صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »داستان سیاوش
  4. »بخش 7

بخش 7

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بیاورد گرسیوز آن خواسته

که روی زمین زو شد آراسته

2

دمان تا لب رود جیحون رسید

ز گردان فرستاده‌ای برگزید

3

بدان تا رساند به شاه آگهی

که گرسیوز آمد بدان فرهی

4

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب

5

فرستاده آمد به درگاه شاه

بگفتند گرسیوز آمد به راه

6

سیاوش گو پیلتن را بخواند

وزین داستان چند گونه براند

7

چو گرسیوز آمد به درگاه شاه

بفرمود تا برگشادند راه

8

سیاووش ورا دید بر پای خاست

بخندید و بسیار پوزش بخواست

9

ببوسید گرسیوز از دور خاک

رخش پر ز شرم و دلش پر ز باک

10

سیاووش بنشاندش زیر تخت

از افراسیابش بپرسید سخت

11

چو بنشست گرسیوز از گاه نو

بدید آن سر وافسر شاه نو

12

به رستم چنین گفت کافراسیاب

چو از تو خبر یافت اندر شتاب

13

یکی یادگاری به نزدیک شاه

فرستاد با من کنون در به راه

14

بفرمود تا پرده برداشتند

به چشم سیاووش بگذاشتند

15

ز دروازهٔ شهر تا بارگاه

درم بود و اسپ و غلام و کلاه

16

کس اندازه نشناخت آنرا که چند

ز دینار وَز تاج و تخت بلند

17

غلامان همه با کلاه و کمر

پرستنده با یاره و طوق زر

18

پسند آمدش سخت بگشاد روی

نگه کرد و بشنید پیغام اوی

19

تهمتن بدو گفت یک هفته شاد

همی باش تا پاسخ آریم یاد

20

بدین خواهش اندیشه باید بسی

همان نیز پرسیدن از هر کسی

21

چو بشنید گرسیوز پیش بین

زمین را ببوسید و کرد آفرین

22

یکی خانه او را بیاراستند

به دیبا و خوالیگران خواستند

23

نشستند بیدار هر دو به هم

سگالش گرفتند بر بیش و کم

24

ازان کار شد پیلتن بدگمان

کزان گونه گرسیوز آمد دمان

25

طلایه ز هر سو برون تاختند

چنان چون ببایست برساختند

26

سیاوش ز رستم بپرسید و گفت

که این راز بیرون کنید از نهفت

27

که این آشتی جستن از بهر چیست

نگه کن که تریاک این زهر چیست

28

ز پیوستهٔ خون به نزدیک اوی

ببین تا کدامند صد نامجوی

29

گروگان فرستد به نزدیک ما

کند روشن این رای تاریک ما

30

نباید که از ما غمی شد ز بیم

همی طبل سازد به زیر گلیم

31

چو این کرده باشیم نزدیک شاه

فرستاده باید یکی نیک‌خواه

32

برد زین سخن نزد او آگهی

مگر مغز گرداند از کین تهی

33

چنین گفت رستم که اینست رای

جزین روی پیمان نیاید بجای

34

به شبگیر گرسیوز آمد بدر

چنان چون بود با کلاه و کمر

35

بیامد به پیش سیاوش زمین

ببوسید و بر شاه کرد آفرین

36

سیاوش بدو گفت کز کار تو

پراندیشه بودم ز گفتار تو

37

کنون رای یکسر بران شد درست

که از کینه دل را بخواهیم شست

38

تو پاسخ فرستی به افراسیاب

که از کین اگر شد سرت پر شتاب

39

کسی کاو ببیند سرانجام بد

ز کردار بد بازگشتش سزد

40

دلی کز خرد گردد آراسته

یکی گنج گردد پر از خواسته

41

اگر زیر نوش اندرون زهر نیست

دلت را ز رنج و زیان بهر نیست

42

چو پیمان همی کرد خواهی درست

که آزار و کینه نخواهیم جست

43

ز گردان که رستم بداند همی

کجا نامشان بر تو خواند همی

44

بر من فرستی به رسم نوا

که باشد به گفتار تو بر گوا

45

و دیگر ز ایران زمین هرچ هست

که آن شهرها را تو داری به دست

46

بپردازی و خود به توران شوی

زمانی ز جنگ و ز کین بغنوی

47

نباشد جز از راستی در میان

به کینه نبندم کمر بر میان

48

فرستم یکی نامه نزدیک شاه

مگر بشتی باز خواند سپاه

49

برافگند گرسیوز اندر زمان

فرستاده‌ای چون هژبر دمان

50

بدو گفت خیره منه سر به خواب

برو تازیان نزد افراسیاب

51

بگویش که من تیز بشتافتم

همی هرچ جستم همه یافتم

52

گروگان همی خواهد از شهریار

چو خواهی که برگردد از کارزار

53

فرستاده آمد بدادش پیام

ز شاه و ز گرسیوز نیک‌نام

54

چو گفت فرستاده بشنید شاه

فراوان بپیچید و گم کرد راه

55

همی گفت صد تن ز خویشان من

گر ایدونک کم گردد از انجمن

56

شکست اندر آید بدین بارگاه

نماند بر من کسی نیک‌خواه

57

وگر گویم از من گروگان مجوی

دروغ آیدش سر به سر گفت و گوی

58

فرستاد باید بر او نوا

اگر بی گروگان ندارد روا

59

بران سان که رستم همی نام برد

ز خویشان نزدیک صد بر شمرد

60

بر شاه ایران فرستادشان

بسی خلعت و نیکوی دادشان

61

بفرمود تا کوس با کره‌نای

زدند و فروهشت پرده‌سرای

62

به خارا و سغد و سمرقند و چاچ

سپیجاب و آن کشور و تخت عاج

63

تهی کرد و شد با سپه سوی گنگ

بهانه نجست و فریب و درنگ

64

چو از رفتنش رستم آگاه شد

روانش ز اندیشه کوتاه شد

65

به نزد سیاوش بیامد چو گرد

شنیده سخنها همه یاد کرد

66

بدو گفت چون کارها گشت راست

چو گرسیوز ار بازگردد رواست

67

بفرمود تا خلعت آراستند

سلیح و کلاه و کمر خواستند

68

یکی اسپ تازی به زرین ستام

یکی تیغ هندی به زرین نیام

69

چو گرسیوز آن خلعت شاه دید

تو گفتی مگر بر زمین ماه دید

70

بشد با زبانی پر از آفرین

تو گفتی مگر بر نوردد زمین

71

سیاوش نشست از بر تخت عاج

بیاویخته بر سر عاج تاج

72

همی رای زد با یکی چرب‌گوی

کسی کاو سخن را دهد رنگ و بوی

73

ز لشکر همی جست گردی سوار

که با او بسازد دم شهریار

74

چنین گفت با او گو پیلتن

کزین در که یارد گشادن سخن

75

همانست کاووس کز پیش بود

ز تندی نکاهد نخواهد فزود

76

مگر من شوم نزد شاه جهان

کنم آشکارا برو بر نهان

77

ببرم زمین گر تو فرمان دهی

ز رفتن نبینم همی جز بهی

78

سیاوش ز گفتار او شاد شد

حدیث فرستادگان باد شد

79

سپهدار بنشست و رستم به هم

سخن راند هرگونه از بیش و کم

80

بفرمود تا رفت پیشش دبیر

نوشتن یکی نامه‌ای بر حریر

81

نخست آفرین کرد بر دادگر

کزو دید نیروی و فر و هنر

82

خداوند هوش و زمان و مکان

خرد پروراند همی با روان

83

گذر نیست کس را ز فرمان او

کسی کاو بگردد ز پیمان او

84

ز گیتی نبیند مگر کاستی

بدو باشد افزونی و راستی

85

ازو باد بر شهریار آفرین

جهاندار وز نامداران گزین

86

رسیده به هر نیک و بد رای او

ستودن خرد گشته بالای او

87

رسیدم به بلخ و به خرم بهار

همه شادمان بودم از روزگار

88

ز من چون خبر یافت افراسیاب

سیه شد به چشم اندرش آفتاب

89

بدانست کش کار دشوار گشت

جهان تیره شد بخت او خوار گشت

90

بیامد برادرش با خواسته

بسی خوبرویان آراسته

91

که زنهار خواهد ز شاه جهان

سپارد بدو تاج و تخت مهان

92

بسنده کند زین جهان مرز خویش

بداند همی پایه و ارز خویش

93

از ایران زمین بسپرد تیره خاک

بشوید دل از کینه و جنگ پاک

94

ز خویشان فرستاد صد نزد من

بدین خواهش آمد گو پیلتن

95

گر او را ببخشد ز مهرش سزاست

که بر مهر او چهر او بر گواست

96

چو بنوشت نامه یل جنگجوی

سوی شاه کاووس بنهاد روی

97

وزان روی گرسیوز نیک‌خواه

بیامد بر شاه توران سپاه

98

همه داستان سیاوش بگفت

که او را ز شاهان کسی نیست جفت

99

ز خوبی دیدار و کردار او

ز هوش و دل و شرم و گفتار او

100

دلیر و سخن‌گوی و گرد و سوار

تو گویی خرد دارد اندر کنار

101

بخندید و با او چنین گفت شاه

که چاره به از جنگ ای نیک‌خواه

102

و دیگر کزان خوابم آمد نهیب

ز بالا بدیدم نشان نشیب

103

پر از درد گشتم سوی چاره باز

بدان تا نبینم نشیب و فراز

104

به گنج و درم چاره آراستم

کنون شد بران سان که من خواستم

105

وزان روی چون رستم شیرمرد

بیامد بر شاه ایران چو گرد

106

به پیش اندر آمد بکش کرده دست

برآمده سپهبد ز جای نشست

107

بپرسید و بگرفتش اندر کنار

ز فرزند و از گردش روزگار

108

ز گردان و از رزم و کار سپاه

وزان تا چرا بازگشت او ز راه

109

نخست از سیاوش زبان برگشاد

ستودش فراوان و نامه بداد

110

چو نامه برو خواند فرخ دبیر

رخ شهریار جهان شد چو قیر

111

به رستم چنین گفت گیرم که اوی

جوانست و بد نارسیده بروی

112

چو تو نیست اندر جهان سر به سر

به جنگ از تو جویند شیران هنر

113

ندیدی بدیهای افراسیاب

که گم شد ز ما خورد و آرام و خواب

114

مرا رفت بایست کردم درنگ

مرا بود با او سری پر ز جنگ

115

نرفتم که گفتند ز ایدر مرو

بمان تا بسیچد جهاندار نو

116

چو بادافرهٔ ایزدی خواست بود

مکافات بدها بدی خواست بود

117

شما را بدان مردری خواسته

بدان گونه بر شد دل آراسته

118

کجا بستد از هر کسی بی‌گناه

بدان تا بپیچیدتان دل ز راه

119

به صد ترک بیچاره و بدنژاد

که نام پدرشان ندارید یاد

120

کنون از گروگان کی اندیشد او

همان پیش چشمش همان خاک کو

121

شما گر خرد را بسیچید کار

نه من سیرم از جنگ و از کارزار

122

به نزد سیاوش فرستم کنون

یکی مرد پردانش و پرفسون

123

بفرمایمش کآتشی کن بلند

ببند گران پای ترکان ببند

124

برآتش بنه خواسته هرچ هست

نگر تا نیازی به یک چیز دست

125

پس آن بستگان را بر من فرست

که من سر بخواهم ز تن‌شان گسست

126

تو با لشکر خویش سر پر ز جنگ

برو تا به درگاه او بی‌درنگ

127

همه دست بگشای تا یکسره

چو گرگ اندر آید به پیش بره

128

چو تو سازگیری بد آموختن

سپاهت کند غارت و سوختن

129

بیاید بجنگ تو افراسیاب

چو گردد برو ناخوش آرام و خواب

130

تهمتن بدو گفت کای شهریار

دلت را بدین کار غمگین مدار

131

سخن بشنو از من تو ای شه نخست

پس آنگه جهان زیر فرمان تست

132

تو گفتی که بر جنگ افراسیاب

مران تیز لشکر بران روی آب

133

بمانید تا او بیاید به جنگ

که او خود شتاب آورد بی‌درنگ

134

ببودیم یک چند در جنگ سست

در آشتی او گشاد از نخست

135

کسی کاشتی جوید و سور و بزم

نه نیکو بود پیش رفتن برزم

136

و دیگر که پیمان شکستن ز شاه

نباشد پسندیدهٔ نیک‌خواه

137

سیاوش چو پیروز بودی بجنگ

برفتی بسان دلاور پلنگ

138

چه جستی جز از تخت و تاج و نگین

تن آسانی و گنج ایران زمین

139

همه یافتی جنگ خیره مجوی

دل روشنت به آب تیره مشوی

140

گر افراسیاب این سخنها که گفت

به پیمان شکستن بخواهد نهفت

141

هم از جنگ جستن نگشتیم سیر

بجایست شمشیر و چنگال شیر

142

ز فرزند پیمان شکستن مخواه

مکن آنچ نه اندر خورد با کلاه

143

نهانی چرا گفت باید سخن

سیاوش ز پیمان نگردد ز بن

144

وزین کار کاندیشه کردست شاه

بر آشوبد این نامور پیشگاه

145

چو کاووس بشنید شد پر ز خشم

برآشفت زان کار و بگشاد چشم

146

به رستم چنین گفت شاه جهان

که ایدون نماند سخن در نهان

147

که این در سر او تو افگنده‌ای

چنین بیخ کین از دلش کنده‌ای

148

تن آسانی خویش جستی برین

نه افروزش تاج و تخت و نگین

149

تو ایدر بمان تا سپهدار طوس

ببندد برین کار بر پیل کوس

150

من اکنون هیونی فرستم به بلخ

یکی نامهٔ با سخنهای تلخ

151

سیاوش اگر سر ز پیمان من

بپیچد نیاید به فرمان من

152

بطوس سپهبد سپارد سپاه

خود و ویژگان باز گردد به راه

153

ببیند ز من هرچ اندر خورست

گر او را چنین داوری در سرست

154

غمی گشت رستم به آواز گفت

که گردون سر من بیارد نهفت

155

اگر طوس جنگی‌تر از رستم است

چنان دان که رستم ز گیتی کم است

156

بگفت این و بیرون شد از پیش اوی

پر از خشم چشم و پر آژنگ روی

157

هم اندر زمان طوس را خواند شاه

بفرمود لشکر کشیدن به راه

158

چو بیرون شد از پیش کاووس طوس

بفرمود تا لشکر و بوق و کوس

159

بسازند و آرایش ره کنند

وزان رزمگه راه کوته کنند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو یک پاس بگذشت از تیره شب

چنان چون کسی راز گوید به تب

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 6

اگلی نظم

هیونی بیاراست کاووس شاه

بفرمود تا بازگردد به راه

فردوسی»شاهنامه»داستان سیاوش»بخش 8

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور