صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان سیاوش
  4. »بخش 4

بخش 4

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بدین داستان نیز شب برگذشت

سپهر از بر کوه تیره بگشت

22

نشست از بر تخت سودابه شاد

ز یاقوت و زر افسری برنهاد

33

همه دختران را بر خویش خواند

بیآراست و بر تخت زرین نشاند

44

چنین گفت با هیربد ماه‌روی

کز ایدر برو با سیاوش بگوی

55

که باید که رنجه کنی پای خویش

نمایی مرا سرو بالای خویش

66

بشد هیربد با سیاووش گفت

برآورد پوشیده راز از نهفت

77

خرامان بیامد سیاوش برش

بدید آن نشست و سر و افسرش

88

به پیشش بتان نوآیین به پای

تو گفتی بهشت است کاخ و سرای

99

فرود آمد از تخت و شد پیش اوی

به گوهر بیاراسته روی و موی

1010

سیاوش بر تخت زرین نشست

ز پیشش بکش کرده سودابه دست

1111

بتان را به شاه نوآیین نمود

که بودند چون گوهر نابسود

1212

بدو گفت بنگر بدین تخت و گاه

پرستنده چندین بزرین کلاه

1313

همه نارسیده بتان طراز

که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز

1414

کسی کت خوش آید ازیشان بگوی

نگه کن بدیدار و بالای اوی

1515

سیاوش چو چشم اندکی برگماشت

ازیشان یکی چشم ازو برنداشت

1616

همه یک به دیگر بگفتند ماه

نیارد بدین شاه کردن نگاه

1717

برفتند هر یک سوی تخت خویش

ژکان و شمارنده بر بخت خویش

1818

چو ایشان برفتند سودابه گفت

که چندین چه داری سخن در نهفت

1919

نگویی مرا تا مراد تو چیست

که بر چهر تو فر چهر پریست

2020

هر آن کس که از دور بیند ترا

شود بیهش و برگزیند ترا

2121

ازین خوب رویان بچشم خرد

نگه کن که با تو که اندر خورد

2222

سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد

چنین آمدش بر دل پاک یاد

2323

که من بر دل پاک شیون کنم

به آید که از دشمنان زن کنم

2424

شنیدستم از نامور مهتران

همه داستانهای هاماوران

2525

که از پیش با شاه ایران چه کرد

ز گردان ایران برآورد گرد

2626

پر از بند سودابه کاو دخت اوست

نخواهد همی دوده را مغز و پوست

2727

به پاسخ سیاوش چو بگشاد لب

پری چهره برداشت از رخ قصب

2828

بدو گفت خورشید با ماه نو

گر ایدون که بینند بر گاه نو

2929

نباشد شگفت ار شود ماه خوار

تو خورشید داری خود اندر کنار

3030

کسی کاو چو من دید بر تخت عاج

ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج

3131

نباشد شگفت ار به مه ننگرد

کسی را به خوبی به کس نشمرد

3232

اگر با من اکنون تو پیمان کنی

نپیچی و اندیشه آسان کنی

3333

یکی دختری نارسیده بجای

کنم چون پرستار پیشت به پای

3434

به سوگند پیمان کن اکنون یکی

ز گفتار من سر مپیچ اندکی

3535

چو بیرون شود زین جهان شهریار

تو خواهی بدن زو مرا یادگار

3636

نمانی که آید به من بر گزند

بداری مرا همچو او ارجمند

3737

من اینک به پیش تو استاده‌ام

تن و جان شیرین ترا داده‌ام

3838

ز من هرچ خواهی همه کام تو

برآرم نپیچم سر از دام تو

3939

سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک

بداد و نبود آگه از شرم و باک

4040

رخان سیاوش چو گل شد ز شرم

بیاراست مژگان به خوناب گرم

4141

چنین گفت با دل که از کار دیو

مرا دور داراد گیهان خدیو

4242

نه من با پدر بیوفایی کنم

نه با اهرمن آشنایی کنم

4343

وگر سرد گویم بدین شوخ چشم

بجوشد دلش گرم گردد ز خشم

4444

یکی جادوی سازد اندر نهان

بدو بگرود شهریار جهان

4545

همان به که با او به آواز نرم

سخن گویم و دارمش چرب و گرم

4646

سیاوش ازان پس به سودابه گفت

که اندر جهان خود تراکیست جفت

4747

نمانی مگر نیمهٔ ماه را

نشایی به گیتی به جز شاه را

4848

کنون دخترت بس که باشد مرا

نشاید به جز او که باشد مرا

4949

برین باش و با شاه ایران بگوی

نگه کن که پاسخ چه یابی ازوی

5050

بخواهم من او را و پیمان کنم

زبان را به نزدت گروگان کنم

5151

که تا او نگردد به بالای من

نیاید به دیگر کسی رای من

5252

و دیگر که پرسیدی از چهر من

بیامیخت با جان تو مهر من

5353

مرا آفریننده از فر خویش

چنان آفرید ای نگارین ز پیش

5454

تو این راز مگشای و با کس مگوی

مرا جز نهفتن همان نیست روی

5555

سر بانوانی و هم مهتری

من ایدون گمانم که تو مادری

5656

بگفت این و غمگین برون شد به در

ز گفتار او بود آسیمه سر

5757

چو کاووس کی در شبستان رسید

نگه کرد سودابه او را بدید

5858

بر شاه شد زان سخن مژده داد

ز کار سیاوش بسی کرد یاد

5959

که آمد نگه کرد ایوان همه

بتان سیه چشم کردم رمه

6060

چنان بود ایوان ز بس خوب چهر

که گفتی همی بارد از ماه مهر

6161

جز از دختر من پسندش نبود

ز خوبان کسی ارجمندش نبود

6262

چنان شاد شد زان سخن شهریار

که ماه آمدش گفتی اندر کنار

6363

در گنج بگشاد و چندان گهر

ز دیبای زربفت و زرین کمر

6464

همان یاره و تاج و انگشتری

همان طوق و هم تخت گنداوری

6565

ز هر چیز گنجی بد آراسته

جهانی سراسر پر از خواسته

6666

نگه کرد سودابه خیره بماند

به اندیشه افسون فراوان بخواند

6767

که گر او نیاید به فرمان من

روا دارم ار بگسلد جان من

6868

بد و نیک و هر چاره کاندر جهان

کنند آشکارا و اندر نهان

6969

بسازم گر او سربپیچد ز من

کنم زو فغان بر سر انجمن

7070

نشست از بر تخت باگوشوار

به سر بر نهاد افسری پرنگار

7171

سیاوخش را در بر خویش خواند

ز هر گونه با او سخنها براند

7272

بدو گفت گنجی بیاراست شاه

کزان سان ندیدست کس تاج و گاه

7373

ز هر چیز چندان که اندازه نیست

اگر بر نهی پیل باید دویست

7474

به تو داد خواهد همی دخترم

نگه کن بروی و سر و افسرم

7575

بهانه چه داری تو از مهر من

بپیچی ز بالا و از چهر من

7676

که تا من ترا دیده‌ام برده‌ام

خروشان و جوشان و آزرده‌ام

7777

همی روز روشن نبینم ز درد

برآنم که خورشید شد لاجورد

7878

کنون هفت سال‌ست تا مهر من

همی خون چکاند بدین چهر من

7979

یکی شاد کن در نهانی مرا

ببخشای روز جوانی مرا

8080

فزون زان که دادت جهاندار شاه

بیارایمت یاره و تاج و گاه

8181

و گر سر بپیچی ز فرمان من

نیاید دلت سوی پیمان من

8282

کنم بر تو بر پادشاهی تباه

شود تیره بر روی تو چشم شاه

8383

سیاوش بدو گفت هرگز مباد

که از بهر دل سر دهم من به باد

8484

چنین با پدر بی‌وفایی کنم

ز مردی و دانش جدایی کنم

8585

تو بانوی شاهی و خورشید گاه

سزد کز تو ناید بدینسان گناه

8686

وزان تخت برخاست با خشم و جنگ

بدو اندر آویخت سودابه چنگ

8787

بدو گفت من راز دل پیش تو

بگفتم نهان از بداندیش تو

8888

مرا خیره خواهی که رسوا کنی

به پیش خردمند رعنا کنی

8989

بزد دست و جامه بدرید پاک

به ناخن دو رخ را همی کرد چاک

9090

برآمد خروش از شبستان اوی

فغانش ز ایوان برآمد به کوی

9191

یکی غلغل از باغ و ایوان بخاست

که گفتی شب رستخیزست راست

9292

به گوش سپهبد رسید آگهی

فرود آمد از تخت شاهنشهی

9393

پراندیشه از تخت زرین برفت

به سوی شبستان خرامید تفت

9494

بیامد چو سودابه را دید روی

خراشیده و کاخ پر گفت و گوی

9595

ز هر کس بپرسید و شد تنگ‌دل

ندانست کردار آن سنگ دل

9696

خروشید سودابه در پیش اوی

همی ریخت آب و همی کند موی

9797

چنین گفت کامد سیاوش به تخت

برآراست چنگ و برآویخت سخت

9898

که جز تو نخواهم کسی را ز بن

جز اینت همی راند باید سخن

9999

که از تست جان و دلم پر ز مهر

چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر

100100

بینداخت افسر ز مشکین سرم

چنین چاک شد جامه اندر برم

101101

پراندیشه شد زان سخن شهریار

سخن کرد هرگونه را خواستار

102102

به دل گفت ار این راست گوید همی

وزین‌گونه زشتی نجوید همی

103103

سیاووش را سر بباید برید

بدینسان بودبند بد را کلید

104104

خردمند مردم چه گوید کنون

خوی شرم ازین داستان گشت خون

105105

کسی را که اندر شبستان بدند

هشیوار و مهترپرستان بدند

106106

گسی کرد و بر گاه تنها بماند

سیاووش و سودابه را پیش خواند

107107

به هوش و خرد با سیاووش گفت

که این راز بر من نشاید نهفت

108108

نکردی تو این بد که من کرده‌ام

ز گفتار بیهوده آزرده‌ام

109109

چرا خواندم در شبستان ترا

کنون غم مرا بود و دستان ترا

110110

کنون راستی جوی و با من بگوی

سخن بر چه سانست بنمای روی

111111

سیاووش گفت آن کجا رفته بود

وزان در که سودابه آشفته بود

112112

چنین گفت سودابه کاین نیست راست

که او از بتان جز تن من نخواست

113113

بگفتم همه هرچ شاه جهان

بدو داد خواست آشکار و نهان

114114

ز فرزند و ز تاج وز خواسته

ز دینار وز گنج آراسته

115115

بگفتم که چندین برین بر نهم

همه نیکویها به دختر دهم

116116

مرا گفت با خواسته کار نیست

به دختر مرا راه دیدار نیست

117117

ترا بایدم زین میان گفت بس

نه گنجم به کارست بی تو نه کس

118118

مرا خواست کارد به کاری به چنگ

دو دست اندر آویخت چون سنگ تنگ

119119

نکردمش فرمان همی موی من

بکند و خراشیده شد روی من

120120

یکی کودکی دارم اندر نهان

ز پشت تو ای شهریار جهان

121121

ز بس رنج کشتنش نزدیک بود

جهان پیش من تنگ و تاریک بود

122122

چنین گفت با خویشتن شهریار

که گفتار هر دو نیاید به کار

123123

برین کار بر نیست جای شتاب

که تنگی دل آرد خرد را به خواب

124124

نگه کرد باید بدین در نخست

گواهی دهد دل چو گردد درست

125125

ببینم کزین دو گنهکار کیست

ببادافرهٔ بد سزاوار کیست

126126

بدان بازجستن همی چاره جست

ببویید دست سیاوش نخست

127127

بر و بازو و سرو بالای او

سراسر ببویید هرجای او

128128

ز سودابه بوی می و مشک ناب

همی یافت کاووس بوی گلاب

129129

ندید از سیاوش بدان گونه بوی

نشان بسودن نبود اندروی

130130

غمی گشت و سودابه را خوار کرد

دل خویشتن را پرآزار کرد

131131

به دل گفت کاین را به شمشیر تیز

بباید کنون کردنش ریز ریز

132132

ز هاماوران زان پس اندیشه کرد

که آشوب خیزد پرآواز و درد

133133

و دیگر بدانگه که در بند بود

بر او نه خویش و نه پیوند بود

134134

پرستار سودابه بد روز و شب

که پیچید ازان درد و نگشاد لب

135135

سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت

ببایست زو هر بد اندر گذاشت

136136

چهارم کزو کودکان داشت خرد

غم خرد را خوار نتوان شمرد

137137

سیاوش ازان کار بد بی‌گناه

خردمندی وی بدانست شاه

138138

بدو گفت ازین خود میندیش هیچ

هشیواری و رای و دانش بسیچ

139139

مکن یاد این هیچ و با کس مگوی

نباید که گیرد سخن رنگ و بوی

140140

چو دانست سودابه کاو گشت خوار

همان سرد شد بر دل شهریار

141141

یکی چاره جست اندر آن کار زشت

ز کینه درختی بنوی بکشت

142142

زنی بود با او سپرده درون

پر از جادوی بود و رنگ و فسون

143143

گران بود اندر شکم بچه داشت

همی از گرانی به سختی گذاشت

144144

بدو راز بگشاد و زو چاره جست

کز آغاز پیمانت خواهم نخست

145145

چو پیمان ستد چیز بسیار داد

سخن گفت ازین در مکن هیچ یاد

146146

یکی دارویی ساز کاین بفگنی

تهی مانی و راز من نشکنی

147147

مگر کاین همه بند و چندین دروغ

بدین بچگان تو باشد فروغ

148148

به کاووس گویم که این از منند

چنین کشته بر دست اهریمنند

149149

مگر کین شود بر سیاوش درست

کنون چارهٔ این ببایدت جست

150150

گرین نشنوی آب من نزد شاه

شود تیره و دور مانم ز گاه

151151

بدو گفت زن من ترا بنده‌ام

بفرمان و رایت سرافگنده‌ام

152152

چو شب تیره شد داروی خورد زن

که بفتاد زو بچهٔ اهرمن

153153

دو بچه چنان چون بود دیوزاد

چه گونه بود بچه جادو نژاد

154154

نهان کرد زن را و او خود بخفت

فغانش برآمد ز کاخ نهفت

155155

در ایوان پرستار چندانک بود

به نزدیک سودابه رفتند زود

156156

یکی طشت زرین بیارید پیش

بگفت آن سخن با پرستار خویش

157157

نهاد اندران بچهٔ اهرمن

خروشید و بفگند بر جامه تن

158158

دو کودک بدیدند مرده به طشت

از ایوان به کیوان فغان برگذشت

159159

چو بشنید کاووس از ایوان خروش

بلرزید در خواب و بگشاد گوش

160160

بپرسید و گفتند با شهریار

که چون گشت بر ماه‌رخ روزگار

161161

غمی گشت آن شب نزد هیچ دم

به شبگیر برخاست و آمد دژم

162162

برانگونه سودابه را خفته دید

سراسر شبستان برآشفته دید

163163

دو کودک بران گونه بر طشت زر

فگنده به خواری و خسته جگر

164164

ببارید سودابه از دیده آب

بدو گفت روشن ببین آفتاب

165165

همی گفت بنگر چه کرد از بدی

به گفتار او خیره ایمن شدی

166166

دل شاه کاووس شد بدگمان

برفت و در اندیشه شد یک زمان

167167

همی گفت کاین را چه درمان کنم

نشاید که این بر دل آسان کنم

168168

ازان پس نگه کرد کاووس شاه

کسی را که کردی به اختر نگاه

169169

بجست و ز ایشان بر خویش خواند

بپرسید و بر تخت زرین نشاند

170170

ز سودابه و رزم هاماوران

سخن گفت هرگونه با مهتران

171171

بدان تا شوند آگه از کار اوی

بدانش بدانند کردار اوی

172172

وزان کودکان نیز بسیار گفت

همی داشت پوشیده اندر نهفت

173173

همه زیج و صرلاب برداشتند

بران کار یک هفته بگذاشتند

174174

سرانجام گفتند کاین کی بود

به جامی که زهر افگنی می بود

175175

دو کودک ز پشت کسی دیگرند

نه از پشت شاه و نه زین مادرند

176176

گر از گوهر شهریاران بدی

ازین زیجها جستن آسان بدی

177177

نه پیداست رازش درین آسمان

نه اندر زمین این شگفتی بدان

178178

نشان بداندیش ناپاک زن

بگفتند با شاه در انجمن

179179

نهان داشت کاووس و باکس نگفت

همی داشت پوشیده اندر نهفت

180180

برین کار بگذشت یک هفته نیز

ز جادو جهان را برآمد قفیز

181181

بنالید سودابه و داد خواست

ز شاه جهاندار فریاد خواست

182182

همی گفت همداستانم ز شاه

به زخم و به افگندن از تخت و گاه

183183

ز فرزند کشته بپیچد دلم

زمان تا زمان سر ز تن بگسلم

184184

بدو گفت ای زن تو آرام گیر

چه گویی سخنهای نادلپذیر

185185

همه روزبانان درگاه شاه

بفرمود تا برگرفتند راه

186186

همه شهر و برزن به پای آورند

زن بدکنش را بجای آورند

187187

به نزدیکی اندر نشان یافتند

جهان دیدگان نیز بشتافتند

188188

کشیدند بدبخت زن را ز راه

به خواری ببردند نزدیک شاه

189189

به خوبی بپرسید و کردش امید

بسی روز را داد نیزش نوید

190190

وزان پس به خواری و زخم و به بند

به پردخت از او شهریار بلند

191191

نبد هیچ خستو بدان داستان

نبد شاه پرمایه همداستان

192192

بفرمود کز پیش بیرون برند

بسی چاره جویند و افسون برند

193193

چو خستو نیاید میانش به ار

ببرید و این دانم آیین و فر

194194

ببردند زن را ز درگاه شاه

ز شمشیر گفتند وز دار و چاه

195195

چنین گفت جادو که من بی‌گناه

چه گویم بدین نامور پیشگاه

196196

بگفتند باشاه کاین زن چه گفت

جهان آفرین داند اندر نهفت

197197

به سودابه فرمود تا رفت پیش

ستاره شمر گفت گفتار خویش

198198

که این هر دو کودک ز جادو زنند

پدیدند کز پشت اهریمنند

199199

چنین پاسخ آورد سودابه باز

که نزدیک ایشان جز اینست راز

200200

فزونستشان زین سخن در نهفت

ز بهر سیاوش نیارند گفت

201201

ز بیم سپهبد گو پیلتن

بلرزد همی شیر در انجمن

202202

کجا زور دارد به هشتاد پیل

ببندد چو خواهد ره آب نیل

203203

همان لشکر نامور صدهزار

گریزند ازو در صف کارزار

204204

مرا نیز پایاب او چون بود

مگر دیده همواره پرخون بود

205205

جزان کاو بفرماید اخترشناس

چه گوید سخن وز که دارد سپاس

206206

تراگر غم خرد فرزند نیست

مرا هم فزون از تو پیوند نیست

207207

سخن گر گرفتی چنین سرسری

بدان گیتی افگندم این داوری

208208

ز دیده فزون زان ببارید آب

که بردارد از رود نیل آفتاب

209209

سپهبد ز گفتار او شد دژم

همی زار بگریست با او بهم

210210

گسی کرد سودابه را خسته دل

بران کار بنهاد پیوسته دل

211211

چنین گفت کاندر نهان این سخن

پژوهیم تا خود چه آید به بن

212212

ز پهلو همه موبدان را بخواند

ز سودابه چندی سخنها براند

213213

چنین گفت موبد به شاه جهان

که درد سپهبد نماند نهان

214214

چو خواهی که پیدا کنی گفت‌وگوی

بباید زدن سنگ را بر سبوی

215215

که هر چند فرزند هست ارجمند

دل شاه از اندیشه یابد گزند

216216

وزین دختر شاه هاماوران

پر اندیشه گشتی به دیگر کران

217217

ز هر در سخن چون بدین گونه گشت

بر آتش یکی را بباید گذشت

218218

چنین است سوگند چرخ بلند

که بر بیگناهان نیاید گزند

219219

جهاندار سودابه را پیش خواند

همی با سیاوش بگفتن نشاند

220220

سرانجام گفت ایمن از هر دوان

نگردد مرا دل نه روشن روان

221221

مگر کاتش تیز پیدا کند

گنه کرده را زود رسوا کند

222222

چنین پاسخ آورد سودابه پیش

که من راست گویم به گفتار خویش

223223

فگنده دو کودک نمودم بشاه

ازین بیشتر کس نبیند گناه

224224

سیاووش را کرد باید درست

که این بد بکرد و تباهی بجست

225225

به پور جوان گفت شاه زمین

که رایت چه بیند کنون اندرین

226226

سیاوش چنین گفت کای شهریار

که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار

227227

اگر کوه آتش بود بسپرم

ازین تنگ خوارست اگر بگذرم

228228

پراندیشه شد جان کاووس کی

ز فرزند و سودابهٔ نیک‌پی

229229

کزین دو یکی گر شود نابکار

ازان پس که خواند مرا شهریار

230230

چو فرزند و زن باشدم خون و مغز

کرا بیش بیرون شود کار نغز

231231

همان به کزین زشت کردار دل

بشویم کنم چارهٔ دلگسل

232232

چه گفت آن سپهدار نیکوسخن

که با بددلی شهریاری مکن

233233

به دستور فرمود تا ساروان

هیون آرد از دشت صد کاروان

234234

هیونان به هیزم کشیدن شدند

همه شهر ایران به دیدن شدند

235235

به صد کاروان اشتر سرخ موی

همی هیزم آورد پرخاشجوی

236236

نهادند هیزم دو کوه بلند

شمارش گذر کرد بر چون و چند

237237

ز دور از دو فرسنگ هرکش بدید

چنین جست و جوی بلا را کلید

238238

همی خواست دیدن در راستی

ز کار زن آید همه کاستی

239239

چو این داستان سر به سر بشنوی

به آید ترا گر بدین بگروی

240240

نهادند بر دشت هیزم دو کوه

جهانی نظاره شده هم گروه

241241

گذر بود چندان که گویی سوار

میانه برفتی به تنگی چهار

242242

بدانگاه سوگند پرمایه شاه

چنین بود آیین و این بود راه

243243

وزان پس به موبد بفرمود شاه

که بر چوب ریزند نفط سیاه

244244

بیامد دو صد مرد آتش‌فروز

دمیدند گفتی شب آمد به روز

245245

نخستین دمیدن سیه شد ز دود

زبانه برآمد پس از دود زود

246246

زمین گشت روشنتر از آسمان

جهانی خروشان و آتش دمان

247247

سراسر همه دشت بریان شدند

بران چهر خندانش گریان شدند

248248

سیاوش بیامد به پیش پدر

یکی خود زرین نهاده به سر

249249

هشیوار و با جامهای سپید

لبی پر ز خنده دلی پرامید

250250

یکی تازیی بر نشسته سیاه

همی خاک نعلش برآمد به ماه

251251

پراگنده کافور بر خویشتن

چنان چون بود رسم و ساز کفن

252252

بدانگه که شد پیش کاووس باز

فرود آمد از باره بردش نماز

253253

رخ شاه کاووس پر شرم دید

سخن گفتنش با پسر نرم دید

254254

سیاوش بدو گفت انده مدار

کزین سان بود گردش روزگار

255255

سر پر ز شرم و بهایی مراست

اگر بیگناهم رهایی مراست

256256

ور ایدونک زین کار هستم گناه

جهان آفرینم ندارد نگاه

257257

به نیروی یزدان نیکی دهش

کزین کوه آتش نیابم تپش

258258

خروشی برآمد ز دشت و ز شهر

غم آمد جهان را ازان کار بهر

259259

چو از دشت سودابه آوا شنید

برآمد به ایوان و آتش بدید

260260

همی خواست کاو را بد آید بروی

همی بود جوشان پر از گفت و گوی

261261

جهانی نهاده به کاووس چشم

زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم

262262

سیاوش سیه را به تندی بتاخت

نشد تنگدل جنگ آتش بساخت

263263

ز هر سو زبانه همی برکشید

کسی خود و اسپ سیاوش ندید

264264

یکی دشت با دیدگان پر ز خون

که تا او کی آید ز آتش برون

265265

چو او را بدیدند برخاست غو

که آمد ز آتش برون شاه نو

266266

اگر آب بودی مگر تر شدی

ز تری همه جامه بی‌بر شدی

267267

چنان آمد اسپ و قبای سوار

که گفتی سمن داشت اندر کنار

268268

چو بخشایش پاک یزدان بود

دم آتش و آب یکسان بود

269269

چو از کوه آتش به هامون گذشت

خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت

270270

سواران لشکر برانگیختند

همه دشت پیشش درم ریختند

271271

یکی شادمانی بد اندر جهان

میان کهان و میان مهان

272272

همی داد مژده یکی را دگر

که بخشود بر بیگنه دادگر

273273

همی کند سودابه از خشم موی

همی ریخت آب و همی خست روی

274274

چو پیش پدر شد سیاووش پاک

نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک

275275

فرود آمد از اسپ کاووس شاه

پیاده سپهبد پیاده سپاه

276276

سیاووش را تنگ در برگرفت

ز کردار بد پوزش اندر گرفت

277277

سیاوش به پیش جهاندار پاک

بیامد بمالید رخ را به خاک

278278

که از تف آن کوه آتش برست

همه کامهٔ دشمنان گشت پست

279279

بدو گفت شاه ای دلیر جوان

که پاکیزه تخمی و روشن روان

280280

چنانی که از مادر پارسا

بزاید شود در جهان پادشا

281281

به ایوان خرامید و بنشست شاد

کلاه کیانی به سر برنهاد

282282

می آورد و رامشگران را بخواند

همه کامها با سیاوش براند

283283

سه روز اندر آن سور می در کشید

نبد بر در گنج بند و کلید

284284

چهارم به تخت کیی برنشست

یکی گُرزهٔ گاو پیکر به دست

285285

برآشفت و سودابه را پیش خواند

گذشت سخنها برو بر براند

286286

که بی‌شرمی و بد بسی کرده‌ای

فراوان دل من بیازرده‌ای

287287

یکی بد نمودی به فرجام کار

که بر جان فرزند من زینهار

288288

بخوردی و در آتش انداختی

برین گونه بر جادویی ساختی

289289

نیاید ترا پوزش اکنون به کار

بپرداز جای و برآرای کار

290290

نشاید که باشی تو اندر زمین

جز آویختن نیست پاداش این

291291

بدو گفت سودابه کای شهریار

تو آتش بدین تارک من ببار

292292

مرا گر همی سر بباید برید

مکافات این بد که بر من رسید

293293

بفرمای و من دل نهادم برین

نبود آتش تیز با او به کین

294294

سیاوش سخن راست گوید همی

دل شاه از غم بشوید همی

295295

همه جادوی زال کرد اندرین

نخواهم که داری دل از من بکین

296296

بدو گفت نیرنگ داری هنوز

نگردد همی پشت شوخیت کوز

297297

به ایرانیان گفت شاه جهان

کزین بد که این ساخت اندر نهان

298298

چه سازم چه باشد مکافات این

همه شاه را خواندند آفرین

299299

که پاداش این آنکه بیجان شود

ز بد کردن خویش پیچان شود

300300

به دژخیم فرمود کاین را به کوی

ز دار اندر آویز و برتاب روی

301301

چو سودابه را روی برگاشتند

شبستان همه بانگ برداشتند

302302

دل شاه کاووس پردرد شد

نهان داشت رنگ رخش زرد شد

303303

سیاوش چنین گفت با شهریار

که دل را بدین کار رنجه مدار

304304

به من بخش سودابه را زین گناه

پذیرد مگر پند و آید به راه

305305

همی گفت با دل که بر دست شاه

گر ایدون که سودابه گردد تباه

306306

به فرجام کار او پشیمان شود

ز من بیند او غم چو پیچان شود

307307

بهانه همی جست زان کار شاه

بدان تا ببخشد گذشته گناه

308308

سیاووش را گفت بخشیدمش

ازان پس که خون ریختن دیدمش

309309

سیاوش ببوسید تخت پدر

وزان تخت برخاست و آمد بدر

310310

شبستان همه پیش سودابه باز

دویدند و بردند او را نماز

311311

برین گونه بگذشت یک روزگار

برو گرمتر شد دل شهریار

312312

چنان شد دلش باز از مهر اوی

که دیده نه برداشت از چهر اوی

313313

دگر باره با شهریار جهان

همی جادوی ساخت اندر نهان

314314

بدان تا شود با سیاووش بد

بدانسان که از گوهر او سزد

315315

ز گفتار او شاه شد در گمان

نکرد ایچ بر کس پدید از مهان

316316

بجایی که کاری چنین اوفتاد

خرد باید و دانش و دین و داد

317317

چنان چون بود مردم ترسکار

برآید به کام دل مرد کار

318318

بجایی که زهر آگند روزگار

ازو نوش خیره مکن خواستار

319319

تو با آفرینش بسنده نه‌ای

مشو تیز گر پرورنده نه‌ای

320320

چنین‌ست کردار گردان سپهر

نخواهد گشادن همی بر تو چهر

321321

برین داستان زد یکی رهنمون

که مهری فزون نیست از مهر خون

322322

چو فرزند شایسته آمد پدید

ز مهر زنان دل بباید برید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بسی برنیامد برین روزگار

که رنگ اندر آمد به خرم بهار

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 3

اگلی نظم

به مهر اندرون بود شاه جهان

که بشنید گفتار کارآگهان

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 5

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور