صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان سیاوش
  4. »بخش 10

بخش 10

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

نگه کرد گرسیوز نامدار

سواران ترکان گزیده هزار

22

خنیده سپاه اندرآورد گرد

بشد شادمان تا سیاووش گرد

33

سیاوش چو بشنید بسپرد راه

پذیره شدش تازیان با سپاه

44

گرفتند مر یکدگر را کنار

سیاوش بپرسید از شهریار

55

به ایوان کشیدند زان جایگاه

سیاوش بیاراست جای سپاه

66

دگر روز گرسیوز آمد پگاه

بیاورد خلعت ز نزدیک شاه

77

سیاوش بدان خلعت شهریار

نگه کرد و شد چون گل اندر بهار

88

نشست از بر بارهٔ گام زن

سواران ایران شدند انجمن

99

همه شهر و برزن یکایک بدوی

نمود و سوی کاخ بنهاد روی

1010

هم آنگه به نزد سیاوش چو باد

سواری بیامد ورا مژده داد

1111

که از دختر پهلوان سپاه

یکی کودک آمد به مانند شاه

1212

ورا نام کردند فرخ فرود

به تیره شب آمد چو پیران شنود

1313

به زودی مرا با سواری دگر

بگفت اینک شو شاه را مژده بر

1414

همان مادر کودک ارجمند

جریره سر بانوان بلند

1515

بفرمود یکسر به فرمانبران

زدن دست آن خرد بر زعفران

1616

نهادند بر پشت این نامه بر

که پیش سیاووش خودکامه بر

1717

بگویش که هر چند من سالخورد

بدم پاک یزدان مرا شاد کرد

1818

سیاوش بدو گفت گاه مهی

ازین تخمه هرگز مبادا تهی

1919

فرستاده را داد چندان درم

که آرنده گشت از کشیدن دژم

2020

به کاخ فرنگیس رفتند شاد

بدید آن بزرگی فرخ نژاد

2121

پرستار چندی به زرین کلاه

فرنگیس با تاج در پیش‌گاه

2222

فرود آمد از تخت و بردش نثار

بپرسیدش از شهر و ز شهریار

2323

دل و مغز گرسیوز آمد به جوش

دگرگونه‌تر شد به آیین و هوش

2424

به دل گفت سالی چنین بگذرد

سیاوش کسی را به کس نشمرد

2525

همش پادشاهیست هم تاج و گاه

همش گنج و هم دانش و هم سپاه

2626

نهان دل خویش پیدا نکرد

همی بود پیچان و رخساره زرد

2727

بدو گفت برخوردی از رنج خویش

همه سال شادان دل از گنج خویش

2828

نهادند در کاخ زرین دو تخت

نشستند شادان دل و نیک‌بخت

2929

نوازندهٔ رود با میگسار

بیامد بر تخت گوهرنگار

3030

ز نالیدن چنگ و رود و سرود

به شادی همی داد دل را درود

3131

چو خورشید تابنده بگشاد راز

به هرجای بنمود چهر از فراز

3232

سیاوش ز ایوان به میدان گذشت

به بازی همی گرد میدان بگشت

3333

چو گرسیوز آمد بینداخت گوی

سپهبد پس گوی بنهاد روی

3434

چو او گوی در زخم چوگان گرفت

هم‌آورد او خاک میدان گرفت

3535

ز چوگان او گوی شد ناپدید

تو گفتی سپهرش همی برکشید

3636

بفرمود تا تخت زرین نهند

به میدان پرخاش ژوپین نهند

3737

دو مهتر نشستند بر تخت زر

بدان تا کرا برفروزد هنر

3838

بدو گفت گرسیوز ای شهریار

هنرمند وز خسروان یادگار

3939

هنر بر گهر نیز کرده گذر

سزد گر نمایی به ترکان هنر

4040

به نوک سنان و به تیر و کمان

زمین آورد تیرگی یک زمان

4141

به بر زد سیاوش بدان کار دست

به زین اندر آمد ز تخت نشست

4242

زره را به هم بر ببستند پنج

که از یک زره تن رسیدی به رنج

4343

نهادند بر خط آوردگاه

نظاره برو بر ز هر سو سپاه

4444

سیاوش یکی نیزهٔ شاهوار

کجا داشتی از پدر یادگار

4545

که در جنگ مازندران داشتی

به نخچیر بر شیر بگذاشتی

4646

به آوردگه رفت نیزه بدست

عنان را بپیچید چون پیل مست

4747

بزد نیزه و برگرفت آن زره

زره را نماند ایچ بند و گره

4848

از آورد نیزه برآورد راست

زره را بینداخت زان سو که خواست

4949

سواران گرسیوز دام ساز

برفتند با نیزه‌های دراز

5050

فراوان بگشتند گرد زره

ز میدان نه بر شد زره یک گره

5151

سیاوش سپر خواست گیلی چهار

دو چوبین و دو ز آهن آبدار

5252

کمان خواست با تیرهای خدنگ

شش اندر میان زد سه چوبه به تنگ

5353

یکی در کمان راند و بفشارد ران

نظاره به گردش سپاهی گران

5454

بران چار چوبین و ز آهن سپر

گذر کرد پیکان آن نامور

5555

بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیر

برو آفرین کرد برنا و پیر

5656

ازان ده یکی بی‌گذاره نماند

برو هر کسی نام یزدان بخواند

5757

بدو گفت گرسیوز ای شهریار

به ایران و توران ترا نیست یار

5858

بیا تا من و تو به آوردگاه

بتازیم هر دو به پیش سپاه

5959

بگیریم هردو دوال کمر

به کردار جنگی دو پرخاشخر

6060

ز ترکان مرا نیست همتاکسی

چو اسپم نبینی ز اسپان بسی

6161

بمیدان کسی نیست همتای تو

هم‌آورد تو گر ببالای تو

6262

گر ایدونک بردارم از پشت زین

ترا ناگهان برزنم بر زمین

6363

چنان دان که از تو دلاورترم

باسپ و بمردی ز تو برترم

6464

و گر تو مرا برنهی بر زمین

نگردم بجایی که جویند کین

6565

سیاوش بدو گفت کین خود مگوی

که تو مهتری شیر و پرخاشجوی

6666

همان اسپ تو شاه اسپ منست

کلاه تو آذر گشسپ منست

6767

جز از خود ز ترکان یکی برگزین

که با من بگردد نه بر راه کین

6868

بدو گفت گرسیوز ای نامجوی

ز بازی نشانی نیاید بروی

6969

سیاوش بدو گفت کین رای نیست

نبرد برادر کنی جای نیست

7070

نبرد دو تن جنگ و میدان بود

پر از خشم دل چهره خندان بود

7171

ز گیتی برادر توی شاه را

همی زیر نعل آوری ماه را

7272

کنم هرچ گویی به فرمان تو

برین نشکنم رای و پیمان تو

7373

ز یاران یکی شیر جنگی بخوان

برین تیزتگ بارگی برنشان

7474

گر ایدونک رایت نبرد منست

سر سرکشان زیر گرد منست

7575

بخندید گرسیوز نامجوی

همانا خوش آمدش گفتار اوی

7676

به یاران چنین گفت کای سرکشان

که خواهد که گردد به گیتی نشان

7777

یکی با سیاوش نبرد آورد

سر سرکشان زیر گرد آورد

7878

نیوشنده بودند لب با گره

به پاسخ بیامد گروی زره

7979

منم گفت شایستهٔ کارکرد

اگر نیست او را کسی هم نبرد

8080

سیاوش ز گفت گروی زره

برو کرد پرچین رخان پرگره

8181

بدو گفت گرسیوز ای نامدار

ز ترکان لشکر ورا نیست یار

8282

سیاوش بدو گفت کز تو گذشت

نبرد دلیران مرا خوار گشت

8383

ازیشان دو یل باید آراسته

به میدان نبرد مرا خواسته

8484

یکی نامور بود نامش دمور

که همتا نبودش به ترکان به زور

8585

بیامد بران کار بسته میان

به نزد جهانجوی شاه کیان

8686

سیاوش بورد بنهاد روی

برفتند پیچان دمور و گروی

8787

ببند میان گروی زره

فرو برد چنگال و برزد گره

8888

ز زین برگرفتش به میدان فگند

نیازش نیامد به گرز و کمند

8989

وزان پس بپیچید سوی دمور

گرفت آن بر و گردن او به زور

9090

چنان خوارش از پشت زین برگرفت

که لشکر بدو ماند اندر شگفت

9191

چنان پیش گرسیوز آورد خوش

که گفتی ندارد کسی زیرکش

9292

فرود آمد از باره بگشاد دست

پر از خنده بر تخت زرین نشست

9393

برآشفت گرسیوز از کار اوی

پر از غم شدش دل پر از رنگ روی

9494

وزان تخت زرین به ایوان شدند

تو گفتی که بر اوج کیوان شدند

9595

نشستند یک هفته با نای و رود

می و ناز و رامشگران و سرود

9696

به هشتم به رفتن گرفتند ساز

بزرگان و گرسیوز سرفراز

9797

یکی نامه بنوشت نزدیک شاه

پر از لابه و پرسش و نیکخواه

9898

ازان پس مراو را بسی هدیه داد

برفتند زان شهر آباد شاد

9999

به رهشان سخن رفت یک با دگر

ازان پرهنر شاه و آن بوم و بر

100100

چنین گفت گرسیوز کینه جوی

که مارا ز ایران بد آمد بروی

101101

یکی مرد را شاه ز ایران بخواند

که از ننگ ما را به خوی در نشاند

102102

دو شیر ژیان چون دمور و گروی

که بودند گردان پرخاشجوی

103103

چنین زار و بیکار گشتند و خوار

به چنگال ناپاک تن یک سوار

104104

سرانجام ازین بگذراند سخن

نه سر بینم این کار او را نه بن

105105

چنین تا به درگاه افراسیاب

نرفت اندران جوی جز تیره آب

106106

چو نزدیک سالار توران سپاه

رسیدند و هرگونه پرسید شاه

107107

فراوان سخن گفت و نامه بداد

بخواند و بخندید و زو گشت شاد

108108

نگه کرد گرسیوز کینه‌دار

بدان تازه رخسارهٔ شهریار

109109

همی رفت یکدل پر از کین و درد

بدانگه که خورشید شد لاژورد

110110

همه شب بپیچید تا روز پاک

چو شب جامهٔ قیرگون کرد چاک

111111

سر مرد کین اندرآمد ز خواب

بیامد به نزدیک افراسیاب

112112

ز بیگانه پردخته کردند جای

نشستند و جستند هرگونه رای

113113

بدو گفت گرسیوز ای شهریار

سیاوش جزان دارد آیین و کار

114114

فرستاده آمد ز کاووس شاه

نهانی بنزدیک او چند گاه

115115

ز روم و ز چین نیزش آمد پیام

همی یاد کاووس گیرد به جام

116116

برو انجمن شد فراوان سپاه

بپیچید ازو یک زمان جان شاه

117117

اگر تور را دل نگشتی دژم

ز گیتی به ایرج نکردی ستم

118118

دو کشور یکی آتش و دیگر آب

بدل یک ز دیگر گرفته شتاب

119119

تو خواهی کشان خیره جفت آوری

همی باد را در نهفت آوری

120120

اگر کردمی بر تو این بد نهان

مرا زشت نامی بدی در جهان

121121

دل شاه زان کار شد دردمند

پر از غم شد از روزگار گزند

122122

بدو گفت بر من ترا مهر خون

بجنبید و شد مر ترا رهنمون

123123

سه روز اندرین کار رای آوریم

سخنهای بهتر بجای آوریم

124124

چو این رای گردد خرد را درست

بگویم که دران چه بایدت جست

125125

چهارم چو گرسیوز آمد بدر

کله بر سر و تنگ بسته کمر

126126

سپهدار ترکان ورا پیش خواند

ز کار سیاوش فراوان براند

127127

بدو گفت کای یادگار پشنگ

چه دارم به گیتی جز از تو به چنگ

128128

همه رازها بر تو باید گشاد

به ژرفی ببین تا چه آیدت یاد

129129

ازان خواب بد چون دلم شد غمی

به مغز اندر آورد لختی کمی

130130

نبستم به جنگ سیاوش میان

ازو نیز ما را نیامد زیان

131131

چو او تخت پرمایه پدرود کرد

خرد تار کرد و مرا پود کرد

132132

ز فرمان من یک زمان سر نتافت

چو از من چنان نیکویها بیافت

133133

سپردم بدو کشور و گنج خویش

نکردیم یاد از غم و رنج خویش

134134

به خون نیز پیوستگی ساختم

دل از کین ایران بپرداختم

135135

بپیچیدم از جنگ و فرزند روی

گرامی دو دیده سپردم بدوی

136136

پس از نیکویها و هرگونه رنج

فدی کردن کشور و تاج و گنج

137137

گر ایدونک من بدسگالم بدوی

ز گیتی برآید یکی گفت و گوی

138138

بدو بر بهانه ندارم ببد

گر از من بدو اندکی بد رسد

139139

زبان برگشایند بر من مهان

درفشی شوم در میان جهان

140140

نباشد پسند جهان‌آفرین

نه نیز از بزرگان روی زمین

141141

ز دد تیزدندان‌تر از شیر نیست

که اندر دلش بیم شمشیر نیست

142142

اگر بچه‌ای از پدر دردمند

کند مرغزارش پناه از گزند

143143

سزد گر بد آید بدو از پناه؟

پسندد چنین داور هور و ماه؟

144144

ندانم جز آنکش بخوانم به در

وز ایدر فرستمش نزد پدر

145145

اگر گاه جوید گر انگشتری

ازین بوم و بر بگسلد داوری

146146

بدو گفت گرسیوز ای شهریار

مگیر اینچنین کار پرمایه خوار

147147

از ایدر گر او سوی ایران شود

بر و بوم ما پاک ویران شود

148148

هر آنگه که بیگانه شد خویش تو

بدانست راز کم و بیش تو

149149

چو جویی دگر زو تو بیگانگی

کند رهنمونی به دیوانگی

150150

یکی دشمنی باشد اندوخته

نمک را پراگنده بر سوخته

151151

بدین داستان زد یکی رهنمون

که بادی که از خانه آید برون

152152

ندانی تو بستن برو رهگذار

و گر بگذری نگذرد روزگار

153153

سیاووش داند همه کار تو

هم از کار تو هم ز گفتار تو

154154

نبینی تو زو جز همه درد و رنج

پراگندن دوده و نام و گنج

155155

ندانی که پروردگار پلنگ

نبیند ز پرورده جز درد و چنگ

156156

چو افراسیاب این سخن باز جست

همه گفت گرسیوز آمد درست

157157

پشیمان شد از رای و کردار خویش

همی کژ دانست بازار خویش

158158

چنین داد پاسخ که من زین سخن

نه سر نیک بینم بلا را نه بن

159159

بباشیم تا رای گردان سپهر

چگونه گشاید بدین کار چهر

160160

به هر کار بهتر درنگ از شتاب

بمان تا برآید بلند آفتاب

161161

ببینم که رای جهاندار چیست

رخ شمع چرخ روان سوی کیست

162162

وگر سوی درگاه خوانمش باز

بجویم سخن تا چه دارد به راز

163163

نگهبان او من بسم بی‌گمان

همی بنگرم تا چه گردد زمان

164164

چو زو کژیی آشکارا شود

که با چاره دل بی‌مدارا شود

165165

ازان پس نکوهش نباید به کس

مکافات بد جز بدی نیست بس

166166

چنین گفت گرسیوز کینه‌جوی

که‌ای شاه بینادل و راست‌گوی

167167

سیاوش بران آلت و فر و برز

بدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرز

168168

بیاید به درگاه تو با سپاه

شود بر تو بر تیره خورشید و ماه

169169

سیاوش نه آنست کش دیده شاه

همی ز آسمان برگذارد کلاه

170170

فرنگیس را هم ندانی تو باز

تو گویی شدست از جهان بی‌نیاز

171171

سپاهت بدو بازگردد همه

تو باشی رمه گر نیاری دمه

172172

سپاهی که شاهی ببیند چنوی

بدان بخشش و رای و آن ماه‌روی

173173

تو خوانی که ایدر مرا بنده باش

به خواری به مهر من آگنده باش

174174

ندیدست کس جفت با پیل شیر

نه آتش دمان از بر و آب زیر

175175

اگر بچهٔ شیر ناخورده شیر

بپوشد کسی در میان حریر

176176

به گوهر شود باز چون شد سترگ

نترسد ز آهنگ پیل بزرگ

177177

پس افراسیاب اندر آن بسته شد

غمی گشت و اندیشه پیوسته شد

178178

همی از شتابش به آمد درنگ

که پیروز باشد خداوند سنگ

179179

ستوده نباشد سر بادسار

بدین داستان زد یکی هوشیار

180180

که گر باد خیره بجستی ز جای

نماندی بر و بیشه و پر و پای

181181

سبکسار مردم نه والا بود

و گرچه به تن سروبالا بود

182182

برفتند پیچان و لب پر سخن

پر از کین دل از روزگار کهن

183183

بر شاه رفتی زمان تا زمان

بداندیشه گرسیوز بدگمان

184184

ز هرگونه رنگ اندرآمیختی

دل شاه ترکان برانگیختی

185185

چنین تا برآمد برین روزگار

پر از درد و کین شد دل شهریار

186186

سپهبد چنین دید یک روز رای

که پردخت ماند ز بیگانه جای

187187

به گرسیوز این داستان برگشاد

ز کار سیاوش بسی کرد یاد

188188

ترا گفت ز ایدر بباید شدن

بر او فراوان نباید بدن

189189

بپرسی و گویی کزان جشن‌گاه

نخواهی همی کرد کس را نگاه

190190

به مهرت همی دل بجنبد ز جای

یکی با فرنگیس خیز ایدر آی

191191

نیازست ما را به دیدار تو

بدان پرهنر جان بیدار تو

192192

برین کوه ما نیز نخچیر هست

ز جام زبرجد می و شیر هست

193193

گذاریم یک چند و باشیم شاد

چو آیدت از شهر آباد یاد

194194

به رامش بباش و به شادی خرام

می و جام با من چرا شد حرام

195195

برآراست گرسیوز دام ساز

دلی پر ز کین و سری پر ز راز

196196

چو نزدیک شهر سیاوش رسید

ز لشکر زبان‌آوری برگزید

197197

بدو گفت رو با سیاوش بگوی

که ای پاک زاده کی نام جوی

198198

به جان و سر شاه توران سپاه

به فر و به دیهیم کاووس شاه

199199

که از بهر من برنخیزی ز گاه

نه پیش من آیی پذیره به راه

200200

که تو زان فزونی به فرهنگ و بخت

به فر و نژاد و به تاج و به تخت

201201

که هر باد را بست باید میان

تهی کردن آن جایگاه کیان

202202

فرستاده نزد سیاوش رسید

زمین را ببوسید کاو را بدید

203203

چو پیغام گرسیوز او را بگفت

سیاوش غمی گشت و اندر نهفت

204204

پراندیشه بنشست بیدار دیر

همی گفت رازیست این را به زیر

205205

ندانم که گرسیوز نیکخواه

چه گفته‌ست از من بدان بارگاه

206206

چو گرسیوز آمد بران شهر نو

پذیره بیامد ز ایوان به کو

207207

بپرسیدش از راه وز کار شاه

ز رسم سپاه و ز تخت و کلاه

208208

پیام سپهدار توران بداد

سیاوش ز پیغام او گشت شاد

209209

چنین داد پاسخ که با یاد اوی

نگردانم از تیغ پولاد روی

210210

من اینک به رفتن کمر بسته‌ام

عنان با عنان تو پیوسته‌ام

211211

سه روز اندرین گلشن زرنگار

بباشیم و ز باده سازیم کار

212212

که گیتی سپنج است پر درد و رنج

بد آن را که با غم بود در سپنج

213213

چو بشنید گفت خردمند شاه

بپیچید گرسیوز کینه‌خواه

214214

به دل گفت ار ایدونک با من به راه

سیاوش بیاید به نزدیک شاه

215215

بدین شیرمردی و چندین خرد

کمان مرا زیر پی بسپرد

216216

سخن گفتن من شود بی فروغ

شود پیش او چارهٔ من دروغ

217217

یکی چاره باید کنون ساختن

دلش را به راه بد انداختن

218218

زمانی همی بود و خامش بماند

دو چشمش بروی سیاوش بماند

219219

فرو ریخت از دیدگان آب زرد

به آب دو دیده همی چاره کرد

220220

سیاوش ورا دید پرآب چهر

بسان کسی کاو بپیچد به مهر

221221

بدو گفت نرم ای برادر چه بود

غمی هست کان را بشاید شنود

222222

گر از شاه ترکان شدستی دژم

به دیده درآوردی از درد نم

223223

من اینک همی با تو آیم به راه

کنم جنگ با شاه توران سپاه

224224

بدان تا ز بهر چه آزاردت

چرا کهتر از خویشتن داردت

225225

و گر دشمنی آمدستت پدید

که تیمار و رنجش بباید کشید

226226

من اینک به هر کار یار توام

چو جنگ آوری مایه دار توام

227227

ور ایدونک نزدیک افراسیاب

ترا تیره گشتست بر خیره آب

228228

به گفتار مرد دروغ آزمای

کسی برتر از تو گرفتست جای

229229

بدو گفت گرسیوز نامدار

مرا این سخن نیست با شهریار

230230

نه از دشمنی آمدستم به رنج

نه از چاره دورم به مردی و گنج

231231

ز گوهر مرا با دل اندیشه خاست

که یاد آمدم زان سخنهای راست

232232

نخستین ز تور ایدر آمد بدی

که برخاست زو فرهٔ ایزدی

233233

شنیدی که با ایرج کم سخن

به آغاز کینه چه افگند بن

234234

وزان جایگه تا به افراسیاب

شدست آتش ایران و توران چو آب

235235

به یک جای هرگز نیامیختند

ز پند و خرد هر دو بگریختند

236236

سپهدار ترکان ازان بترست

کنون گاو پیسه به چرم اندرست

237237

ندانی تو خوی بدش بی‌گمان

بمان تا بیاید بدی را زمان

238238

نخستین ز اغریرث اندازه گیر

که بر دست او کشته شد خیره خیر

239239

برادر بد از کالبد هم ز پشت

چنان پرخرد بیگنه را بکشت

240240

ازان پس بسی نامور بی‌گناه

شدستند بر دست او بر تباه

241241

مرا زین سخن ویژه اندوه تست

که بیدار دل بادی و تن درست

242242

تو تا آمدستی بدین بوم و بر

کسی را نیامد بد از تو به سر

243243

همه مردمی جستی و راستی

جهانی به دانش بیاراستی

244244

کنون خیره آهرمن دل گسل

ورا از تو کردست آزرده‌دل

245245

دلی دارد از تو پر از درد و کین

ندانم چه خواهد جهان آفرین

246246

تو دانی که من دوستدار توام

به هر نیک و بد ویژه یار توام

247247

نباید که فردا گمانی بری

که من بودم آگاه زین داوری

248248

سیاوش بدو گفت مندیش زین

که یارست با من جهان آفرین

249249

سپهبد جزین کرد ما را امید

که بر من شب آرد به روز سپید

250250

گر آزار بودیش در دل ز من

سرم برنیفراختی ز انجمن

251251

ندادی به من کشور و تاج و گاه

بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه

252252

کنون با تو آیم به درگاه او

درخشان کنم تیره‌گون ماه او

253253

هرانجا که روشن بود راستی

فروغ دروغ آورد کاستی

254254

نمایم دلم را بر افراسیاب

درخشان‌تر از بر سپهر آفتاب

255255

تو دل را به جز شادمانه مدار

روان را به بد در گمانه مدار

256256

کسی کاو دم اژدها بسپرد

ز رای جهان آفرین نگذرد

257257

بدو گفت گرسیوز ای مهربان

تو او را بدان سان که دیدی مدان

258258

و دیگر بجایی که گردان سپهر

شود تند و چین اندرآرد به چهر

259259

خردمند دانا نداند فسون

که از چنبر او سر آرد برون

260260

بدین دانش و این دل هوشمند

بدین سرو بالا و رای بلند

261261

ندانی همی چاره از مهر باز

بباید که بخت بد آید فراز

262262

همی مر ترا بند و تنبل فروخت

به اورند چشم خرد را بدوخت

263263

نخست آنک داماد کردت به دام

بخیره شدی زان سخن شادکام

264264

و دیگر کت از خویشتن دور کرد

به روی بزرگان یکی سور کرد

265265

بدان تا تو گستاخ باشی بدوی

فروماند اندر جهان گفت‌وگوی

266266

ترا هم ز اغریرث ارجمند

فزون نیست خویشی و پیوند و بند

267267

میانش به خنجر بدو نیم کرد

سپه را به کردار او بیم کرد

268268

نهانش ببین آشکارا کنون

چنین دان و ایمن مشو زو به خون

269269

مرا هرچ اندر دل اندیشه بود

خرد بود وز هر دری پیشه بود

270270

همان آزمایش بد از روزگار

ازین کینه ور تیزدل شهریار

271271

همه پیش تو یک به یک راندم

چو خورشید تابنده برخواندم

272272

به ایران پدر را بینداختی

به توران همی شارستان ساختی

273273

چنین دل بدادی به گفتار او

بگشتی همی گرد تیمار او

274274

درختی بد این برنشانده به دست

کجا بار او زهر و بیخش کبست

275275

همی گفت و مژگان پر از آب زرد

پر افسون دل و لب پر از باد سرد

276276

سیاوش نگه کرد خیره بدوی

ز دیده نهاده به رخ بر دو جوی

277277

چو یاد آمدش روزگار گزند

کزو بگسلد مهر چرخ بلند

278278

نماند برو بر بسی روزگار

به روز جوانی سرآیدش کار

279279

دلش گشت پردرد و رخساره زرد

پر از غم دل و لب پر از باد سرد

280280

بدو گفت هرچونک می بنگرم

ببادافرَهِ بد نه اندر خورم

281281

ز گفتار و کردار بر پیش و پس

ز من هیچ ناخوب نشنید کس

282282

چو گستاخ شد دست با گنج او

بپیچید همانا تن از رنج او

283283

اگرچه بد آید همی بر سرم

هم از رای و فرمان او نگذرم

284284

بیابم برش هم کنون بی‌سپاه

ببینم که از چیست آزار شاه

285285

بدو گفت گرسیوز ای نامجوی

ترا آمدن پیش او نیست روی

286286

به پا اندر آتش نشاید شدن

نه بر موج دریا بر ایمن بدن

287287

همی خیره بر بد شتاب آوری

سر بخت خندان به خواب آوری

288288

ترا من همانا بسم پایمرد

بر آتش یکی برزنم آب سرد

289289

یکی پاسخ نامه باید نوشت

پدیدار کردن همه خوب و زشت

290290

ز کین گر ببینم سر او تهی

درخشان شود روزگار بهی

291291

سواری فرستم به نزدیک تو

درفشان کنم رای تاریک تو

292292

امیدستم از کردگار جهان

شناسندهٔ آشکار و نهان

293293

که او بازگردد سوی راستی

شود دور ازو کژی و کاستی

294294

وگر بینم اندر سرش هیچ تاب

هیونی فرستم هم اندر شتاب

295295

تو زان سان که باید به زودی بساز

مکن کار بر خویشتن بر دراز

296296

برون ران از ایدر به هر کشوری

بهر نامداری و هر مهتری

297297

صد و بیست فرسنگ ز ایدر به چین

همان سیصد و سی به ایران زمین

298298

ازین سو همه دوستدار تواند

پرستنده و غمگسار تواند

299299

وزان سو پدر آرزومند تست

جهان بندهٔ خویش و پیوند تست

300300

بهر کس یکی نامه‌ای کن دراز

بسیچیده باش و درنگی مساز

301301

سیاوش به گفتار او بگروید

چنان جان بیدار او بغنوید

302302

بدو گفت ازان در که رانی سخن

ز پیمان و رایت نگردم ز بن

303303

تو خواهشگری کن مرا زو بخواه

همی راستی جوی و بنمای راه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو خورشید تابنده بنمود پشت

هوا شد سیاه و زمین شد درشت

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 9

اگلی نظم

دبیر پژوهنده را پیش خواند

سخنهای آگنده را برفشاند

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 11

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور