صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان سیاوش
  4. »بخش 9

بخش 9

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چو خورشید تابنده بنمود پشت

هوا شد سیاه و زمین شد درشت

2

سیاووش لشکر به جیحون کشید

به مژگان همی از جگر خون کشید

3

چو آمد به ترمذ درون بام و کوی

بسان بهاران پر از رنگ و بوی

4

چنان بد همه شهرها تا به چاچ

تو گفتی عروسی‌ست با طوق و تاج

5

به هر منزلی ساخته خوردنی

خورش‌های زیبا و گستردنی

6

چنین تا به قچقار باشی براند

فرود آمد آنجا و چندی بماند

7

چو آگاهی آمد پذیره شدند

همه سرکشان با تبیره شدند

8

ز خویشان گزین کرد پیران هزار

پذیره شدن را برآراست کار

9

بیاراسته چار پیل سپید

سپه را همه داد یکسر نوید

10

یکی برنهاده ز پیروزه تخت

درفشنده مهدی بسان درخت

11

سرش ماه زرین و بومش بنفش

به زر بافته پرنیایی درفش

12

ابا تخت زرین سه پیل دگر

صد از ماه‌رویان زرین کمر

13

سپاهی بران سان که گفتی سپهر

بیاراست روی زمین را به مهر

14

صد اسپ گرانمایه با زین زر

به دیبا بیاراسته سر به سر

15

سیاووش بشنید کامد سپاه

پذیره شدن را بیاراست شاه

16

درفش سپهدار پیران بدید

خروشیدن پیل و اسپان شنید

17

بشد تیز و بگرفتش اندر کنار

بپرسیدش از نامور شهریار

18

بدو گفت کای پهلوان سپاه

چرا رنجه کردی روان را به راه

19

همه بر دل اندیشه این بُد نخست

که بیند دو چشمم ترا تندرست

20

ببوسید پیران سر و پای او

همان خوب چهر دلارای او

21

چنین گفت کای شهریار جوان

مراگر به خواب این نمودی روان

22

ستایش کنم پیش یزدان نخست

چو دیدم ترا روشن و تندرست

23

ترا چون پدر باشد افراسیاب

همه بنده باشیم زین روی آب

24

ز پیوستگان هست بیش از هزار

پرستندگان‌ند با گوشوار

25

تو بی‌کام دل هیچ دم بر مزن

ترا بنده باشد همی مرد و زن

26

مرا گر پذیری تو با پیر سر

ز بهر پرستش ببندم کمر

27

برفتند هر دو به شادی به هم

سخن یاد کردند بر بیش و کم

28

همه ره ز آوای چنگ و رباب

همی خفته را سر برآمد ز خواب

29

همی خاک مشکین شد از مشک و زر

همی اسپ تازی برآورد پر

30

سیاوش چو آن دید آب از دو چشم

ببارید و ز اندیشه آمد به خشم

31

که یاد آمدش بوم زابلستان

بیاراسته تا به کابلستان

32

همان شهر ایرانش آمد به یاد

همی برکشید از جگر سرد باد

33

ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت

به کردار آتش رخش برفروخت

34

ز پیران بپیچید و پوشید روی

سپهبد بدید آن غم و درد اوی

35

بدانست کاو را چه آمد بیاد

غمی گشت و دندان به لب بر نهاد

36

به قچقار باشی فرود آمدند

نشستند و یکبار دم بر زدند

37

نگه کرد پیران به دیدار او

نشست و بر و یال و گفتار او

38

بدو در دو چشمش همی خیره ماند

همی هر زمان نام یزدان بخواند

39

بدو گفت کای نامور شهریار

ز شاهان گیتی توی یادگار

40

سه چیزست بر تو که اندر جهان

کسی را نباشد ز تخم مهان

41

یکی آنک از تخمهٔ کیقباد

همی از تو گیرند گویی نژاد

42

و دیگر زبانی بدین راستی

به گفتار نیکو بیاراستی

43

سه دیگر که گویی که از چهر تو

ببارد همی بر زمین مهر تو

44

چنین داد پاسخ سیاووش بدوی

که ای پیر پاکیزه و راست‌گوی

45

خنیده به گیتی به مهر و وفا

ز آهرمنی دور و دور از جفا

46

گر ایدونک با من تو پیمان کنی

شناسم که پیمان من مشکنی

47

گر از بودن ایدر مرا نیکویست

برین کردهٔ خود نباید گریست

48

و گر نیست فرمای تا بگذرم

نمایی ره کشوری دیگرم

49

بدو گفت پیران که مندیش زین

چو اندر گذشتی ز ایران زمین

50

مگردان دل از مهر افراسیاب

مکن هیچ‌گونه به رفتن شتاب

51

پراگنده نامش به گیتی بدی‌ست

ولیکن جز اینست مرد ایزدی‌ست

52

خرد دارد و رای و هوش بلند

به خیره نیاید به راه گزند

53

مرا نیز خویشی‌ست با او به خون

همش پهلوانم همش رهنمون

54

همانا برین بوم و بر صد هزار

به فرمان من بیش باشد سوار

55

همم بوم و بر هست و هم گوسفند

هم اسپ و سلیح و کمان و کمند

56

مرا بی‌نیازیست از هر کسی

نهفته جزین نیز هستم بسی

57

فدای تو بادا همه هرچ هست

گر ایدونک سازی به شادی نشست

58

پذیرفتم از پاک یزدان ترا

به رای و دل هوشمندان ترا

59

که بر تو نیاید ز بدها گزند

نداند کسی راز چرخ بلند

60

مگر کز تو آشوب خیزد به شهر

بیامیزی از دور تریاک و زهر

61

سیاووش بدان گفت‌ها رام شد

برافروخت و اندر خور جام شد

62

به خوردن نشستند یک با دگر

سیاوش پسر گشت و پیران پدر

63

برفتند با خنده و شادمان

به ره بر نجستند جایی زمان

64

چنین تا رسیدند در شهر گنگ

کزان بود خرم سرای درنگ

65

پیاده به کوی آمد افراسیاب

از ایوان میان بسته و پر شتاب

66

سیاوش چو او را پیاده بدید

فرود آمد از اسپ و پیشش دوید

67

گرفتند مر یکدگر را به بر

بسی بوس دادند بر چشم و سر

68

ازان پس چنین گفت افراسیاب

که گردان جهان اندر آمد به خواب

69

ازین پس نه آشوب خیزد نه جنگ

به آبشخور آیند میش و پلنگ

70

برآشفت گیتی ز تور دلیر

کنون روی گیتی شد از جنگ سیر

71

دو کشور سراسر پر از شور بود

جهان را دل از آشتی کور بود

72

به تو رام گردد زمانه کنون

برآساید از جنگ وز جوش خون

73

کنون شهر توران ترا بنده‌اند

همه دل به مهر تو آگنده‌اند

74

مرا چیز با جان همی پیش تست

سپهبد به جان و به تن خویش تست

75

سیاوش برو آفرین کرد سخت

که از گوهر تو مگر داد بخت

76

سپاس از خدای جهان آفرین

کزویست آرام و پرخاش و کین

77

سپه‌دار دست سیاوش به‌دست

بیامد به تخت مهی بر نشست

78

به روی سیاوش نگه کرد و گفت

که این را به گیتی کسی نیست جفت

79

نه زین‌گونه مردم بود در جهان

چنین روی و بالا و فر و مهان

80

ازان پس به پیران چنین گفت رد

که کاووس تندست و اندک خرد

81

که بشکیبد از روی چونین پسر

چنین برز بالا و چندین هنر

82

مرا دیده از خوب دیدار او

بمانده‌ست دل خیره از کار او

83

که فرزند باشد کسی را چنین

دو دیده بگرداند اندر زمین

84

از ایوان‌ها پس یکی برگزید

همه کاخ زربفت‌ها گسترید

85

یکی تخت زرین نهادند پیش

همه پایها چون سر گاومیش

86

به دیبای چینی بیاراستند

فراوان پرستندگان خواستند

87

بفرمود پس تا رود سوی کاخ

بباشد به کام و نشیند فراخ

88

سیاوش چو در پیش ایوان رسید

سر طاق ایوان به کیوان رسید

89

بیامد بران تخت زر بر نشست

هشیوار جان اندر اندیشه بست

90

چو خوان سپهبد بیاراستند

کس آمد سیاووش را خواستند

91

ز هر گونه‌ای رفت بر خوان سخن

همه شادمانی فگندند بن

92

چو از خوان سالار برخاستند

نشستنگه می بیاراستند

93

برفتند با رود و رامشگران

بباده نشستند یکسر سران

94

بدو داد جان و دل افراسیاب

همی بی سیاوش نیامدش خواب

95

همی خورد می تا جهان تیره شد

سرمیگساران ز می خیره شد

96

سیاوش به ایوان خرامید شاد

به مستی ز ایران نیامدش یاد

97

بدان شب هم اندر بفرمود شاه

بدان کس که بودند بر بزمگاه

98

چنین گفت با شیده افراسیاب

که چون سر برآرد سیاوش ز خواب

99

تو با پهلوانان و خویشان من

کسی کاو بود مهتر انجمن

100

به شبگیر با هدیه و با غلام

گرانمایه اسپان زرین ستام

101

ز لشکر همی هر کسی با نثار

ز دینار وز گوهر شاهوار

102

ازین‌گونه پیش سیاوش روند

هشیوار و بیدار و خامش روند

103

فراوان سپهبد فرستاد چیز

بدین گونه یک هفته بگذشت نیز

104

شبی با سیاوش چنین گفت شاه

که فردا بسازیم هر دو پگاه

105

که با گوی و چوگان به میدان شویم

زمانی بتازیم و خندان شویم

106

ز هر کس شنیدم که چوگان تو

نبینند گردان به میدان تو

107

تو فرزند مایی و زیبای گاه

تو تاج کیانی و پشت سپاه

108

بدو گفت شاها انوشه بدی

روان را به دیدار توشه بدی

109

همی از تو جویند شاهان هنر

که یابد به هرکار بر تو گذر

110

مرا روز روشن به دیدار تست

همی از تو خواهم بد و نیک جست

111

به شبگیر گردان به میدان شدند

گرازان و تازان و خندان شدند

112

چنین گفت پس شاه توران بدوی

که یاران گزینیم در زخم گوی

113

تو باشی بدان‌روی و زین‌روی من

بدو نیم هم زین نشان انجمن

114

سیاوش بدو گفت کای شهریار

کجا باشدم دست و چوگان به کار

115

برابر نیارم زدن با تو گوی

به میدان هم‌آورد دیگر بجوی

116

چو هستم سزاوار یار توام

برین پهن میدان سوار توام

117

سپهبد ز گفتار او شاد شد

سخن گفتن هر کسی باد شد

118

به جان و سر شاه کاووس گفت

که با من تو باشی هم‌آورد و جفت

119

هنر کن به پیش سواران پدید

بدان تا نگویند کاو بد گزید

120

کنند آفرین بر تو مردان من

شگفته شود روی خندان من

121

سیاوش بدو گفت فرمان تراست

سواران و میدان و چوگان تراست

122

سپهبد گزین کرد کلباد را

چو گرسیوز و جهن و پولاد را

123

چو پیران و نستیهن جنگجوی

چو هومان که بردارد از آب گوی

124

به نزد سیاووش فرستاد یار

چو رویین و چون شیدهٔ نامدار

125

دگر اندریمان سوار دلیر

چو ارجاسپ اسپ افگن نره شیر

126

سیاوش چنین گفت کای نامجوی

ازیشان که یارد شدن پیش‌گوی

127

همه یار شاهند و تنها منم

نگهبان چوگان یکتا منم

128

گر ایدونک فرمان دهد شهریار

بیارم به میدان ز ایران سوار

129

مرا یار باشند بر زخم گوی

بران سان که آیین بود بر دو روی

130

سپهبد چو بشنید زو داستان

بران داستان گشت هم داستان

131

سیاوش از ایرانیان هفت مرد

گزین کرد شایستهٔ کارکرد

132

خروش تبیره ز میدان بخاست

همی خاک با آسمان گشت راست

133

از آوای سنج و دم کره نای

تو گفتی بجنبید میدان ز جای

134

سیاووش برانگیخت اسپ نبرد

چو گوی اندر آمد به پیشش به گرد

135

بزد هم چنان چون به میدان رسید

بران سان که از چشم شد ناپدید

136

بفرمود پس شهریار بلند

که گویی به نزد سیاوش برند

137

سیاوش بران گوی بر داد بوس

برآمد خروشیدن نای و کوس

138

سیاوش به اسپی دگر برنشست

بیانداخت آن گوی خسرو به دست

139

ازان پس به چوگان برو کار کرد

چنان شد که با ماه دیدار کرد

140

ز چوگان او گوی شد ناپدید

تو گفتی سپهرش همی برکشید

141

ازان گوی خندان شد افراسیاب

سر نامداران برآمد ز خواب

142

به آواز گفتند هرگز سوار

ندیدیم بر زین چنین نامدار

143

ز میدان به یکسو نهادند گاه

بیامد نشست از برگاه شاه

144

سیاووش بنشست با او به تخت

به دیدار او شاد شد شاه سخت

145

به لشگر چنین گفت پس نامجوی

که میدان شما را و چوگان و گوی

146

همی ساختند آن دو لشکر نبرد

برآمد همی تا به خورشید گرد

147

چو ترکان به تندی بیاراستند

همی بردن گوی را خواستند

148

ربودند ایرانیان گوی پیش

بماندند ترکان ز کردار خویش

149

سیاووش غمی گشت ز ایرانیان

سخن گفت بر پهلوانی زبان

150

که میدان بازیست گر کارزار

برین گردش و بخشش روزگار

151

چو میدان سرآید بتابید روی

بدیشان سپارید یک‌بار گوی

152

سواران عنانها کشیدند نرم

نکردند زان پس گسی اسپ گرم

153

یکی گوی ترکان بینداختند

به کردار آتش همی تاختند

154

سپهبد چو آواز ترکان شنود

بدانست کان پهلوانی چه بود

155

چنین گفت پس شاه توران سپاه

که گفته‌ست با من یکی نیک‌خواه

156

که او را ز گیتی کسی نیست جفت

به تیر و کمان چون گشاید دو سفت

157

سیاوش چو گفتار مهتر شنید

ز قربان کمان کیی برکشید

158

سپهبد کمان خواست تا بنگرد

یکی برگراید که فرمان برد

159

کمان را نگه کرد و خیره بماند

بسی آفرین کیانی بخواند

160

به گرسیوز تیغ زن داد مه

که خانه بمال و در آور به زه

161

بکوشید تا بر زه آرد کمان

نیامد برو خیره شد بدگمان

162

ازو شاه بستد به زانو نشست

بمالید خانه کمان را به دست

163

به زه کرد و خندان چنین گفت شاه

که اینت کمانی چو باید به راه

164

مرا نیز گاه جوانی کمان

چنین بود و اکنون دگر شد زمان

165

به توران و ایران کس این را به چنگ

نیارد گرفتن به هنگام جنگ

166

بر و یال و کتف سیاوش جزین

نخواهد کمان نیز بر دشت کین

167

نشانی نهادند بر اسپریس

سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس

168

نشست از بر بادپایی چو دیو

برافشارد ران و برآمد غریو

169

یکی تیر زد بر میان نشان

نهاده بدو چشم گردنکشان

170

خدنگی دگر باره با چارپر

بینداخت از باد و بگشاد پر

171

نشانه دوباره به یک تاختن

مغربل بکرد اندر انداختن

172

عنان را بپیچید بر دست راست

بزد بار دیگر بران سو که خواست

173

کمان را به زه بر بباز و فگند

بیامد بر شهریار بلند

174

فرود آمد و شاه برپای خاست

برو آفرین ز آفریننده خواست

175

وزان جایگه سوی کاخ بلند

برفتند شادان دل و ارجمند

176

نشستند خوان و می آراستند

کسی کاو سزا بود بنشاستند

177

میی چند خوردند و گشتند شاد

به نام سیاووش کردند یاد

178

بخوان بر یکی خلعت آراست شاه

از اسپ و ستام و ز تخت و کلاه

179

همان دست زر جامهٔ نابرید

که اندر جهان پیش ازان کس ندید

180

ز دینار وز بدرهای درم

ز یاقوت و پیروزه و بیش و کم

181

پرستار بسیار و چندی غلام

یکی پر ز یاقوت رخشنده جام

182

بفرمود تا خواسته بشمرند

همه سوی کاخ سیاوش برند

183

ز هر کش به توران زمین خویش بود

ورا مهربانی برو بیش بود

184

به خویشان چنین گفت کاو را همه

شما خیل باشید هم چون رمه

185

بدان شاهزاده چنین گفت شاه

که یک روز با من به نخچیرگاه

186

گر آیی که دل شاد و خرم کنیم

روان را به نخچیر بی‌غم کنیم

187

بدو گفت هرگه که رای آیدت

بران سو که دل رهنمای آیدت

188

برفتند روزی به نخچیرگاه

همی رفت با یوز و با باز شاه

189

سپاهی ز هرگونه با او برفت

از ایران و توران بنخچیر تفت

190

سیاوش به دشت اندرون گور دید

چو باد از میان سپه بردمید

191

سبک شد عنان و گران شد رکیب

همی تاخت اندر فراز و نشیب

192

یکی را به شمشیر زد بدو نیم

دو دستش ترازو بد و گور سیم

193

به یک جو ز دیگر گرانتر نبود

نظاره شد آن لشکر شاه زود

194

بگفتند یکسر همه انجمن

که اینت سرافراز و شمشیرزن

195

به آواز گفتند یک با دگر

که ما را بد آمد ز ایران به سر

196

سر سروران اندر آمد به تنگ

سزد گر بسازیم با شاه جنگ

197

سیاوش هیمدون به نخچیر بود

همی تاخت و افگند در دشت گور

198

به غار و به کوه و به هامون بتاخت

بشمشیر و تیر و بنیزه بیاخت

199

به هر جایگه بر یکی توده کرد

سپه را ز نخچیر آسوده کرد

200

وزان جایگه سوی ایوان شاه

همه شاد دل برگرفتند راه

201

سپهبد چه شادان چه بودی دژم

بجز با سیاوش نبودی به هم

202

ز جهن و ز گرسیوز و هرک بود

به کس راز نگشاد و شادان نبود

203

مگر با سیاوش بدی روز و شب

ازو برگشادی به خنده دو لب

204

برین گونه یک سال بگذاشتند

غم و شادمانی بهم داشتند

205

سیاوش یکی روز و پیران بهم

نشستند و گفتند هر بیش و کم

206

بدو گفت پیران کزین بوم و بر

چنانی که باشد کسی برگذر

207

بدین مهربانی که بر تست شاه

به نام تو خسپد به آرامگاه

208

چنان دان که خرم بهارش توی

نگارش تویی غمگسارش تویی

209

بزرگی و فرزند کاووس شاه

سر از بس هنرها رسیده به ماه

210

پدر پیر سر شد تو برنا دلی

نگر سر ز تاج کیی نگسلی

211

به ایران و توران توی شهریار

ز شاهان یکی پرهنر یادگار

212

بنه دل برین بوم و جایی بساز

چنان چون بود درخور کام و ناز

213

نبینمت پیوستهٔ خون کسی

کجا داردی مهر بر تو بسی

214

برادر نداری نه خواهر نه زن

چو شاخ گلی بر کنار چمن

215

یکی زن نگه کن سزاوار خویش

از ایران منه درد و تیمار پیش

216

پس از مرگ کاووس ایران تراست

همان تاج و تخت دلیران تراست

217

پس پردهٔ شهریار جهان

سه ماهست با زیور اندر نهان

218

اگر ماه را دیده بودی سیاه

از ایشان نه برداشتی چشم ماه

219

سه اندر شبستان گرسیوزاند

که از مام وز باب با پروزاند

220

نبیره فریدون و فرزند شاه

که هم جاه دارند و هم تاج و گاه

221

ولیکن ترا آن سزاوارتر

که از دامن شاه جویی گهر

222

پس پردهٔ من چهارند خرد

چو باید ترا بنده باید شمرد

223

ازیشان جریرست مهتر بسال

که از خوبرویان ندارد همال

224

یکی دختری هست آراسته

چو ماه درخشنده با خواسته

225

نخواهد کسی را که آن رای نیست

بجز چهر شاهش دلارای نیست

226

ز خوبان جریرست انباز تو

بود روز رخشنده دمساز تو

227

اگر رای باشد ترا بنده‌ایست

به پیش تو اندر پرستنده‌ایست

228

سیاوش بدو گفت دارم سپاس

مرا خود ز فرزند برتر شناس

229

گر او باشدم نازش جان و تن

نخواهم جزو کس ازین انجمن

230

سپاسی نهی زین همی بر سرم

که تا زنده‌ام حق آن نسپرم

231

پس آنگاه پیران ز نزدیک اوی

سوی خانهٔ خویش بنهاد روی

232

چو پیران ز پیش سیاوش برفت

به نزدیک گلشهر تازید تفت

233

بدو گفت کار جریره بساز

به فر سیاووش خسرو به ناز

234

چگونه نباشیم امروز شاد

که داماد باشد نبیره قباد

235

بیاورد گلشهر دخترش را

نهاد از بر تارک افسرش را

236

به دیبا و دینار و در و درم

به بوی و به رنگ و به هر بیش و کم

237

بیاراست او را چو خرم بهار

فرستاد در شب بر شهریار

238

مراو را بپیوست با شاه نو

نشاند از بر گاه چون ماه نو

239

ندانست کس گنج او را شمار

ز یاقوت و ز تاج گوهرنگار

240

سیاوش چو روی جریره بدید

خوش آمدش خندید و شادی گزید

241

همی بود با او شب و روز شاد

نیامد ز کاووس و دستانش یاد

242

برین نیز چندی بگردید چرخ

سیاووش را بد ز نیکیش برخ

243

ورا هر زمان پیش افراسیاب

فزونتر بدی حشمت و جاه و آب

244

یکی روز پیران به به روزگار

سیاووش را گفت کای نامدار

245

تو دانی که سالار توران سپاه

ز اوج فلک برفرازد کلاه

246

شب و روز روشن روانش توی

دل و هوش و توش و توانش توی

247

چو با او تو پیوستهٔ خون شوی

ازین پایه هر دم به افزون شوی

248

بباشد امیدش به تو استوار

که خواهی بدن پیش او پایدار

249

اگر چند فرزند من خویش تست

مرا غم ز بهر کم و بیش تست

250

فرنگیس مهتر ز خوبان اوی

نبینی به گیتی چنان موی و روی

251

به بالا ز سرو سهی برترست

ز مشک سیه بر سرش افسرست

252

هنرها و دانش ز اندازه بیش

خرد را پرستار دارد به پیش

253

از افراسیاب ار بخواهی رواست

چنو بت به کشمیر و کابل کجاست

254

شود شاه پرمایه پیوند تو

درفشان شود فر و اورند تو

255

چو فرمان دهی من بگویم بدوی

بجویم بدین نزد او آبروی

256

سیاوش به پیران نگه کرد و گفت

که فرمان یزدان نشاید نهفت

257

اگر آسمانی چنین است رای

مرا با سپهر روان نیست پای

258

اگر من به ایران نخواهم رسید

نخواهم همی روی کاووس دید

259

چو دستان که پروردگار منست

تهمتن که روشن بهار منست

260

چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران

جزین نامدران کنداوران

261

چو از روی ایشان بباید برید

به توران همی جای باید گزید

262

پدر باش و این کدخدایی بساز

مگو این سخن با زمین جز به راز

263

اگر بخت باشد مرا نیکخواه

همانا دهد ره به پیوند شاه

264

همی گفت و مژگان پر از آب کرد

همی برزد اندر میان باد سرد

265

بدو گفت پیران که با روزگار

نسازد خرد یافته کارزار

266

نیابی گذر تو ز گردان سپهر

کزویست آرام و پرخاش و مهر

267

به ایران اگر دوستان داشتی

به یزدان سپردی و بگذاشتی

268

نشست و نشانت کنون ایدرست

سر تخت ایران به دست اندرست

269

بگفت این و برخاست از پیش او

چو آگاه گشت از کم و بیش او

270

به شادی بشد تا بدرگاه شاه

فرود آمد و برگشادند راه

271

همی بود بر پیش او یک زمان

بدو گفت سالار نیکوگمان

272

که چندین چه باشی به پیشم به پای

چه خواهی به گیتی چه آیدت رای

273

سپاه و در گنج من پیش تست

مرا سودمندی کم و بیش تست

274

کسی کاو به زندان و بند منست

گشادنش درد و گزند منست

275

ز خشم و ز بند من آزاد گشت

ز بهر تو پیگار من باد گشت

276

ز بسیار و اندک چه باید بخواه

ز تیغ و ز مهر و ز تخت و کلاه

277

خردمند پاسخ چنین داد باز

که از تو مبادا جهان بی‌نیاز

278

مرا خواسته هست و گنج و سپاه

به بخت تو هم تیغ و هم تاج و گاه

279

ز بهر سیاوش پیامی دراز

رسانم به گوش سپهبد به راز

280

مرا گفت با شاه ترکان بگوی

که من شاد دل گشتم و نامجوی

281

بپروردیم چون پدر در کنار

همه شادی آورد بخت تو بار

282

کنون همچنین کدخدایی بساز

به نیک و بد از تو نیم بی‌نیاز

283

پس پردهٔ تو یکی دخترست

که ایوان و تخت مرا درخورست

284

فرنگیس خواند همی مادرش

شود شاد اگر باشم اندر خورش

285

پراندیشه شد جان افراسیاب

چنین گفت با دیده کرده پرآب

286

که من گفته‌ام پیش ازین داستان

نبودی بران گفته همداستان

287

چنین گفت با من یکی هوشمند

که رایش خرد بود و دانش بلند

288

که ای دایهٔ بچهٔ شیرنر

چه رنجی که جان هم نیاری به بر

289

و دیگر که از پیش کندآوران

ز کار ستاره شمر بخردان

290

شمار ستاره به پیش پدر

همی راندندی همه دربدر

291

کزین دو نژاده یکی شهریار

بیاید بگیرد جهان در کنار

292

به توران نماند برو بوم و رست

کلاه من اندازد از کین نخست

293

کنون باورم شد که او این بگفت

که گردون گردان چه دارد نهفت

294

چرا کشت باید درختی به دست

که بارش بود زهر و برگش کبست

295

ز کاووس وز تخم افراسیاب

چو آتش بود تیز یا موج آب

296

ندانم به توران گراید به مهر

وگر سوی ایران کند پاک چهر

297

چرا بر گمان زهر باید چشید

دم مار خیره نباید گزید

298

بدو گفت پیران که ای شهریار

دلت را بدین کار غمگین مدار

299

کسی کز نژاد سیاوش بود

خردمند و بیدار و خامش بود

300

بگفت ستاره‌شمر مگرو ایچ

خردگیر و کار سیاوش بسیچ

301

کزین دو نژاده یکی نامور

برآرد به خورشید تابنده سر

302

بایران و توران بود شهریار

دو کشور برآساید از کارزار

303

وگر زین نشان راز دارد سپهر

بیفزایدش هم باندیشه مهر

304

بخواهد بدن بی‌گمان بودنی

نکاهد به پرهیز افزودنی

305

نگه کن که این کار فرخ بود

ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود

306

ز تخم فریدون وز کیقباد

فروزنده‌تر زین نباشد نژاد

307

به پیران چنین گفت پس شهریار

که رای تو بر بد نیاید به کار

308

به فرمان و رای تو کردم سخن

برو هرچ باید به خوبی بکن

309

دو تا گشت پیران و بردش نماز

بسی آفرین کرد و برگشت باز

310

به نزد سیاوش خرامید زود

برو بر شمرد آن کجا رفته بود

311

نشستند شادان دل آن شب بهم

به باده بشستند جان را ز غم

312

چو خورشید از چرخ گردنده سر

برآورد برسان زرین سپر

313

سپهدار پیران میان را ببست

یکی بارهٔ تیزرو برنشست

314

به کاخ سیاووش بنهاد روی

بسی آفرین خواند بر فر اوی

315

بدو گفت کامروز برساز کار

به مهمانی دختر شهریار

316

چو فرمان دهی من سزاوار او

میان را ببندم پی کار او

317

سیاووش را دل پر آزرم بود

ز پیران رخانش پر از شرم بود

318

بدو گفت رو هرچ باید بساز

تو دانی که از تو مرا نیست راز

319

چو بشنید پیران سوی خانه رفت

دل و جان ببست اندر آن کار تفت

320

در خانهٔ جامهٔ نابرید

به گلشهر بسپرد پیران کلید

321

کجا بود کدبانوی پهلوان

ستوده زنی بود روشن روان

322

به گنج اندرون آنچ بد نامدار

گزیده ز زربفت چینی هزار

323

زبرجد طبقها و پیروزه جام

پر از نافهٔ مشک و پر عود خام

324

دو افسر پر از گوهر شاهوار

دو یاره یکی طوق و دو گوشوار

325

ز گستردنیها شتروار شست

ز زربفت پوشیدینها سه دست

326

همه پیکرش سرخ کرده به زر

برو بافته چند گونه گهر

327

ز سیمین و زرین شتربار سی

طبقها و از جامهٔ پارسی

328

یکی تخت زرین و کرسی چهار

سه نعلین زرین زبرجد نگار

329

پرستنده سیصد به زرین کلاه

ز خویشان نزدیک صد نیک‌خواه

330

پرستار با جام زرین دو شست

گرفته ازان جام هر یک به دست

331

همان صد طبق مشک و صد زعفران

سپردند یکسر به فرمانبران

332

به زرین عماری و دیبا جلیل

برفتند با خواسته خیل خیل

333

بیورد بانو ز بهر نثار

ز دینار با خویشتن سی‌هزار

334

به نزد فرنگیس بردند چیز

روانشان پر از آفرین بود نیز

335

وزان روی پیران و افراسیاب

ز بهر سیاوش همه پرشتاب

336

به یک هفته بر مرغ و ماهی نخفت

نیامد سر یک تن اندر نهفت

337

زمین باغ گشت از کران تا کران

ز شادی و آوای رامشگران

338

به پیوستگی بر گوا ساختند

چو زین عهد و پیمان بپرداختند

339

پیامی فرستاد پیران چو دود

به گلشهر گفتا فرنگیس زود

340

هم امشب به کاخ سیاوش رود

خردمند و بیدار و خامش رود

341

چو بانوی بشنید پیغام اوی

به سوی فرنگیس بنهاد روی

342

زمین را ببوسید گلشهر و گفت

که خورشید را گشت ناهید جفت

343

هم امشب بباید شدن نزد شاه

بیاراستن گاه او را به ماه

344

بیامد فرنگیس چون ماه نو

به نزدیک آن تاجور شاه نو

345

بدین کار بگذشت یک هفته نیز

سپهبد بیاراست بسیار چیز

346

از اسپان تازی و از گوسفند

همان جوشن و خود و تیغ و کمند

347

ز دینار و از بدرهای درم

ز پوشیدنیها و از بیش و کم

348

وزین مرز تا پیش دریای چین

همی نام بردند شهر و زمین

349

به فرسنگ صد بود بالای او

نشایست پیمود پهنای او

350

نوشتند منشور بر پرنیان

همه پادشاهی به رسم کیان

351

به خان سیاوش فرستاد شاه

یکی تخت زرین و زرین کلاه

352

ازان پس بیاراست میدان سور

هرآنکس که رفتی ز نزدیک و دور

353

می و خوان و خوالیگران یافتی

بخوردی و هرچند برتافتی

354

ببردی و رفتی سوی خان خویش

بدی شاد یک هفته مهمان خویش

355

در بسته زندانها برگشاد

ازو شادمان بخت و او نیز شاد

356

به هشتم سیاوش بیامد پگاه

اباگرد پیران به نزدیک شاه

357

گرفتند هر دو برو آفرین

که‌ای مهتر و شهریار زمین

358

همیشه ترا جاودان باد روز

به شادی و بدخواه را پشت کوز

359

وزان جایگه بازگشتند شاد

بسی از جهاندار کردند یاد

360

چنین نیز یک سال گردان سپهر

همی گشت بیدار بر داد و مهر

361

فرستاده آمد ز نزدیک شاه

به نزد سیاوش یکی نیک‌خواه

362

که پرسد همی شاه را شهریار

همی گوید ای مهتر نامدار

363

بود کت ز من دل بگیرد همی

وزین برنشستن گزیرد همی

364

از ایدر ترا داده‌ام تا به چین

یکی گرد برگرد و بنگر زمین

365

به شهری که آرام و رای آیدت

همان آرزوها بجای آیدت

366

به شادی بباش و به نیکی بمان

ز خوبی مپرداز دل یک زمان

367

سیاوش ز گفتار او گشت شاد

بزد نای و کوس و بنه برنهاد

368

سلیح و سپاه و نگین و کلاه

ببردند زین‌گونه با او به راه

369

فراوان عماری بیاراستند

پس پرده خوبان بپیراستند

370

فرنگیس را در عماری نشاند

بنه برنهاد و سپه را براند

371

ازو بازنگسست پیران گرد

بنه برنهاد و سپه را ببرد

372

به شادی برفتند سوی ختن

همه نامداران شدند انجمن

373

که سالار پیران ازان شهر بود

که از بدگمانیش بی‌بهر بود

374

همی بود یکماه مهمان او

بران سر چنین بود پیمان او

375

ز خوردن نیاسود یک روز شاه

گهی رود و می گاه نخچیرگاه

376

سر ماه برخاست آوای کوس

برانگه که خیزد خروش خروس

377

بیامد سوی پادشاهی خویش

سپاه از پس پشت و پیران ز پیش

378

بران مرز و بوم اندر آگه شدند

بزرگان به راه شهنشه شدند

379

به شادی دل از جای برخاستند

جهانی به آیین بیاراستند

380

ازان پادشاهی خروشی بخاست

تو گفتی زمین گشت با چرخ راست

381

ز بس رامش و نالهٔ کرنای

تو گفتی بجنبد همی دل ز جای

382

بجایی رسیدند کاباد بود

یکی خوب فرخنده بنیاد بود

383

به یک روی دریا و یک روی کوه

برو بر ز نخچیر گشته گروه

384

درختان بسیار و آب روان

همی شد دل سالخورده جوان

385

سیاوش به پیران سخن برگشاد

که اینت بر و بوم فرخ نهاد

386

بسازم من ایدر یکی خوب جای

که باشد به شادی مرا رهنمای

387

برآرم یکی شارستان فراخ

فراوان کنم اندرو باغ و کاخ

388

نشستن‌گهی برفرازم به ماه

چنان چون بود در خور تاج و گاه

389

بدو گفت پیران که ای خوب رای

بران رو که اندیشه آرد بجای

390

چو فرمان دهد من بران سان که خواست

برآرم یکی جای تا ماه راست

391

نخواهم که باشد مرا بوم و گنج

زمان و زمین از تو دارم سپنج

392

یکی شارستان سازم ایدر فراخ

فراوان بدو اندر ایوان و کاخ

393

سیاوش بدو گفت کای بختیار

درخت بزرگی تو آری به بار

394

مرا گنج و خوبی همه زان تست

به هر جای رنج تو بینم نخست

395

یکی شهر سازم بدین جای من

که خیره بماند دل انجمن

396

ازان بوم خرم چو گشتند باز

سیاوش همی بود با دل به راز

397

از اخترشناسان بپرسید شاه

که گر سازم ایدر یکی جایگاه

398

ازو فر و بختم به سامان بود

وگرکار با جنگ سازان بود

399

بگفتند یکسر به شاه گزین

که بس نیست فرخنده بنیاد این

400

از اخترشناسان برآورد خشم

دلش گشت پردرد و پرآب چشم

401

کجا گفته بودند با او ز پیش

که چون بگذرد چرخ بر کار خویش

402

سرانجام چون گرددت روزگار

به زشتی شود بخت آموزگار

403

عنان تگاور همی داشت نرم

همی ریخت از دیدگان آب گرم

404

بدو گفت پیران که ای شهریار

چه بودت که گشتی چنین سوگوار

405

چنین داد پاسخ که چرخ بلند

دلم کرد پردرد و جانم نژند

406

که هر چند گرد آورم خواسته

هم از گنج و هم تاج آراسته

407

به فرجام یکسر به دشمن رسد

بدی بد بود مرگ بر تن رسد

408

کجا آن حکیمان و دانندگان

همان رنج‌بردار خوانندگان

409

کجا آن سر تاج شاهنشهان

کجا آن دلاور گرامی مهان

410

کجا آن بتان پر از ناز و شرم

سخن گفتن خوب و آوای نرم

411

کجا آنک بر کوه بودش کنام

رمیده ز آرام وز کام و نام

412

چو گیتی تهی ماند از راستان

تو ایدر ببودن مزن داستان

413

ز خاکیم و باید شدن زیر خاک

همه جای ترسست و تیمار و باک

414

تو رفتی و گیتی بماند دراز

کسی آشکارا نداند ز راز

415

جهان سر به سر عبرت و حکمت‌ست

چرا زو همه بهر من غفلت‌ست

416

چو شد سال بر شست و شش، چاره جوی

ز بیشی و از رنج برتاب روی

417

تو چنگ فزونی زدی بر جهان

گذشتند بر تو بسی همرهان

418

چو زان نامداران جهان شد تهی

تو تاج فزونی چرا برنهی

419

نباشی بدین گفته همداستان

یکی شو بخوان نامهٔ باستان

420

کزیشان جهان یکسر آباد بود

بدانگه که اندر جهان داد بود

421

ز من بشنو از گنگ دژ داستان

بدین داستان باش همداستان

422

که چون گنگ دژ در جهان جای نیست

بدان سان زمینی دلارای نیست

423

که آن را سیاوش برآورده بود

بسی اندرو رنجها برده بود

424

به یک ماه زان روی دریای چین

که بی‌نام بود آن زمان و زمین

425

بیابان بیاید چو دریا گذشت

ببینی یکی پهن بی‌آب دشت

426

کزین بگذری بینی آباد شهر

کزان شهرها بر توان داشت بهر

427

ازان پس یکی کوه بینی بلند

که بالای او برتر از چون و چند

428

مرین کوه را گنگ دژ در میان

بدان کت ز دانش نیاید زیان

429

چو فرسنگ صد گرد بر گرد کوه

ز بالای او چشم گردد ستوه

430

ز هر سو که پویی بدو راه نیست

همه گرد بر گرد او در یکیست

431

بدین کوه بینی دو فرسنگ تنگ

ازین روی و زان روی دیوار سنگ

432

بدین چند فرسنگ اگر پنج مرد

بباشد به راه از پی کارکرد

433

نیابد بریشان گذر صد هزار

زره‌دار و برگستوان‌ور سوار

434

چو زین بگذری شهر بینی فراخ

همه گلشن و باغ و ایوان و کاخ

435

همه شهر گرمابه و رود و جوی

به هر برزنی آتش و رنگ و بوی

436

همه کوه نخچیر و آهو به دشت

چو این شهر بینی نشاید گذشت

437

تذروان و طاووس و کبک دری

بیابی چو از کوهها بگذری

438

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

439

نبینی بدان شهر بیمار کس

یکی بوستان بهشتست و بس

440

همه آبها روشن و خوشگوار

همیشه بر و بوم او چون بهار

441

درازی و پهناش سی بار سی

بود گر بپیمایدش پارسی

442

یک و نیم فرسنگ بالای کوه

که از رفتنش مرد گردد ستوه

443

وزان روی هامونی آید پدید

کزان خوبتر جایها کس ندید

444

همه گلشن و باغ و ایوان بود

کش ایوانها سر به کیوان بود

445

بشد پور کاووس و آنجای دید

مر آن را ز ایران همی برگزید

446

تن خویش را نامبردار کرد

فزونی یکی نیز دیوار کرد

447

ز سنگ و ز گچ بود و چندی رخام

وزان جوهری کش ندانیم نام

448

دو صد رش فزونست بالای اوی

همان سی و پنچ‌ست پهنای اوی

449

که آن را کسی تا نبیند به چشم

تو گویی ز گوینده گیرند خشم

450

نیاید برو منجنیق و نه تیر

بباید ترا دیدن آن ناگزیر

451

ز تیغش دو فرسنگ تا بوم خاک

همه گرد بر گرد خاکش مغاک

452

نبیند ز بن دیده بر تیغ کوه

هم از بر شدن مرد گردد ستوه

453

بدان آفرین کان چنان آفرید

ابا آشکارا نهان آفرید

454

نبایست یار و نه آموزگار

برو بر همه کار دشوار خوار

455

جز او را مخوان کردگار جهان

جز او را مدان آشکار و نهان

456

به پیغمبرش بر کنیم آفرین

بیارانش بر هر یکی همچنین

457

مرا فر نیکی‌دهش یار بود

خردمندی و بخت بیدار بود

458

برین سان یکی شارستان ساختند

سرش را به پروین پرداختند

459

کنون اندرین هم به کار آوریم

بدو در فراوان نگار آوریم

460

چه بندی دل اندر سرای سپنج

چه یازی به رنج و چه نازی به گنج

461

که از رنج دیگر کسی برخورد

جهانجوی دشمن چرا پرورد

462

چو خرم شود جای آراسته

پدید آید از هر سوی خواسته

463

نباشد مرا بودن ایدر بسی

نشیند برین جای دیگر کسی

464

نه من شاد باشم نه فرزند من

نه پرمایه گردی ز پیوند من

465

نباشد مرا زندگانی دراز

ز کاخ و ز ایوان شوم بی‌نیاز

466

شود تخت من گاه افراسیاب

کند بی‌گنه مرگ بر من شتاب

467

چنین است رای سپهر بلند

گهی شاد دارد گهی مستمند

468

بدو گفت پیران کای سرفراز

مکن خیره اندیشهٔ دل دراز

469

که افراسیاب از بلا پشت تست

به شاهی نگین اندر انگشت تست

470

مرا نیز تا جان بود در تنم

بکوشم که پیمان تو نشکنم

471

نمانم که بادی به تو بگذرد

وگر موی بر تو هوا بشمرد

472

سیاوش بدو گفت کای نیکنام

نبینم جز از نیکنامیت کام

473

تو پیمان چنین داری و رای راست

ولیکن فلک را جز اینست خواست

474

همه راز من آشکارا به تست

که بیدار دل بادی و تندرست

475

من آگاهی از فر یزدان دهم

هم از راز چرخ بلند آگهم

476

بگویم ترا بودنیها درست

ز ایوان و کاخ اندرآیم نخست

477

بدان تا نگویی چو بینی جهان

که این بر سیاوش چرا شد نهان

478

تو ای گرد پیران بسیار هوش

بدین گفتها پهن بگشای گوش

479

فراوان بدین نگذرد روزگار

که بر دست بیداردل شهریار

480

شوم زار من کشته بر بی‌گناه

کسی دیگر آراید این تاج و گاه

481

ز گفتار بدخواه و ز بخت بد

چنین بی‌گنه بر سرم بد رسد

482

ز کشته شود زندگانی دژم

برآشوبد ایران و توران بهم

483

پر از رنج گردد سراسر زمین

دو کشور شود پر ز شمشیر و کین

484

بسی سرخ و زرد و سیاه و بنفش

از ایران و توران ببینی درفش

485

بسی غارت و بردن خواسته

پراگندن گنج آراسته

486

بسا کشورا کان به پای ستور

بکوبند و گردد به جوی آب شور

487

از ایران و توران برآید خروش

جهانی ز خون من آید به جوش

488

جهاندار بر چرخ چونین نوشت

به فرمان او بردهد هرچ کشت

489

سپهدار ترکان ز کردار خویش

پشیمان شود هم ز گفتار خویش

490

پشیمانی آنگه نداردش سود

که برخیزد از بوم آباد دود

491

بیا تا به شادی خوریم و دهیم

چو گاه گذشتن بود بگذریم

492

چو بشنید پیران و اندیشه کرد

ز گفتار او شد دلش پر ز درد

493

چنین گفت کز من بد آمد به من

گر او راست گوید همی این سخن

494

ورا من کشیده به توران زمین

پراگندم اندر جهان تخم کین

495

شمردم همه باد گفتار شاه

چنین هم همی گفت با من پگاه

496

وزان پس چنین گفت با دل به مهر

که از جنبش و راز گردان سپهر

497

چه داند بدو رازها کی گشاد

همانا ز ایرانش آمد بیاد

498

ز کاووس و ز تخت شاهنشهی

بیاد آمدش روزگار بهی

499

دل خویش زان گفته خرسند کرد

نه آهنگ رای خردمند کرد

500

همه راه زین‌گونه بد گفت و گوی

دل از بودنیها پر از جست و جوی

501

چو از پشت اسپان فرود آمدند

ز گفتار یکباره دم برزدند

502

یکی خوان زرین بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

503

ببودند یک هفته زین‌گونه شاد

ز شاهان گیتی گرفتند یاد

504

به هشتم یکی نامه آمد ز شاه

به نزدیک سالار توران سپاه

505

کزانجا برو تا به دریای چین

ازان پس گذر کن به مکران زمین

506

همی رو چنین تا سر مرز هند

وزانجا گذر کن به دریای سند

507

همه باژ کشور سراسر بخواه

بگستر به مرز خزر در سپاه

508

برآمد خروش از در پهلوان

ز بانگ تبیره زمین شد نوان

509

ز هر سو سپاه انجمن شد به روی

یکی لشکری گشت پرخاش جوی

510

به نزد سیاوش بسی خواسته

ز دینار و اسپان آراسته

511

به هنگام پدرود کردن بماند

به فرمان برفت و سپه را براند

512

هیونی ز نزدیک افراسیاب

چو آتش بیامد به هنگام خواب

513

یکی نامه سوی سیاوش به مهر

نوشته به کردار گردان سپهر

514

که تا تو برفتی نیم شادمان

از اندیشه بی‌غم نیم یک زمان

515

ولیکن من اندر خور رای تو

به توران بجستم همی جای تو

516

گر آنجا که هستی خوش و خرم است

چنان چون بباید دلت بی‌غم است

517

به شادی بباش و به نیکی بمان

تو شادان بداندیش تو با غمان

518

بدان پادشاهی همی بازگرد

سر بدسگال اندرآور به گرد

519

سیاوش سپه برگرفت و برفت

بدان سو که فرمود سالار تفت

520

صد اشتر ز گنج و درم بار کرد

چهل را همه بار دینار کرد

521

هزار اشتر بختی سرخ موی

بنه بر نهادند با رنگ و بوی

522

از ایران و توران گزیده سوار

برفتند شمشیرزن ده هزار

523

به پیش سپاه اندرون خواسته

عماری و خوبان آراسته

524

ز یاقوت و ز گوهر شاهوار

چه از طوق و ز تاج وزگوشوار

525

چه مشک و چه کافور و عود و عبیر

چه دیبا و چه تختهای حریر

526

ز مصری و چینی و از پارسی

همی رفت با او شتر بار سی

527

چو آمد بران شارستان دست آخت

دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت

528

از ایوان و میدان و کاخ بلند

ز پالیز وز گلشن ارجمند

529

بیاراست شهری بسان بهشت

به هامون گل و سنبل و لاله کشت

530

بر ایوان نگارید چندی نگار

ز شاهان وز بزم وز کارزار

531

نگار سر و تاج و کاووس شاه

نگارید با یاره و گرز و گاه

532

بر تخت او رستم پیلتن

همان زال و گودرز و آن انجمن

533

ز دیگر سو افراسیاب و سپاه

چو پیران و گرسیوز کینه‌خواه

534

بهر گوشه‌ای گنبدی ساخته

سرش را به ابراندر افراخته

535

نشسته سراینده رامشگران

سر اندر ستاره سران سران

536

سیاووش گردش نهادند نام

همه شهر زان شارستان شادکام

537

چو پیران بیامد ز هند و ز چین

سخن رفت زان شهر با آفرین

538

خنیده به توران سیاووش گرد

کز اختر بنش کرده شد روز ارد

539

از ایوان و کاخ و ز پالیز و باغ

ز کوه و در و رود وز دشت راغ

540

شتاب آمدش تا ببیند که شاه

چه کرد اندران نامور جایگاه

541

هرآنکس که او از در کار بود

بدان مرز با او سزاوار بود

542

هزار از هنرمند گردان گرد

چو هنگامهٔ رفتن آمد ببرد

543

چو آمد به نزدیک آن جایگاه

سیاوش پذیره شدش با سپاه

544

چو پیران به نزد سیاوش رسید

پیاده شد از دور کاو را بدید

545

سیاوش فرود آمد از نیل رنگ

مر او را گرفت اندر آغوش تنگ

546

بگشتند هر دو بدان شارستان

ز هر در زدند از هنر داستان

547

سراسر همه باغ و میدان و کاخ

همی دید هرسو بنای فراخ

548

سپهدار پیران ز هر سو براند

بسی آفرین بر سیاوش بخواند

549

بدو گفت گر فر و برز کیان

نبودیت با دانش اندر جهان

550

کی آغاز کردی بدین گونه جای

کجا آمدی جای زین سان به پای

551

بماناد تا رستخیز این نشان

میان دلیران و گردنکشان

552

پسر بر پسر همچنین شاد باد

جهاندار و پیروز و فرخ نژاد

553

چو یک بهره از شهر خرم بدید

به ایوان و باغ سیاوش رسید

554

به کاخ فرنگیس بنهاد روی

چنان شاد و پیروز و دیهیم جوی

555

پذیره شدش دختر شهریار

بپرسید و دینار کردش نثار

556

چو بر تخت بنشست و آن جای دید

بران سان بهشتی دلارای دید

557

بدان نیز چندی ستایش گرفت

جهان آفرین را نیایش گرفت

558

ازان پس بخوردن گرفتند کار

می و خوان و رامشگر و میگسار

559

ببودند یک هفته با می به دست

گهی خرم و شاددل گاه مست

560

به هشتم ره‌آورد پیش آورید

همان هدیهٔ شارستان چون سزید

561

ز یاقوت و زگوهر شاهوار

ز دینار وز تاج گوهرنگار

562

ز دیبا و اسپان به زین پلنگ

به زرین ستام و جناغ خدنگ

563

فرنگیس را افسر و گوشوار

همان یاره و طوق گوهرنگار

564

بداد و بیامد بسوی ختن

همی رای زد شاد با انجمن

565

چو آمد به شادی به ایوان خویش

همانگاه شد در شبستان خویش

566

به گلشهر گفت آنک خرم بهشت

ندید و نداند که رضوان چه کشت

567

چو خورشید بر گاه فرخ سروش

نشسته به آیین و با فر و هوش

568

به رامش بپیمای لختی زمین

برو شارستان سیاوش ببین

569

خداوند ازان شهر نیکوترست

تو گویی فروزندهٔ خاورست

570

وزان جایگه نزد افراسیاب

همی رفت برسان کشتی بر آب

571

بیامد بگفت آن کجا کرده بود

همان باژ کشور که آورده بود

572

بیاورد پیشش همه سربسر

بدادش ز کشور سراسر خبر

573

که از داد شه گشت آباد بوم

ز دریای چین تا به دریای روم

574

وزانجا به کار سیاوش رسید

سراسر همه یاد کرد آنچ دید

575

ز کار سیاوش بپرسید شاه

وزان شهر و آن کشور و جایگاه

576

بدو گفت پیران که خرم بهشت

کسی کاو نبیند به اردیبهشت

577

سروش آوریدش همانا خبر

که چونان نگاریدش آن بوم و بر

578

همانا ندانند ازان شهر باز

نه خورشید ازان مهتر سرافراز

579

یکی شهر دیدم که اندر زمین

نبیند دگر کس به توران و چین

580

ز بس باغ و ایوان و آب روان

برآمیخت گفتی خرد با روان

581

چو کاخ فرنگیس دیدم ز دور

چو گنج گهر بد به میدان سور

582

بدان زیب و آیین که داماد تست

ز خوبی به کام دل شاد تست

583

گله کرد باید به گیتی یله

ترا چون نباشد ز گیتی گله

584

گر ایدونک آید ز مینو سروش

نباشد بدان فر و اورنگ و هوش

585

و دیگر دو کشور ز جنگ و ز جوش

برآسود چون مهتر آمد به هوش

586

بماناد بر ما چنین جاودان

دل هوشمندان و رای ردان

587

زگفتار او شاد شد شهریار

که دخت برومندش آمد به بار

588

به گرسیوز این داستان برگشاد

سخنهای پیران همه کرد یاد

589

پس آنگه به گرسیوز آهسته گفت

نهفته همه برگشاد از نهفت

590

بدو گفت رو تا سیاووش گرد

ببین تا چه جایست بر گرد گرد

591

سیاوش به توران زمین دل نهاد

از ایران نگیرد دگر هیچ یاد

592

مگر کرد پدرود تخت و کلاه

چو گودرز و بهرام و کاووس شاه

593

بران خرمی بر یکی خارستان

همی بوم و بر سازد و شارستان

594

فرنگیس را کاخهای بلند

برآورد و دارد همی ارجمند

595

چو بینی به خوبی فراوان بگوی

به چشم بزرگی نگه کن به روی

596

چو نخچیر و می باشد و دشت و کوه

نشینند پیشت ز ایران گروه

597

بدانگه که یاد من آید به دست

چو خوردی به شادی بباید نشست

598

یکی هدیه آرای بسیار مر

ز دینار وز اسب و زرین کمر

599

همان گوهر و تخت و دیبای چین

همان یاره و گرز و تیغ و نگین

600

ز گستردنیها و از بوی و رنگ

ببین تا ز گنجت چه آید به چنگ

601

فرنگیس را هدیه بر همچنین

برو با زبانی پر از آفرین

602

اگر آب دارد ترا میزبان

بران شهر خرم دو هفته بمان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هیونی بیاراست کاووس شاه

بفرمود تا بازگردد به راه

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 8

اگلی نظم

نگه کرد گرسیوز نامدار

سواران ترکان گزیده هزار

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 10

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور