بارگاه

27

وگر نامداران ایران گروه

ازین دانش آیند یک سر ستوه

28

چو با دانش ما ندارند تاو

نخواهند زین بوم و بر باژ و ساو

29

همان باژ باید پذیرفت نیز

که دانش به از نامبردار چیز

30

دل و گوش کسری بگوینده داد

سخنها برو کرد گوینده یاد

31

نهادند شطرنج نزدیک شاه

به مهره درون کرد چندی نگاه

32

ز تختش یکی مهره از عاج بود

پر از رنگ پیکر دگر ساج بود

33

بپرسید ازو شاه پیروزبخت

ازان پیکر ومهره ومشک وتخت

34

چنین داد پاسخ که ای شهریار

همه رسم و راه از در کارزار

35

ببینی چویابی به بازیش راه

رخ و پیل و آرایش رزمگاه

36

بدو گفت یک هفته ما را زمان

ببازیم هشتم به روشن‌روان

37

یکی خرم ایوان بپرداختند

فرستاده را پایگه ساختند

38

رد وموبدان نماینده راه

برفتند یک سر به نزدیک شاه

39

نهادند پس تخت شطرنج پیش

نگه کرد هریک ز اندازه بیش

40

بجستند و هر گونه‌ای ساختند

ز هر دست یکبارش انداختند

41

یکی گفت وپرسید و دیگر شنید

نیاورد کس راه بازی پدید

42

برفتند یکسر پرآژنگ چهر

بیامد برشاه بوزرجمهر

43

ورا زان سخن نیک ناکام دید

به آغاز آن رنج فرجام دید

44

به کسری چنین گفت کای پادشا

جهاندار و بیدار و فرمانروا

45

من این نغز بازی به جای آورم

خرد را بدین رهنمای آورم

46

بدو گفت شاه این سخن کارتست

که روشن‌روان بادی وتندرست

47

کنون رای قنوج گوید که شاه

ندارد یکی مرد جوینده راه

48

شکست بزرگ است بر موبدان

به در گاه و بر گاه و بر بخردان

49

بیاورد شطرنج بوزرجمهر

پراندیشه بنشست و بگشاد چهر

50

همی‌جست بازی چپ و دست راست

همی‌راند تا جای هریک کجاست

51

به یک روز و یک شب چو بازیش یافت

از ایوان سوی شاه ایران شتافت

52

بدو گفت کای شاه پیروزبخت

نگه کردم این مهره و مشک و تخت

53

به خوبی همه بازی آمد به جای

به بخت بلند جهان کدخدای

54

فرستادهٔ شاه را پیش خواه

کسی را که دارند ما را نگاه

55

شهنشاه باید که بیند نخست

یکی رزمگاهست گویی درست

56

ز گفتار او شاد شد شهریار

ورا نیک پی خواند و به روزگار

57

بفرمود تا موبدان و ردان

برفتند با نامور بخردان

58

فرستاده رای را پیش خواند

بران نامور پیشگاهش نشاند

59

بدو گفت گوینده بوزرجمهر

که ای موبد رای خورشید چهر

60

ازین مهرها رای با توچه گفت

که همواره با توخرد باد جفت

61

چنین داد پاسخ که فرخنده‌رای

چو از پیش او من برفتم ز جای

62

مرا گفت کین مهرهٔ ساج و عاج

ببر پیش تخت خداوند تاج

63

بگویش که با موبد و رای‌زن

بنه پیش و بنشان یکی انجمن

64

گر این نغز بازی به جای آورند

پسندیده و دلربای آورند

65

همین بدره و برده و باژ و ساو

فرستیم چندانک داریم تاو

66

و گر شاه و فرزانگان این به جای

نیارند روشن ندارند رای

67

نباید که خواهد ز ما باژ و گنج

دریغ آیدش جان دانا به رنج

68

چو بیند دل و رای باریک ما

فزونتر فرستد به نزدیک ما

69

برتخت آن شاه بیداربخت

بیاورد و بنهاد شطرنج وتخت

70

چنین گفت با موبدان و ردان

که‌ای نامور پاک دل بخردان

71

همه گوش دارید گفتار اوی

هم آن را هشیار سالار اوی

72

بیاراست دانا یکی رزمگاه

به قلب اندرون ساخته جای شاه

73

چپ و راست صف برکشیده سوار

پیاده به پیش اندرون نیزه دار

74

هشیوار دستور در پیش شاه

به رزم اندرونش نماینده راه

75

مبارز که اسب افگند بر دو روی

به دست چپش پیل پرخاشجوی

76

وزو برتر اسبان جنگی به پای

بدان تاکه آید به بالای رای

77

چو بوزرجمهر آن سپه را براند

همه انجمن درشگفتی بماند

78

غمی شد فرستادهٔ هند سخت

بماند اندر آن کار هشیار بخت

79

شگفت اندرو مرد جادو بماند

دلش را به اندیشه اندر نشاند

80

که این تخت شطرنج هرگز ندید

نه از کاردانان هندی شنید

81

چگونه فراز آمدش رای این

به گیتی نگیرد کسی جای این

82

چنان گشت کسری ز بوزرجمهر

که گفتی بدوبخت بنمود چهر

83

یکی جام فرمود پس شهریار

که کردند پرگوهر شاهوار

84

یکی بدره دینار واسبی به زین

بدو داد و کردش بسی آفرین

85

بشد مرد دانا به آرام خویش

یکی تخت و پرگار بنهاد پیش

86

به شطرنج و اندیشهٔ هندوان

نگه کرد و بفزود رنج روان

87

خرد بادل روشن انباز کرد

به اندیشه بنهاد برتخت نرد

88

دومهره بفرمود کردن ز عاج

همه پیکر عاج همرنگ ساج

89

یکی رزمگه ساخت شطرنج وار

دو رویه برآراسته کارزار

90

دولشکر ببخشید بر هشت بهر

همه رزمجویان گیرنده شهر

91

زمین وار لشکر گهی چارسوی

دوشاه گرانمایه و نیک خوی

92

کم و بیش دارند هر دو به هم

یکی از دگر برنگیرد ستم

93

به فرمان ایشان سپاه از دو روی

به تندی بیاراسته جنگجوی

94

یکی را چوتنها بگیرد دو تن

ز لشکر برین یک تن آید شکن

95

به هرجای پیش وپس اندر سپاه

گرازان دو شاه اندران رزمگاه

96

همی این بران آن برین برگذشت

گهی رزم کوه و گهی رزم دشت

97

برین گونه تا بر که بودی شکن

شدندی دو شاه و سپاه انجمن

98

بدین سان که گفتم بیاراست نرد

برشاه شد یک به یک یاد کرد

99

وزان رفتن شاه برترمنش

همانش ستایش همان سرزنش

100

ز نیروی و فرمان و جنگ سپاه

بگسترد و بنمود یک یک بشاه

101

دل شاه ایران ازو خیره ماند

خرد را باندیشه اندر نشاند

102

همی‌گفت کای مرد روشن‌روان

جوان بادی و روزگارت جوان

103

بفرمود تا ساروان دو هزار

بیارد شتر تا در شهریار

104

ز باری که خیزد ز روم و ز چین

ز هیتال و مکران و ایران زمین

105

ز گنج شهنشاه کردند بار

بشد کاروان از در شهریار

106

چوشد بارهای شتر ساخته

دل شاه زان کار پرداخته

107

فرستادهٔ رای را پیش خواند

ز دانش فراوان سخنها براند

108

یکی نامه بنوشت نزدیک اوی

پر از دانش و رامش و رنگ و بوی

109

سر نامه کرد آفرین بزرگ

به یزدان پناهش ز دیو سترگ

110

دگر گفت کای نامور شاه هند

ز دریای قنوج تا پیش سند

111

رسیداین فرستادهٔ رای‌زن

ابا چتر و پیلان بدین انجمن

112

همان تخت شطرنج و پیغام رای

شنیدیم و پیغامش امد بجای

113

ز دانای هندی زمان خواستیم

به دانش روان را بیاراستیم

114

بسی رای زد موبد پاک‌رای

پژوهید وآورد بازی به جای

115

کنون آمد این موبد هوشمند

به قنوج نزدیک رای بلند

116

شتروار بار گران دو هزار

پسندیده بار از در شهریار

117

نهادیم برجای شطرنج نرد

کنون تا به بازی که آرد نبرد

118

برهمن فراوان بود پاک‌رای

که این بازی آرد به دانش به جای

119

ز چیزی که دید این فرستاده رنج

فرستد همه رای هندی به گنج

120

ور ایدون کجا رای با راهنمای

بکوشند بازی نیاید به جای

121

شتروار باید که هم زین شمار

به پیمان کند رای قنوج بار

122

کند بار همراه با بار ما

چنینست پیمان و بازار ما

123

چوخورشید رخشنده شد بر سپهر

برفت از در شاه بوزرجمهر

124

چو آمد ز ایران به نزدیک رای

برهمن بشادی ورا رهنمای

125

ابا بار با نامه وتخت نرد

دلش پر ز بازار ننگ ونبرد

126

چو آمد به نزدیکی تخت اوی

بدید آن سر و افسر و بخت اوی

127

فراوانش بستود بر پهلوی

بدو داد پس نامهٔ خسروی

128

ز شطرنج وز راه وز رنج رای

بگفت آنچه آمد یکایک به جای

129

پیام شهنشاه با او بگفت

رخ رای هندی چوگل برشگفت

130

بگفت آن کجا دید پاینده مرد

چنان هم سراسر بیاورد نرد

131

ز بازی و از مهره و رای شاه

وزان موبدان نماینده راه

132

به نامه دورن آنچه کردست یاد

بخواند بداند نپیچد ز داد

133

ز گفتار اوشد رخ شاه زرد

چو بشنید گفتار شطرنج و نرد

134

بیامد یکی نامور کدخدای

فرستاده را داد شایسته‌جای

135

یکی خرم ایوان بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

136

زمان خواست پس نامور هفت روز

برفت آنک بودند دانش فروز

137

به کشور ز پیران شایسته مرد

یکی انجمن کرد و بنهاد نرد

138

به یک هفته آنکس که بد تیزویر

ازان نامداران برنا و پیر

139

همی‌بازجستند بازی نرد

به رشک و برای وبه ننگ و نبرد

140

بهشتم چنین گفت موبد به رای

که این را نداند کسی سر زپای

141

مگر با روان یار گردد خرد

کزین مهره بازی برون آورد

142

بیامد نهم روز بوزرجمهر

پر از آرزو دل پرآژنگ چهر

143

که کسری نفرمود ما را درنگ

نباید که گردد دل شاه تنگ

144

بشد موبدان را ازان دل دژم

روان پر زغم ابروان پر زخم

145

بزرگان دانا به یک سو شدند

به نادانی خویش خستو شدند

146

چو آن دید بنشست بوزرجمهر

همه موبدان برگشادند چهر

147

بگسترد پیش اندرون تخت نرد

همه گردش مهرها یاد کرد

148

سپهدار بنمود و جنگ سپاه

هم آرایش رزم و فرمان شاه

149

ازو خیره شد رای با رای‌زن

ز کشور بسی نامدار انجمن

150

همه مهتران آفرین خواندند

ورا موبد پاک دین خواندند

151

ز هر دانشی زو بپرسید رای

همه پاسخ آمد یکایک به جای

152

خروشی برآمد ز دانندگان

ز دانش پژوهان وخوانندگان

153

که اینت سخنگوی داننده مرد

نه از بهر شطرنج و بازی نرد

154

بیاورد زان پس شتر دو هزار

همه گنج قنوح کردند بار

155

ز عود و ز عنبر ز کافور و زر

همه جامه وجام پیکر گهر

156

ابا باژ یکساله از پیشگاه

فرستاد یک سر به درگاه شاه

157

یکی افسری خواست از گنج رای

همان جامهٔ زر ز سر تا به پای

158

بدو داد وچند آفرین کرد نیز

بیارانش بخشید بسیار چیز

159

شتر دو هزار آنک از پیش برد

ابا باژ و هدیه مر او را سپرد

160

یکی کاروان بد که کس پیش ازان

نراند و نبد خواسته بیش ازان

161

بیامد ز قنوج بوزرجمهر

برافراخته سر بگردان سپهر

162

دلی شاد با نامه شاه هند

نبشته به هندی خطی بر پرند

163

که رای و بزرگان گوایی دهند

نه از بیم کزنیک رایی دهند

164

که چون شاه نوشین‌روان کس ندید

نه از موبد سالخورده شنید

165

نه کس دانشی تر ز دستور اوی

ز دانش سپهرست گنجور اوی

166

فرستاده شد باژ یک ساله پیش

اگر بیش باید فرستیم بیش

167

ز باژی که پیمان نهادیم نیز

فرستاده شد هرچ بایست چیز

168

چو آگاهی آمد ز دانا به شاه

که با کام و با خوبی آمد ز راه

169

ازان آگهی شاد شد شهریار

بفرمود تاهرک بد نامدار

170

ز شهر و ز لشکر خبیره شدند

همه نامداران پذیره شدند

171

به شهر اندر آمد چنان ارجمند

به پیروزی شهریار بلند

172

به ایوان چو آمد به نزدیک تخت

برو شهریار آفرین کرد سخت

173

ببر در گرفتش جهاندار شاه

بپرسیدش از رای وز رنج راه

174

بگفت آنکجا رفت بوزرجمهر

ازان بخت بیدار و مهر سپهر

175

پس آن نامه رای پیروزبخت

بیاورد و بنهاد در پیش تخت

176

بفرمود تا یزدگرد دبیر

بیامد بر شاه دانش‌پذیر

177

چو آن نامه رای هندی بخواند

یکی انجمن درشگفتی بماند

178

هم از دانش و رای بوزرجمهر

ازان بخت سالار خورشید چهر

179

چنین گفت کسری که یزدان سپاس

که هستم خردمند و نیکی‌شناس

180

مهان تاج وتخت مرا بنده‌اند

دل وجان به مهر من آگنده‌اند

181

شگفتی‌تر از کار بوزرجمهر

که دانش بدو داد چندین سپهر

182

سپاس از خداوند خورشید وماه

کزویست پیروزی و دستگاه

183

برین داستان برسخن ساختم

به طلخند و شطرنج پرداختم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت پرمایه دهقان پیر

سخن هرچ زو بشنوی یادگیر

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 5 - رزم خاقان چین با هیتالیان

اگلی نظم

چنین گفت شاهوی بیداردل

که ای پیر دانای و بسیار دل

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 7 - داستان طلخند و گو

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور