صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان سیاوش
  4. »بخش 11

بخش 11

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دبیر پژوهنده را پیش خواند

سخنهای آگنده را برفشاند

22

نخست آفریننده را یاد کرد

ز وام خرد جانش آزاد کرد

33

ازان پس خرد را ستایش گرفت

ابر شاه ترکان نیایش گرفت

44

که ای شاه پیروز و به روزگار

زمانه مبادا ز تو یادگار

55

مرا خواستی شاد گشتم بدان

که بادا نشست تو با موبدان

66

و دیگر فرنگیس را خواستی

به مهر و وفا دل بیاراستی

77

فرنگیس نالنده بود این زمان

به لب ناچران و به تن ناچمان

88

بخفت و مرا پیش بالین ببست

میان دو گیتیش بینم نشست

99

مرا دل پر از رای و دیدار تست

دو کشور پر از رنج و آزار تست

1010

ز نالندگی چون سبکتر شود

فدای تن شاه کشور شود

1111

بهانه مرا نیز آزار اوست

نهانم پر از درد و تیمار اوست

1212

چو نامه به مهر اندر آمد به داد

به زودی به گرسیوز بدنژاد

1313

دلاور سه اسپ تگاور بخواست

همی تاخت یکسر شب و روز راست

1414

چهارم بیامد به درگاه شاه

پر از بد روان و زبان پرگناه

1515

فراوان بپرسیدش افراسیاب

چو دیدش پر از رنج و سر پرشتاب

1616

چرا باشتاب آمدی گفت شاه

چگونه سپردی چنین تند راه

1717

بدو گفت چون تیره شد روی کار

نشاید شمردن به بد روزگار

1818

سیاوش نکرد ایچ بر کس نگاه

پذیره نیامد مرا خود به راه

1919

سخن نیز نشنید و نامه نخواند

مرا پیش تختش به زانو نشاند

2020

ز ایران بدو نامه پیوسته شد

به مادر همی مهر او بسته شد

2121

سپاهی ز روم و سپاهی ز چین

همی هر زمان برخروشد زمین

2222

تو در کار او گر درنگ آوری

مگر باد زان پس به چنگ آوری

2323

و گر دیر گیری تو جنگ آورد

دو کشور به مردی به چنگ آورد

2424

و گر سوی ایران براند سپاه

که یارد شدن پیش او کینه‌خواه

2525

ترا کردم آگه ز دیدار خویش

ازین پس بپیچی ز کردار خویش

2626

چو بشنید افراسیاب این سخن

برو تازه شد روزگار کهن

2727

به گرسیوز از خشم پاسخ نداد

دلش گشت پرآتش و سر چو باد

2828

بفرمود تا برکشیدند نای

همان سنج و شیپور و هندی درای

2929

به سوی سیاووش بنهاد روی

ابا نامداران پرخاشجوی

3030

بدانگه که گرسیوز بدفریب

گران کرد بر زین دوال رکیب

3131

سیاوش به پرده درآمد به درد

به تن لرز لرزان و رخساره زرد

3232

فرنگیس گفت ای گو شیرچنگ

چه بودت که دیگر شدستی به رنگ

3333

چنین داد پاسخ که ای خوبروی

به توران زمین شد مرا آب روی

3434

بدین سان که گفتار گرسیوزست

ز پرگار بهره مرا مرکزست

3535

فرنگیس بگرفت گیسو به دست

گل ارغوان را به فندق بخست

3636

پر از خون شد آن بسد مشک‌بوی

پر از آب چشم و پر از گرد روی

3737

همی اشک بارید بر کوه سیم

دو لاله ز خوشاب شد به دو نیم

3838

همی کند موی و همی ریخت آب

ز گفتار و کردار افراسیاب

3939

بدو گفت کای شاه گردن فراز

چه سازی کنون زود بگشای راز

4040

پدر خود دلی دارد از تو به درد

از ایران نیاری سخن یاد کرد

4141

سوی روم ره با درنگ آیدت

نپویی سوی چین که تنگ آیدت

4242

ز گیتی کراگیری اکنون پناه

پناهت خداوند خورشید و ماه

4343

ستم باد بر جان او ماه و سال

کجا بر تن تو شود بدسگال

4444

همی گفت گرسیوز اکنون ز راه

بیاید همانا ز نزدیک شاه

4545

چهارم شب اندر بر ماهروی

بخوان اندرون بود با رنگ و بوی

4646

بلرزید وز خواب خیره بجست

خروشی برآورد چون پیل مست

4747

همی داشت اندر برش خوب چهر

بدو گفت شاها چبودت ز مهر

4848

خروشید و شمعی برافروختند

برش عود و عنبر همی سوختند

4949

بپرسید زو دخت افراسیاب

که فرزانه شاها چه دیدی به خواب

5050

سیاوش بدو گفت کز خواب من

لبت هیچ مگشای بر انجمن

5151

چنین دیدم ای سرو سیمین به خواب

که بودی یکی بی‌کران رود آب

5252

یکی کوه آتش به دیگر کران

گرفته لب آب نیزه وران

5353

ز یک سو شدی آتش تیزگرد

برافروختی از سیاووش گرد

5454

ز یک دست آتش ز یک دست آب

به پیش اندرون پیل و افراسیاب

5555

بدیدی مرا روی کرده دژم

دمیدی بران آتش تیزدم

5656

چو گرسیوز آن آتش افروختی

از افروختن مر مرا سوختی

5757

فرنگیس گفت این به جز نیکوی

نباشد نگر یک زمان بغنوی

5858

به گرسیوز آید همی بخت شوم

شود کشته بر دست سالار روم

5959

سیاوش سپه را سراسر بخواند

به درگاه ایوان زمانی بماند

6060

بسیچید و بنشست خنجر به چنگ

طلایه فرستاد بر سوی گنگ

6161

دو بهره چو از تیره شب در گذشت

طلایه هم آنگه بیامد ز دشت

6262

که افراسیاب و فراوان سپاه

پدید آمد از دور تازان به راه

6363

ز نزدیک گرسیوز آمد نوند

که بر چارهٔ جان میان را ببند

6464

نیامد ز گفتار من هیچ سود

از آتش ندیدم جز از تیره دود

6565

نگر تا چه باید کنون ساختن

سپه را کجا باید انداختن

6666

سیاوش ندانست زان کار او

همی راست آمدش گفتار او

6767

فرنگیس گفت ای خردمند شاه

مکن هیچ گونه به ما در نگاه

6868

یکی بارهٔ گام‌زن برنشین

مباش ایچ ایمن به توران زمین

6969

ترا زنده خواهم که مانی بجای

سر خویش گیر و کسی را مپای

7070

سیاوش بدو گفت کان خواب من

بجا آمد و تیره شد آب من

7171

مرا زندگانی سرآید همی

غم و درد و انده درآید همی

7272

چنین است کار سپهر بلند

گهی شاد دارد گهی مستمند

7373

گر ایوان من سر به کیوان کشید

همان زهر گیتی بباید چشید

7474

اگر سال گردد هزار و دویست

بجز خاک تیره مرا جای نیست

7575

ز شب روشنایی نجوید کسی

کجا بهره دارد ز دانش بسی

7676

ترا پنج ماهست ز آبستنی

ازین نامور گر بود رستنی

7777

درخت تو گر نر به بار آورد

یکی نامور شهریار آورد

7878

سرافراز کیخسروش نام کن

به غم خوردن او دل آرام کن

7979

چنین گردد این گنبد تیزرو

سرای کهن را نخوانند نو

8080

ازین پس به فرمان افراسیاب

مرا تیره‌بخت اندرآید به خواب

8181

ببرند بر بیگنه بر سرم

ز خون جگر برنهند افسرم

8282

نه تابوت یابم نه گور و کفن

نه بر من بگرید کسی ز انجمن

8383

نهالی مرا خاک توران بود

سرای کهن کام شیران بود

8484

برین گونه خواهد گذشتن سپهر

نخواهد شدن رام با من به مهر

8585

ز خورشید تابنده تا تیره‌خاک

گذر نیست از داد یزدان پاک

8686

به خواری ترا روزبانان شاه

سر و تن برهنه برندت به راه

8787

بیاید سپهدار پیران به در

بخواهش بخواهد ترا از پدر

8888

به جان بی‌گنه خواهدت زینهار

به ایوان خویشش برد زار و خوار

8989

وز ایران بیاید یکی چاره‌گر

به فرمان دادار بسته کمر

9090

از ایدر ترا با پسر ناگهان

سوی رود جیحون برد در نهان

9191

نشانند بر تخت شاهی ورا

به فرمان بود مرغ و ماهی ورا

9292

ز گیتی برآرد سراسر خروش

زمانه ز کیخسرو آید به جوش

9393

ز ایران یکی لشکر آرد به کین

پرآشوب گردد سراسر زمین

9494

پی رخش فرخ زمین بسپرد

به توران کسی را به کس نشمرد

9595

به کین من امروز تا رستخیز

نبینی جز از گرز و شمشیر تیز

9696

برین گفتها بر تو دل سخت کن

تن از ناز و آرام پردخت کن

9797

سیاوش چو با جفت غمها بگفت

خروشان بدو اندر آویخت جفت

9898

رخش پر ز خون دل و دیده گشت

سوی آخُر تازی اسپان گذشت

9999

بیاورد شبرنگ بهزاد را

که دریافتی روز کین باد را

100100

خروشان سرش را به بر در گرفت

لگام و فسارش ز سر برگرفت

101101

به گوش اندرش گفت رازی دراز

که بیدار دل باش و با کس مساز

102102

چو کیخسرو آید به کین خواستن

عنانش ترا باید آراستن

103103

ورا بارگی باش و گیتی بکوب

چنان چون سر مار افعی به چوب

104104

از آخر ببر دل به یکبارگی

که او را تو باشی به کین بارگی

105105

دگر مرکبان را همه کرد پی

برافروخت برسان آتش ز نی

106106

خود و سرکشان سوی ایران کشید

رخ از خون دیده شده ناپدید

107107

چو یک نیم فرسنگ ببرید راه

رسید اندرو شاه توران سپاه

108108

سپه دید با خود و تیغ و زره

سیاوش زده بر زره بر گره

109109

به دل گفت گرسیوز این راست گفت

سخن زین نشانی که بُد در نهفت

110110

سیاوش بترسید از بیم جان

مگر گفت بدخواه گردد نهان

111111

همی بنگرید این بدان آن بدین

که کینه نبدشان به دل پیش ازین

112112

ز بیم سیاوش سواران جنگ

گرفتند آرام و هوش و درنگ

113113

چه گفت آن خردمند بسیار هوش

که با اختر بد به مردی مکوش

114114

چنین گفت زان پس به افراسیاب

که ای پرهنر شاه با جاه و آب

115115

چرا جنگ جوی آمدی با سپاه

چرا کشت خواهی مرا بی‌گناه

116116

سپاه دو کشور پر از کین کنی

زمان و زمین پر ز نفرین کنی

117117

چنین گفت گرسیوز کم خرد

کزین در سخن خود کی اندر خورد

118118

گر ایدر چنین بی‌گناه آمدی

چرا با زره نزد شاه آمدی

119119

پذیره شدن زین نشان راه نیست

سنان و سپر هدیهٔ شاه نیست

120120

سیاوش بدانست کان کار اوست

برآشفتن شه ز بازار اوست

121121

چو گفتار گرسیوز افراسیاب

شنید و برآمد بلند آفتاب

122122

به ترکان بفرمود کاندر دهید

درین دشت کشتی به خون برنهید

123123

از ایران سپه بود مردی هزار

همه نامدار از در کارزار

124124

رده بر کشیدند ایرانیان

ببستند خون ریختن را میان

125125

همه با سیاوش گرفتند جنگ

ندیدند جای فسون و درنگ

126126

کنون خیره گفتند ما را کشند

بباید که تنها به خون در کشند

127127

بمان تا ز ایرانیان دست برد

ببینند و مشمر چنین کار خرد

128128

سیاوش چنین گفت کین رای نیست

همان جنگ را مایه و پای نیست

129129

مرا چرخ گردان اگر بی‌گناه

به دست بدان کرد خواهد تباه

130130

به مردی کنون زور و آهنگ نیست

که با کردگار جهان جنگ نیست

131131

سرآمد بریشان بر آن روزگار

همه کشته گشتند و برگشته کار

132132

ز تیر و ز ژوپین ببد خسته شاه

نگون اندر آمد ز پشت سپاه

133133

همی گشت بر خاک و نیزه به دست

گروی زره دست او را ببست

134134

نهادند بر گردنش پالهنگ

دو دست از پس پشت بسته چو سنگ

135135

دوان خون بران چهرهٔ ارغوان

چنان روز نادیده چشم جوان

136136

برفتند سوی سیاووش گرد

پس پشت و پیش سپه بود گرد

137137

چنین گفت سالار توران سپاه

که ایدر کشیدش به یکسو ز راه

138138

کنیدش به خنجر سر از تن جدا

به شخی که هرگز نروید گیا

139139

بریزید خونش بران گرم خاک

ممانید دیر و مدارید باک

140140

چنین گفت با شاه یکسر سپاه

کزو شهریارا چه دیدی گناه

141141

چرا کشت خواهی کسی را که تاج

بگرید برو زار با تخت عاج

142142

سری را کجا تاج باشد کلاه

نشاید برید ای خردمند شاه

143143

به هنگام شادی درختی مکار

که زهر آورد بار او روزگار

144144

همی بود گرسیوز بدنشان

ز بیهودگی یار مردم کشان

145145

که خون سیاوش بریزد به درد

کزو داشت درد دل اندر نبرد

146146

ز پیران یکی بود کهتر به سال

برادر بد او را و فرخ همال

147147

کجا پیلسم بود نام جوان

یکی پرهنر بود و روشن روان

148148

چنین گفت مر شاه را پیلسم

که این شاخ را بار دردست و غم

149149

ز دانا شنیدم یکی داستان

خرد شد بران نیز همداستان

150150

که آهسته دل کم پشیمان شود

هم آشفته را هوش درمان شود

151151

شتاب و بدی کار آهرمنست

پشیمانی جان و رنج تنست

152152

سری را که باشی بدو پادشا

به تیزی بریدن نبینم روا

153153

ببندش همی دار تا روزگار

برین بد ترا باشد آموزگار

154154

چو باد خرد بر دلت بروزد

از ان پس ورا سربریدن سزد

155155

بفرمای بند و تو تندی مکن

که تندی پشیمانی آرد به بن

156156

چه بری سری را همی بی‌گناه

که کاووس و رستم بود کینه خواه

157157

پدر شاه و رستمش پروردگار

بپیچی به فرجام زین روزگار

158158

چو گودرز و چون گیو و برزین و طوس

ببندند بر کوههٔ پیل کوس

159159

دمنده سپهبد گو پیلتن

که خوارند بر چشم او انجمن

160160

فریبرز کاووس درنده شیر

که هرگز ندیدش کس از جنگ سیر

161161

برین کینه بندند یکسر کمر

در و دشت گردد پر از کینه‌ور

162162

نه من پای دارم نه پیوند من

نه گردی ز گردان این انجمن

163163

همانا که پیران بیاید پگاه

ازو بشنود داستان نیز شاه

164164

مگر خود نیازت نیاید بدین

مگستر یکی تا جهانست کین

165165

بدو گفت گرسیوز ای هوشمند

بگفت جوانان هوا را مبند

166166

از ایرانیان دشت پر کرگس است

گر از کین بترسی ترا این بس است

167167

همین بد که کردی ترا خود نه بس

که خیره همی بشنوی پند کس

168168

سیاوش چو بخروشد از روم و چین

پر از گرز و شمشیر بینی زمین

169169

بریدی دم مار و خستی سرش

به دیبا بپوشید خواهی برش

170170

گر ایدونک او را به جان زینهار

دهی من نباشم بر شهریار

171171

به بیغوله‌ای خیزم از بیم جان

مگر خود به زودی سرآید زمان

172172

برفتند پیچان دمور و گروی

بر شاه ترکان پر از رنگ و بوی

173173

که چندین به خون سیاوش مپیچ

که آرام خوار آید اندر بسیچ

174174

به گفتار گرسیوز رهنمای

برآرای و بردار دشمن ز جای

175175

زدی دام و دشمن گرفتی بدوی

ز ایران برآید یکی های و هوی

176176

سزا نیست این را گرفتن به دست

دل بدسگالان بباید شکست

177177

سپاهی بدین گونه کردی تباه

نگر تا چگونه بود رای شاه

178178

اگر خود نیازردتی از نخست

به آب این گنه را توانست شست

179179

کنون آن به آید که اندر جهان

نباشد پدید آشکار و نهان

180180

بدیشان چنین پاسخ آورد شاه

کزو من ندیدم به دیده گناه

181181

و لیکن ز گفت ستاره شمر

به فرجام زو سختی آید به سر

182182

گر ایدونک خونش بریزم به کین

یکی گرد خیزد ز ایران زمین

183183

رها کردنش بتر از کشتنست

همان کشتنش رنج و درد منست

184184

به توران گزند مرا آمدست

غم و درد و بند مرا آمدست

185185

خردمند گر مردم بدگمان

نداند کسی چارهٔ آسمان

186186

فرنگیس بشنید رخ را بخست

میان را به زنار خونین ببست

187187

پیاده بیامد به نزدیک شاه

به خون رنگ داده دو رخساره ماه

188188

به پیش پدر شد پر از درد و باک

خروشان به سر بر همی ریخت خاک

189189

بدو گفت کای پرهنر شهریار

چرا کرد خواهی مرا خاکسار

190190

دلت را چرا بستی اندر فریب

همی از بلندی نبینی نشیب

191191

سر تاجداران مبر بی‌گناه

که نپسندد این داور هور و ماه

192192

سیاوش که بگذاشت ایران زمین

همی از جهان بر تو کرد آفرین

193193

بیازرد از بهر تو شاه را

چنان افسر و تخت و آن گاه را

194194

بیامد ترا کرد پشت و پناه

کنون زو چه دیدی که بردت ز راه

195195

نبرد سر تاجداران کسی

که با تاج بر تخت ماند بسی

196196

مکن بی‌گنه بر تن من ستم

که گیتی سپنج است با باد و دم

197197

یکی را به چاه افگند بی‌گناه

یکی با کله برنشاند به گاه

198198

سرانجام هر دو به خاک اندرند

ز اختر به چنگ مغاک اندرند

199199

شنیدی که از آفریدون گرد

ستمگاره ضحاک تازی چه برد

200200

همان از منوچهر شاه بزرگ

چه آمد به سلم و به تور سترگ

201201

کنون زنده بر گاه کاووس شاه

چو دستان و چون رستم کینه خواه

202202

جهان از تهمتن بلرزد همی

که توران به جنگش نیرزد همی

203203

چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران

که نندیشد از گرز کنداوران

204204

همان گیو کز بیم او روز جنگ

همی چرم روباه پوشد پلنگ

205205

درختی نشانی همی بر زمین

کجا برگ خون آورد بار کین

206206

به کین سیاوش سیه پوشد آب

کند زار نفرین به افراسیاب

207207

ستمگاره‌ای بر تن خویشتن

بسی یادت آید ز گفتار من

208208

نه اندر شکاری که گور افگنی

دگر آهوان را به شور افگنی

209209

همی شهریاری ربایی ز گاه

درین کار به زین نگه کن پگاه

210210

مده شهر توران به خیره به باد

بباید که روز بد آیدت یاد

211211

بگفت این و روی سیاوش بدید

دو رخ را بکند و فغان برکشید

212212

دل شاه توران برو بر بسوخت

همی خیره چشم خرد را بدوخت

213213

بدو گفت برگرد و ایدر مپای

چه دانی کزین بد مرا چیست رای

214214

به کاخ بلندش یکی خانه بود

فرنگیس زان خانه بیگانه بود

215215

مر او را دران خانه انداختند

در خانه را بند برساختند

216216

بفرمود پس تا سیاووش را

مرآن شاه بی‌کین و خاموش را

217217

که این را بجایی بریدش که کس

نباشد ورا یار و فریادرس

218218

سرش را ببرید یکسر ز تن

تنش کرگسان را بپوشد کفن

219219

بباید که خون سیاوش زمین

نبوید نروید گیا روز کین

220220

همی تاختندش پیاده کشان

چنان روزبانان مردم کشان

221221

سیاوش بنالید با کردگار

که‌ای برتر از گردش روزگار

222222

یکی شاخ پیدا کن از تخم من

چو خورشید تابنده بر انجمن

223223

که خواهد ازین دشمنان کین خویش

کند تازه در کشور آیین خویش

224224

همی شد پس پشت او پیلسم

دو دیده پر از خون و دل پر ز غم

225225

سیاوش بدو گفت پدرود باش

زمین تار و تو جاودان پود باش

226226

درودی ز من سوی پیران رسان

بگویش که گیتی دگر شد بسان

227227

به پیران نه زین‌گونه بودم امید

همی پند او باد بد من چو بید

228228

مرا گفته بود او که با صد هزار

زره‌دار و برگستوان‌ور سوار

229229

چو برگرددت روز یار توام

بگاه چرا مرغزار توام

230230

کنون پیش گرسیوز اندر دوان

پیاده چنین خوار و تیره‌روان

231231

نبینم همی یار با خود کسی

که بخروشدی زار بر من بسی

232232

چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت

کشانش ببردند بر سوی دشت

233233

ز گرسیوز آن خنجر آبگون

گروی زره بستد از بهر خون

234234

بیفگند پیل ژیان را به خاک

نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک

235235

یکی تشت بنهاد زرین برش

جدا کرد زان سرو سیمین سرش

236236

بجایی که فرموده بد تشت خون

گروی زره برد و کردش نگون

237237

یکی باد با تیره گردی سیاه

برآمد بپوشید خورشید و ماه

238238

همی یکدگر را ندیدند روی

گرفتند نفرین همه بر گروی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نگه کرد گرسیوز نامدار

سواران ترکان گزیده هزار

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 10

اگلی نظم

چو از سروبن دور گشت آفتاب

سر شهریار اندرآمد به خواب

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 12

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور