صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
  4. »بخش 12 - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

بخش 12 - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین گوید از نامهٔ باستان

ز گفتار آن دانشی راستان

22

که آگاهی آمد به آباد بوم

بنزد جهاندار کسری ز روم

33

که تو زنده بادی که قیصر بمرد

زمان و زمین دیگری را سپرد

44

پراندیشه شد جان کسری ز مرگ

شد آن لعل رخساره چون زرد برگ

55

گزین کرد ز ایران فرستاده‌ای

جهاندیده و راد آزاده‌ای

66

فرستاد نزدیک فرزند اوی

برشاخ سبز برومند اوی

77

سخن گفت با او به چربی بسی

کزین بد رهایی نیابد کسی

88

یکی نامه بنوشت با سوگ و درد

پر از آب دیده دو رخساره زرد

99

که یزدان تو را زندگانی دهاد

همت خوبی و کامرانی دهاد

1010

نزاید جز از مرگ را جانور

سرای سپنجست و ما بر گذر

1111

اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ

رهایی نیابیم از چنگ مرگ

1212

چه قیصر چه خاقان چو آید زمان

بخاک اندر آید سرش بی‌گمان

1313

ز قیصر تو را مزد بسیار باد

مسیحا روان تو را یار باد

1414

شنیدم که بر نامور تخت اوی

نشستی بیاراستی بخت اوی

1515

ز ما هرچ باید ز نیرو بخواه

ز اسب و سلیح و ز گنج و سپاه

1616

فرستاده از پیش کسری برفت

به نزدیک قیصر خرامید تفت

1717

چو آمد بدرگه گشادند راه

فرستاده آمد بر تخت و گاه

1818

چو قیصر نگه کرد وعنوان بدید

ز بیشی کسری دلش بردمید

1919

جوان نیز بد مهتر نونشست

فرستاده را نیز نبسود دست

2020

بپرسید ناکام پرسیدنی

نگه کردنی سست و کژ دیدنی

2121

یکی جای دورش فرود آورید

بدان نامه پادشا ننگرید

2222

یکی هفته هرکش که بد رای زن

به نزدیک قیصر شدند انجمن

2323

سرانجام گفتند ما کهتریم

ز فرمان شاه جهان نگذریم

2424

سزا خود ز کسری چنین نامه بود

نه برکام بایست بدکامه بود

2525

که امروز قیصر جوانست و نو

به گوهر بدین مرزها پیشرو

2626

یک امسال با مرد برنا مکاو

به عنوان بیشی و با باژ و ساو

2727

بهرپایمردی و خودکامه‌ای

نبشتند بر ناسزا نامه‌ای

2828

بعنوان ز قیصر سرافراز روم

جهان سر به سر هرچ جز روم شوم

2929

فرستادهٔ شاه ایران رسید

بگوید ز بازار ما هرچ دید

3030

از اندوه و شادی سخن هرچ گفت

غم و شادمانی نباید نهفت

3131

بشد قیصر و تازه شد قیصری

که سر بر فرازد ز هرمهتری

3232

ندارد ز شاهان کسی را بکس

چه کهتر بود شاه فریادرس

3333

چو قرطاس رومی بیاراستند

بدربر فرستاده را خواستند

3434

چوبشنید دانا که شد رای راست

بیامد بدر پاسخ نامه خواست

3535

ورا ناسزا خلعتی ساختند

ز بیگانه ایوان بپرداختند

3636

بدو گفت قیصر نه من چاکرم

نه از چین و هیتالیان کمترم

3737

ز مهتر سبک داشتن ناسزاست

وگر شاه تو بر جهان پادشاست

3838

بزرگ آنک او را بسی دشمنست

مرا دشمن و دوست بردامنست

3939

چه داری بزرگی تو از من دریغ

همی آفتاب اندر آری بمیغ

4040

نه از تابش او همی کم شود

وگر خون چکاند برو نم شود

4141

چو کار آیدم شهریارم تویی

همان از پدر یادگارم تویی

4242

سخن هرچ دیدی بخوبی بگوی

وزین پاسخ نامه زشتی مجوی

4343

تنش را بخلعت بیاراستند

ز در بارهٔ مرزبان خواستند

4444

فرستاده برگشت و آمد دمان

به منزل زمانی نجستی زمان

4545

بیامد به نزدیک کسری رسید

بگفت آن کجا رفت و دید و شنید

4646

ز گفتار او تنگدل گشت شاه

بدو گفت برخوردی از رنج راه

4747

شنیدم که هرکو هوا پرورد

بفرجام کردار کیفر برد

4848

گر از دوست دشمن نداند همی

چنین راز دل بر تو خواند همی

4949

گماند که ما را همو دوست نیست

اگر چند او را پی و پوست نیست

5050

کنون نیز یک تن ز رومی نژاد

نمانم که باشد ازان تخت شاد

5151

همی سر فرازد که من قیصرم

گر از نامداران یکی مهترم

5252

کنم زین سپس روم را نام شوم

برانگیزم آتش ز آباد بوم

5353

به یزدان پاک و بخورشید و ماه

به آذر گشسب و بتخت و کلاه

5454

که کز هرچ در پادشاهی اوست

ز گنج کهن پرکند گاو پوست

5555

نساید سرتیغ ما رانیام

حلال جهان باد بر من حرام

5656

بفرمود تا بر درش کرنای

دمیدند با سنج و هندی درای

5757

همه کوس بر کوههٔ ژنده پیل

ببستند و شد روی گیتی چونیل

5858

سپاهی گذشت از مداین به دشت

که دریای سبز اندرو خیره گشت

5959

ز نالیدن بوق و رنگ درفش

ز جوش سواران زرینه کفش

6060

ستاره توگفتی به آب اندرست

سپهر روان هم بخواب اندرست

6161

چوآگاهی آمد بقیصر ز شاه

که پرخشم ز ایوان بشد با سپاه

6262

بیامد ز عموریه تا حلب

جهان کرد پر جنگ و جوش و جلب

6363

سواران رومی چو سیصد هزار

حلب را گرفتند یکسر حصار

6464

سپاه اندر آمد ز هرسو به جنگ

نبد جنگشانرا فراوان درنگ

6565

بیاراست بر هر دری منجنیق

ز گردان روم آنکه بد جاثلیق

6666

حصار سقیلان بپرداختند

کزان سو همی‌تاختن ساختند

6767

حلب شد بکردار دریای خون

به زنهار شد لشکر باطرون

6868

بدو هفته از رومیان سی هزار

گرفتند و آمد بر شهریار

6969

بی‌اندازه کشتند ز ایشان بتیر

به رزم اندرون چند شد دستگیر

7070

به پیش سپه کنده‌ای ساختند

بشبگیر آب اندر انداختند

7171

بکنده ببستند برشاه راه

فروماند از جنگ شاه و سپاه

7272

برآمد برین روزگاری دراز

بسیم و زر آمد سپه را نیاز

7373

سپهدار روزی‌دهان را بخواند

وزان جنگ چندی سخنها براند

7474

که این کار با رنج بسیار گشت

به آب و به کنده نشاید گذشت

7575

سپه را درم باید و دستگاه

همان اسب وخفتان و رومی کلاه

7676

سوی گنج رفتند روزی‌دهان

دبیران و گنجور شاه جهان

7777

از اندازه لشکر شهریار

کم آمد درم تنگ سیصد هزار

7878

بیامد برشاه موبد چوگرد

به گنج آنچ بود از درم یاد کرد

7979

دژم کرد شاه اندران کار چهر

بفرمود تا رفت بوزرجمهر

8080

بدو گفت گر گنج شاهی تهی

چه باید مرا تخت شاهنشهی

8181

بروهم کنون ساروان را بخواه

هیونان بختی برافگن به راه

8282

صد از گنج مازندران بارکن

وزو بیشتر بار دینار کن

8383

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که ای شاه با دانش و داد و مهر

8484

سوی گنج ایران درازست راه

تهی دست و بیکار باشد سپاه

8585

بدین شهرها گرد ماهرکسست

کسی کو درم بیش دارد بدست

8686

ز بازارگان و ز دهقان درم

اگر وام خواهی نگردد دژم

8787

بدین کار شد شاه همداستان

که دانای ایران بزد داستان

8888

فرستاده‌ای جست بوزرجمهر

خردمند و شادان دل و خوب چهر

8989

بدو گفت ز ایدر سه اسبه برو

گزین کن یکی نامبردار گو

9090

ز بازارگان و ز دهقان شهر

کسی را کجا باشد از نام بهر

9191

ز بهر سپه این درم فام خواه

بزودی بفرماید از گنج شاه

9292

بیامد فرستادهٔ خوش منش

جوان وخردمندی و نیکوکنش

9393

پیمبر باندیشه باریک بود

بیامد بشهری که نزدیک بود

9494

درم خواست فام از پی شهریار

برو انجمن شد بسی مایه دار

9595

یکی کفشگر بود و موزه فروش

به گفتار او تیز بگشاد گوش

9696

درم چند باید بدو گفت مرد

دلاور شمار درم یاد کرد

9797

چنین گفت کای پرخرد مایه دار

چهل من درم هرمنی صدهزار

9898

بدو کفشگر گفت من این دهم

سپاسی ز گنجور بر سر نهم

9999

بیاورد قپان و سنگ و درم

نبد هیچ دفتر به کار و قلم

100100

چو بازارگان را درم سخته شد

فرستاده زان کار پردخته شد

101101

بدو کفشگر گفت کای خوب چهر

به رنج‌ی بگویی به بوزرجمهر

102102

که اندر زمانه مرا کودکیست

که بازار او بر دلم خوار نیست

103103

بگویی مگر شهریار جهان

مرا شاد گرداند اندر نهان

104104

که او را سپارد بفرهنگیان

که دارد سرمایه و هنگ آن

105105

فرستاده گفت این ندارم به رنج

که کوتاه کردی مرا راه گنج

106106

بیامد بر مرد دانا به شب

وزان کفشگر نیز بگشاد لب

107107

برشاه شد شاد بوزرجمهر

بران خواسته شاه بگشاد چهر

108108

چنین گفتن زان پس که یزدان سپاس

مبادم مگر پاک و یزدان شناس

109109

که در پادشاهی یکی موزه دوز

برین گونه شادست و گیتی فروز

110110

که چندین درم ساخته باشدش

مبادا که بیداد بخراشدش

111111

نگر تا چه دارد کنون آرزوی

بماناد بر ما همین راه و خوی

112112

چو فامش بتوزی درم صدهزار

بده تا بماند ز ما یادگار

113113

بدان زیردستان دلاور شدند

جهانجوی با تخت وافسر شدند

114114

مبادا که بیدادگر شهریار

بود شاد برتخت و به روزگار

115115

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که ای شاه نیک اختر خوب چهر

116116

یکی آرزو کرد موزه فروش

اگر شاه دارد بمن بنده گوش

117117

فرستاده گوید که این مرد گفت

که شاه جهان با خرد باد جفت

118118

یکی پور دارم رسیده بجای

بفرهنگ جوید همی رهنمای

119119

اگر شاه باشد بدین دستگیر

که این پاک فرزند گردد دبیر

120120

ز یزدان بخواهم همی جان شاه

که جاوید باد این سزاوار گاه

121121

بدو گفت شاه ای خردمند مرد

چرا دیو چشم تو را تیره کرد

122122

برو همچنان بازگردان شتر

مبادا کزو سیم خواهیم و در

123123

چو بازارگان بچه گردد دبیر

هنرمند و بادانش و یادگیر

124124

چو فرزند ما برنشیند بتخت

دبیری ببایدش پیروزبخت

125125

هنر باید از مرد موزه فروش

بدین کار دیگر تو با من مکوش

126126

بدست خردمند و مرد نژاد

نماند به جز حسرت وسرد باد

127127

شود پیش او خوار مردم شناس

چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس

128128

بما بر پس از مرگ نفرین بود

چوآیین این روزگار این بود

129129

نخواهیم روزی جز از گنج داد

درم زو مخواه و مکن هیچ یاد

130130

هم اکنون شتر بازگردان به راه

درم خواه وز موزه دوزان مخواه

131131

فرستاده برگشت و شد با درم

دل کفشگر گشت پر درد و غم

132132

شب آمد غمی شد ز گفتار شاه

خروش جرس خاست از بارگاه

133133

طلایه پراگنده بر گرد دشت

همه شب همی گرد لشکر بگشت

134134

ز ماهی چو بنمود خورشید تاج

برافگند خلعت زمین را ز عاج

135135

طلایه چو گشت از لب کنده باز

بیامد بر شاه گردن فراز

136136

که پیغمبر قیصر آمد بشاه

پر از درد و پوزش کنان از گناه

137137

فرستاده آمد همانگه دوان

نیایش کنان پیش نوشین روان

138138

چو رومی سر تاج کسری بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

139139

به دل گفت کینت سزاوار گاه

بشاهی ومردی وچندین سپاه

140140

وزان فیلسوفان رومی چهل

زبان برگشادند پر باد دل

141141

ز دینار با هرکسی سی هزار

نثار آوریده بر شهریار

142142

چو دیدند رنگ رخ شهریار

برفتند لرزان و پیچان چومار

143143

شهنشاه چون دید بنواختشان

به آیین یکی جایگه ساختشان

144144

چنین گفت گوینده پیشرو

که ای شاه قیصر جوانست و نو

145145

پدر مرده و ناسپرده جهان

نداند همی آشکار و نهان

146146

همه سر به سر باژدار توایم

پرستار و در زینهار توایم

147147

تو را روم ایران و ایران چو روم

جدایی چرا باید این مرز و بوم

148148

خرد در زمانه شهنشاه راست

وزو داشت قیصر همی‌پشت راست

149149

چه خاقان چینی چه در هند شاه

یکایک پرستند این تاج و گاه

150150

اگر کودکی نارسیده بجای

سخن گفت بی‌دانش و رهنمای

151151

ندارد شهنشاه ازو کین و درد

که شادست ازو گنبد لاژورد

152152

همان باژ روم آنچ بود از نخست

سپاریم و عهدی بتازه درست

153153

بخندید نوشین روان زان سخن

که مرد فرستاده افگند بن

154154

بدو گفت اگر نامور کودکست

خرد با سخن نزد او اندکست

155155

چه قیصر چه آن بی خرد رهنمون

ز دانش روان را گرفته زبون

156156

همه هوشمندان اسکندری

گرفتند پیروزی و برتری

157157

کسی کو بگردد ز پیمان ما

بپیچید دل از رای و فرمان ما

158158

از آباد بومش بر آریم خاک

زگنج و ز لشکر نداریم باک

159159

فرستادگان خاک دادند بوس

چنانچون بود مردم چابلوس

160160

که ای شاه پیروز برترمنش

ز کار گذشته مکن سرزنش

161161

همه سر به سر خاک رنج توایم

همه پاسبانان گنج توایم

162162

چوخشنود گردد ز ما شهریار

نباشیم ناکام و بد روزگار

163163

ز رنجی که ایدر شهنشاه برد

همه رومیان آن ندارند خرد

164164

ز دینار پرکرده ده چرم گاو

به گنج آوریم از درباژ وساو

165165

بکمی وبیشیش فرمان رواست

پذیرد ز ما گرچه آن ناسزاست

166166

چنین داد پاسخ که ازکار گنج

سزاوار دستور باشد به رنج

167167

همه رومیان پیش موبد شدند

خروشان و با اختر بد شدند

168168

فراوان ز هر در سخن راندند

همه راز قیصر برو راندند

169169

ز دینار گفتند وز گاو پوست

ز کاری که آرام روم اندروست

170170

چنین گفت موبد اگر زر دهید

ز دیبا چه مایه بران سرنهید

171171

بهنگام برگشتن شهریار

ز دیبای زربفت باید هزار

172172

که خلعت بود شاه را هر زمان

چه با کهتران و چه با مهتران

173173

برین برنهادند و گشتند باز

همه پاک بردند پیشش نماز

174174

ببد شاه چندی بران رزمگاه

چوآسوده شد شهریار و سپاه

175175

ز لشکر یکی مرد بگزید گرد

که داند شمار نبشت و سترد

176176

سپاهی بدو داد تا باژ روم

ستاند سپارد به آباد بوم

177177

وز آنجا بیامد سوی طیسفون

سپاهی پس پشت و پیش اندرون

178178

همه یکسر آباد از سیم و زر

به زرین ستام و به زرین کمر

179179

ز بس پرنیانی درفش سران

تو گفتی هوا شد همه پرنیان

180180

در و دشت گفتی که زرین شدست

کمرها ز گوهر چو پروین شدست

181181

چو نزدیک شهر اندر آمد ز راه

پذیره شدندش فراوان سپاه

182182

همه پیش کسری پیاده شدند

کمر بسته و دل گشاده شدند

183183

هر آنکس که پیمود با شاه راه

پیاده بشد تا در بارگاه

184184

همه مهتران خواندند آفرین

بران شاه بیدار باداد ودین

185185

چو تنگ اندر آمد به جای نشست

بهرمهتری شاه بنمود دست

186186

سرآمد سخن گفتن موزه دوز

ز ماه محرم گذشته سه روز

187187

جهانجوی دهقان آموزگار

چه گفت اندرین گردش روزگار

188188

که روزی فرازست و روزی نشیب

گهی با خرامیم و گه با نهیب

189189

سرانجام بستر بود تیره خاک

یکی را فراز و یکی را مغاک

190190

نشانی نداریم ازان رفته‌گان

که بیدار و شادند اگر خفته گان

191191

بدان گیتی ار چندشان برگ نیست

همان به که آویزش مرگ نیست

192192

اگر صد بود سال اگر بیست و پنج

یکی شد چو یاد آید از روز رنج

193193

چه آنکس که گوید خرامست وناز

چه گوید که دردست و رنج و نیاز

194194

کسی را ندیدم بمرگ آرزوی

نه بی راه و از مردم نیکخوی

195195

چه دینی چه اهریمن بت پرست

ز مرگند بر سر نهاده دو دست

196196

چوسالت شد ای پیر برشست و یک

می‌و جام وآرام شد بی‌نمک

197197

نبندد دل اندر سپنجی سرای

خرد یافته مردم پاکرای

198198

بگاه بسیجیدن مرگ می

چو پیراهن شعر باشد بدی

199199

فسرده تن اندر میان گناه

روان سوی فردوس گم کرده راه

200200

ز یاران بسی ماند و چندی گذشت

تو با جام همراه مانده به دشت

201201

زمان خواهم ازکرد گار زمان

که چندی بماند دلم شادمان

202202

که این داستانها و چندین سخن

گذشته برو سال و گشته کهن

203203

ز هنگام کی شاه تا یزدگرد

ز لفظ من آمد پراگنده گرد

204204

بپیوندم و باغ بی‌خو کنم

سخنهای شاهنشهان نو کنم

205205

هماناکه دل را ندارم به رنج

اگر بگذرم زین سرای سپنج

206206

چه گوید کنون مرد روشن روان

ز رای جهاندار نوشین روان

207207

چوسال اندر آمد بهفتاد و چار

پراندیشهٔ مرگ شد شهریار

208208

جهان راهمی کدخدایی بجست

که پیراهن داد پوشد نخست

209209

دگر کو بدرویش بر مهربان

بود راد و بی‌رنج روشن‌روان

210210

پسر بد مر او را گرانمایه شش

همه راد وبینادل وشاه فش

211211

بمردی و فرهنگ و پرهیز و رای

جوانان با دانش و دلگشای

212212

از ایشان خردمند و مهتر بسال

گرانمایه هرمزد بد بی‌همال

213213

سر افراز و بادانش و خوب چهر

بر آزادگان بر بگسترده مهر

214214

بفرمود کسری به کارآگهان

که جویند راز وی اندر نهان

215215

نگه داشتندی به روز و به شب

اگر داستان را گشادی دو لب

216216

ز کاری که کردی بدی با بهی

رسیدی بشاه جهان آگهی

217217

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که رازی همی‌داشتم در نهفت

218218

ز هفتاد چون سالیان درگذشت

سر و موی مشکین چو کافور گشت

219219

چومن بگذرم زین سپنجی سرای

جهان رابباید یکی کدخدای

220220

که بخشایش آرد به درویش بر

به بیگانه و مردم خویش بر

221221

ببخشد بپرهیزد از مهر گنج

نبندد دل اندر سرای سپنج

222222

سپاسم ز یزدان که فرزند هست

خردمند و دانا و ایزد پرست

223223

وز ایشان بهرمزد یازان ترم

برای و بهوشش فرازان ترم

224224

ز بخشایش و بخشش و راستی

نبینم همی در دلش کاستی

225225

کنون موبدان و ردان را بخواه

کسی کو کند سوی دانش نگاه

226226

بخوانیدش و آزمایش کنید

هنر بر هنر بر فزایش کنید

227227

شدند اندران موبدان انجمن

ز هر در پژوهنده و رای زن

228228

جهانجوی هرمزد را خواندند

بر نامدارنش بنشاندند

229229

نخستین سخن گفت بوزرجمهر

که ای شاه نیک اختر خوب چهر

230230

چه دانی کزو جان پاک و خرد

شود روشن وکالبد برخورد

231231

چنین داد پاسخ که دانش به است

که داننده برمهتران بر مه است

232232

بدانش بود مرد را ایمنی

ببندد ز بد دست اهریمنی

233233

دگر بردباری و بخشایشست

که تن را بدو نام و آرایشست

234234

بپرسید کز نیکوی سودمند

بگو ازچه گردد چو گردد بلند

235235

چنین داد پاسخ که آنک از نخست

بنیک و بد آزرم هرکس بجست

236236

بکوشید تا بردل هرکسی

ازو رنج بردن نباشد بسی

237237

چنین داد پاسخ که هرکس که داد

بداد از تن خود همو بود شاد

238238

نگه کرد پرسنده بوزرجمهر

بدان پاکدل مهتر خوب چهر

239239

بدو گفت کز گفتنی هرچ هست

بگویم تو بشمر یکایک بدست

240240

سراسر همه پرسشم یادگیر

به پاسخ همه داد بنیاد گیر

241241

سخن را مگردان پس و پیش هیچ

جوانمردی وداد دادن بسیچ

242242

اگر یادگیری چنین بی‌گمان

گشادست برتو در آسمان

243243

که چندین به گفتار بشتافتم

ز پرسنده پاسخ فزون یافتم

244244

جهاندار آموزگار تو باد

خرد جوشن و بخت یار تو باد

245245

کنون هرچ دانم بپرسم ز داد

توپاسخ گزار آنچ آیدت یاد

246246

ز فرزند کو بر پدر ارجمند

کدامست شایسته و بی‌گزند

247247

ببخشایش دل سزاوار کیست

که بر درد او بر بباید گریست

248248

ز کردار نیکی پشیمان کراست

که دل بر پشیمانی او گواست

249249

سزاکیست کو را نکوهش کنیم

ز کردار او چون پژوهش کنیم

250250

ز گیتی کجا بهتر آید گریز

که خیزد از آرام او رستخیز

251251

بدین روزگار از چه باشیم شاد

گذشته چه بهتر که گیریم یاد

252252

زمانه که او را بباید ستود

کدامست وما از چه داریم سود

253253

گرانمایه‌تر کیست از دوستان

کز آواز او دل شود بوستان

254254

کرا بیشتر دوست اندر جهان

که یابد بدو آشکار ونهان

255255

همان نیز دشمن کرا بیشتر

که باشد برو بر بداندیش‌تر

256256

سزاوار آرام بودن کجاست

که دارد جهاندار ازو پشت راست

257257

ز گیتی زیانکارتر کارچیست

که بر کرده خود بباید گریست

258258

ز چیزی که مردم همی‌پرورد

چه چیزیست کان زودتر بگذرد

259259

ستمکاره کش نزد اوشرم نیست

کدامست کش مهر وآزرم نیست

260260

تباهی بگیتی ز گفتار کیست

دل دوستانرا پر آزار کیست

261261

چه چیزیست کان ننگ پیش آورد

همان بد ز گفتار خویش آورد

262262

بیک روز تا شب برآمد ز کوه

ز گفتار دانا نیامد ستوه

263263

چو هنگام شمع آمد از تیرگی

سرمهتران تیره از خیرگی

264264

ز گفتار ایشان غمی گشت شاه

همی‌کرد خامش بپاسخ نگاه

265265

گرانمایه هرمزد برپای خاست

یکی آفرین کرد بر شاه راست

266266

که از شاه گیتی مبادا تهی

همی‌باد بر تخت شاهنشهی

267267

مبادا که بی‌تو ببینیم تاج

گر آیین شاهی وگر تخت عاج

268268

به پوزش جهان پیش تو خاک باد

گزند تو را چرخ تریاک باد

269269

سخن هرچ او گفت پاسخ دهم

بدین آرزو رای فرخ نهم

270270

ز فرزند پرسید دانا سخن

وزو بایدم پاسخ افگند بن

271271

به فرزند باشد پدر شاددل

ز غمها بدو دارد آزاد دل

272272

اگر مهربان باشد او بر پدر

به نیکی گراینده و دادگر

273273

دگر آنک بر جای بخشایست

برو چشم را جای پالایشست

274274

بزرگی که بختش پراگنده گشت

به پیش یکی ناسزا بنده گشت

275275

ز کار وی ار خون خروشی رواست

که ناپارسایی برو پادشاست

276276

دگر هر که با مردم ناسپاس

کند نیکویی ماند اندر هراس

277277

هران کس که نیکی فرامش کند

خرد رابکوشد که بیهش کند

278278

دگر گفت ازآرام راه گریز

گرفتن کجا خوبتر از ستیز

279279

به شهری که بیداد شد پادشا

ندارد خردمند بودن روا

280280

ز بیدادگر شاه باید گریز

کزن خیزد اندر جهان رستخیز

281281

چه گوید که دانی که شادی بدوست

برادر بود با دلارام دوست

282282

دگر آنک پرسد ز کار زمان

زمانی کزو گم شود بدگمان

283283

روا باشد ار چند بستایدش

هم اندر ستایش بیفزایدش

284284

دگر آنک پرسید ازمرد دوست

ز هر دوستی یارمندی نکوست

285285

توانگر بود چادر او بپوش

چو درویش باشد تو با او بکوش

286286

کسی کو فروتن‌تر و رادتر

دل دوستانش بدو شادتر

287287

دگر آنک پرسد که دشمن کراست

کزو دل همیشه بدرد و بلاست

288288

چوگستاخ باشد زبانش ببد

ز گفتار او دشمن آید سزد

289289

دگر آنک پرسید دشوار چیست

بی‌آزار را دل پر آواز کیست

290290

چو بد بود وبد ساز با وی نشست

یکی زندگانی بود چون کبست

291291

دگر آنک گوید گوا کیست راست

که جان وخرد برگوا برگواست

292292

به از آزمایش ندیدم گوا

گوای سخنگوی و فرمانروا

293293

زیانکارتر کار گفتی که چیست

که فرجام ازان بد بباید گریست

294294

چوچیره شود بر دلت بر هوا

هوا بگذرد همچو باد هوا

295295

پشیمانی آرد بفرجام سود

گل آرزو را نشاید بسود

296296

دگر آنک گوید که گردان ترست

که چون پای جویی بدستت سرست

297297

چنین دوستی مرد نادان بود

سرشتش بد و رای گردان بود

298298

دگر آنک گوید ستمکاره کیست

بریده دل ازشرم و بیچاره کیست

299299

چوکژی کند مرد بیچاره خوان

چوبی شرمی آرد ستمکاره خوان

300300

هرآنکس که او پیشه گیرد دروغ

ستمکاره‌ای خوانمش بی‌فروغ

301301

تباهی که گفتی ز گفتار کیست

پرآزارتر درد آزار کیست

302302

سخن چین و دو روی و بیکار مرد

دل هوشیاران کند پر ز درد

303303

بپرسید دانا که عیب از چه بیش

که باشد پشیمان ز گفتار خویش

304304

هرآنکس که راند سخن بر گزاف

بود بر سر انجمن مرد لاف

305305

بگاهی که تنها بود در نهفت

پشیمان شود زان سخنها که گفت

306306

هم اندر زمان چون گشاید سخن

به پیش آرد آن لافهای کهن

307307

خردمند و گر مردم بی‌هنر

کس از آفرنیش نیابد گذر

308308

چنین بود تا بود دوران دهر

یکی زهر یابد یکی پای زهر

309309

همه پرسش این بود و پاسخ همین

که برشاه باد از جهان آفرین

310310

زبانها بفرمانش گوینده باد

دل راد او شاد و جوینده باد

311311

شهنشاه کسری ازو خیره ماند

بسی آفرین کیانی بخواند

312312

ز گفتار او انجمن شاد شد

دل شهریار از غم آزاد شد

313313

نبشتند عهدی بفرمان شاه

که هرمزد را داد تخت و کلاه

314314

چوقرطاس رومی شد از باد خشک

نهادند مهری بروبر ز مشک

315315

به موبد سپردند پیش ردان

بزرگان و بیدار دل بخردان

316316

جهان را نمایش چو کردار نیست

نهانش جز از رنج وتیمار نیست

317317

اگر تاج داری اگر گرم و رنج

همان بگذری زین سرای سپنج

318318

بپیوستم این عهد نوشین روان

به پیروزی شهریار جوان

319319

یکی نامهٔ شهریاران بخوان

نگر تاکه باشد چو نوشین روان

320320

برای و بداد و ببزم و به جنگ

چو روزش سرآمد نبودش درنگ

321321

توای پیر فرتوت بی‌توبه مرد

خرد گیر وز بزم و شادی بگرد

322322

جهان تازه شد چون قدح یافتی

روانرا ز توبه تو برتافتی

323323

چه گفت آن سراینده سالخورد

چو اندرز نوشین روان یاد کرد

324324

سخنهای هرمزد چون شد ببن

یکی نو پی افگند موبد سخن

325325

هم آواز شد رایزن با دبیر

نبشتند پس نامه‌ای بر حریر

326326

دلارای عهدی ز نوشین روان

به هرمزد ناسالخورده جوان

327327

سرنامه از دادگر کرد یاد

دگر گفت کین پند پور قباد

328328

بدان ای پسر کین جهان بی‌وفاست

پر از رنج و تیمار و درد و بلاست

329329

هرآنگه که باشی بدو شادتر

ز رنج زمانه دل آزادتر

330330

همه شادمانی بمانی به جای

بباید شدن زین سپنجی سرای

331331

چو اندیشه رفتن آمد فراز

برخشنده روز و شب دیریاز

332332

بجستیم تاج کیی را سری

که بر هر سری باشد او افسری

333333

خردمند شش بود ما را پسر

دل فروز و بخشنده و دادگر

334334

تو را برگزیدم که مهتر بدی

خردمند و زیبای افسر بدی

335335

بهشتاد بر بود پای قباد

که در پادشاهی مرا کرد یاد

336336

کنون من رسیدم به هفتاد و چار

تو راکردم اندر جهان شهریار

337337

جز آرام وخوبی نجستم برین

که باشد روان مرا آفرین

338338

امیدم چنانست کز کردگار

نباشی جز از شاد و به روزگار

339339

گر ایمن کنی مردمان را بداد

خود ایمن بخسبی و از داد شاد

340340

به پاداش نیکی بیابی بهشت

بزرگ آنک او تخم نیکی بکشت

341341

نگر تا نباشی به جز بردبار

که تندی نه خوب آید از شهریار

342342

جهاندار وبیدار و فرهنگ‌جوی

بماند همه ساله با آبروی

343343

بگرد دروغ ایچ گونه مگرد

چوگردی شود بخت را روی زرد

344344

دل ومغز را دور دار از شتاب

خرد را شتاب اندرآرد به خواب

345345

به نیکی گرای و به نیکی بکوش

بهرنیک و بد پند دانا نیوش

346346

نباید که گردد بگرد تو بد

کزان بد تو را بی گمان بد رسد

347347

همه پاک پوش و همه پاک خور

همه پندها یادگیر از پدر

348348

ز یزدان گشای و به یزدان گرای

چو خواهی که باشد تو را رهنمای

349349

جهان را چو آباد داری بداد

بود تخت آباد و دهر از تو شاد

350350

چو نیکی نمایند پاداش کن

ممان تا شود رنج نیکی کهن

351351

خردمند را شاد و نزدیک دار

جهان بر بداندیش تاریک دار

352352

بهرکار با مرد دانا سگال

به رنج تن از پادشاهی منال

353353

چویابد خردمند نزد تو راه

بماند بتو تاج و تخت و کلاه

354354

هرآنکس که باشد تو را زیردست

مفرمای در بی‌نوایی نشست

355355

بزرگان وآزادگان را بشهر

ز داد تو باید که یابند بهر

356356

ز نیکی فرومایه را دور دار

به بیدادگر مرد مگذار کار

357357

همه گوش ودل سوی درویش دار

همه کار او چون غم خویش دار

358358

ور ایدونک دشمن شود دوستدار

تو در بوستان تخم نیکی بکار

359359

چو از خویشتن نامور داد داد

جهان گشت ازو شاد و او از تو شاد

360360

بر ارزانیان گنج بسته مدار

ببخشای بر مرد پرهیزکار

361361

که گر پند ما را شوی کاربند

همیشه بماند کلاهت بلند

362362

که نیکی دهش نیک خواه تو باد

همه نیکی اندر پناه تو باد

363363

مبادت فراموش گفتار من

اگر دور مانی ز دیدار من

364364

سرت سبز باد و دلت شادمان

تنت پاک و دور از بد بدگمان

365365

همیشه خرد پاسبان تو باد

همه نیکی اندر گمان تو باد

366366

چو من بگذرم زین جهان فراخ

برآورد باید یکی خوب کاخ

367367

بجای کزو دور باشد گذر

نپرد بدو کرکس تیزپر

368368

دری دور برچرخ ایوان بلند

ببالا برآورده چون ده کمند

369369

نبشته برو بارگاه مرا

بزرگی و گنج و سپاه مرا

370370

فراوان ز هر گونه افگندنی

هم از رنگ و بوی و پراگندنی

371371

بکافور تن را توانگر کنید

زمشک از بر ترگم افسر کنید

372372

ز دیبای زربفت پرمایه پنج

بیارید ناکار دیده ز گنج

373373

بپوشید برما به رسم کیان

بر آیین نیکان ما در میان

374374

بسازید هم زین نشان تخت عاج

بر آویخته ازبر عاج تاج

375375

همان هرچه زرین به پیش اندرست

اگر طاس و جامست اگر گوهرست

376376

گلاب و می و زعفران جام بیست

ز مشک و ز کافور و عنبر دویست

377377

نهاده ز دست چپ و دست راست

ز فرمان فزونی نباید نه کاست

378378

ز خون کرد باید تهیگاه خشک

بدو اندر افگنده کافور و مشک

379379

ازان پس برآرید درگاه را

نباید که بیند کسی شاه را

380380

چو زین گونه بد کار آن بارگاه

نیابد بر ما کسی نیز راه

381381

ز فرزند وز دودهٔ ارجمند

کسی کش ز مرگ من آید گزند

382382

بیاساید از بزم و شادی دو ماه

که این باشد آیین پس از مرگ شاه

383383

سزد گر هرآنکو بود پارسا

بگرید برین نامور پادشا

384384

ز فرمان هرمزد برمگذرید

دم خویش بی رای او مشمرید

385385

فراوان بران نامه هرکس گریست

پس از عهد یک سال دیگر بزیست

386386

برفت و بماند این سخن یادگار

تو این یادگارش بزنهار دار

387387

کنون زین سپس تاج هرمزد شاه

بیارایم و برنشانم بگاه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پیر بد پهلوانی سخن

به گفتار و کردار گشته کهن

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 11 - سخن پرسیدن موبد از کسری

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور