صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی بهرام گور
  4. »بخش 3

بخش 3

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنان بد که روزی به نخچیر شیر

همی‌رفت با چند گرد دلیر

22

بشد پیر مردی عصایی به دست

بدو گفت کای شاه یزدان‌پرست

33

به راهام مردیست پرسیم و زر

جهودی فریبنده و بدگهر

44

به آزادگی لنبک آبکش

به آرایش خوان و گفتار خوش

55

بپرسید زان کهتران کاین کیند

به گفتار این پیر سر بر چیند

66

چنین گفت با او یکی نامدار

که ای با گهر نامور شهریار

77

سقاایست این لنبک آبکش

جوانمرد و با خوان و گفتار خوش

88

به یک نیم روز آب دارد نگاه

دگر نیمه مهمان بجوید ز راه

99

نماند به فردا از امروز چیز

نخواهد که در خانه باشد به نیز

1010

به راهام بی‌بر جهودیست زفت

کجا زفتی او نشاید نهفت

1111

درم دارد و گنج و دینار نیز

همان فرش دیبا و هرگونه چیز

1212

منادیگری را بفرمود شاه

که شو بانگ زن پیش بازارگاه

1313

که هرکس که از لنبک آبکش

خرد آب خوردن نباشدش خوش

1414

همی بود تا زرد گشت آفتاب

نشست از بر باره بی‌زور و تاب

1515

سوی خانهٔ لنبک آمد چو باد

بزد حلقه بر درش و آواز داد

1616

که من سرکشی‌ام ز ایران سپاه

چو شب تیره شد بازماندم ز شاه

1717

درین خانه امشب درنگم دهی

همه مردمی باشد و فرهی

1818

ببد شاد لنبک ز آواز اوی

وزان خوب گفتار دمساز اوی

1919

بدو گفت زود اندر آی ای سوار

که خشنود باد ز تو شهریار

2020

اگر با تو ده تن بدی به بدی

همه یک به یک بر سرم مه بدی

2121

فرود آمد از باره بهرامشاه

همی داشت آن باره لنبک نگاه

2222

بمالید شادان به چیزی تنش

یکی رشته بنهاد بر گردنش

2323

چو بنشست بهرام لنبک دوید

یکی شهره شطرنج پیش آورید

2424

یکی کاسه آورد پر خوردنی

بیاورد هرگونه آوردنی

2525

به بهرام گفت ای گرانمایه مرد

بنه مهره بازی از بهر خورد

2626

بدید آنک کلنبک بدو داد شاه

بخندید و بنهاد بر پیش گاه

2727

چو نان خورده شد میزبان در زمان

بیاورد جامی ز می شادمان

2828

همی خورد بهرام تا گشت مست

به خوردنش آنگه بیازید دست

2929

شگفت آمد او را ازان جشن اوی

وزان خوب گفتار وزان تازه روی

3030

بخفت آن شب و بامداد پگاه

از آواز او چشم بگشاد شاه

3131

چنین گفت لنبک به بهرام گور

که شب بی نوا بد همانا ستور

3232

یک امروز مهمان من باش وبس

وگر یار خواهی بخوانیم کس

3333

بیاریم چیزی که باید به جای

یک امروز با ما به شادی بپای

3434

چنین گفت با آبکش شهریار

که امروز چندان نداریم کار

3535

که ناچار ز ایدر بباید شدن

هم اینجا به نزد تو خواهم بدن

3636

بسی آفرین کرد لنبک بروی

ز گفتار او تازه‌تر کرد روی

3737

بشد لنبک و آب چندی کشید

خریدار آبش نیامد پدید

3838

غمی گشت و پیراهنش درکشید

یکی آبکش را به بر برکشید

3939

بها بستد و گوشت بخرید زود

بیامد سوی خانه چون باد و دود

4040

بپخت و بخوردند و می خواستند

یکی مجلس دیگر آراستند

4141

بیود آن شب تیره با می به دست

همان لنبک آبکش می‌پرست

4242

چو شب روز شد تیز لنبک برفت

بیامد به نزدیک بهرام تفت

4343

بدو گفت روز سیم شادباش

ز رنج و غم و کوشش آزاد باش

4444

بزن دست با من یک امروز نیز

چنان دان که بخشیده‌ای زر و چیز

4545

بدو گفت بهرام کین خود مباد

که روز سه دیگر نباشیم شاد

4646

برو آبکش آفرین خواند و گفت

که بیداردل باش و با بخت جفت

4747

به بازار شد مشک و آلت ببرد

گروگان به پرمایه مردی سپرد

4848

خرید آنچ بایست و آمد دوان

به نزدیک بهرام شد شادمان

4949

بدو گفت یاری ده اندر خورش

که مرد از خورشها کند پرورش

5050

ازو بستد آن گوشت بهرام زود

برید و بر آتش خورشها فزود

5151

چو نان خورده شد می‌گرفتند و جام

نخست از شهنشاه بردند نام

5252

چو می خورده شد خواب را جای کرد

به بالین او شمع بر پای کرد

5353

به روز چهارم چو بفروخت هور

شد از خواب بیدار بهرام گور

5454

بشد میزبان گفت کای نامدار

ببودی درین خانهٔ تنگ و تار

5555

بدین خانه اندر تن‌آسان نه‌ای

گر از شاه ایران هراسان نه‌ای

5656

دو هفته بدین خانهٔ بی‌نوا

بباشی گر آید دلت را هوا

5757

برو آفرین کرد بهرامشاه

که شادان و خرم بدی سال و ماه

5858

سه روز اندرین خانه بودیم شاد

که شاهان گیتی گرفتیم یاد

5959

به جایی بگویم سخنهای تو

که روشن شود زو دل و رای تو

6060

که این میزبانی ترا بر دهد

چو افزون دهی تخت و افسر دهد

6161

بیامد چو گرد اسپ را زین نهاد

به نخچیرگه رفت زان خانه شاد

6262

همی کرد نخچیر تا شب ز کوه

برآمد سبک بازگشت از گروه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دگر روز چون بردمید آفتاب

ببالید کوه و بپالود خواب

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 2

اگلی نظم

ز پیش سواران چو ره برگرفت

سوی خان بی‌بر به راهام تفت

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 4

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور