صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
  4. »بخش 11 - سخن پرسیدن موبد از کسری

بخش 11 - سخن پرسیدن موبد از کسری

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی پیر بد پهلوانی سخن

به گفتار و کردار گشته کهن

22

چنین گوید از دفتر پهلوان

که پرسید موبد ز نوشین‌روان

33

که آن چیست کز کردگار جهان

بخواهد پرستنده اندر نهان

44

بدان آرزو نیز پاسخ دهد

بدان پاسخش بخت فرخ نهد

55

یکی دست برداشته به آسمان

همی‌خواهد از کردگار جهان

66

نیابد به خواهش همه آرزو

دو چشمش پر از آب و پر چینش رو

77

به موبد چنین گفت پیروز شاه

که خواهش ز یزدان به اندازه خواه

88

کزان آرزو دل پر از خون شود

که خواهد که ز اندازه بیرون شود

99

بپرسید نیکی کرا درخورست

به نام بزرگی که زیباتر‌ست

1010

چنین داد پاسخ که هرکس که گنج

بیابد پراگنده نابرده رنج

1111

نبخشد نباشد سزاوار تخت

زمان تا زمان تیره گرددش بخت

1212

ز هستی و بخشش بود مرد مه

تو ار گنج داری نبخشی نه به

1313

بگفتش خرد را که بنیاد چیست

به‌شاخ و به‌برگ خرد شاد کیست

1414

چنین داد پاسخ که داناست شاد

دگر آنک شرمش بود با نژاد

1515

بپرسید دانش کرا سودمند

کدامست بی‌دانش و بی‌گزند

1616

چنین داد پاسخ که هر کو خرد

بپرورد جان را همی‌پرورد

1717

ز بیشی خرد را بود سودمند

همان بی‌خرد باشد اندر گزند

1818

بگفت‌ش که دانش به از فر شاه

که فر و بزرگی‌ست زیبای گاه

1919

چنین داد پاسخ که دانا به فر

بگیرد جهان سر به سر زیر پر

2020

خرد باید و نام و فر و نژاد

بدین چار گیرد سپهر از تو یاد

2121

چنین گفت زان پس که زیبای تخت

کدامست وز کیست ناشاد بخت

2222

چنین داد پاسخ که یاری نخست

بباید ز شاه جهاندار جست

2323

دگر بخشش و دانش و رسم گاه

دلش پر ز بخشایش دادخواه

2424

ششم نیز کانرا دهد مهتری

که باشد سزوار بر بهتری

2525

به هفتم که از نیک و بد در جهان

سخن‌ها بروبر نماند نهان

2626

چو فر و خرد دارد و دین و بخت

سزوار تاج است و زیبای تخت

2727

به هشتم که دشمن بداند ز دوست

بی‌آزاری از شهریاران نکوست

2828

نماند پس از مرگ او نام زشت

بیابد به فرجام خرم بهشت

2929

بپرسیدش از داد و خردک منش

ز نیکی وز مردم بدکنش

3030

چنین داد پاسخ که آز و نیاز

دو دیوند بد‌گوهر و دیر‌ساز

3131

هرآنکس که بیشی کند آرزوی

بدو دیو او باز گردد به خوی

3232

وگر سفلگی برگزید او ز رنج

گزیند برین خاک آگنده گنج

3333

چو بیچاره دیوی بود دیرساز

که هر دو به یک خو گرایند باز

3434

بپرسید و گفتا که چندست و چیست

که بهری برو هم بباید گریست

3535

دگر بهر ازو گنج و تاجست و نام

ازان مستمندیم و زین شادکام

3636

چنین داد پاسخ که دانا سخن

ببخشید و اندیشه افگند بن

3737

نخستین سخن گفتن سودمند

خوش آواز خواند ورا بی‌گزند

3838

دگر آنک پیمان سخن خواستن

سخنگوی و بینا دل آراستن

3939

که چندان سراید که آید به کار

وزو ماند اندر جهان یادگار

4040

سه دیگر سخنگوی هنگام‌جوی

بماند همه ساله بر آب روی

4141

چهارم که دانا دلارای خواند

سراینده را مرد بارای خواند

4242

که پیوسته گوید سراسر سخن

اگر نو بود داستان گر کهن

4343

به پنجم که باشد سخنگوی گرم

به شیرین سخن هم به آواز نرم

4444

سخن چون یک اندر دگر بافتی

ازو بی‌گمان کام دل یافتی

4545

بپرسید چندی که آموختی

روان را به دانش بیفروختی

4646

چنین گفت کز هرک آموختم

همه فام جان و خرد توختم

4747

همی‌پرسم از ناسزایان سخن

چه گویی که دانش کی آید به بن

4848

به دانش نگر دور باش از گناه

که دانش گرامی‌تر از تاج و گاه

4949

بپرسید کس را از آموختن

ستایش ندیدم و افروختن

5050

که نیزش ز دانا بباید شنید

نگویم کسی کو به‌جایی رسید

5151

چنین داد پاسخ که از گنج سیر

که آید مگر خاکش آرد به زیر

5252

در دانش از گنج نامی‌ترست

همان نزد دانا گرامی‌ترست

5353

سخن ماند از ما همی یادگار

تو با گنج دانش برابر مدار

5454

بپرسید دانا شود مرد پیر

گر آموزشی باشد و یاد‌گیر

5555

چنین داد پاسخ که دانای پیر

ز دانش جوانی بود ناگزیر

5656

بر ابله جوانی گزینی رواست

که بی‌گور او خاک او بی‌نواست

5757

بپرسید کز تخت شاهنشهان

بکردی همه شهریار جهان

5858

کنون نامشان بیش یاد آوریم

بیاد از جگر سرد باد آوریم

5959

چنین داد پاسخ که در دل نبود

که آن رسم را خود نباید ستود

6060

به شمشیر و داد این جهان داشتن

چنین رفتن و خوار بگذاشتن

6161

بپرسید با هر کسی پیش ازین

سخن راندی نامور بیش ازین

6262

سبک دارد اکنون نگوید سخن

نه از نو نه از روزگار کهن

6363

چنین داد پاسخ که گفتار بس

به کردار جویم همه دسترس

6464

بپرسید هنگام شاهان نماز

نبودی چنین پیش ایشان دراز

6565

شما را ستایش فزونست ازان

خروش و نیایش فزون‌ست ازان

6666

چنین داد پاسخ که یزدان پاک

پرستنده را سر برآرد ز خاک

6767

فلک را گزارنده او کند

جهان را همه بندهٔ او کند

6868

گر این بنده آن را نداند بها

مبادا ز درد و ز سختی رها

6969

بپرسید تا تو شدی شهریار

سپاست فزون چیست از کردگار

7070

کزان مر تو را دانش افزون شده‌ست

دل بدسگالان پر از خون شده‌ست

7171

چنین داد پاسخ که از کردگار

سپاس آنک گشتیم به روزگار

7272

کسی پیش من بر فزونی نجست

وز آواز من دست بد را بشست

7373

زبون بود بدخواه در جنگ من

چو گوپال من دید و اورنگ من

7474

بپرسید در جنگ خاور بُدی

چنان تیز چنگ و دلاور بدی

7575

چو با باختر ساختی ساز جنگ

شکیبایی آراستی با درنگ

7676

چنین داد پاسخ که مرد جوان

نیندیشد از رنج و درد روان

7777

هرآنگه که سال اندر آید به شست

به پیش مدارا بباید نشست

7878

سپاس از جهاندار پروردگار

کزویست نیک و بد روزگار

7979

که روز جوانی هنر داشتیم

بد و نیک را خوار نگذاشتیم

8080

کنون روز پیری به دانندگی

به رای و به گنج و فشانندگی

8181

جهان زیر آیین و فرهنگ ماست

سپهر روان جوشن جنگ ماست

8282

بدو گفت شاهان پیشین دراز

سخن خواستند آشکارا و راز

8383

شما را سخن کمتر و داد بیش

فزون داری از نامداران پیش

8484

چنین داد پاسخ که هر شهریار

که باشد ورا یار پروردگار

8585

ندارد تن خویش با رنج و درد

جهان را نگهبان هرآنکس که کرد

8686

بپرسید شادان دل شهریار

پر اندیشه بینم بدین روزگار

8787

چنین داد پاسخ که بیم گزند

ندارد به دل مردم هوشمند

8888

بدو گفت شاهان پیشین ز بزم

نبردند جان را به‌اندازه رزم

8989

چنین داد پاسخ که ایشان ز جام

نکردند هرگز به دل یاد نام

9090

مرا نام بر جام چیره شده‌ست

روانم زمان‌را پذیره شده‌ست

9191

بپرسید هرکس که شاهان بدند

تن خویشتن را نگهبان بدند

9292

به دارو و درمان و کار پزشک

بدان تا نپالود باید سرشک

9393

چنین داد پاسخ که تن بی‌زمان

که پیش آید از گردش آسمان

9494

بجایست دارو نیاید به کار

نگه داردش گردش روزگار

9595

چو هنگامه رفتن آمد فراز

زمانه نگردد به پرهیز باز

9696

بپرسید چندان ستایش کنند

جهان‌آفرین را نیایش کنند

9797

زمانی نباشد بدان شادمان

به اندیشه دارد همیشه روان

9898

چنین داد پاسخ که اندیشه نیست

دل شاه با چرخ گردان یکی‌ست

9999

بترسم که هرکو ستایش کند

مگر بیم ما را نیایش کند

100100

ستایش نشاید فزون زآنک هست

نجوییم راز دل زیردست

101101

بدو گفت شادی ز فرزند چیست

همان آرزوها ز پیوند چیست

102102

چنین داد پاسخ که هرکو جهان

به فرزند ماند نگردد نهان

103103

چو فرزند باشد بیابد مزه

ز بهر مزه دور گردد بزه

104104

وگر بگذرد کم بود درد اوی

که فرزند بیند رخ زرد اوی

105105

بپرسد که گیتی تن آسان کراست

ز کردار نیکو پشیمان چراست

106106

چنین داد پاسخ که یزدان‌پرست

بگیرد عنان زمانه به‌دست

107107

فزونی نجوید تن‌آسان شود

چو بیشی سگالد هراسان شود

108108

دگر آنک گفتی ز کردار نیک

نهان دل و جان به بازار نیک

109109

ز گیتی زبون‌تر مر آن را شناس

که نیکی سگالید با ناسپاس

110110

بپرسید کان کس که بد کرد و مرد

ز دیوان جهان نام او را سترد

111111

هران کس که نیکی کند بگذرد

زمانه نفس را همی‌بشمرد

112112

چه باید همی نیکویی را ستود

چو مرگ آمد و نیک و بد را درود

113113

چنین داد پاسخ که کردار نیک

بیابد به هر جای بازار نیک

114114

نمرد آنکه او نیک کردار مرد

بیاسود و جان را به یزدان سپرد

115115

وزان کس که ماند همی نام بد

از آغاز بد بود و فرجام بد

116116

نیاسود هرکس کزو باز ماند

وزو در زمانه بد آواز ماند

117117

بپرسد چه کارست برتر ز مرگ

اگر باشد این را چه سازیم برگ

118118

چنین داد پاسخ کزین تیره خاک

اگر بگذری یافتی جان پاک

119119

هرآنکس که در بیم و اندوه زیست

بران زندگی زار باید گریست

120120

بپرسد کزین دو گران‌تر کدام

کزوییم پر درد و ناشادکام

121121

چنین داد پاسخ که هم‌سنگ کوه

جز اندوه مشمر که گردد ستوه

122122

چه بیمست اگر بیم اندوه نیست

به گیتی جز اندوه نستوه نیست

123123

بپرسید کز ما که با گنج‌تر

چنین گفت کان کس که بی‌رنج‌تر

124124

بپرسید که او کدامست زشت

که از ارج دورست و دور از بهشت

125125

چنین داد پاسخ که زن‌را که شرم

نباشد به گیتی نه آواز نرم

126126

ز مردان بتر آنک نادان بود

همه زندگانی به زندان بود

127127

بگرود به یزدان و تن پرگناه

بدی بر دل خویش کرده سیاه

128128

بپرسید مردم کدامست راست

که جان و خرد بر دل او گواست

129129

چنین گفت کانکو به سود و زیان

نگوید نبندد بدی را میان

130130

بپرسید کزو خو چه نیکوترست

که آن بر سر مردمان افسر‌ست

131131

چنین داد پاسخ که چون بردبار

بود مرد نایدش افسون به کار

132132

نه آن کز پی سودمندی کند

وگر نیز رای بلندی کند

133133

چو رادی که پاداش رادی نجست

ببخشید و تاریکی از دل بشست

134134

سه دیگر چو کوشایی ایزدی

که از جان پاک آید و بخردی

135135

بپرسید در دل هراس از چه بیش

بدو گفت کز رنج و کردار خویش

136136

بپرسید بخشش کدامست به

که بخشنده گردد سرافراز و مه

137137

چنین داد پاسخ کز ارزانیان

مدارید باز ایچ سود و زیان

138138

بپرسید موبد ز کار جهان

سخن برگشاد آشکار و نهان

139139

که آیین کژ بینم و ناپسند

دگر گردش کار ناسودمند

140140

چنین داد پاسخ که زین چرخ پیر

اگر هست بادانش و یادگیر

141141

بزرگست و داننده و برترست

که بر داوران جهان داورست

142142

بد آیین مشو دور باش از پسند

مبین ایچ ازو سود و ناسودمند

143143

بد و نیک از او دان کش انباز نیست

به کاریش فرجام و آغاز نیست

144144

چو گوید بباش آنچ گوید بدست

همو بود تا بود و تا هست هست

145145

بپرسید کز درد بر کیست رنج

که تن چون سرایست و جان را سپنج

146146

چنین داد پاسخ که این پوده پوست

بود رنجه چندانک مغز اندروست

147147

چو پالود زو جان ندارد خرد

که بر خاک باشد چو جان بگذرد

148148

بپرسید موبد ز پرهیز و گفت

که آز و نیاز از که باید نهفت

149149

چنین داد پاسخ که آز و نیاز

سزد گر ندارد خردمند باز

150150

تو از آز باشی همیشه به رنج

که همواره سیری نیابی ز گنج

151151

بپرسید کز شهریاران که بیش

به هوش و به آیین و با رای و کیش

152152

چنین داد پاسخ که آن پادشا

که باشد پرستنده و پارسا

153153

ز دادار دارنده دارد سپاس

نباشد کس از رنج او در هراس

154154

پرامید دارد دل نیک‌مرد

دل بدکنش را پر از بیم و درد

155155

سپه را بیاراید از گنج خویش

سوی بدسگال افگند رنج خویش

156156

سخن پرسد از بخردان جهان

بد و نیک دارد ز دشمن نهان

157157

بپرسید کار پرستش به چیست

به نیکی یزدان گراینده کیست

158158

چنین داد پاسخ که تاریک‌خوی

روان اندر آرد به باریک موی

159159

نخست آنک داند که هست و یکی‌ست

ترا زین نشان رهنمای اندکی‌ست

160160

ازو دارد از کار نیکی سپاس

بدو باشد ایمن و زو در هراس

161161

هراس تو آنگه که جویی گزند

وزو ایمنی چون بود سودمند

162162

وگر نیک‌دل باشی و راه‌جوی

بود نزد هر کس تو را آبروی

163163

وگر بدکنش باشی و بد تنه

به دوزخ فرستاده باشی بنه

164164

مباش ایچ گستاخ با این جهان

که او راز خویش از تو دارد نهان

165165

گراینده باشی به کردار دین

بداری بدین روزگار گزین

166166

خرد را کنی با دل آموزگار

بکوشی که نفریبدت روزگار

167167

همان نیز یاد گنهکار مرد

نباشی به بازار ننگ و نبرد

168168

غم آن جهان از پی این جهان

نباید که داری به دل در نهان

169169

نشستنت همواره با بخردان

گراینده رامش جاودان

170170

گراینده بادی به فرهنگ و رای

به یزدان خرد بایدت رهنمای

171171

از اندازه بر نگذرانی سخن

که تو نو به کاری گیتی کهن

172172

نگرداندت رامش و رود مست

نباشدت با مردم بد نشست

173173

بپیچی دل از هرچ نابودنی‌ست

ببخشای آن را که بخشودنی‌ست

174174

نداری دریغ آنچه داری ز دوست

اگر دیده خواهد اگر مغز و پوست

175175

اگر دوست با دوست گیرد شمار

نباید که باشد میانجی به کار

176176

چو با مرد بدخواه باشد نشست

چنان کن که نگشاید او بر تو دست

177177

چو جوید کسی راه بایستگی

هنر باید و شرم و شایستگی

178178

نباید زبان از هنر چیره‌تر

دروغ از هنر نشمرد دادگر

179179

نداند کسی را بزرگی به چیز

نه خواری به ناچیز دارد بنیز

180180

اگر بدگمانی گشاید زبان

تو تندی مکن هیچ با بدگمان

181181

ازان پس چو سستی گمانی برد

وز اندازه گفتار او بگذرد

182182

تو پاسخ مر او را به اندازه گوی

سخن‌های چرب آور و تازه گوی

183183

به آزرم اگر بفگنی سوی خویش

پشیمانی آید به فرجام پیش

184184

چو بیکار باشی مشو رامشی

نه کارست بیکاری ار باهشی

185185

ز هرکار کردن تو را ننگ نیست

اگر چند با بوی و با رنگ نیست

186186

به نیکی به هر کار کوشا بود

همیشه به دانش نیوشا بود

187187

به کاری نیازد که فرجام اوی

پشیمانی و تندی آرد به روی

188188

ببخشاید از درد بر مستمند

نیارد دلش سوی درد و گزند

189189

خردمند کو دل کند بردبار

نباشد به چشم جهاندار خوار

190190

بداند که چندست با او هنر

به اندازه یابد ز هر کار بر

191191

گر افزون ازان دوست بستایدش

بلندی و کژی بیفزایدش

192192

همان مرد ایزد ندارد به رنج

وگر چند گردد پراگنده گنج

193193

پرستش کند پیشه و راستی

بپیچد ز بی‌راهی و کاستی

194194

برین برگ واین شاخها آخت دست

هنرمند دینی و یزدان‌پرست

195195

همانست رای و همینست راه

به یزدان گرای و به یزدان پناه

196196

اگر دادگر باشدی شهریار

ازو ماند اندر جهان یادگار

197197

چنان هم که از داد نوشین‌روان

کجا خاک شد نام ماندش جوان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شنیدم کجا کسری شهریار

به هرمز یکی نامه کرد استوار

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 10 - نامه کسری به هرمزد

اگلی نظم

چنین گوید از نامهٔ باستان

ز گفتار آن دانشی راستان

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 12 - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور