صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی خسرو پرویز
  4. »بخش 39

بخش 39

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

کنون داستانهای دیرینه گوی

سخنهای بهرام چوبینه گوی

22

که چون او سوی شهر ترکان رسید

به نزد دلیر و بزرگان رسید

33

ز گردان بیدار دل ده هزار

پذیره شدندش گزیده سوار

44

پسر با برادرش پیش اندرون

ابا هر یکی موبدی رهنمون

55

چو آمد بر تخت خاقان فراز

برو آفرین کرد و بردش نماز

66

چو خاقان ورا دید برپای جست

ببوسید و بسترد رویش بدست

77

بپرسید بسیارش از رنج راه

ز کار و ز پیکار شاه و سپاه

88

هم ایزد گشسپ و یلان سینه را

بپرسید و خراد برزینه را

99

چو بهرام برتخت سیمین نشست

گرفت آن زمان دست خاقان بدست

1010

بدو گفت کای مهتر بافرین

سپهدار ترکان و سالار چین

1111

تو دانی که از شهریار جهان

نباشد کسی ایمن اندر نهان

1212

بر آساید از گنج و بگزایدش

تن آسان کند رنج بفزایدش

1313

گر ایدون که اندر پذیری مرا

بهرنیک و بد دست‌گیری مرا

1414

بدین مرز بی‌یار یار توام

بهر نیک و بد غمگسار توام

1515

وگر هیچ رنج آیدت بگذرم

زمین را سراسر بپی بسپرم

1616

گر ایدون که باشی تو همداستان

از ایدر شوم تا به هندوستان

1717

بدو گفت خاقان که ای سرفراز

بدین روز هرگز مبادت نیاز

1818

بدارم تو را همچو پیوند خویش

چه پیوند برتر ز فرزند خویش

1919

همه بوم با من بدین یاورند

اگر کهترانند اگر مهترند

2020

تو را بر سران سرفرازی دهم

هم از مهتران بی‌نیازی دهم

2121

بدین نیز بهرام سوگند خواست

زیان بود بر جان او بند خواست

2222

بدو گفت خاقان به برتر خدای

که هست او مرا و تو را رهنمای

2323

که تا زنده‌ام ویژه یار توام

بهر نیک و بد غمگسار توام

2424

ازان پس دو ایوان بیاراستند

زهر گونه‌ای جامه‌ها خواستند

2525

پرستنده و پوشش و خوردنی

ز چیزی که بایست گستردنی

2626

ز سیمین و زرین که آید به کار

ز دینار وز گوهر شاهوار

2727

فرستاد خاقان به نزدیک اوی

درخشنده شد جان تاریک اوی

2828

به چوگان و مجلس به دشت شکار

نرفتی مگر کو بدی غمگسار

2929

برین گونه بر بود خاقان چین

همی‌خواند بهرام را آفرین

3030

یکی نامبردار بد یار اوی

برزم اندرون دست بردار اوی

3131

ازو مه به گوهر مقاتوره نام

که خاقان ازو یافتی نام و کام

3232

به شبگیر نزدیک خاقان شدی

دولب را به انگشت خود بر زدی

3333

بران سان که کهتر کند آفرین

بران نامبردار سالار چین

3434

هم آنگه زدینار بردی هزار

ز گنج جهاندیده نامدار

3535

همی‌دید بهرام یک چندگاه

به خاقان همی‌کرد خیره نگاه

3636

بخندید یک روز گفت ای بلند

توی بر مهان جهان ارجمند

3737

بهر بامدادی بهنگام بار

چنین مرد دینار خواهد هزار

3838

ببخشش گرین بیستگانی بود

همه بهر او زرکانی بود

3939

بدو گفت خاقان که آیین ما

چنین است و افروزش دین ما

4040

که از ما هر آنکس که جنگی ترست

به هنگام سختی درنگی ترست

4141

چو خواهد فزونی نداریم باز

ز مردان رزم آور جنگ ساز

4242

فزونی مر او راست برما کنون

بدینار خوانیم بر وی فسون

4343

چو زو بازگیرم بجوشد سپاه

ز لشکر شود روز روشن سیاه

4444

جهانجوی گفت ای سر انجمن

تو کردی و را خیره بر خویشتن

4545

چو باشد جهاندار بیدار و گرد

عنان را به کهتر نباید سپرد

4646

اگر زو رهانم تو را شایدت

وگر ویژه آزرم او بایدت

4747

بدو گفت خاقان که فرمان تو راست

بدین آرزو رای و پیمان تو راست

4848

مرا گر توانی رهانید ازوی

سرآورده باشی همه گفت و گوی

4949

بدو گفت بهرام که اکنون پگاه

چو آید مقاتوره دینار خواه

5050

مخند و بر و هیچ مگشای چشم

مده پاسخ و گر دهی جز به خشم

5151

گذشت آن شب و بامداد پگاه

بیامد مقاتوره نزدیک شاه

5252

جهاندار خاقان بدو ننگرید

نه گفتار آن ترک جنگی شنید

5353

ز خاقان مقاتوره آمد بخشم

یکایک برآشفت و بگشاد چشم

5454

بخاقان چین گفت کای نامدار

چرا گشتم امروز پیش تو خوار

5555

همانا که این مهتر پارسی

که آمد بدین مرز با یار سی

5656

بکوشد همی تا بپیچی ز داد

سپاه تو را داد خواهد بباد

5757

بدو گفت بهرام که ای جنگوی

چرا تیزگشتی بدین گفت وگوی

5858

چو خاقان برد راه و فرمان من

خرد را نپیچد ز پیمان من

5959

نمانم که آیی تو هر بامداد

تن آسان دهی گنج او را به باد

6060

بران نه که هستی تو سیصد سوار

به رزم اندرون شیرجویی شکار

6161

نیرزد که هر بامداد پگاه

به خروار دینار خواهی ز شاه

6262

مقاتوره بشنید گفتار اوی

سرش گشت پرکین ز آزار اوی

6363

بخشم و به تندی بیازید چنگ

ز ترکش برآورد تیر خدنگ

6464

به بهرام گفت این نشان منست

برزم اندرون ترجمان منست

6565

چو فردا بیایی بدین بارگاه

همی‌دار پیکان ما را نگاه

6666

چو بشنید بهرام شد تیز چنگ

یکی تیر پولاد پیکان خدنگ

6767

بدو داد و گفتا که این یادگار

بدار و ببین تا کی آید به کار

6868

مقاتوره از پیش خاقان برفت

بیامد سوی خرگه خویش تفت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مرا سال بگذشت برشست و پنج

نه نیکو بود گر بیازم به گنج

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 38

اگلی نظم

چوشب دامن تیره اندر کشید

سپیده ز کوه سیه بر دمید

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 40

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور