صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی خسرو پرویز
  4. »بخش 69

بخش 69

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

کنون داستان گوی در داستان

ازان یک دل ویک زبان راستان

22

ز تختی که خوانی ورا طاق دیس

که بنهاد پرویز دراسپریس

33

سرمایهٔ آن ز ضحاک بود

که ناپارسا بود و ناپاک بود

44

بگاهی که رفت آفریدون گرد

وزان تازیان نام مردی ببرد

55

یکی مرد بد در دماوند کوه

که شاهش جدا داشتی ازگروه

66

کجا جهن برزین بدی نام اوی

رسیده بهر کشوری کام اوی

77

یکی نامور شاه را تخت ساخت

گهر گرد بر گرد او در نشاخت

88

که شاه آفریدون بدوشاد بود

که آن تخت پرمایه آزاد بود

99

درم داد مر جهن را سی‌هزار

یکی تاج زرین و دو گوشوار

1010

همان عهد ساری و آمل نوشت

که بد مرز منشور او چون بهشت

1111

بدانگه که ایران به ایرج رسید

کزان نامداران وی آمد پدید

1212

جهاندار شاه آفریدون سه چیز

بران پادشاهی برافزود نیز

1313

یکی تخت و آن گُرزهٔ گاوسار

که ماندست زو در جهان یادگار

1414

سدیگر کجا هفت چشمه گهر

همی‌خواندی نام او دادگر

1515

چو ایرج بشد زو بماند این سه چیز

همان شاد بد زو منوچهر نیز

1616

هر آنکس که او تاج شاهی بسود

بران تخت چیزی همی‌برفزود

1717

چو آمد به کیخسرو نیک بخت

فراوان بیفزود بالای تخت

1818

برین هم نشان تا به لهراسپ شد

وزو همچنان تا به گشتاسپ شد

1919

چو گشتاسپ آن تخت رادید گفت

که کار بزرگان نشاید نهفت

2020

به جاماسپ گفت ای گرانمایه مرد

فزونی چه داری به دین کارکرد

2121

یکایک ببین تا چه خواهی فزود

پس از مرگ ما راکه خواهد ستود

2222

چو جا ماسپ آن تخت رابنگرید

بدید از در گنج دانش کلید

2323

برو بر شمار سپهر بلند

همی‌کرد پیدا چه و چون وچند

2424

ز کیوان همه نقشها تا به ماه

بران تخت کرد او به فرمان شاه

2525

چنین تابگاه سکندر رسید

ز شاهان هر آنکس که آن گاه دید

2626

همی‌برفزودی برو چند چیز

ز زر و ز سیم و ز عاج و ز شیز

2727

مر آن را سکندر همه پاره کرد

ز بی دانشی کار یکباره کرد

2828

بسی از بزرگان نهان داشتند

همی دست بر دست بگذاشتند

2929

بدین گونه بد تا سر اردشیر

کجا گشته بد نام آن تخت پیر

3030

ازان تخت جایی نشانی نیافت

بران آرزو سوی دیگر شتاف

3131

بمرد او و آن تخت ازو بازماند

ازان پس که کام بزرگی براند

3232

بدین گونه بد تا به پرویزشاه

رسید آن گرامی سزاوار گاه

3333

ز هر کشوری مهتران رابخواند

وزان تخت چندی سخنها براند

3434

ازیشان فراوان شکسته بیافت

به شادی سوی گرد کردن شتافت

3535

بیاورد پس تخت شاه اردشیر

ز ایران هر آنکس که بد تیزویر

3636

بهم بر زدند آن سزاوار تخت

به هنگام آن شاه پیروزبخت

3737

ورا درگر آمد ز روم و ز چین

ز مکران و بغداد و ایران زمین

3838

هزار و صد و بیست استاد بود

که کردار آن تختشان یادبود

3939

که او را بنا شاه گشتاسپ کرد

برای و به تدبیر جاماسپ کرد

4040

ابا هریکی مرد شاگرد سی

ز رومی و بغدادی و پارسی

4141

نفرمود تا یک زمان دم زدند

بدو سال تا تخت برهم زدند

4242

چوبر پای کردند تخت بلند

درخشنده شد روی بخت بلند

4343

برش بود بالای صد شاه رش

چو هفتاد رش برنهی ازبرش

4444

صد و بیست رش نیز پهناش بود

که پهناش کمتر ز بالاش بود

4545

بلندیش پنجاه و صد شاه رش

چنان بد که بر ابر سودی سرش

4646

همان شاه رش هر رشی زو سه رش

کزان سر بدیدی بن کشورش

4747

بسی روز در ماه هر بامداد

یکی فرش بودی به دیگر نهاد

4848

همان تخت به دوازده لخت بود

جهانی سراسر همه تخت بود

4949

برو بش زرین صد و چل هزار

ز پیروزه بر زر کرده نگار

5050

همه نقرهٔ خام بد میخ بش

یکی صد به مثقال با شست و شش

5151

چو اندر بره خور نهادی چراغ

پسش دشت بودی و در پیش باغ

5252

چوخورشید درشیرگشتی درشت

مرآن تخت را سوی او بود پشت

5353

چو هنگامهٔ تیر ماه آمدی

گه میوه و جشنگاه آمدی

5454

سوی میوه و باغ بودیش روی

بدان تا بیابد زهرمیوه بوی

5555

زمستان که بودی گه باد و نم

بر آن تخت برکس نبودی دژم

5656

همه طاقها بود بسته ازار

ز خز و سمور از در شهریار

5757

همان گوی زرین و سیمین هزار

بر آتش همی‌تافتی جامه‌دار

5858

به مثقال ازان هریکی پانصد

کز آتش شدی سرخ همچون بسد

5959

یکی نیمه زو اندر آتش بدی

دگر پیش گردان سرکش بدی

6060

شمار ستاره ده و دو و هفت

همان ماه تابان ببرجی که رفت

6161

چه زو ایستاده چه مانده بجا

بدیدی به چشم سر اخترگرا

6262

ز شب نیز دیدی که چندی گذشت

سپهر از بر خاک بر چند گشت

6363

ازان تختها چند زرین بدی

چه مایه ز زر گوهر آگین بدی

6464

شمارش ندانست کردن کسی

اگر چند بودیش دانش بسی

6565

هرآن گوهری کش بهاخوار بود

کمابیش هفتاد دینار بود

6666

بسی نیز بگذشت بر هفتصد

همی‌گیر زین گونه از نیک و بد

6767

بسی سرخ گوگرد بد کش بها

ندانست کس مایه و منتها

6868

که روشن بدی در شب تیره چهر

چوناهید رخشان شدی بر سپهر

6969

دو تخت از بر تخت پرمایه بود

ز گوهر بسی مایه بر مایه بود

7070

کهین تخت را نام بد میش سار

سر میش بودی برو بر نگار

7171

مهین تخت راخواندی لاژورد

که هرگز نبودی برو باد و گرد

7272

سه دیگر سراسر ز پیروزه بود

بدو هر که دیدیش دلسوزه بود

7373

ازین تا بدان پایه بودی چهار

همه پایه زرین و گوهرنگار

7474

هرآنکس که دهقان بد و زیردست

ورا میش سر بود جای نشست

7575

سواران ناباک روز نبرد

شدندی بران گنبد لاژورد

7676

به پیروزه بر جای دستور بود

که از کدخداییش رنجور بود

7777

چو بر تخت پیروزه بودی نشست

خردمند بودی و مهترپرست

7878

چو رفتی به دستوری رهنمای

مگر یافتی نزد پرویز جای

7979

یکی جامه افکنده بد زربفت

برش بود وبالاش پنجاه و هفت

8080

بگوهر همه ریشه‌ها بافته

زبر شوشهٔ زر برو تافته

8181

بدو کرده پیدانشان سپهر

چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر

8282

ز کیوان و تیر و ز گردنده ماه

پدیدار کرده ز هر دستگاه

8383

هم از هفت کشور برو بر نشان

ز دهقان و از رزم گردنکشان

8484

برو بر نشان چل و هشت شاه

پدیدار کرده سر تاج و گاه

8585

برو بافته تاج شاهنشهان

چنان جامه هرگز نبد درجهان

8686

به چین دریکی مرد بد بی‌همال

همی‌بافت آن جامه راهفت سال

8787

سرسال نو هرمز فرودین

بیامد بر شاه ایران زمین

8888

ببرد آن کیی فرش نزدیک شاه

گران مایگان برگرفتند راه

8989

بگسترد روز نو آن جامه را

ز شادی جداکرد خودکامه را

9090

بران جامه بر مجلس آراستند

نوازندهٔ رود و می خواستند

9191

همی آفرین خواند سرکش به رود

شهنشاه را داد چندی درود

9292

بزرگان برو گوهر افشاندند

که فرش بزرگش همی‌خواندند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ازان پس فزون شد بزرگی شاه

که خورشید شد آن کجا بود ماه

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 68

اگلی نظم

همی هر زمان شاه برتر گذشت

چوشد سال شاهیش بر بیست و هشت

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی خسرو پرویز»بخش 70

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور