صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان سیاوش
  4. »بخش 6

بخش 6

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو یک پاس بگذشت از تیره شب

چنان چون کسی راز گوید به تب

22

خروشی برآمد ز افراسیاب

بلرزید بر جای آرام و خواب

33

پرستندگان تیز برخاستند

خروشیدن و غلغل آراستند

44

چو آمد به گرسیوز آن آگهی

که شد تیره دیهیم شاهنشهی

55

به تیزی بیامد به نزدیک شاه

ورا دید بر خاک خفته به راه

66

به بر در گرفتش بپرسید زوی

که این داستان با برادر بگوی

77

چنین داد پاسخ که پرسش مکن

مگو این زمان ایچ با من سخن

88

بمان تا خرد بازیابم یکی

به بر گیر و سختم بدار اندکی

99

زمانی برآمد چو آمد به هوش

جهان دیده با ناله و با خروش

1010

نهادند شمع و برآمد به تخت

همی بود لرزان بسان درخت

1111

بپرسید گرسیوز نامجوی

که بگشای لب زین شگفتی بگوی

1212

چنین گفت پرمایه افراسیاب

که هرگز کسی این نبیند به خواب

1313

کجا چون شب تیره من دیده‌ام

ز پیر و جوان نیز نشنیده‌ام

1414

بیابان پر از مار دیدم به خواب

جهان پر ز گرد آسمان پر عقاب

1515

زمین خشک شخی که گفتی سپهر

بدو تا جهان بود ننمود چهر

1616

سراپردهٔ من زده بر کران

به گردش سپاهی ز کندآوران

1717

یکی باد برخاستی پر ز گرد

درفش مرا سر نگونسار کرد

1818

برفتی ز هر سو یکی جوی خون

سراپرده و خیمه گشتی نگون

1919

وزان لشکر من فزون از هزار

بریده سران و تن افگنده خوار

2020

سپاهی ز ایران چو باد دمان

چه نیزه به دست و چه تیر و کمان

2121

همه نیزهاشان سر آورده بار

وزان هر سواری سری در کنار

2222

بر تخت من تاختندی سوار

سیه پوش و نیزه‌وران صد هزار

2323

برانگیختندی ز جای نشست

مرا تاختندی همی بسته دست

2424

نگه کردمی نیک هر سو بسی

ز پیوسته پیشم نبودی کسی

2525

مرا پیش کاووس بردی دوان

یکی بادسر نامور پهلوان

2626

یکی تخت بودی چو تابنده ماه

نشسته برو پور کاووس شاه

2727

دو هفته نبودی ورا سال بیش

چو دیدی مرا بسته در پیش خویش

2828

دمیدی به کردار غرنده میغ

میانم بدو نیم کردی به تیغ

2929

خروشیدمی من فراوان ز درد

مرا ناله و درد بیدار کرد

3030

بدو گفت گرسیوز این خواب شاه

نباشد جز از کامهٔ نیک خواه

3131

همه کام دل باشد و تاج و تخت

نگون گشته بر بدسگال تو بخت

3232

گزارندهٔ خواب باید کسی

که از دانش اندازه دارد بسی

3333

بخوانیم بیدار دل موبدان

از اخترشناسان و از بخردان

3434

هر آنکس کزین دانش آگه بود

پراگنده گر بر در شه بود

3535

شدند انجمن بر در شهریار

بدان تا چرا کردشان خواستار

3636

بخواند و سزاوار بنشاند پیش

سخن راند با هر یک از کم و بیش

3737

چنین گفت با نامور موبدان

که‌ای پاک‌دل نیک‌پی بخردان

3838

گر این خواب و گفتار من در جهان

ز کس بشنوم آشکار و نهان

3939

یکی را نمانم سر و تن به هم

اگر زین سخن بر لب آرند دم

4040

ببخشیدشان بیکران زر و سیم

بدان تا نباشد کسی زو ببیم

4141

ازان پس بگفت آنچ در خواب دید

چو موبد ز شاه آن سخنها شنید

4242

بترسید و ز شاه زنهار خواست

که این خواب را کی توان گفت راست

4343

مگر شاه با بنده پیمان کند

زبان را به پاسخ گروگان کند

4444

کزین در سخن هرچ داریم یاد

گشاییم بر شاه و یابیم داد

4545

به زنهار دادن زبان داد شاه

کزان بد ازیشان نبیند گناه

4646

زبان آوری بود بسیار مغز

کجا برگشادی سخنهای نغز

4747

چنین گفت کز خواب شاه جهان

به بیدرای آمد سپاهی گران

4848

یکی شاهزاده به پیش اندرون

جهان دیده با وی بسی رهنمون

4949

بران طالع او را گسی کرد شاه

که این بوم گردد بما بر تباه

5050

اگر با سیاوش کند شاه جنگ

چو دیبه شود روی گیتی به رنگ

5151

ز ترکان نماند کسی پارسا

غمی گردد از جنگ او پادشا

5252

وگر او شود کشته بر دست شاه

به توران نماند سر و تاج و گاه

5353

سراسر پر آشوب گردد زمین

ز بهر سیاوش بجنگ و به کین

5454

بدانگاه یاد آیدت راستی

که ویران شود کشور از کاستی

5555

جهاندار گر مرغ گردد بپر

برین چرخ گردان نیابد گذر

5656

برین سان گذر کرد خواهد سپهر

گهی پر ز خشم و گهی پر ز مهر

5757

غمی شد چو بشنید افراسیاب

نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب

5858

به گرسیوز آن رازها برگشاد

نهفته سخنها بسی کرد یاد

5959

که گر من به جنگ سیاوش سپاه

نرانم نیاید کسی کینه خواه

6060

نه او کشته آید به جنگ و نه من

برآساید از گفت و گوی انجمن

6161

نه کاووس خواهد ز من نیز کین

نه آشوب گیرد سراسر زمین

6262

بجای جهان جستن و کارزار

مبادم به جز آشتی هیچ کار

6363

فرستم به نزدیک او سیم و زر

همان تاج و تخت و فراوان گهر

6464

مگر کاین بلاها ز من بگذرد

که ترسم روانم فرو پژمرد

6565

چو چشم زمانه بدوزم به گنج

سزد گر سپهرم نخواهد به رنج

6666

نخواهم زمانه جز آن کاو نوشت

چنان زیست باید که یزدان سرشت

6767

چو بگذشت نیمی ز گردان سپهر

درخشنده خورشید بنمود چهر

6868

بزرگان بدرگاه شاه آمدند

پرستنده و با کلاه آمدند

6969

یکی انجمن ساخت با بخردان

هشیوار و کارآزموده ردان

7070

بدیشان چنین گفت کز روزگار

نبینم همی بهره جز کارزار

7171

بسا نامداران که بر دست من

تبه شد به جنگ اندرین انجمن

7272

بسی شارستان گشت بیمارستان

بسی بوستان نیز شد خارستان

7373

بسا باغ کان رزمگاه منست

به هر سو نشان سپاه منست

7474

ز بیدادی شهریار جهان

همه نیکوی باشد اندر نهان

7575

نزاید به هنگام در دشت گور

شود بچهٔ باز را دیده کور

7676

نپرد ز پستان نخچیر شیر

شود آب در چشمهٔ خویش قیر

7777

شود در جهان چشمهٔ آب خشک

نگیرد به نافه درون بوی مشک

7878

ز کژی گریزان شود راستی

پدید آید از هر سوی کاستی

7979

کنون دانش و داد یاد آوریم

بجای غم و رنج داد آوریم

8080

برآساید از ما زمانی جهان

نباید که مرگ آید از ناگهان

8181

دو بهر از جهان زیر پای منست

به ایران و توران سرای منست

8282

نگه کن که چندین ز کندآوران

بیارند هر سال باژ گران

8383

گر ایدونک باشید همداستان

به رستم فرستم یکی داستان

8484

در آشتی با سیاووش نیز

بجویم فرستم بی‌اندازه چیز

8585

سران یک به یک پاسخ آراستند

همی خوبی و راستی خواستند

8686

که تو شهریاری و ما چون رهی

بران دل نهاده که فرمان دهی

8787

همه بازگشتند سر پر ز داد

نیامد کسی را غم و رنج یاد

8888

به گرسیوز آنگه چنین گفت شاه

که ببسیج کار و بپیمای راه

8989

به زودی بساز و سخن را مه‌ایست

ز لشگر گزین کن سواری دویست

9090

به نزد سیاووش برخواسته

ز هر چیز گنجی بیاراسته

9191

از اسپان تازی به زرین ستام

ز شمشیر هندی به زرین نیام

9292

یکی تاج پرگوهر شاهوار

ز گستردنی صد شتروار بار

9393

غلام و کنیزک به بر هم دویست

بگویش که با تو مرا جنگ نیست

9494

بپرسش فراوان و او را بگوی

که ما سوی ایران نکردیم روی

9595

زمین تا لب رود جیحون مراست

به سغدیم و این پادشاهی جداست

9696

همانست کز تور و سلم دلیر

زبر شد جهان آن کجا بود زیر

9797

از ایرج که بر بیگنه کشته شد

ز مغز بزرگان خرد گشته شد

9898

ز توران به ایران جدایی نبود

که باکین و جنگ آشنایی نبود

9999

ز یزدان بران گونه دارم امید

که آید درود و خرام و نوید

100100

برانگیخت از شهر ایران ترا

که بر مهر دید از دلیران ترا

101101

به بخت تو آرام گیرد جهان

شود جنگ و ناخوبی اندر نهان

102102

چو گرسیوز آید به نزدیک تو

به بار آید آن رای تاریک تو

103103

چنان چون به گاه فریدون گرد

که گیتی ببخشش به گردان سپرد

104104

ببخشیم و آن رای بازآوریم

ز جنگ و ز کین پای بازآوریم

105105

تو شاهی و با شاه ایران بگوی

مگر نرم گردد سر جنگجوی

106106

سخنها همی گوی با پیلتن

به چربی بسی داستانها بزن

107107

برین هم نشان نزد رستم پیام

پرستنده و اسپ و زرین ستام

108108

به نزدیک او هم چنین خواسته

ببر تا شود کار پیراسته

109109

جز از تخت زرین که او شاه نیست

تن پهلوان از در گاه نیست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به مهر اندرون بود شاه جهان

که بشنید گفتار کارآگهان

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 5

اگلی نظم

بیاورد گرسیوز آن خواسته

که روی زمین زو شد آراسته

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 7

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور