صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان سیاوش
  4. »بخش 4

بخش 4

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بدین داستان نیز شب برگذشت

سپهر از بر کوه تیره بگشت

2

نشست از بر تخت سودابه شاد

ز یاقوت و زر افسری برنهاد

3

همه دختران را بر خویش خواند

بیآراست و بر تخت زرین نشاند

4

چنین گفت با هیربد ماه‌روی

کز ایدر برو با سیاوش بگوی

5

که باید که رنجه کنی پای خویش

نمایی مرا سرو بالای خویش

6

بشد هیربد با سیاووش گفت

برآورد پوشیده راز از نهفت

7

خرامان بیامد سیاوش برش

بدید آن نشست و سر و افسرش

8

به پیشش بتان نوآیین به پای

تو گفتی بهشت است کاخ و سرای

9

فرود آمد از تخت و شد پیش اوی

به گوهر بیاراسته روی و موی

10

سیاوش بر تخت زرین نشست

ز پیشش بکش کرده سودابه دست

11

بتان را به شاه نوآیین نمود

که بودند چون گوهر نابسود

12

بدو گفت بنگر بدین تخت و گاه

پرستنده چندین بزرین کلاه

13

همه نارسیده بتان طراز

که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز

14

کسی کت خوش آید ازیشان بگوی

نگه کن بدیدار و بالای اوی

15

سیاوش چو چشم اندکی برگماشت

ازیشان یکی چشم ازو برنداشت

16

همه یک به دیگر بگفتند ماه

نیارد بدین شاه کردن نگاه

17

برفتند هر یک سوی تخت خویش

ژکان و شمارنده بر بخت خویش

18

چو ایشان برفتند سودابه گفت

که چندین چه داری سخن در نهفت

19

نگویی مرا تا مراد تو چیست

که بر چهر تو فر چهر پریست

20

هر آن کس که از دور بیند ترا

شود بیهش و برگزیند ترا

21

ازین خوب رویان بچشم خرد

نگه کن که با تو که اندر خورد

22

سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد

چنین آمدش بر دل پاک یاد

23

که من بر دل پاک شیون کنم

به آید که از دشمنان زن کنم

24

شنیدستم از نامور مهتران

همه داستانهای هاماوران

25

که از پیش با شاه ایران چه کرد

ز گردان ایران برآورد گرد

26

پر از بند سودابه کاو دخت اوست

نخواهد همی دوده را مغز و پوست

27

به پاسخ سیاوش چو بگشاد لب

پری چهره برداشت از رخ قصب

28

بدو گفت خورشید با ماه نو

گر ایدون که بینند بر گاه نو

29

نباشد شگفت ار شود ماه خوار

تو خورشید داری خود اندر کنار

30

کسی کاو چو من دید بر تخت عاج

ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج

31

نباشد شگفت ار به مه ننگرد

کسی را به خوبی به کس نشمرد

32

اگر با من اکنون تو پیمان کنی

نپیچی و اندیشه آسان کنی

33

یکی دختری نارسیده بجای

کنم چون پرستار پیشت به پای

34

به سوگند پیمان کن اکنون یکی

ز گفتار من سر مپیچ اندکی

35

چو بیرون شود زین جهان شهریار

تو خواهی بدن زو مرا یادگار

36

نمانی که آید به من بر گزند

بداری مرا همچو او ارجمند

37

من اینک به پیش تو استاده‌ام

تن و جان شیرین ترا داده‌ام

38

ز من هرچ خواهی همه کام تو

برآرم نپیچم سر از دام تو

39

سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک

بداد و نبود آگه از شرم و باک

40

رخان سیاوش چو گل شد ز شرم

بیاراست مژگان به خوناب گرم

41

چنین گفت با دل که از کار دیو

مرا دور داراد گیهان خدیو

42

نه من با پدر بیوفایی کنم

نه با اهرمن آشنایی کنم

43

وگر سرد گویم بدین شوخ چشم

بجوشد دلش گرم گردد ز خشم

44

یکی جادوی سازد اندر نهان

بدو بگرود شهریار جهان

45

همان به که با او به آواز نرم

سخن گویم و دارمش چرب و گرم

46

سیاوش ازان پس به سودابه گفت

که اندر جهان خود تراکیست جفت

47

نمانی مگر نیمهٔ ماه را

نشایی به گیتی به جز شاه را

48

کنون دخترت بس که باشد مرا

نشاید به جز او که باشد مرا

49

برین باش و با شاه ایران بگوی

نگه کن که پاسخ چه یابی ازوی

50

بخواهم من او را و پیمان کنم

زبان را به نزدت گروگان کنم

51

که تا او نگردد به بالای من

نیاید به دیگر کسی رای من

52

و دیگر که پرسیدی از چهر من

بیامیخت با جان تو مهر من

53

مرا آفریننده از فر خویش

چنان آفرید ای نگارین ز پیش

54

تو این راز مگشای و با کس مگوی

مرا جز نهفتن همان نیست روی

55

سر بانوانی و هم مهتری

من ایدون گمانم که تو مادری

56

بگفت این و غمگین برون شد به در

ز گفتار او بود آسیمه سر

57

چو کاووس کی در شبستان رسید

نگه کرد سودابه او را بدید

58

بر شاه شد زان سخن مژده داد

ز کار سیاوش بسی کرد یاد

59

که آمد نگه کرد ایوان همه

بتان سیه چشم کردم رمه

60

چنان بود ایوان ز بس خوب چهر

که گفتی همی بارد از ماه مهر

61

جز از دختر من پسندش نبود

ز خوبان کسی ارجمندش نبود

62

چنان شاد شد زان سخن شهریار

که ماه آمدش گفتی اندر کنار

63

در گنج بگشاد و چندان گهر

ز دیبای زربفت و زرین کمر

64

همان یاره و تاج و انگشتری

همان طوق و هم تخت گنداوری

65

ز هر چیز گنجی بد آراسته

جهانی سراسر پر از خواسته

66

نگه کرد سودابه خیره بماند

به اندیشه افسون فراوان بخواند

67

که گر او نیاید به فرمان من

روا دارم ار بگسلد جان من

68

بد و نیک و هر چاره کاندر جهان

کنند آشکارا و اندر نهان

69

بسازم گر او سربپیچد ز من

کنم زو فغان بر سر انجمن

70

نشست از بر تخت باگوشوار

به سر بر نهاد افسری پرنگار

71

سیاوخش را در بر خویش خواند

ز هر گونه با او سخنها براند

72

بدو گفت گنجی بیاراست شاه

کزان سان ندیدست کس تاج و گاه

73

ز هر چیز چندان که اندازه نیست

اگر بر نهی پیل باید دویست

74

به تو داد خواهد همی دخترم

نگه کن بروی و سر و افسرم

75

بهانه چه داری تو از مهر من

بپیچی ز بالا و از چهر من

76

که تا من ترا دیده‌ام برده‌ام

خروشان و جوشان و آزرده‌ام

77

همی روز روشن نبینم ز درد

برآنم که خورشید شد لاجورد

78

کنون هفت سال‌ست تا مهر من

همی خون چکاند بدین چهر من

79

یکی شاد کن در نهانی مرا

ببخشای روز جوانی مرا

80

فزون زان که دادت جهاندار شاه

بیارایمت یاره و تاج و گاه

81

و گر سر بپیچی ز فرمان من

نیاید دلت سوی پیمان من

82

کنم بر تو بر پادشاهی تباه

شود تیره بر روی تو چشم شاه

83

سیاوش بدو گفت هرگز مباد

که از بهر دل سر دهم من به باد

84

چنین با پدر بی‌وفایی کنم

ز مردی و دانش جدایی کنم

85

تو بانوی شاهی و خورشید گاه

سزد کز تو ناید بدینسان گناه

86

وزان تخت برخاست با خشم و جنگ

بدو اندر آویخت سودابه چنگ

87

بدو گفت من راز دل پیش تو

بگفتم نهان از بداندیش تو

88

مرا خیره خواهی که رسوا کنی

به پیش خردمند رعنا کنی

89

بزد دست و جامه بدرید پاک

به ناخن دو رخ را همی کرد چاک

90

برآمد خروش از شبستان اوی

فغانش ز ایوان برآمد به کوی

91

یکی غلغل از باغ و ایوان بخاست

که گفتی شب رستخیزست راست

92

به گوش سپهبد رسید آگهی

فرود آمد از تخت شاهنشهی

93

پراندیشه از تخت زرین برفت

به سوی شبستان خرامید تفت

94

بیامد چو سودابه را دید روی

خراشیده و کاخ پر گفت و گوی

95

ز هر کس بپرسید و شد تنگ‌دل

ندانست کردار آن سنگ دل

96

خروشید سودابه در پیش اوی

همی ریخت آب و همی کند موی

97

چنین گفت کامد سیاوش به تخت

برآراست چنگ و برآویخت سخت

98

که جز تو نخواهم کسی را ز بن

جز اینت همی راند باید سخن

99

که از تست جان و دلم پر ز مهر

چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر

100

بینداخت افسر ز مشکین سرم

چنین چاک شد جامه اندر برم

101

پراندیشه شد زان سخن شهریار

سخن کرد هرگونه را خواستار

102

به دل گفت ار این راست گوید همی

وزین‌گونه زشتی نجوید همی

103

سیاووش را سر بباید برید

بدینسان بودبند بد را کلید

104

خردمند مردم چه گوید کنون

خوی شرم ازین داستان گشت خون

105

کسی را که اندر شبستان بدند

هشیوار و مهترپرستان بدند

106

گسی کرد و بر گاه تنها بماند

سیاووش و سودابه را پیش خواند

107

به هوش و خرد با سیاووش گفت

که این راز بر من نشاید نهفت

108

نکردی تو این بد که من کرده‌ام

ز گفتار بیهوده آزرده‌ام

109

چرا خواندم در شبستان ترا

کنون غم مرا بود و دستان ترا

110

کنون راستی جوی و با من بگوی

سخن بر چه سانست بنمای روی

111

سیاووش گفت آن کجا رفته بود

وزان در که سودابه آشفته بود

112

چنین گفت سودابه کاین نیست راست

که او از بتان جز تن من نخواست

113

بگفتم همه هرچ شاه جهان

بدو داد خواست آشکار و نهان

114

ز فرزند و ز تاج وز خواسته

ز دینار وز گنج آراسته

115

بگفتم که چندین برین بر نهم

همه نیکویها به دختر دهم

116

مرا گفت با خواسته کار نیست

به دختر مرا راه دیدار نیست

117

ترا بایدم زین میان گفت بس

نه گنجم به کارست بی تو نه کس

118

مرا خواست کارد به کاری به چنگ

دو دست اندر آویخت چون سنگ تنگ

119

نکردمش فرمان همی موی من

بکند و خراشیده شد روی من

120

یکی کودکی دارم اندر نهان

ز پشت تو ای شهریار جهان

121

ز بس رنج کشتنش نزدیک بود

جهان پیش من تنگ و تاریک بود

122

چنین گفت با خویشتن شهریار

که گفتار هر دو نیاید به کار

123

برین کار بر نیست جای شتاب

که تنگی دل آرد خرد را به خواب

124

نگه کرد باید بدین در نخست

گواهی دهد دل چو گردد درست

125

ببینم کزین دو گنهکار کیست

ببادافرهٔ بد سزاوار کیست

126

بدان بازجستن همی چاره جست

ببویید دست سیاوش نخست

127

بر و بازو و سرو بالای او

سراسر ببویید هرجای او

128

ز سودابه بوی می و مشک ناب

همی یافت کاووس بوی گلاب

129

ندید از سیاوش بدان گونه بوی

نشان بسودن نبود اندروی

130

غمی گشت و سودابه را خوار کرد

دل خویشتن را پرآزار کرد

131

به دل گفت کاین را به شمشیر تیز

بباید کنون کردنش ریز ریز

132

ز هاماوران زان پس اندیشه کرد

که آشوب خیزد پرآواز و درد

133

و دیگر بدانگه که در بند بود

بر او نه خویش و نه پیوند بود

134

پرستار سودابه بد روز و شب

که پیچید ازان درد و نگشاد لب

135

سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت

ببایست زو هر بد اندر گذاشت

136

چهارم کزو کودکان داشت خرد

غم خرد را خوار نتوان شمرد

137

سیاوش ازان کار بد بی‌گناه

خردمندی وی بدانست شاه

138

بدو گفت ازین خود میندیش هیچ

هشیواری و رای و دانش بسیچ

139

مکن یاد این هیچ و با کس مگوی

نباید که گیرد سخن رنگ و بوی

140

چو دانست سودابه کاو گشت خوار

همان سرد شد بر دل شهریار

141

یکی چاره جست اندر آن کار زشت

ز کینه درختی بنوی بکشت

142

زنی بود با او سپرده درون

پر از جادوی بود و رنگ و فسون

143

گران بود اندر شکم بچه داشت

همی از گرانی به سختی گذاشت

144

بدو راز بگشاد و زو چاره جست

کز آغاز پیمانت خواهم نخست

145

چو پیمان ستد چیز بسیار داد

سخن گفت ازین در مکن هیچ یاد

146

یکی دارویی ساز کاین بفگنی

تهی مانی و راز من نشکنی

147

مگر کاین همه بند و چندین دروغ

بدین بچگان تو باشد فروغ

148

به کاووس گویم که این از منند

چنین کشته بر دست اهریمنند

149

مگر کین شود بر سیاوش درست

کنون چارهٔ این ببایدت جست

150

گرین نشنوی آب من نزد شاه

شود تیره و دور مانم ز گاه

151

بدو گفت زن من ترا بنده‌ام

بفرمان و رایت سرافگنده‌ام

152

چو شب تیره شد داروی خورد زن

که بفتاد زو بچهٔ اهرمن

153

دو بچه چنان چون بود دیوزاد

چه گونه بود بچه جادو نژاد

154

نهان کرد زن را و او خود بخفت

فغانش برآمد ز کاخ نهفت

155

در ایوان پرستار چندانک بود

به نزدیک سودابه رفتند زود

156

یکی طشت زرین بیارید پیش

بگفت آن سخن با پرستار خویش

157

نهاد اندران بچهٔ اهرمن

خروشید و بفگند بر جامه تن

158

دو کودک بدیدند مرده به طشت

از ایوان به کیوان فغان برگذشت

159

چو بشنید کاووس از ایوان خروش

بلرزید در خواب و بگشاد گوش

160

بپرسید و گفتند با شهریار

که چون گشت بر ماه‌رخ روزگار

161

غمی گشت آن شب نزد هیچ دم

به شبگیر برخاست و آمد دژم

162

برانگونه سودابه را خفته دید

سراسر شبستان برآشفته دید

163

دو کودک بران گونه بر طشت زر

فگنده به خواری و خسته جگر

164

ببارید سودابه از دیده آب

بدو گفت روشن ببین آفتاب

165

همی گفت بنگر چه کرد از بدی

به گفتار او خیره ایمن شدی

166

دل شاه کاووس شد بدگمان

برفت و در اندیشه شد یک زمان

167

همی گفت کاین را چه درمان کنم

نشاید که این بر دل آسان کنم

168

ازان پس نگه کرد کاووس شاه

کسی را که کردی به اختر نگاه

169

بجست و ز ایشان بر خویش خواند

بپرسید و بر تخت زرین نشاند

170

ز سودابه و رزم هاماوران

سخن گفت هرگونه با مهتران

171

بدان تا شوند آگه از کار اوی

بدانش بدانند کردار اوی

172

وزان کودکان نیز بسیار گفت

همی داشت پوشیده اندر نهفت

173

همه زیج و صرلاب برداشتند

بران کار یک هفته بگذاشتند

174

سرانجام گفتند کاین کی بود

به جامی که زهر افگنی می بود

175

دو کودک ز پشت کسی دیگرند

نه از پشت شاه و نه زین مادرند

176

گر از گوهر شهریاران بدی

ازین زیجها جستن آسان بدی

177

نه پیداست رازش درین آسمان

نه اندر زمین این شگفتی بدان

178

نشان بداندیش ناپاک زن

بگفتند با شاه در انجمن

179

نهان داشت کاووس و باکس نگفت

همی داشت پوشیده اندر نهفت

180

برین کار بگذشت یک هفته نیز

ز جادو جهان را برآمد قفیز

181

بنالید سودابه و داد خواست

ز شاه جهاندار فریاد خواست

182

همی گفت همداستانم ز شاه

به زخم و به افگندن از تخت و گاه

183

ز فرزند کشته بپیچد دلم

زمان تا زمان سر ز تن بگسلم

184

بدو گفت ای زن تو آرام گیر

چه گویی سخنهای نادلپذیر

185

همه روزبانان درگاه شاه

بفرمود تا برگرفتند راه

186

همه شهر و برزن به پای آورند

زن بدکنش را بجای آورند

187

به نزدیکی اندر نشان یافتند

جهان دیدگان نیز بشتافتند

188

کشیدند بدبخت زن را ز راه

به خواری ببردند نزدیک شاه

189

به خوبی بپرسید و کردش امید

بسی روز را داد نیزش نوید

190

وزان پس به خواری و زخم و به بند

به پردخت از او شهریار بلند

191

نبد هیچ خستو بدان داستان

نبد شاه پرمایه همداستان

192

بفرمود کز پیش بیرون برند

بسی چاره جویند و افسون برند

193

چو خستو نیاید میانش به ار

ببرید و این دانم آیین و فر

194

ببردند زن را ز درگاه شاه

ز شمشیر گفتند وز دار و چاه

195

چنین گفت جادو که من بی‌گناه

چه گویم بدین نامور پیشگاه

196

بگفتند باشاه کاین زن چه گفت

جهان آفرین داند اندر نهفت

197

به سودابه فرمود تا رفت پیش

ستاره شمر گفت گفتار خویش

198

که این هر دو کودک ز جادو زنند

پدیدند کز پشت اهریمنند

199

چنین پاسخ آورد سودابه باز

که نزدیک ایشان جز اینست راز

200

فزونستشان زین سخن در نهفت

ز بهر سیاوش نیارند گفت

201

ز بیم سپهبد گو پیلتن

بلرزد همی شیر در انجمن

202

کجا زور دارد به هشتاد پیل

ببندد چو خواهد ره آب نیل

203

همان لشکر نامور صدهزار

گریزند ازو در صف کارزار

204

مرا نیز پایاب او چون بود

مگر دیده همواره پرخون بود

205

جزان کاو بفرماید اخترشناس

چه گوید سخن وز که دارد سپاس

206

تراگر غم خرد فرزند نیست

مرا هم فزون از تو پیوند نیست

207

سخن گر گرفتی چنین سرسری

بدان گیتی افگندم این داوری

208

ز دیده فزون زان ببارید آب

که بردارد از رود نیل آفتاب

209

سپهبد ز گفتار او شد دژم

همی زار بگریست با او بهم

210

گسی کرد سودابه را خسته دل

بران کار بنهاد پیوسته دل

211

چنین گفت کاندر نهان این سخن

پژوهیم تا خود چه آید به بن

212

ز پهلو همه موبدان را بخواند

ز سودابه چندی سخنها براند

213

چنین گفت موبد به شاه جهان

که درد سپهبد نماند نهان

214

چو خواهی که پیدا کنی گفت‌وگوی

بباید زدن سنگ را بر سبوی

215

که هر چند فرزند هست ارجمند

دل شاه از اندیشه یابد گزند

216

وزین دختر شاه هاماوران

پر اندیشه گشتی به دیگر کران

217

ز هر در سخن چون بدین گونه گشت

بر آتش یکی را بباید گذشت

218

چنین است سوگند چرخ بلند

که بر بیگناهان نیاید گزند

219

جهاندار سودابه را پیش خواند

همی با سیاوش بگفتن نشاند

220

سرانجام گفت ایمن از هر دوان

نگردد مرا دل نه روشن روان

221

مگر کاتش تیز پیدا کند

گنه کرده را زود رسوا کند

222

چنین پاسخ آورد سودابه پیش

که من راست گویم به گفتار خویش

223

فگنده دو کودک نمودم بشاه

ازین بیشتر کس نبیند گناه

224

سیاووش را کرد باید درست

که این بد بکرد و تباهی بجست

225

به پور جوان گفت شاه زمین

که رایت چه بیند کنون اندرین

226

سیاوش چنین گفت کای شهریار

که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار

227

اگر کوه آتش بود بسپرم

ازین تنگ خوارست اگر بگذرم

228

پراندیشه شد جان کاووس کی

ز فرزند و سودابهٔ نیک‌پی

229

کزین دو یکی گر شود نابکار

ازان پس که خواند مرا شهریار

230

چو فرزند و زن باشدم خون و مغز

کرا بیش بیرون شود کار نغز

231

همان به کزین زشت کردار دل

بشویم کنم چارهٔ دلگسل

232

چه گفت آن سپهدار نیکوسخن

که با بددلی شهریاری مکن

233

به دستور فرمود تا ساروان

هیون آرد از دشت صد کاروان

234

هیونان به هیزم کشیدن شدند

همه شهر ایران به دیدن شدند

235

به صد کاروان اشتر سرخ موی

همی هیزم آورد پرخاشجوی

236

نهادند هیزم دو کوه بلند

شمارش گذر کرد بر چون و چند

237

ز دور از دو فرسنگ هرکش بدید

چنین جست و جوی بلا را کلید

238

همی خواست دیدن در راستی

ز کار زن آید همه کاستی

239

چو این داستان سر به سر بشنوی

به آید ترا گر بدین بگروی

240

نهادند بر دشت هیزم دو کوه

جهانی نظاره شده هم گروه

241

گذر بود چندان که گویی سوار

میانه برفتی به تنگی چهار

242

بدانگاه سوگند پرمایه شاه

چنین بود آیین و این بود راه

243

وزان پس به موبد بفرمود شاه

که بر چوب ریزند نفط سیاه

244

بیامد دو صد مرد آتش‌فروز

دمیدند گفتی شب آمد به روز

245

نخستین دمیدن سیه شد ز دود

زبانه برآمد پس از دود زود

246

زمین گشت روشنتر از آسمان

جهانی خروشان و آتش دمان

247

سراسر همه دشت بریان شدند

بران چهر خندانش گریان شدند

248

سیاوش بیامد به پیش پدر

یکی خود زرین نهاده به سر

249

هشیوار و با جامهای سپید

لبی پر ز خنده دلی پرامید

250

یکی تازیی بر نشسته سیاه

همی خاک نعلش برآمد به ماه

251

پراگنده کافور بر خویشتن

چنان چون بود رسم و ساز کفن

252

بدانگه که شد پیش کاووس باز

فرود آمد از باره بردش نماز

253

رخ شاه کاووس پر شرم دید

سخن گفتنش با پسر نرم دید

254

سیاوش بدو گفت انده مدار

کزین سان بود گردش روزگار

255

سر پر ز شرم و بهایی مراست

اگر بیگناهم رهایی مراست

256

ور ایدونک زین کار هستم گناه

جهان آفرینم ندارد نگاه

257

به نیروی یزدان نیکی دهش

کزین کوه آتش نیابم تپش

258

خروشی برآمد ز دشت و ز شهر

غم آمد جهان را ازان کار بهر

259

چو از دشت سودابه آوا شنید

برآمد به ایوان و آتش بدید

260

همی خواست کاو را بد آید بروی

همی بود جوشان پر از گفت و گوی

261

جهانی نهاده به کاووس چشم

زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم

262

سیاوش سیه را به تندی بتاخت

نشد تنگدل جنگ آتش بساخت

263

ز هر سو زبانه همی برکشید

کسی خود و اسپ سیاوش ندید

264

یکی دشت با دیدگان پر ز خون

که تا او کی آید ز آتش برون

265

چو او را بدیدند برخاست غو

که آمد ز آتش برون شاه نو

266

اگر آب بودی مگر تر شدی

ز تری همه جامه بی‌بر شدی

267

چنان آمد اسپ و قبای سوار

که گفتی سمن داشت اندر کنار

268

چو بخشایش پاک یزدان بود

دم آتش و آب یکسان بود

269

چو از کوه آتش به هامون گذشت

خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت

270

سواران لشکر برانگیختند

همه دشت پیشش درم ریختند

271

یکی شادمانی بد اندر جهان

میان کهان و میان مهان

272

همی داد مژده یکی را دگر

که بخشود بر بیگنه دادگر

273

همی کند سودابه از خشم موی

همی ریخت آب و همی خست روی

274

چو پیش پدر شد سیاووش پاک

نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک

275

فرود آمد از اسپ کاووس شاه

پیاده سپهبد پیاده سپاه

276

سیاووش را تنگ در برگرفت

ز کردار بد پوزش اندر گرفت

277

سیاوش به پیش جهاندار پاک

بیامد بمالید رخ را به خاک

278

که از تف آن کوه آتش برست

همه کامهٔ دشمنان گشت پست

279

بدو گفت شاه ای دلیر جوان

که پاکیزه تخمی و روشن روان

280

چنانی که از مادر پارسا

بزاید شود در جهان پادشا

281

به ایوان خرامید و بنشست شاد

کلاه کیانی به سر برنهاد

282

می آورد و رامشگران را بخواند

همه کامها با سیاوش براند

283

سه روز اندر آن سور می در کشید

نبد بر در گنج بند و کلید

284

چهارم به تخت کیی برنشست

یکی گُرزهٔ گاو پیکر به دست

285

برآشفت و سودابه را پیش خواند

گذشت سخنها برو بر براند

286

که بی‌شرمی و بد بسی کرده‌ای

فراوان دل من بیازرده‌ای

287

یکی بد نمودی به فرجام کار

که بر جان فرزند من زینهار

288

بخوردی و در آتش انداختی

برین گونه بر جادویی ساختی

289

نیاید ترا پوزش اکنون به کار

بپرداز جای و برآرای کار

290

نشاید که باشی تو اندر زمین

جز آویختن نیست پاداش این

291

بدو گفت سودابه کای شهریار

تو آتش بدین تارک من ببار

292

مرا گر همی سر بباید برید

مکافات این بد که بر من رسید

293

بفرمای و من دل نهادم برین

نبود آتش تیز با او به کین

294

سیاوش سخن راست گوید همی

دل شاه از غم بشوید همی

295

همه جادوی زال کرد اندرین

نخواهم که داری دل از من بکین

296

بدو گفت نیرنگ داری هنوز

نگردد همی پشت شوخیت کوز

297

به ایرانیان گفت شاه جهان

کزین بد که این ساخت اندر نهان

298

چه سازم چه باشد مکافات این

همه شاه را خواندند آفرین

299

که پاداش این آنکه بیجان شود

ز بد کردن خویش پیچان شود

300

به دژخیم فرمود کاین را به کوی

ز دار اندر آویز و برتاب روی

301

چو سودابه را روی برگاشتند

شبستان همه بانگ برداشتند

302

دل شاه کاووس پردرد شد

نهان داشت رنگ رخش زرد شد

303

سیاوش چنین گفت با شهریار

که دل را بدین کار رنجه مدار

304

به من بخش سودابه را زین گناه

پذیرد مگر پند و آید به راه

305

همی گفت با دل که بر دست شاه

گر ایدون که سودابه گردد تباه

306

به فرجام کار او پشیمان شود

ز من بیند او غم چو پیچان شود

307

بهانه همی جست زان کار شاه

بدان تا ببخشد گذشته گناه

308

سیاووش را گفت بخشیدمش

ازان پس که خون ریختن دیدمش

309

سیاوش ببوسید تخت پدر

وزان تخت برخاست و آمد بدر

310

شبستان همه پیش سودابه باز

دویدند و بردند او را نماز

311

برین گونه بگذشت یک روزگار

برو گرمتر شد دل شهریار

312

چنان شد دلش باز از مهر اوی

که دیده نه برداشت از چهر اوی

313

دگر باره با شهریار جهان

همی جادوی ساخت اندر نهان

314

بدان تا شود با سیاووش بد

بدانسان که از گوهر او سزد

315

ز گفتار او شاه شد در گمان

نکرد ایچ بر کس پدید از مهان

316

بجایی که کاری چنین اوفتاد

خرد باید و دانش و دین و داد

317

چنان چون بود مردم ترسکار

برآید به کام دل مرد کار

318

بجایی که زهر آگند روزگار

ازو نوش خیره مکن خواستار

319

تو با آفرینش بسنده نه‌ای

مشو تیز گر پرورنده نه‌ای

320

چنین‌ست کردار گردان سپهر

نخواهد گشادن همی بر تو چهر

321

برین داستان زد یکی رهنمون

که مهری فزون نیست از مهر خون

322

چو فرزند شایسته آمد پدید

ز مهر زنان دل بباید برید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بسی برنیامد برین روزگار

که رنگ اندر آمد به خرم بهار

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 3

اگلی نظم

به مهر اندرون بود شاه جهان

که بشنید گفتار کارآگهان

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 5

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور