صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی بهرام گور
  4. »بخش 44

بخش 44

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو باز آمد از راه بهرامشاه

به آرام بنشست بر پیش‌گاه

22

ز مرگ و ز روز بد اندیشه کرد

دلش گشت پر درد و رخساره زرد

33

بفرمود تا پیش او شد دبیر

سرافراز موبد که بودش وزیر

44

همی خواست تا گنجها بنگرد

زر و گوهر و جامه‌ها بشمرد

55

که بااو ستاره‌شمر گفته بود

ز گفتار ایشان برآشفته بود

66

که باشد ترا زندگانی سه بیست

چهارم به مرگت بباید گریست

77

همی گفت شادی کنم بیست سال

که دارم به رفتن به گیتی همال

88

دگر بیست از داد و بخشش جهان

کنم راست با آشکار و نهان

99

نمانم که ویران شود گوشه‌ای

بیابد ز من هرکسی توشه‌ای

1010

سوم بیست بر پیش یزدان به پای

بباشم مگر باشدم رهنمای

1111

ستاره‌شمر شست و سه سال گفت

شمار سه سالش بد اندر نهفت

1212

ز گفت ستاره‌شمر جست گنج

وگرنه نبودش خود از گنج رنج

1313

خنک مرد بی‌رنج و پرهیزگار

به ویژه کسی کو بود شهریار

1414

چو گنجور بشنید شد پیش گنج

به کار شمردن همی برد رنج

1515

به سختی چنان روزگاری ببرد

همه پیش دستور او برشمرد

1616

چو دستور او برگرفت آن شمار

پراندیشه آمد بر شهریار

1717

بدو گفت تا بیست و سه سال نیز

همانا نیازت نیاید به چیز

1818

ز خورد و ز بخشش گرفتم شمار

درمهای این لشکر نامدار

1919

فرستاده‌ای نیز کاید برت

ز شاهان وز نامور کشورت

2020

بدین سال گنج تو آراستست

که پر زر و سیمست و پر خواستست

2121

چو بشنید بهرام و اندیشه کرد

ز دانش غم نارسیده نخورد

2222

بدو گفت کوتاه شد داوری

که گیتی سه روزست چون بنگری

2323

چو دی رفت و فردا نیامد هنوز

نباشم ز اندیشه امروز کوز

2424

چو بخشیدنی باشد و تاج و تخت

نخواهم ز گیتی ازین بیش رخت

2525

بفرمود پس تا خراج جهان

نخواهند نیز از کهان و مهان

2626

به هر شهر مردی پدیدار کرد

سر خفته از خواب بیدار کرد

2727

بدان تا نجویند پیکار نیز

نیاید ز پیکار افگار نیز

2828

ز گنج آنچ بایستشان خوردنی

ز پوشیدنی گر ز گستردنی

2929

بدین پرخرد موبدان داد و گفت

که نیک و بد از من نباید نهفت

3030

میان سخنها میانجی بوید

نخواهند چیزی کرانجی بوید

3131

مرا از به و بتر آگه کنید

ز بدها گمانیم کوته کنید

3232

پراگنده شد موبد اندر جهان

نماند ایچ نیک و بد اندر نهان

3333

بران پر خرد کارها بسته شد

ز هر کشوری نامه پیوسته شد

3434

که از داد و پیکاری و خواسته

خرد شد به مغز اندرون کاسته

3535

ز بس جنگ و خون ریختن در جهان

جوانان ندانند ارج مهان

3636

دل آگنده گردد جوان را به چیز

نبیند هم از شاه و موبد به نیز

3737

برین‌گونه چون نامه پیوسته شد

ز خون ریختن شاه دل خسته شد

3838

به هر کشوری کارداری گزید

پر از داد و دانش چنانچون سزید

3939

هم از گنج بد پوشش و خوردشان

ز پوشیدن و باز گستردشان

4040

که شش ماه دیوان بیاراستی

وزان زیردستان درم خواستی

4141

نهادی بران سیم نام خراج

به دیوان ستاننده با فر و تاج

4242

به شش ماه بستد به شش باز داد

نبودی ستاننده زان سیم شاد

4343

بدان چاره تا مرد پیکار خون

نریزد نباشد به بد رهنمون

4444

وزان پس نوشتند کارآگهان

که از داد وز ایمنی در جهان

4545

که هر کش درم بد خراجش نبود

به سرش اندرون داوریها فزود

4646

ز پری به کژی نهادند روی

پر از رنج گشتند و پرخاشجوی

4747

چو آن نامه بر خواند بهرام گور

به دلش اندر افتاد زان کار شور

4848

ز هر کشوری مرزبانی گزید

پر از داد دلشان چنانچون سزید

4949

به درگاه یکساله روزی بداد

ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

5050

بفرمود کان را که ریزند خون

گر آرند کژی به کار اندرون

5151

برانند فرمان یزدان بروی

بدان تا شود هرکسی چاره‌جوی

5252

برآمد برین بر بسی روزگار

یکی نامه فرمود پس شهریار

5353

سوی راستگویان و کارآگهان

کجا او پراگنده بد در جهان

5454

که اندر جهان چیست ناسودمند

که آرد برین پادشاهی گزند

5555

نوشتند پاسخ که از داد شاه

نگردد کسی گرد آیین و راه

5656

بشد رای و اندیشهٔ کشت و ورز

به هر کشوری راست بیکار مرز

5757

پراگنده بینیم گاوان کار

گیا رست از دشت وز کشت‌زار

5858

چنین داد پاسخ که تا نیم‌روز

که بالا کند تاج گیتی فروز

5959

نباید کس آسود از کشت و ورز

ز بی‌ارز مردم مجویید ارز

6060

که بی‌کار مردم ز بی‌دانشیست

به بی دانشان بر بباید گریست

6161

ورا داد باید دو و چار دانگ

چو شد گرسنه تا نیاید به بانگ

6262

کسی کو ندارد بر و تخم و گاو

تو با او به تندی و زفتی مکاو

6363

به خوبی نوا کن مر او را به گنج

کس از نیستی تا نیاید به رنج

6464

گر ایدونک باشد زیان از هوا

نباشد کسی بر هوا پادشا

6565

چو جایی بپوشد زمین را ملخ

برد سبزی کشتمندان به شخ

6666

تو از گنج تاوان او بازده

به کشور ز فرموده آواز ده

6767

وگر بر زمین گورگاهی بود

وگر نابرومند راهی بود

6868

که ناکشته باشد به گرد جهان

زمین فرومایگان و مهان

6969

کسی کو بدین پایکار منست

وگر ویژه پروردگار منست

7070

کنم زنده در گور جایی که هست

مبادش نشیمن مبادش نشست

7171

نهادند بر نامه بر مهر شاه

هیونی برافگند هر سو به راه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیامد ز میدان چو تیر از کمان

بر دختر خویش رفت آن زمان

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 43

اگلی نظم

ازان پس به هرسو یکی نامه کرد

به جایی که درویش بد جامه کرد

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 45

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور