صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
  4. »بخش 12 - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

بخش 12 - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چنین گوید از نامهٔ باستان

ز گفتار آن دانشی راستان

2

که آگاهی آمد به آباد بوم

بنزد جهاندار کسری ز روم

3

که تو زنده بادی که قیصر بمرد

زمان و زمین دیگری را سپرد

4

پراندیشه شد جان کسری ز مرگ

شد آن لعل رخساره چون زرد برگ

5

گزین کرد ز ایران فرستاده‌ای

جهاندیده و راد آزاده‌ای

6

فرستاد نزدیک فرزند اوی

برشاخ سبز برومند اوی

7

سخن گفت با او به چربی بسی

کزین بد رهایی نیابد کسی

8

یکی نامه بنوشت با سوگ و درد

پر از آب دیده دو رخساره زرد

9

که یزدان تو را زندگانی دهاد

همت خوبی و کامرانی دهاد

10

نزاید جز از مرگ را جانور

سرای سپنجست و ما بر گذر

11

اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ

رهایی نیابیم از چنگ مرگ

12

چه قیصر چه خاقان چو آید زمان

بخاک اندر آید سرش بی‌گمان

13

ز قیصر تو را مزد بسیار باد

مسیحا روان تو را یار باد

14

شنیدم که بر نامور تخت اوی

نشستی بیاراستی بخت اوی

15

ز ما هرچ باید ز نیرو بخواه

ز اسب و سلیح و ز گنج و سپاه

16

فرستاده از پیش کسری برفت

به نزدیک قیصر خرامید تفت

17

چو آمد بدرگه گشادند راه

فرستاده آمد بر تخت و گاه

18

چو قیصر نگه کرد وعنوان بدید

ز بیشی کسری دلش بردمید

19

جوان نیز بد مهتر نونشست

فرستاده را نیز نبسود دست

20

بپرسید ناکام پرسیدنی

نگه کردنی سست و کژ دیدنی

21

یکی جای دورش فرود آورید

بدان نامه پادشا ننگرید

22

یکی هفته هرکش که بد رای زن

به نزدیک قیصر شدند انجمن

23

سرانجام گفتند ما کهتریم

ز فرمان شاه جهان نگذریم

24

سزا خود ز کسری چنین نامه بود

نه برکام بایست بدکامه بود

25

که امروز قیصر جوانست و نو

به گوهر بدین مرزها پیشرو

26

یک امسال با مرد برنا مکاو

به عنوان بیشی و با باژ و ساو

27

بهرپایمردی و خودکامه‌ای

نبشتند بر ناسزا نامه‌ای

28

بعنوان ز قیصر سرافراز روم

جهان سر به سر هرچ جز روم شوم

29

فرستادهٔ شاه ایران رسید

بگوید ز بازار ما هرچ دید

30

از اندوه و شادی سخن هرچ گفت

غم و شادمانی نباید نهفت

31

بشد قیصر و تازه شد قیصری

که سر بر فرازد ز هرمهتری

32

ندارد ز شاهان کسی را بکس

چه کهتر بود شاه فریادرس

33

چو قرطاس رومی بیاراستند

بدربر فرستاده را خواستند

34

چوبشنید دانا که شد رای راست

بیامد بدر پاسخ نامه خواست

35

ورا ناسزا خلعتی ساختند

ز بیگانه ایوان بپرداختند

36

بدو گفت قیصر نه من چاکرم

نه از چین و هیتالیان کمترم

37

ز مهتر سبک داشتن ناسزاست

وگر شاه تو بر جهان پادشاست

38

بزرگ آنک او را بسی دشمنست

مرا دشمن و دوست بردامنست

39

چه داری بزرگی تو از من دریغ

همی آفتاب اندر آری بمیغ

40

نه از تابش او همی کم شود

وگر خون چکاند برو نم شود

41

چو کار آیدم شهریارم تویی

همان از پدر یادگارم تویی

42

سخن هرچ دیدی بخوبی بگوی

وزین پاسخ نامه زشتی مجوی

43

تنش را بخلعت بیاراستند

ز در بارهٔ مرزبان خواستند

44

فرستاده برگشت و آمد دمان

به منزل زمانی نجستی زمان

45

بیامد به نزدیک کسری رسید

بگفت آن کجا رفت و دید و شنید

46

ز گفتار او تنگدل گشت شاه

بدو گفت برخوردی از رنج راه

47

شنیدم که هرکو هوا پرورد

بفرجام کردار کیفر برد

48

گر از دوست دشمن نداند همی

چنین راز دل بر تو خواند همی

49

گماند که ما را همو دوست نیست

اگر چند او را پی و پوست نیست

50

کنون نیز یک تن ز رومی نژاد

نمانم که باشد ازان تخت شاد

51

همی سر فرازد که من قیصرم

گر از نامداران یکی مهترم

52

کنم زین سپس روم را نام شوم

برانگیزم آتش ز آباد بوم

53

به یزدان پاک و بخورشید و ماه

به آذر گشسب و بتخت و کلاه

54

که کز هرچ در پادشاهی اوست

ز گنج کهن پرکند گاو پوست

55

نساید سرتیغ ما رانیام

حلال جهان باد بر من حرام

56

بفرمود تا بر درش کرنای

دمیدند با سنج و هندی درای

57

همه کوس بر کوههٔ ژنده پیل

ببستند و شد روی گیتی چونیل

58

سپاهی گذشت از مداین به دشت

که دریای سبز اندرو خیره گشت

59

ز نالیدن بوق و رنگ درفش

ز جوش سواران زرینه کفش

60

ستاره توگفتی به آب اندرست

سپهر روان هم بخواب اندرست

61

چوآگاهی آمد بقیصر ز شاه

که پرخشم ز ایوان بشد با سپاه

62

بیامد ز عموریه تا حلب

جهان کرد پر جنگ و جوش و جلب

63

سواران رومی چو سیصد هزار

حلب را گرفتند یکسر حصار

64

سپاه اندر آمد ز هرسو به جنگ

نبد جنگشانرا فراوان درنگ

65

بیاراست بر هر دری منجنیق

ز گردان روم آنکه بد جاثلیق

66

حصار سقیلان بپرداختند

کزان سو همی‌تاختن ساختند

67

حلب شد بکردار دریای خون

به زنهار شد لشکر باطرون

68

بدو هفته از رومیان سی هزار

گرفتند و آمد بر شهریار

69

بی‌اندازه کشتند ز ایشان بتیر

به رزم اندرون چند شد دستگیر

70

به پیش سپه کنده‌ای ساختند

بشبگیر آب اندر انداختند

71

بکنده ببستند برشاه راه

فروماند از جنگ شاه و سپاه

72

برآمد برین روزگاری دراز

بسیم و زر آمد سپه را نیاز

73

سپهدار روزی‌دهان را بخواند

وزان جنگ چندی سخنها براند

74

که این کار با رنج بسیار گشت

به آب و به کنده نشاید گذشت

75

سپه را درم باید و دستگاه

همان اسب وخفتان و رومی کلاه

76

سوی گنج رفتند روزی‌دهان

دبیران و گنجور شاه جهان

77

از اندازه لشکر شهریار

کم آمد درم تنگ سیصد هزار

78

بیامد برشاه موبد چوگرد

به گنج آنچ بود از درم یاد کرد

79

دژم کرد شاه اندران کار چهر

بفرمود تا رفت بوزرجمهر

80

بدو گفت گر گنج شاهی تهی

چه باید مرا تخت شاهنشهی

81

بروهم کنون ساروان را بخواه

هیونان بختی برافگن به راه

82

صد از گنج مازندران بارکن

وزو بیشتر بار دینار کن

83

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که ای شاه با دانش و داد و مهر

84

سوی گنج ایران درازست راه

تهی دست و بیکار باشد سپاه

85

بدین شهرها گرد ماهرکسست

کسی کو درم بیش دارد بدست

86

ز بازارگان و ز دهقان درم

اگر وام خواهی نگردد دژم

87

بدین کار شد شاه همداستان

که دانای ایران بزد داستان

88

فرستاده‌ای جست بوزرجمهر

خردمند و شادان دل و خوب چهر

89

بدو گفت ز ایدر سه اسبه برو

گزین کن یکی نامبردار گو

90

ز بازارگان و ز دهقان شهر

کسی را کجا باشد از نام بهر

91

ز بهر سپه این درم فام خواه

بزودی بفرماید از گنج شاه

92

بیامد فرستادهٔ خوش منش

جوان وخردمندی و نیکوکنش

93

پیمبر باندیشه باریک بود

بیامد بشهری که نزدیک بود

94

درم خواست فام از پی شهریار

برو انجمن شد بسی مایه دار

95

یکی کفشگر بود و موزه فروش

به گفتار او تیز بگشاد گوش

96

درم چند باید بدو گفت مرد

دلاور شمار درم یاد کرد

97

چنین گفت کای پرخرد مایه دار

چهل من درم هرمنی صدهزار

98

بدو کفشگر گفت من این دهم

سپاسی ز گنجور بر سر نهم

99

بیاورد قپان و سنگ و درم

نبد هیچ دفتر به کار و قلم

100

چو بازارگان را درم سخته شد

فرستاده زان کار پردخته شد

101

بدو کفشگر گفت کای خوب چهر

به رنج‌ی بگویی به بوزرجمهر

102

که اندر زمانه مرا کودکیست

که بازار او بر دلم خوار نیست

103

بگویی مگر شهریار جهان

مرا شاد گرداند اندر نهان

104

که او را سپارد بفرهنگیان

که دارد سرمایه و هنگ آن

105

فرستاده گفت این ندارم به رنج

که کوتاه کردی مرا راه گنج

106

بیامد بر مرد دانا به شب

وزان کفشگر نیز بگشاد لب

107

برشاه شد شاد بوزرجمهر

بران خواسته شاه بگشاد چهر

108

چنین گفتن زان پس که یزدان سپاس

مبادم مگر پاک و یزدان شناس

109

که در پادشاهی یکی موزه دوز

برین گونه شادست و گیتی فروز

110

که چندین درم ساخته باشدش

مبادا که بیداد بخراشدش

111

نگر تا چه دارد کنون آرزوی

بماناد بر ما همین راه و خوی

112

چو فامش بتوزی درم صدهزار

بده تا بماند ز ما یادگار

113

بدان زیردستان دلاور شدند

جهانجوی با تخت وافسر شدند

114

مبادا که بیدادگر شهریار

بود شاد برتخت و به روزگار

115

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که ای شاه نیک اختر خوب چهر

116

یکی آرزو کرد موزه فروش

اگر شاه دارد بمن بنده گوش

117

فرستاده گوید که این مرد گفت

که شاه جهان با خرد باد جفت

118

یکی پور دارم رسیده بجای

بفرهنگ جوید همی رهنمای

119

اگر شاه باشد بدین دستگیر

که این پاک فرزند گردد دبیر

120

ز یزدان بخواهم همی جان شاه

که جاوید باد این سزاوار گاه

121

بدو گفت شاه ای خردمند مرد

چرا دیو چشم تو را تیره کرد

122

برو همچنان بازگردان شتر

مبادا کزو سیم خواهیم و در

123

چو بازارگان بچه گردد دبیر

هنرمند و بادانش و یادگیر

124

چو فرزند ما برنشیند بتخت

دبیری ببایدش پیروزبخت

125

هنر باید از مرد موزه فروش

بدین کار دیگر تو با من مکوش

126

بدست خردمند و مرد نژاد

نماند به جز حسرت وسرد باد

127

شود پیش او خوار مردم شناس

چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس

128

بما بر پس از مرگ نفرین بود

چوآیین این روزگار این بود

129

نخواهیم روزی جز از گنج داد

درم زو مخواه و مکن هیچ یاد

130

هم اکنون شتر بازگردان به راه

درم خواه وز موزه دوزان مخواه

131

فرستاده برگشت و شد با درم

دل کفشگر گشت پر درد و غم

132

شب آمد غمی شد ز گفتار شاه

خروش جرس خاست از بارگاه

133

طلایه پراگنده بر گرد دشت

همه شب همی گرد لشکر بگشت

134

ز ماهی چو بنمود خورشید تاج

برافگند خلعت زمین را ز عاج

135

طلایه چو گشت از لب کنده باز

بیامد بر شاه گردن فراز

136

که پیغمبر قیصر آمد بشاه

پر از درد و پوزش کنان از گناه

137

فرستاده آمد همانگه دوان

نیایش کنان پیش نوشین روان

138

چو رومی سر تاج کسری بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

139

به دل گفت کینت سزاوار گاه

بشاهی ومردی وچندین سپاه

140

وزان فیلسوفان رومی چهل

زبان برگشادند پر باد دل

141

ز دینار با هرکسی سی هزار

نثار آوریده بر شهریار

142

چو دیدند رنگ رخ شهریار

برفتند لرزان و پیچان چومار

143

شهنشاه چون دید بنواختشان

به آیین یکی جایگه ساختشان

144

چنین گفت گوینده پیشرو

که ای شاه قیصر جوانست و نو

145

پدر مرده و ناسپرده جهان

نداند همی آشکار و نهان

146

همه سر به سر باژدار توایم

پرستار و در زینهار توایم

147

تو را روم ایران و ایران چو روم

جدایی چرا باید این مرز و بوم

148

خرد در زمانه شهنشاه راست

وزو داشت قیصر همی‌پشت راست

149

چه خاقان چینی چه در هند شاه

یکایک پرستند این تاج و گاه

150

اگر کودکی نارسیده بجای

سخن گفت بی‌دانش و رهنمای

151

ندارد شهنشاه ازو کین و درد

که شادست ازو گنبد لاژورد

152

همان باژ روم آنچ بود از نخست

سپاریم و عهدی بتازه درست

153

بخندید نوشین روان زان سخن

که مرد فرستاده افگند بن

154

بدو گفت اگر نامور کودکست

خرد با سخن نزد او اندکست

155

چه قیصر چه آن بی خرد رهنمون

ز دانش روان را گرفته زبون

156

همه هوشمندان اسکندری

گرفتند پیروزی و برتری

157

کسی کو بگردد ز پیمان ما

بپیچید دل از رای و فرمان ما

158

از آباد بومش بر آریم خاک

زگنج و ز لشکر نداریم باک

159

فرستادگان خاک دادند بوس

چنانچون بود مردم چابلوس

160

که ای شاه پیروز برترمنش

ز کار گذشته مکن سرزنش

161

همه سر به سر خاک رنج توایم

همه پاسبانان گنج توایم

162

چوخشنود گردد ز ما شهریار

نباشیم ناکام و بد روزگار

163

ز رنجی که ایدر شهنشاه برد

همه رومیان آن ندارند خرد

164

ز دینار پرکرده ده چرم گاو

به گنج آوریم از درباژ وساو

165

بکمی وبیشیش فرمان رواست

پذیرد ز ما گرچه آن ناسزاست

166

چنین داد پاسخ که ازکار گنج

سزاوار دستور باشد به رنج

167

همه رومیان پیش موبد شدند

خروشان و با اختر بد شدند

168

فراوان ز هر در سخن راندند

همه راز قیصر برو راندند

169

ز دینار گفتند وز گاو پوست

ز کاری که آرام روم اندروست

170

چنین گفت موبد اگر زر دهید

ز دیبا چه مایه بران سرنهید

171

بهنگام برگشتن شهریار

ز دیبای زربفت باید هزار

172

که خلعت بود شاه را هر زمان

چه با کهتران و چه با مهتران

173

برین برنهادند و گشتند باز

همه پاک بردند پیشش نماز

174

ببد شاه چندی بران رزمگاه

چوآسوده شد شهریار و سپاه

175

ز لشکر یکی مرد بگزید گرد

که داند شمار نبشت و سترد

176

سپاهی بدو داد تا باژ روم

ستاند سپارد به آباد بوم

177

وز آنجا بیامد سوی طیسفون

سپاهی پس پشت و پیش اندرون

178

همه یکسر آباد از سیم و زر

به زرین ستام و به زرین کمر

179

ز بس پرنیانی درفش سران

تو گفتی هوا شد همه پرنیان

180

در و دشت گفتی که زرین شدست

کمرها ز گوهر چو پروین شدست

181

چو نزدیک شهر اندر آمد ز راه

پذیره شدندش فراوان سپاه

182

همه پیش کسری پیاده شدند

کمر بسته و دل گشاده شدند

183

هر آنکس که پیمود با شاه راه

پیاده بشد تا در بارگاه

184

همه مهتران خواندند آفرین

بران شاه بیدار باداد ودین

185

چو تنگ اندر آمد به جای نشست

بهرمهتری شاه بنمود دست

186

سرآمد سخن گفتن موزه دوز

ز ماه محرم گذشته سه روز

187

جهانجوی دهقان آموزگار

چه گفت اندرین گردش روزگار

188

که روزی فرازست و روزی نشیب

گهی با خرامیم و گه با نهیب

189

سرانجام بستر بود تیره خاک

یکی را فراز و یکی را مغاک

190

نشانی نداریم ازان رفته‌گان

که بیدار و شادند اگر خفته گان

191

بدان گیتی ار چندشان برگ نیست

همان به که آویزش مرگ نیست

192

اگر صد بود سال اگر بیست و پنج

یکی شد چو یاد آید از روز رنج

193

چه آنکس که گوید خرامست وناز

چه گوید که دردست و رنج و نیاز

194

کسی را ندیدم بمرگ آرزوی

نه بی راه و از مردم نیکخوی

195

چه دینی چه اهریمن بت پرست

ز مرگند بر سر نهاده دو دست

196

چوسالت شد ای پیر برشست و یک

می‌و جام وآرام شد بی‌نمک

197

نبندد دل اندر سپنجی سرای

خرد یافته مردم پاکرای

198

بگاه بسیجیدن مرگ می

چو پیراهن شعر باشد بدی

199

فسرده تن اندر میان گناه

روان سوی فردوس گم کرده راه

200

ز یاران بسی ماند و چندی گذشت

تو با جام همراه مانده به دشت

201

زمان خواهم ازکرد گار زمان

که چندی بماند دلم شادمان

202

که این داستانها و چندین سخن

گذشته برو سال و گشته کهن

203

ز هنگام کی شاه تا یزدگرد

ز لفظ من آمد پراگنده گرد

204

بپیوندم و باغ بی‌خو کنم

سخنهای شاهنشهان نو کنم

205

هماناکه دل را ندارم به رنج

اگر بگذرم زین سرای سپنج

206

چه گوید کنون مرد روشن روان

ز رای جهاندار نوشین روان

207

چوسال اندر آمد بهفتاد و چار

پراندیشهٔ مرگ شد شهریار

208

جهان راهمی کدخدایی بجست

که پیراهن داد پوشد نخست

209

دگر کو بدرویش بر مهربان

بود راد و بی‌رنج روشن‌روان

210

پسر بد مر او را گرانمایه شش

همه راد وبینادل وشاه فش

211

بمردی و فرهنگ و پرهیز و رای

جوانان با دانش و دلگشای

212

از ایشان خردمند و مهتر بسال

گرانمایه هرمزد بد بی‌همال

213

سر افراز و بادانش و خوب چهر

بر آزادگان بر بگسترده مهر

214

بفرمود کسری به کارآگهان

که جویند راز وی اندر نهان

215

نگه داشتندی به روز و به شب

اگر داستان را گشادی دو لب

216

ز کاری که کردی بدی با بهی

رسیدی بشاه جهان آگهی

217

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که رازی همی‌داشتم در نهفت

218

ز هفتاد چون سالیان درگذشت

سر و موی مشکین چو کافور گشت

219

چومن بگذرم زین سپنجی سرای

جهان رابباید یکی کدخدای

220

که بخشایش آرد به درویش بر

به بیگانه و مردم خویش بر

221

ببخشد بپرهیزد از مهر گنج

نبندد دل اندر سرای سپنج

222

سپاسم ز یزدان که فرزند هست

خردمند و دانا و ایزد پرست

223

وز ایشان بهرمزد یازان ترم

برای و بهوشش فرازان ترم

224

ز بخشایش و بخشش و راستی

نبینم همی در دلش کاستی

225

کنون موبدان و ردان را بخواه

کسی کو کند سوی دانش نگاه

226

بخوانیدش و آزمایش کنید

هنر بر هنر بر فزایش کنید

227

شدند اندران موبدان انجمن

ز هر در پژوهنده و رای زن

228

جهانجوی هرمزد را خواندند

بر نامدارنش بنشاندند

229

نخستین سخن گفت بوزرجمهر

که ای شاه نیک اختر خوب چهر

230

چه دانی کزو جان پاک و خرد

شود روشن وکالبد برخورد

231

چنین داد پاسخ که دانش به است

که داننده برمهتران بر مه است

232

بدانش بود مرد را ایمنی

ببندد ز بد دست اهریمنی

233

دگر بردباری و بخشایشست

که تن را بدو نام و آرایشست

234

بپرسید کز نیکوی سودمند

بگو ازچه گردد چو گردد بلند

235

چنین داد پاسخ که آنک از نخست

بنیک و بد آزرم هرکس بجست

236

بکوشید تا بردل هرکسی

ازو رنج بردن نباشد بسی

237

چنین داد پاسخ که هرکس که داد

بداد از تن خود همو بود شاد

238

نگه کرد پرسنده بوزرجمهر

بدان پاکدل مهتر خوب چهر

239

بدو گفت کز گفتنی هرچ هست

بگویم تو بشمر یکایک بدست

240

سراسر همه پرسشم یادگیر

به پاسخ همه داد بنیاد گیر

241

سخن را مگردان پس و پیش هیچ

جوانمردی وداد دادن بسیچ

242

اگر یادگیری چنین بی‌گمان

گشادست برتو در آسمان

243

که چندین به گفتار بشتافتم

ز پرسنده پاسخ فزون یافتم

244

جهاندار آموزگار تو باد

خرد جوشن و بخت یار تو باد

245

کنون هرچ دانم بپرسم ز داد

توپاسخ گزار آنچ آیدت یاد

246

ز فرزند کو بر پدر ارجمند

کدامست شایسته و بی‌گزند

247

ببخشایش دل سزاوار کیست

که بر درد او بر بباید گریست

248

ز کردار نیکی پشیمان کراست

که دل بر پشیمانی او گواست

249

سزاکیست کو را نکوهش کنیم

ز کردار او چون پژوهش کنیم

250

ز گیتی کجا بهتر آید گریز

که خیزد از آرام او رستخیز

251

بدین روزگار از چه باشیم شاد

گذشته چه بهتر که گیریم یاد

252

زمانه که او را بباید ستود

کدامست وما از چه داریم سود

253

گرانمایه‌تر کیست از دوستان

کز آواز او دل شود بوستان

254

کرا بیشتر دوست اندر جهان

که یابد بدو آشکار ونهان

255

همان نیز دشمن کرا بیشتر

که باشد برو بر بداندیش‌تر

256

سزاوار آرام بودن کجاست

که دارد جهاندار ازو پشت راست

257

ز گیتی زیانکارتر کارچیست

که بر کرده خود بباید گریست

258

ز چیزی که مردم همی‌پرورد

چه چیزیست کان زودتر بگذرد

259

ستمکاره کش نزد اوشرم نیست

کدامست کش مهر وآزرم نیست

260

تباهی بگیتی ز گفتار کیست

دل دوستانرا پر آزار کیست

261

چه چیزیست کان ننگ پیش آورد

همان بد ز گفتار خویش آورد

262

بیک روز تا شب برآمد ز کوه

ز گفتار دانا نیامد ستوه

263

چو هنگام شمع آمد از تیرگی

سرمهتران تیره از خیرگی

264

ز گفتار ایشان غمی گشت شاه

همی‌کرد خامش بپاسخ نگاه

265

گرانمایه هرمزد برپای خاست

یکی آفرین کرد بر شاه راست

266

که از شاه گیتی مبادا تهی

همی‌باد بر تخت شاهنشهی

267

مبادا که بی‌تو ببینیم تاج

گر آیین شاهی وگر تخت عاج

268

به پوزش جهان پیش تو خاک باد

گزند تو را چرخ تریاک باد

269

سخن هرچ او گفت پاسخ دهم

بدین آرزو رای فرخ نهم

270

ز فرزند پرسید دانا سخن

وزو بایدم پاسخ افگند بن

271

به فرزند باشد پدر شاددل

ز غمها بدو دارد آزاد دل

272

اگر مهربان باشد او بر پدر

به نیکی گراینده و دادگر

273

دگر آنک بر جای بخشایست

برو چشم را جای پالایشست

274

بزرگی که بختش پراگنده گشت

به پیش یکی ناسزا بنده گشت

275

ز کار وی ار خون خروشی رواست

که ناپارسایی برو پادشاست

276

دگر هر که با مردم ناسپاس

کند نیکویی ماند اندر هراس

277

هران کس که نیکی فرامش کند

خرد رابکوشد که بیهش کند

278

دگر گفت ازآرام راه گریز

گرفتن کجا خوبتر از ستیز

279

به شهری که بیداد شد پادشا

ندارد خردمند بودن روا

280

ز بیدادگر شاه باید گریز

کزن خیزد اندر جهان رستخیز

281

چه گوید که دانی که شادی بدوست

برادر بود با دلارام دوست

282

دگر آنک پرسد ز کار زمان

زمانی کزو گم شود بدگمان

283

روا باشد ار چند بستایدش

هم اندر ستایش بیفزایدش

284

دگر آنک پرسید ازمرد دوست

ز هر دوستی یارمندی نکوست

285

توانگر بود چادر او بپوش

چو درویش باشد تو با او بکوش

286

کسی کو فروتن‌تر و رادتر

دل دوستانش بدو شادتر

287

دگر آنک پرسد که دشمن کراست

کزو دل همیشه بدرد و بلاست

288

چوگستاخ باشد زبانش ببد

ز گفتار او دشمن آید سزد

289

دگر آنک پرسید دشوار چیست

بی‌آزار را دل پر آواز کیست

290

چو بد بود وبد ساز با وی نشست

یکی زندگانی بود چون کبست

291

دگر آنک گوید گوا کیست راست

که جان وخرد برگوا برگواست

292

به از آزمایش ندیدم گوا

گوای سخنگوی و فرمانروا

293

زیانکارتر کار گفتی که چیست

که فرجام ازان بد بباید گریست

294

چوچیره شود بر دلت بر هوا

هوا بگذرد همچو باد هوا

295

پشیمانی آرد بفرجام سود

گل آرزو را نشاید بسود

296

دگر آنک گوید که گردان ترست

که چون پای جویی بدستت سرست

297

چنین دوستی مرد نادان بود

سرشتش بد و رای گردان بود

298

دگر آنک گوید ستمکاره کیست

بریده دل ازشرم و بیچاره کیست

299

چوکژی کند مرد بیچاره خوان

چوبی شرمی آرد ستمکاره خوان

300

هرآنکس که او پیشه گیرد دروغ

ستمکاره‌ای خوانمش بی‌فروغ

301

تباهی که گفتی ز گفتار کیست

پرآزارتر درد آزار کیست

302

سخن چین و دو روی و بیکار مرد

دل هوشیاران کند پر ز درد

303

بپرسید دانا که عیب از چه بیش

که باشد پشیمان ز گفتار خویش

304

هرآنکس که راند سخن بر گزاف

بود بر سر انجمن مرد لاف

305

بگاهی که تنها بود در نهفت

پشیمان شود زان سخنها که گفت

306

هم اندر زمان چون گشاید سخن

به پیش آرد آن لافهای کهن

307

خردمند و گر مردم بی‌هنر

کس از آفرنیش نیابد گذر

308

چنین بود تا بود دوران دهر

یکی زهر یابد یکی پای زهر

309

همه پرسش این بود و پاسخ همین

که برشاه باد از جهان آفرین

310

زبانها بفرمانش گوینده باد

دل راد او شاد و جوینده باد

311

شهنشاه کسری ازو خیره ماند

بسی آفرین کیانی بخواند

312

ز گفتار او انجمن شاد شد

دل شهریار از غم آزاد شد

313

نبشتند عهدی بفرمان شاه

که هرمزد را داد تخت و کلاه

314

چوقرطاس رومی شد از باد خشک

نهادند مهری بروبر ز مشک

315

به موبد سپردند پیش ردان

بزرگان و بیدار دل بخردان

316

جهان را نمایش چو کردار نیست

نهانش جز از رنج وتیمار نیست

317

اگر تاج داری اگر گرم و رنج

همان بگذری زین سرای سپنج

318

بپیوستم این عهد نوشین روان

به پیروزی شهریار جوان

319

یکی نامهٔ شهریاران بخوان

نگر تاکه باشد چو نوشین روان

320

برای و بداد و ببزم و به جنگ

چو روزش سرآمد نبودش درنگ

321

توای پیر فرتوت بی‌توبه مرد

خرد گیر وز بزم و شادی بگرد

322

جهان تازه شد چون قدح یافتی

روانرا ز توبه تو برتافتی

323

چه گفت آن سراینده سالخورد

چو اندرز نوشین روان یاد کرد

324

سخنهای هرمزد چون شد ببن

یکی نو پی افگند موبد سخن

325

هم آواز شد رایزن با دبیر

نبشتند پس نامه‌ای بر حریر

326

دلارای عهدی ز نوشین روان

به هرمزد ناسالخورده جوان

327

سرنامه از دادگر کرد یاد

دگر گفت کین پند پور قباد

328

بدان ای پسر کین جهان بی‌وفاست

پر از رنج و تیمار و درد و بلاست

329

هرآنگه که باشی بدو شادتر

ز رنج زمانه دل آزادتر

330

همه شادمانی بمانی به جای

بباید شدن زین سپنجی سرای

331

چو اندیشه رفتن آمد فراز

برخشنده روز و شب دیریاز

332

بجستیم تاج کیی را سری

که بر هر سری باشد او افسری

333

خردمند شش بود ما را پسر

دل فروز و بخشنده و دادگر

334

تو را برگزیدم که مهتر بدی

خردمند و زیبای افسر بدی

335

بهشتاد بر بود پای قباد

که در پادشاهی مرا کرد یاد

336

کنون من رسیدم به هفتاد و چار

تو راکردم اندر جهان شهریار

337

جز آرام وخوبی نجستم برین

که باشد روان مرا آفرین

338

امیدم چنانست کز کردگار

نباشی جز از شاد و به روزگار

339

گر ایمن کنی مردمان را بداد

خود ایمن بخسبی و از داد شاد

340

به پاداش نیکی بیابی بهشت

بزرگ آنک او تخم نیکی بکشت

341

نگر تا نباشی به جز بردبار

که تندی نه خوب آید از شهریار

342

جهاندار وبیدار و فرهنگ‌جوی

بماند همه ساله با آبروی

343

بگرد دروغ ایچ گونه مگرد

چوگردی شود بخت را روی زرد

344

دل ومغز را دور دار از شتاب

خرد را شتاب اندرآرد به خواب

345

به نیکی گرای و به نیکی بکوش

بهرنیک و بد پند دانا نیوش

346

نباید که گردد بگرد تو بد

کزان بد تو را بی گمان بد رسد

347

همه پاک پوش و همه پاک خور

همه پندها یادگیر از پدر

348

ز یزدان گشای و به یزدان گرای

چو خواهی که باشد تو را رهنمای

349

جهان را چو آباد داری بداد

بود تخت آباد و دهر از تو شاد

350

چو نیکی نمایند پاداش کن

ممان تا شود رنج نیکی کهن

351

خردمند را شاد و نزدیک دار

جهان بر بداندیش تاریک دار

352

بهرکار با مرد دانا سگال

به رنج تن از پادشاهی منال

353

چویابد خردمند نزد تو راه

بماند بتو تاج و تخت و کلاه

354

هرآنکس که باشد تو را زیردست

مفرمای در بی‌نوایی نشست

355

بزرگان وآزادگان را بشهر

ز داد تو باید که یابند بهر

356

ز نیکی فرومایه را دور دار

به بیدادگر مرد مگذار کار

357

همه گوش ودل سوی درویش دار

همه کار او چون غم خویش دار

358

ور ایدونک دشمن شود دوستدار

تو در بوستان تخم نیکی بکار

359

چو از خویشتن نامور داد داد

جهان گشت ازو شاد و او از تو شاد

360

بر ارزانیان گنج بسته مدار

ببخشای بر مرد پرهیزکار

361

که گر پند ما را شوی کاربند

همیشه بماند کلاهت بلند

362

که نیکی دهش نیک خواه تو باد

همه نیکی اندر پناه تو باد

363

مبادت فراموش گفتار من

اگر دور مانی ز دیدار من

364

سرت سبز باد و دلت شادمان

تنت پاک و دور از بد بدگمان

365

همیشه خرد پاسبان تو باد

همه نیکی اندر گمان تو باد

366

چو من بگذرم زین جهان فراخ

برآورد باید یکی خوب کاخ

367

بجای کزو دور باشد گذر

نپرد بدو کرکس تیزپر

368

دری دور برچرخ ایوان بلند

ببالا برآورده چون ده کمند

369

نبشته برو بارگاه مرا

بزرگی و گنج و سپاه مرا

370

فراوان ز هر گونه افگندنی

هم از رنگ و بوی و پراگندنی

371

بکافور تن را توانگر کنید

زمشک از بر ترگم افسر کنید

372

ز دیبای زربفت پرمایه پنج

بیارید ناکار دیده ز گنج

373

بپوشید برما به رسم کیان

بر آیین نیکان ما در میان

374

بسازید هم زین نشان تخت عاج

بر آویخته ازبر عاج تاج

375

همان هرچه زرین به پیش اندرست

اگر طاس و جامست اگر گوهرست

376

گلاب و می و زعفران جام بیست

ز مشک و ز کافور و عنبر دویست

377

نهاده ز دست چپ و دست راست

ز فرمان فزونی نباید نه کاست

378

ز خون کرد باید تهیگاه خشک

بدو اندر افگنده کافور و مشک

379

ازان پس برآرید درگاه را

نباید که بیند کسی شاه را

380

چو زین گونه بد کار آن بارگاه

نیابد بر ما کسی نیز راه

381

ز فرزند وز دودهٔ ارجمند

کسی کش ز مرگ من آید گزند

382

بیاساید از بزم و شادی دو ماه

که این باشد آیین پس از مرگ شاه

383

سزد گر هرآنکو بود پارسا

بگرید برین نامور پادشا

384

ز فرمان هرمزد برمگذرید

دم خویش بی رای او مشمرید

385

فراوان بران نامه هرکس گریست

پس از عهد یک سال دیگر بزیست

386

برفت و بماند این سخن یادگار

تو این یادگارش بزنهار دار

387

کنون زین سپس تاج هرمزد شاه

بیارایم و برنشانم بگاه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پیر بد پهلوانی سخن

به گفتار و کردار گشته کهن

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 11 - سخن پرسیدن موبد از کسری

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور