صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی بهرام گور
  4. »بخش 4

بخش 4

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ز پیش سواران چو ره برگرفت

سوی خان بی‌بر به راهام تفت

22

بزد در بگفتا که بی‌شهریار

بماندم چو او بازماند از شکار

33

شب آمد ندانم همی راه را

نیابم همی لشکر و شاه را

44

گر امشب بدین خانه یابم سپنج

نباشد کسی را ز من هیچ رنج

55

به پیش به راهام شد پیشکار

بگفت آنچ بشنید ازان نامدار

66

به راهام گفت ایچ ازین در مرنج

بگویش که ایدر نیابی سپنج

77

بیامد فرستاده با او بگفت

که ایدر ترا نیست جای نهفت

88

بدو گفت بهرام با او بگوی

کز ایدر گذشتن مرا نیست روی

99

همی از تو من خانه خواهم سپنج

نیارم به چیزت ازان پس به رنج

1010

چو بشنید پویان بشد پیشکار

به نزد به راهام گفت این سوار

1111

همی ز ایدر امشب نخواهد گذشت

سخن گفتن و رای بسیار گشت

1212

به راهام گفتش که رو بی‌درنگ

بگویش که این جایگاهیست تنگ

1313

جهودیست درویش و شب گرسنه

بخسپد همی بر زمین برهنه

1414

بگفتند و بهرام گفت ار سپنج

نیابم بدین خانه آیدت رنج

1515

بدین در بخسپم نجویم سرای

نخواهم به چیزی دگر کرد رای

1616

به راهام گفت ای نبرده سوار

همی رنجه داری مرا خوارخوار

1717

بخسپی و چیزت بدزدد کسی

ازان رنجه داری مرا تو بسی

1818

به خانه درآی ار جهان تنگ شد

همه کار بی‌برگ و بی‌رنگ شد

1919

به پیمان که چیزی نخواهی ز من

ندارم به مرگ آبچین و کفن

2020

هم امشب ترا و نشست ترا

خورش باید و نیست چیزی مرا

2121

گر این اسپ سرگین و آب افگند

وگر خشت این خانه را بشکند

2222

به شبگیر سرگینش بیرون کنی

بروبی و خاکش به هامون کنی

2323

همان خشت را نیز تاوان دهی

چو بیدار گردی ز خواب آن دهی

2424

بدو گفت بهرام پیمان کنم

برین رنجها سر گروگان کنم

2525

فرود آمد و اسپ را با لگام

ببست و برآهخت تیغ از نیام

2626

نمدزین بگسترد و بالینش زین

بخفت و دو پایش کشان بر زمین

2727

جهود آن در خانه از پس ببست

بیاورد خوان و به خوردن نشست

2828

ازان پس به بهرام گفت ای سوار

چو این داستان بشنوی یاد دار

2929

به گیتی هرانکس که دارد خورد

سوی مردم بی‌نوا ننگرد

3030

بدو گفت بهرام کاین داستان

شنیدستم از گفتهٔ باستان

3131

شنیدم به گفتار و دیدم کنون

که برخواندی از گفتهٔ رهنمون

3232

می آورد چون خورده شد نان جهود

ازان می ورا شادمانی فزود

3333

خروشید کای رنج‌دیده سوار

برین داستان کهن گوش‌دار

3434

که هرکس که دارد دلش روشنست

درم پیش او چون یکی جوشنست

3535

کسی کو ندارد بود خشک لب

چنانچون توی گرسنه نیم‌شب

3636

بدو گفت بهرام کاین بس شگفت

به گیتی مرین یاد باید گرفت

3737

که از جام یابی سرانجام نیک

خنک میگسار و می و جام نیک

3838

چو از کوه خنجر برآورد هور

گریزان شد از خانه بهرام گور

3939

بران چرمهٔ ناچران زین نهاد

چه زین از برش خشک بالین نهاد

4040

بیامد به راهام گفت ای سوار

به گفتار خود بر کنون پای‌دار

4141

تو گفتی که سرگین این بارگی

به جاروب روبم به یکبارگی

4242

کنون آنچ گفتی بروب و ببر

به رنجم ز مهمان بیدادگر

4343

بدو گفت بهرام شو پایکار

بیاور که سرگین کشد بر کنار

4444

دهم زر که تا خاک بیرون برد

وزین خانهٔ تو به هامون برد

4545

بدو گفت من کس ندارم که خاک

بروبد برد ریزد اندر مغاک

4646

تو پیمان که کردی به کژی مبر

نباید که خوانمت بیدادگر

4747

چو بشنید بهرام ازو این سخن

یکی تازه اندیشه افگند بن

4848

یکی خوب دستار بودش حریر

به موزه درون پر ز مشک و عبیر

4949

برون کرد و سرگین بدو کرد پاک

بینداخت با خاک اندر مغاک

5050

به راهام را گفت کای پارسا

گر آزادیم بشنود پادشا

5151

ترا از جهان بی‌نیازی دهد

بر مهتران سرفرازی دهد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنان بد که روزی به نخچیر شیر

همی‌رفت با چند گرد دلیر

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 3

اگلی نظم

برفت و بیامد به ایوان خویش

همه شب همی ساخت درمان خویش

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 5

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور