صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »منوچهر
  4. »بخش 13

بخش 13

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

صداکار: محمدیزدانی جوینده
Toggle stanza 1
11
چو آمد ز درگاه مهراب شاد
همی کرد از زال بسیار یاد
22
گرانمایه سیندخت را خفته دید
رخش پژمریده دل آشفته دید
33
بپرسید و گفتا چه بودت بگوی
چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی
44
چنین داد پاسخ به مهراب باز
که اندیشه اندر دلم شد دراز
55
ازین کاخ آباد و این خواسته
وزین تازی اسپان آراسته
66
وزین بندگان سپهبدپرست
ازین تاج و این خسروانی نشست
77
وزین چهره و سرو بالای ما
وزین نام و این دانش و رای ما
88
بدین آبداری و این راستی
زمان تا زمان آورد کاستی
99
به ناکام باید به دشمن سپرد
همه رنج ما باد باید شمرد
1010
یکی تنگ تابوت ازین بهر ماست
درختی که تریاک او زهر ماست
1111
بکشتیم و دادیم آبش به رنج
بیاویختیم از برش تاج و گنج
1212
چو بر شد به خورشید و شد سایه‌دار
به خاک اندر آمد سر مایه‌دار
1313
برینست فرجام و انجام ما
بدان تا کجا باشد آرام ما
1414
به سیندخت مهراب گفت این سخن
نوآوردی و نو نگردد کهن
1515
سرای سپنجی بدین سان بود
خرد یافته زو هراسان بود
1616
یکی اندر آید دگر بگذرد
گذر نی که چرخش همی بسپرد
1717
به شادی و انده نگردد دگر
برین نیست پیکار با دادگر
1818
بدو گفت سیندخت این داستان
بروی دگر بر نهد باستان
1919
خرد یافته موبد نیک بخت
به فرزند زد داستان درخت
2020
زدم داستان تا ز راه خرد
سپهبد به گفتار من بنگرد
2121
فرو برد سرو سهی داد خم
به نرگس گل سرخ را داد نم
2222
که گردون به سر بر چنان نگذرد
که ما را همی باید ای پرخرد
2323
چنان دان که رودابه را پور سام
نهانی نهادست هر گونه دام
2424
ببردست روشن دلش را ز راه
یکی چاره مان کرد باید نگاه
2525
بسی دادمش پند و سودش نکرد
دلش خیره بینم همی روی زرد
2626
چو بشنید مهراب بر پای جست
نهاد از بر دست شمشیر دست
2727
تنش گشت لرزان و رخ لاجورد
پر از خون جگر دل پر از باد سرد
2828
همی گفت رودابه را رود خون
بروی زمین بر کنم هم کنون
2929
چو این دید سیندخت برپای جست
کمر کرد بر گردگاهش دو دست
3030
چنین گفت کز کهتر اکنون یکی
سخن بشنو و گوش دار اندکی
3131
ازان پس همان کن که رای آیدت
روان و خرد رهنمای آیدت
3232
بپیچید و بنداخت او را بدست
خروشی برآورد چون پیل مست
3333
مرا گفت چون دختر آمد پدید
ببایستش اندر زمان سر برید
3434
نکشتم بگشتم ز راه نیا
کنون ساخت بر من چنین کیمیا
3535
پسر کو ز راه پدر بگذرد
دلیرش ز پشت پدر نشمرد
3636
همم بیم جانست و هم جای ننگ
چرا بازداری سرم را ز جنگ
3737
اگر سام یل با منوچهر شاه
بیابند بر ما یکی دستگاه
3838
ز کابل برآید به خورشید دود
نه آباد ماند نه کشت و درود
3939
چنین گفت سیندخت با مرزبان
کزین در مگردان به خیره زبان
4040
کزین آگهی یافت سام سوار
به دل ترس و تیمار و سختی مدار
4141
وی از گرگساران بدین گشت باز
گشاده شدست این سخن نیست راز
4242
چنین گفت مهراب کای ماه‌روی
سخن هیچ با من به کژی مگوی
4343
چنین خود کی اندر خورد با خرد
که مر خاک را باد فرمان برد
4444
مرا دل بدین نیستی دردمند
اگر ایمنی یابمی از گزند
4545
که باشد که پیوند سام سوار
نخواهد ز اهواز تا قندهار
4646
بدو گفت سیندخت کای سرفراز
به گفتار کژی مبادم نیاز
4747
گزند تو پیدا گزند منست
دل درمند تو بند منست
4848
چنین است و این بر دلم شد درست
همین بدگمانی مرا از نخست
4949
اگر باشد این نیست کاری شگفت
که چندین بد اندیشه باید گرفت
5050
فریدون به سرو یمن گشت شاه
جهانجوی دستان همین دید راه
5151
هرانگه که بیگانه شد خویش تو
شود تیره رای بداندیش تو
5252
به سیندخت فرمود پس نامدار
که رودابه را خیز پیش من آر
5353
بترسید سیندخت ازان تیز مرد
که او را ز درد اندر آرد به گرد
5454
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
به چاره دلش را ز کینه بشست
5555
زبان داد سیندخت را نامجوی
که رودابه را بد نیارد بروی
5656
بدو گفت بنگر که شاه زمین
دل از ما کند زین سخن پر ز کین
5757
نه ماند بر و بوم و نه مام و باب
شود پست رودابه با رودآب
5858
چو بشنید سیندخت سر پیش اوی
فرو برد و بر خاک بنهاد روی
5959
بر دختر آمد پر از خنده لب
گشاده رخ روزگون زیر شب
6060
همی مژده دادش که جنگی پلنگ
ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ
6161
کنون زود پیرایه بگشای و رو
به پیش پدر شو به زاری بنو
6262
بدو گفت رودابه پیرایه چیست
به جای سر مایه بی‌مایه چیست
6363
روان مرا پور سامست جفت
چرا آشکارا بباید نهفت
6464
به پیش پدر شد چو خورشید شرق
به یاقوت و زر اندرون گشته غرق
6565
بهشتی بد آراسته پرنگار
چو خورشید تابان به خرم بهار
6666
پدر چون ورا دید خیره بماند
جهان آفرین را نهانی بخواند
6767
بدو گفت ای شسته مغز از خرد
ز پرگوهران این کی اندر خورد
6868
که با اهرمن جفت گردد پری
که مه تاج بادت مه انگشتری
6969
چو بشنید رودابه آن گفت‌وگوی
دژم گشت و چون زعفران کرد روی
7070
سیه مژه بر نرگسان دژم
فرو خوابنید و نزد هیچ دم
7171
پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ
همی رفت غران بسان پلنگ
7272
سوی خانه شد دختر دل‌شده
رخان معصفر بزر آژده
7373
به یزدان گرفتند هر دو پناه
هم این دل شده ماه و هم پیشگاه
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

میان سپهدار و آن سرو بن

زنی بود گوینده شیرین سخن

فردوسی»شاهنامه»منوچهر»بخش 12

اگلی نظم

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ

ز مهراب و دستان سام سترگ

فردوسی»شاهنامه»منوچهر»بخش 14

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00