صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان سیاوش
  4. »بخش 5

بخش 5

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

به مهر اندرون بود شاه جهان

که بشنید گفتار کارآگهان

2

که افراسیاب آمد و صدهزار

گزیده ز ترکان شمرده سوار

3

سوی شهر ایران نهادست روی

وزو گشت کشور پر از گفت و گوی

4

دل شاه کاووس ازان تنگ شد

که از بزم رایش سوی جنگ شد

5

یکی انجمن کرد از ایرانیان

کسی را که بد نیکخواه کیان

6

بدیشان چنین گفت کافراسیاب

ز باد و ز آتش ز خاک و ز آب

7

همانا که ایزد نکردش سرشت

مگر خود سپهرش دگرگونه کشت

8

که چندین به سوگند پیمان کند

زبان را به خوبی گروگان کند

9

چو گردآورد مردم کینه جوی

بتابد ز پیمان و سوگند روی

10

جز از من نشاید ورا کینه خواه

کنم روز روشن بدو بر سیاه

11

مگر گم کنم نام او در جهان

وگر نه چو تیر از کمان ناگهان

12

سپه سازد و رزم ایران کند

بسی زین بر و بوم ویران کند

13

بدو گفت موبد چه باید سپاه

چو خود رفت باید به آوردگاه

14

چرا خواسته داد باید بباد

در گنج چندین چه باید گشاد

15

دو بار این سر نامور گاه خویش

سپردی به تیزی به بدخواه خویش

16

کنون پهلوانی نگه کن گزین

سزاوار جنگ و سزاوار کین

17

چنین داد پاسخ بدیشان که من

نبینم کسی را بدین انجمن

18

که دارد پی و تاب افراسیاب

مرا رفت باید چو کشتی بر آب

19

شما بازگردید تا من کنون

بپیچم یکی دل برین رهنمون

20

سیاوش ازان دل پراندیشه کرد

روان را از اندیشه چون بیشه کرد

21

به دل گفت من سازم این رزمگاه

به خوبی بگویم بخواهم ز شاه

22

مگر کم رهایی دهد دادگر

ز سودابه و گفت و گوی پدر

23

دگر گر ازین کار نام آورم

چنین لشکری را به دام آورم

24

بشد با کمر پیش کاووس شاه

بدو گفت من دارم این پایگاه

25

که با شاه توران بجویم نبرد

سر سروران اندر آرم به گرد

26

چنین بود رای جهان آفرین

که او جان سپارد به توران زمین

27

به رای و به اندیشهٔ نابکار

کجا بازگردد بد روزگار

28

بدین کار همداستان شد پدر

که بندد برین کین سیاوش کمر

29

ازو شادمان گشت و بنواختش

به نوی یکی پایگه ساختش

30

بدو گفت گنج و گهر پیش تست

تو گویی سپه سر به سر خویش تست

31

ز گفتار و کردار و از آفرین

که خوانند بر تو به ایران زمین

32

گو پیلتن را بر خویش خواند

بسی داستانهای نیکو براند

33

بدو گفت همزور تو پیل نیست

چو گرد پی رخش تو نیل نیست

34

ز گیتی هنرمند و خامش توی

که پروردگار سیاوش توی

35

چو آهن ببندد به کان در گهر

گشاده شود چون تو بستی کمر

36

سیاوش بیامد کمر بر میان

سخن گفت با من چو شیر ژیان

37

همی خواهد او جنگ افراسیاب

تو با او برو روی ازو برمتاب

38

چو بیدار باشی تو خواب آیدم

چو آرام یابی شتاب آیدم

39

جهان ایمن از تیر و شمشیر تست

سر ماه با چرخ در زیر تست

40

تهمتن بدو گفت من بنده‌ام

سخن هرچ گویی نیوشنده‌ام

41

سیاوش پناه و روان منست

سر تاج او آسمان منست

42

چو بشنید ازو آفرین کرد و گفت

که با جان پاکت خرد باد جفت

43

وزان پس خروشیدن نای و کوس

برآمد بیامد سپهدار طوس

44

به درگاه بر انجمن شد سپاه

در گنج دینار بگشاد شاه

45

ز شمشیر و گُرز و کلاه و کمر

همان خود و درع و سنان و سپر

46

به گنجی که بد جامهٔ نابرید

فرستاد نزد سیاوش کلید

47

که بر جان و بر خواسته کدخدای

توی ساز کن تا چه آیدت رای

48

گزین کرد ازان نامداران سوار

دلیران جنگی ده و دو هزار

49

هم از پهلو و پارس و کوچ و بلوچ

ز گیلان جنگی و دشت سروچ

50

سپرور پیاده ده و دو هزار

گزین کرد شاه از در کارزار

51

از ایران هرآنکس که گوزاده بود

دلیر و خردمند و آزاده بود

52

به بالا و سال سیاوش بدند

خردمند و بیدار و خامش بدند

53

ز گردان جنگی و نام‌آوران

چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران

54

همان پنج موبد از ایرانیان

برافراختند اختر کاویان

55

بفرمود تا جمله بیرون شدند

ز پهلو سوی دشت و هامون شدند

56

تو گفتی که اندر زمین جای نیست

که بر خاک او نعل را پای نیست

57

سراندر سپهر اختر کاویان

چو ماه درخشنده اندر میان

58

ز پهلو برون رفت کاووس شاه

یکی تیز برگشت گرد سپاه

59

یکی آفرین کرد پرمایه کی

که ای نامداران فرخنده پی

60

مبادا جز از بخت همراهتان

شده تیره دیدار بدخواهتان

61

به نیک اختر و تندرستی شدن

به پیروزی و شاد باز آمدن

62

وزان جایگه کوس بر پیل بست

به گردان بفرمود و خود برنشست

63

دو دیده پر از آب کاووس شاه

همی بود یک روز با او به راه

64

سرانجام مر یکدگر را کنار

گرفتند هر دو چو ابر بهار

65

ز دیده همی خون فرو ریختند

به زاری خروشی برانگیختند

66

گواهی همی داد دل در شدن

که دیدار ازان پس نخواهد بدن

67

چنین است کردار گردنده دهر

گهی نوش بار آورد گاه زهر

68

سوی گاه بنهاد کاووس روی

سیاوش ابا لشکر جنگ‌جوی

69

سپه را سوی زابلستان کشید

ابا پیلتن سوی دستان کشید

70

همی بود یکچند با رود و می

به نزدیک دستان فرخنده پی

71

گهی با تهمتن بدی می بدست

گهی با زواره گزیدی نشست

72

گهی شاد بر تخت دستان بدی

گهی در شکار و شبستان بدی

73

چو یک ماه بگذشت لشکر براند

گوپیلتن رفت و دستان بماند

74

سپاهی برفتند با پهلوان

ز زابل هم از کابل و هندوان

75

ز هر سو که بد نامور لشکری

بخواند و بیامد به شهر هری

76

ازیشان فراوان پیاده ببرد

بنه زنگهٔ شاوران را سپرد

77

سوی طالقان آمد و مرورود

سپهرش همی داد گفتی درود

78

ازانپس بیامد به نزدیک بلخ

نیازرد کس را به گفتار تلخ

79

وزان روی گرسیوز و بارمان

کشیدند لشکر چو باد دمان

80

سپهرم بد و بارمان پیش رو

خبر شد بدیشان ز سالار نو

81

که آمد سپاهی و شاهی جوان

از ایران گو پیلتن پهلوان

82

هیونی به نزدیک افراسیاب

برافگند برسان کشتی برآب

83

که آمد ز ایران سپاهی گران

سپهبد سیاووش و با او سران

84

سپه کش چو رستم گو پیلتن

به یک دست خنجر به دیگر کفن

85

تو لشکر بیاری و چندین مپای

که از باد کشتی بجنبد ز جای

86

برانگیخت برسان آتش هیون

کزین سان سخن راند با رهنمون

87

سیاووش زین سو به پاسخ نماند

سوی بلخ چون باد لشکر براند

88

چو تنگ اندر آمد ز ایران سپاه

نشایست کردن به پاسخ نگاه

89

نگه کرد گرسیوز جنگ‌جوی

جز از جنگ جستن ندید ایچ روی

90

چو ز ایران سپاه اندر آمد به تنگ

به دروازهٔ بلخ برخاست جنگ

91

دو جنگ گران کرده شد در سه روز

بیامد سیاووش لشکر فروز

92

پیاده فرستاد بر هر دری

به بلخ اندر آمد گران لشکری

93

گریزان سپهرم بدان روی آب

بشدبا سپه نزد افراسیاب

94

سیاووش در بلخ شد با سپاه

یکی نامه فرمود نزدیک شاه

95

نوشتن به مشک و گلاب و عبیر

چنان‌چون سزاوار بُد بر حریر

96

نخست آفرین کرد بر کردگار

کزو گشت پیروز و به روزگار

97

خداوند خورشید و گردنده ماه

فرازندهٔ تاج و تخت و کلاه

98

کسی را که خواهد برآرد بلند

یکی را کند سوگوار و نژند

99

چرا نه به فرمانش اندر نه چون

خرد کرد باید بدین رهنمون

100

ازان دادگر کاو جهان آفرید

ابا آشکارا نهان آفرید

101

همی آفرین باد بر شهریار

همه نیکوی باد فرجام کار

102

به بلخ آمدم شاد و پیروز بخت

به فر جهاندار باتاج و تخت

103

سه روز اندرین جنگ شد روزگار

چهارم ببخشود پروردگار

104

سپهرم به ترمذ شد و بارمان

به کردار ناوک بجست از کمان

105

کنون تا به جیحون سپاه منست

جهان زیر فر کلاه منست

106

به سغد است با لشکر افراسیاب

سپاه و سپهبد بدان روی آب

107

گر ایدونک فرمان دهد شهریار

سپه بگذرانم کنم کارزار

108

چو نامه بر شاه ایران رسید

سر تاج و تختش به کیوان رسید

109

به یزدان پناهید و زو جست بخت

بدان تا ببار آید آن نو درخت

110

به شادی یکی نامه پاسخ نوشت

چو تازه بهاری در اردیبهشت

111

که از آفرینندهٔ هور و ماه

جهاندار و بخشندهٔ تاج و گاه

112

ترا جاودان شادمان باد دل

ز درد و بلا گشته آزاد دل

113

همیشه به پیروزی و فرهی

کلاه بزرگی و تاج مهی

114

سپه بردی و جنگ را خواستی

که بخت و هنر داری و راستی

115

همی از لبت شیر بوید هنوز

که زد بر کمان تو از جنگ توز

116

همیشه هنرمند بادا تنت

رسیده به کام دل روشنت

117

ازان پس که پیروز گشتی به جنگ

به کار اندرون کرد باید درنگ

118

نباید پراگنده کردن سپاه

بپیمای روز و برآرای گاه

119

که آن ترک بدپیشه و ریمنست

که هم بدنژادست و هم بدتنست

120

همان با کلاهست و با دستگاه

همی سر برآرد ز تابنده ماه

121

مکن هیچ بر جنگ جستن شتاب

به جنگ تو آید خود افراسیاب

122

گر ایدونک زین روی جیحون کشد

همی دامن خویش در خون کشد

123

نهاد از بر نامه بر مهر خویش

همانگه فرستاده را خواند پیش

124

بدو داد و فرمود تا گشت باز

همی تاخت اندر نشیب و فراز

125

فرستاده نزد سیاوش رسید

چو آن نامهٔ شاه ایران بدید

126

زمین را ببوسید و دل شاد کرد

ز هر غم دل پاک آزاد کرد

127

ازان نامهٔ شاه چون گشت شاد

بخندید و نامه بسر بر نهاد

128

نگه داشت بیدار فرمان اوی

نپیچید دل را ز پیمان اوی

129

وزان سو چو گرسیوز شوخ مرد

بیامد بر شاه ترکان چو گرد

130

بگفت آن سخنهای ناپاک و تلخ

که آمد سپهبد سیاوش به بلخ

131

سپه کش چو رستم سپاهی گران

بسی نامداران و جنگ آوران

132

ز هر یک ز ما بود پنجاه بیش

سرافراز با گُرزهٔ گاومیش

133

پیاده به کردار آتش بدند

سپردار با تیر و ترکش بدند

134

نپرد به کردار ایشان عقاب

یکی را سر اندر نیاید بخواب

135

سه روز و سه شب بود هم زین نشان

غمی شد سر و اسپ گردنکشان

136

ازیشان کسی را که خواب آمدی

ز جنگش بدانگه شتاب آمدی

137

بخفتی و آسوده برخاستی

به نوی یکی جنگ آراستی

138

برآشفت چون آتش افراسیاب

که چندش چه گویی ز آرام و خواب

139

به گرسیوز اندر چنان بنگرید

که گفتی میانش بخواهد برید

140

یکی بانگ برزد براندش ز پیش

کجا خواست راندن برو خشم خویش

141

بفرمود کز نامداران هزار

بخوانید وز بزم سازید کار

142

سراسر همه دشت پرچین نهید

به سغد اندر آرایش چین نهید

143

بدین سان به شادی گذر کرد روز

چو از چشم شد دور گیتی فروز

144

به خواب و به آرامش آمد شتاب

بغلتید بر جامه افراسیاب

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بدین داستان نیز شب برگذشت

سپهر از بر کوه تیره بگشت

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 4

اگلی نظم

چو یک پاس بگذشت از تیره شب

چنان چون کسی راز گوید به تب

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 6

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور