صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی بهرام گور
  4. »بخش 5

بخش 5

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

برفت و بیامد به ایوان خویش

همه شب همی ساخت درمان خویش

22

پراندیشه آن شب به ایوان بخفت

بخندید و آن راز با کس نگفت

33

به شبگیر چون تاج بر سر نهاد

سپه را سراسر همه بار داد

44

بفرمود تا لنبک آبکش

بشد پیش او دست کرده به کش

55

ببردند ز ایوان به راهام را

جهود بداندیش و بدکام را

66

چو در بارگه رفت بنشاندند

یکی پاک‌دل مرد را خواندند

77

بدو گفت رو بارگیها ببر

نگر تا نباشی به جز دادگر

88

به خان به راهام شو بر گذار

نگر تا چه بینی نهاده بیار

99

بشد پاک‌دل تا به خان جهود

همه خانه دیبا و دینار بود

1010

ز پوشیدنی هم ز گستردنی

ز افگندنی و پراگندنی

1111

یکی کاروان‌خانه بود و سرای

کزان خانه بیرون نبودیش جای

1212

ز در و ز یاقوت و هر گوهری

ز هر بدره‌ای بر سرش افسری

1313

که دانند موبد مر آن را شمار

ندانست کردن بس روزگار

1414

فرستاد موبد بدانجا سوار

شتر خواست از دشت جهرم هزار

1515

همه بار کردند و دیگر نماند

همی شاددل کاروان را براند

1616

چو بانگ درای آمد از بارگاه

بشد مرد بینا بگفت آن به شاه

1717

که گوهر فزون زین به گنج تو نیست

همان مانده خروار باشد دویست

1818

بماند اندران شاه ایران شگفت

ز راز دل اندیشه‌ها برگرفت

1919

که چندین بورزید مرد جهود

چو روزی نبودش ز ورزش چه سود

2020

ازان صد شتروار زر و درم

ز گستردنیها و از بیش و کم

2121

جهاندار شاه آبکش را سپرد

بشد لنبک از راه گنجی ببرد

2222

ازان پس براهام را خواند و گفت

که ای در کمی گشته با خاک جفت

2323

چه گویی که پیغمبرت چند زیست

چه بایست چندی به زشتی گریست

2424

سوار آمد و گفت با من سخن

ازان داستانهای گشته کهن

2525

که هرکس که دارد فزونی خورد

کسی کو ندارد همی پژمرد

2626

کنون دست یازان ز خوردن بکش

ببین زین سپس خوردن آبکش

2727

ز سرگین و زربفت و دستار و خشت

بسی گفت با سفله مرد کنشت

2828

درم داد ناپاک دل را چهار

بدو گفت کاین را تو سرمایه‌دار

2929

سزا نیست زین بیشتر مر ترا

درم مرد درویش را سر ترا

3030

به ارزانیان داد چیزی که بود

خروشان همی رفت مرد جهود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز پیش سواران چو ره برگرفت

سوی خان بی‌بر به راهام تفت

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 4

اگلی نظم

چو یوز شکاری به کار آمدش

بجنبید و رای شکار آمدش

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی بهرام گور»بخش 6

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور