صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
  4. »بخش 2 - داستان نوش‌زاد با کسری

بخش 2 - داستان نوش‌زاد با کسری

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

اگر شاه دیدی وگر زیردست

وگر پاکدل مرد یزدان‌پرست

2

چنان دان که چاره نباشد ز جفت

ز پوشیدن و خورد و جای نهفت

3

اگر پارسا باشد و رای‌زن

یکی گنج باشد براگنده زن

4

بویژه که باشد به بالا بلند

فروهشته تا پای مشکین کمند

5

خردمند و هشیار و با رای و شرم

سخن گفتنش خوب و آوای نرم

6

برین سان زنی داشت پرمایه شاه

به بالای سرو و به دیدار ماه

7

بدین مسیحا بد این ماه‌روی

ز دیدار او شهر پر گفت و گوی

8

یکی کودک آمدش خورشید چهر

ز ناهید تابنده‌تر بر سپهر

9

ورا نامور خواندی نوش‌زاد

نجستی ز ناز از برش تندباد

10

ببالید برسان سرو سهی

هنرمند و زیبای شاهنشهی

11

چو دوزخ بدانست و راه بهشت

عزیز و مسیح و ره زردهشت

12

نیامد همی‌زند و استش درست

دو رخ را به آب مسیحا بشست

13

ز دین پدر کیش مادر گرفت

زمانه بدو مانده اندر شگفت

14

چنان تنگدل گشته زو شهریار

که از گل نیامد جز از خار بار

15

در کاخ و فرخنده ایوان او

ببستند و کردند زندان او

16

نشستنگهش جند شاپور بود

از ایران وز باختر دور بود

17

بسی بسته و پر گزندان بدند

برین بهره با او به زندان بدند

18

بدان گه که باز آمد از روم شاه

بنالید زان جنبش و رنج راه

19

چنان شد ز سستی که از تن بماند

ز ناتندرستی باردن بماند

20

کسی برد زی نوش‌زاد آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

21

جهانی پر آشوب گردد کنون

بیارند هر سو به بد رهنمون

22

جهاندار بیدار کسری بمرد

زمان و زمین دیگری را سپرد

23

ز مرگ پدر شاد شد نوش‌زاد

که هرگز ورا نام نوشین مباد

24

برین داستان زد یکی مرد پیر

که گر شادی از مرگ هرگز ممیر

25

پسر کو ز راه پدر بگذرد

ستم‌کاره خوانیمش ار بی‌خرد

26

اگر بیخ حنظل بود تر و خشک

نشاید که بار آورد شاخ مشک

27

چرا گشت باید همی زان سرشت

که پالیزبانش ز اول بکشت

28

اگر میل یابد همی سوی خاک

ببرد ز خورشید وز باد و خاک

29

نه زو بار باید که یابد نه برگ

ز خاکش بود زندگانی و مرگ

30

یکی داستان کردم از نوش‌زاد

نگه کن مگر سر نپیچی ز داد

31

اگر چرخ را کوش صدری بدی

همانا که صدریش کسری بدی

32

پسر سر چرا پیچد از راه اوی

نشست که جوید ابر گاه اوی

33

ز من بشنو این داستان سر به سر

بگویم تو را ای پسر در بدر

34

چو گفتار دهقان بیاراستم

بدین خویشتن را نشان خواستم

35

که ماند ز من یادگاری چنین

بدان آفرین کو کند آفرین

36

پس از مرگ بر من که گوینده‌ام

بدین نام جاوید جوینده‌ام

37

چنین گفت گویندهٔ پارسی

که بگذشت سال از برش چار سی

38

که هر کس که بر دادگر دشمنست

نه مردم نژادست که آهرمنست

39

هم از نوش‌زاد آمد این داستان

که یاد آمد از گفته باستان

40

چو بشنید فرزند کسری که تخت

بپردخت زان خسروانی درخت

41

در کاخ بگشاد فرزند شاه

برو انجمن شد فراوان سپاه

42

کسی کو ز بند خرد جسته بود

به زندان نوشین‌روان بسته بود

43

ز زندانها بندها برگرفت

همه شهر ازو دست بر سر گرفت

44

به شهر اندرون هرک ترسا بدند

اگر جاثلیق ار سکوبا بدند

45

بسی انجمن کرد بر خویشتن

سواران گردنکش و تیغ‌زن

46

فراز آمدندش تنی سی‌هزار

همه نیزه‌داران خنجرگزار

47

یکی نامه بنوشت نزدیک خویش

ز قیصر چو آیین تاریک خویش

48

که بر جندشاپور مهتر تویی

هم‌آواز و هم‌کیش قیصر تویی

49

همه شهر ازو پرگنهکار شد

سر بخت برگشته بیدار شد

50

خبر زین به شهر مداین رسید

ازان که آمد از پور کسری پدید

51

نگهبان مرز مداین ز راه

سواری برافگند نزدیک شاه

52

سخن هرچ بشنید با او بگفت

چنین آگهی کی بود در نهفت

53

فرستاده برسان آب روان

بیامد به نزدیک نوشین‌روان

54

بگفت آنچ بشنید و نامه بداد

سخنها که پیدا شد از نوش‌زاد

55

ازو شاه بشنید و نامه بخواند

غمی گشت زان کار و تیره بماند

56

جهاندار با موبد سرفراز

نشست و سخن رفت چندی به راز

57

چو گشت آن سخن بر دلش جای گیر

بفرمود تا نزد او شد دبیر

58

یکی نامه بنوشت با داغ و درد

پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد

59

نخستین بران آفرین گسترید

که چرخ و زمان و زمین آفرید

60

نگارندهٔ هور و کیوان و ماه

فروزندهٔ فر و دیهیم و گاه

61

ز خاشاک ناچیز تا شیر و پیل

ز گرد پی مور تا رود نیل

62

همه زیر فرمان یزدان بود

وگر در دم سنگ و سندان بود

63

نه فرمان او را کرانه پدید

نه زو پادشاهی بخواهد برید

64

بدانستم این نامهٔ ناپسند

که آمد ز فرزند چندین گزند

65

وزان پرگناهان زندان‌شکن

که گشتند با نوش‌زاد انجمن

66

چنین روز اگر چشم دارد کسی

سزد گر نماند به گیتی بسی

67

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

ز کسری بر آغاز تا نوش‌زاد

68

رها نیست از چنگ و منقار مرگ

پی پشه و مور با پیل و کرگ

69

زمین گر گشاده کند راز خویش

بپیماید آغاز و انجام خویش

70

کنارش پر از تاجداران بود

برش پر ز خون سواران بود

71

پر از مرد دانا بود دامنش

پر از خوب رخ جیب پیراهنش

72

چه افسر نهی بر سرت بر چه ترگ

بدو بگذرد زخم پیکان مرگ

73

گروهی که یارند با نوش‌زاد

که جز مرگ کسری ندارند یاد

74

اگر خود گذر یابی از روز بد

به مرگ کسی شاد باشی سزد

75

و دیگر که از مرگ شاهان داد

نگیرد کسی یاد جز بدنژاد

76

سر نوش‌زاد از خرد بازگشت

چنین دیو با او هم‌آواز گشت

77

نباشد برو پایدار این سخن

برافراخت چون خواست آمد ببن

78

نبایست کو نزد ما دستگاه

بدین آگهی خیره کردی تباه

79

اگر تخت گشتی ز خسرو تهی

همو بود زیبای شاهنشهی

80

چنین بود خود در خور کیش اوی

سزاوار جان بداندیش اوی

81

ازین بر دل اندیشه و باک نیست

اگر کیش فرزند ما پاک نیست

82

وزین کس که با او بهم ساختند

وز آزرم ما دل بپرداختند

83

وزان خواسته کو تبه کرد نیز

همی بر دل ما نسنجد به چیز

84

بداندیش و بیکار و بدگوهرند

بدین زیردستی نه اندر خورند

85

ازین دست خوارست بر ما سخن

ز کردار ایشان تو دل بد مکن

86

مرا بیم و باک از جهانداورست

که از دانش برتران برترست

87

نباید که شد جان ما بی‌سپاس

به نزدیک یزدان نیکی‌شناس

88

مرا داد پیروزی و فرهی

فزونی و دیهیم شاهنشهی

89

سزای دهش گر نیایش بدی

مرا بر فزونی فزایش بدی

90

گر از پشت من رفت یک قطره آب

به جای دگر یافته جای خواب

91

چو بیدار شد دشمن آمد مرا

بترسم که رنج از من آمد مرا

92

وگر گاه خشم جهاندار نیست

مرا از چنین کار تیمار نیست

93

وزان کس که با او شدند انجمن

همه زار و خوارند بر چشم من

94

وزان نامه کز قیصر آمد بدوی

همی آب تیره درآمد به جوی

95

ازان کو هم‌آواز و هم کیش اوست

گمانند قیصر بتن خویش اوست

96

کسی را که کوتاه باشد خرد

بدین نیاکان خود ننگرد

97

گران بی‌خرد سر بپیچد ز داد

به دشنام او لب نباید گشاد

98

که دشنام او ویژه دشنام ماست

کجا از پی و خون و اندام ماست

99

تو لشکر بیارای و بر ساز جنگ

مدارا کن اندر میان با درنگ

100

ور ای دون که تنگ اندر آید سخن

به جنگ اندرون هیچ تندی مکن

101

گرفتنش بهتر ز کشتن بود

مگرش از گنه بازگشتن بود

102

از آبی کزو سرو آزاد رست

سزد گر نباید بدو خاک شست

103

وگر خوار گیرد تن ارجمند

به پستی نهد روی سرو بلند

104

سرش برگراید ز بالین ناز

مدار ایچ ازو گرز و شمشیر باز

105

گرامی که خواری کند آرزوی

نشاید جدا کرد او را ز خوی

106

یکی ارجمندی بود کشته خوار

چو با شاه گیتی کند کارزار

107

تواز کشتن او مدار ایچ باک

چوخون سرخویش گیرد به خاک

108

سوی کیش قیصر گراید همی

ز دیهیم ما سر بتابدهمی

109

عزیزی بود زار و خوار و نژند

گزیده به شاهی ز چرخ بلند

110

بدین داستان زد یکی مهرنوش

پرستار با هوش و پشمینه پوش

111

که هرکو به مرگ پدر گشت شاد

ورا رامش و زندگانی مباد

112

تو از تیرگی روشنایی مجوی

که با آتش آب اندر آید به جوی

113

نه آسانیی دید بی رنج کس

که روشن زمانه برینست و بس

114

تو با چرخ گردان مکن دوستی

که‌گه مغز اویی و گه پوستی

115

چه جویی زکردار او رنگ و بوی

بخواهد ربودن چو به نمود روی

116

بدان گه بود بیم رنج و گزند

که گردون گردان برآرد بلند

117

سپاهی که هستند با نوش زاد

کجا سر به پیچند چندین ز داد

118

تو آن را جز از باد و بازی مدان

گزاف زنان بود و رای بدان

119

هران کس که ترساست از لشکرش

همی از پی کیش پیچد سرش

120

چنینست کیش مسیحا که دم

زنی تیز و گردد کسی زو دژم

121

نه پروای رای مسیحابود

به فرجام خصمش چلیپا بود

122

دگر هرکه هست از پراگندگان

بدآموز و بدخواه و از بندگان

123

از ایشان یکی برتری رای نیست

دم باد با رای ایشان یکیست

124

به جنگ ار گرفته شود نوش‌زاد

برو زین سخنها مکن هیچ یاد

125

که پوشیده رویان او در نهان

سرآرند برخویشتن بر زمان

126

هم ایوان او ساز زندان اوی

ابا آنک بردند فرمان اوی

127

در گنج یک سر بدو برمبند

وگرچه چنین خوار شد ارجمند

128

ز پوشیده رویان و از خوردنی

ز افگندنی هم ز گستردنی

129

برو هیچ تنگی نباید به چیز

نباید که چیزی نیابد به نیز

130

وزین مرزبانان ایرانیان

هران کس که بستند با او میان

131

چو پیروز گردی مپیچان سخن

میانشان به خنجر به دو نیم کن

132

هران کس که او دشمن پادشاست

به کام نهنگش سپاری رواست

133

جزان هرک ما را به دل دشمنست

ز تخم جفا پیشه آهرمنست

134

ز ما نیکوییها نگیرند یاد

تو را آزمایش بس ازنوش زاد

135

ز نظاره هرکس که دشنام داد

زبانش بجنبید بر نوش زاد

136

بران ویژه دشنام ما خواستند

به هنگام بدگفتن آراستند

137

مباش اندرین نیزهمداستان

که بدخواه راند چنین داستان

138

گراو بی هنرشد هم ازپشت ماست

دل ما برین راستی برگواست

139

زبان کسی کو ببد کرد یاد

وزو بود بیداد برنوش زاد

140

همه داغ کن برسر انجمن

مبادش زبان ومبادش دهن

141

کسی کو بجوید همی روزگار

که تا سست گردد تن شهریار

142

به کار آورد کژی و دشمنی

بداندیشی و کیش آهرمنی

143

بدین پادشاهی نباشد رواست

که فر و سر و افسر و چهر ماست

144

نهادند برنامه بر مهر شاه

فرستاده برگشت پویان به راه

145

چو از ره سوی رام برزین رسید

بگفت آنچ از شاه کسری شنید

146

چو آن گفته شد نامه او بداد

به فرمان که فرمود با نوش زاد

147

سپه کردن و جنگ را ساختن

وز آزرم او مغز پرداختن

148

چوآن نامه برخواند مرد کهن

شنید از فرستاده چندی سخن

149

بدانگه که خیزد خروش خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

150

سپاهی بزرگ از مداین برفت

بشد رام برزین سوی جنگ تفت

151

پس آگاهی آمد سوی نوش‌زاد

سپاه انجمن کرد و روزی بداد

152

همه جاثلیقان و به طریق روم

که بودند زان مرز آبادبوم

153

سپهدار شماس پیش اندرون

سپاهی همه دست شسته به خون

154

برآمد خروش از در نوش‌زاد

بجنبید لشکر چو دریا ز باد

155

به هامون کشیدند یکسر ز شهر

پر از جنگ سر دل پر از کین و زهر

156

چو گرد سپه رام برزین بدید

بزد نای رویین وصف بر کشید

157

ز گرد سواران جوشنوران

گراییدن گرزهای گران

158

دل سنگ خارا همی‌بردرید

کسی روی خورشید تابان ندید

159

به قلب سپاه اندرون نوش‌زاد

یکی ترگ رومی به سر برنهاد

160

سپاهی بد از جاثلقیان روم

که پیدا نبد از پی نعل بوم

161

تو گفتی مگر خاک جوشان شدست

هوا بر سر او خروشان شدست

162

زره دار گردی بیامد دلیر

کجا نام اوبود پیروز شیر

163

خروشید کای نامور نوش‌زاد

سرت را که پیچید چونین ز داد

164

بگشتی ز دین کیومرثی

هم از راه هوشنگ و طهمورثی

165

مسیح فریبنده خود کشته شد

چو از دین یزدان سرش گشته شد

166

ز دین آوران کین آنکس مجوی

کجا کارخود را ندانست روی

167

اگر فر یزدان برو تافتی

جهود اندرو راه کی یافتی

168

پدرت آن جهاندار آزادمرد

شنیدی که با روم و قیصر چه کرد

169

تو با او کنون جنگ سازی همی

سرت به آسمان برفرازی همی

170

بدین چهرچون ماه و این فرو برز

برین یال و کتف و برین دست و گرز

171

نبینم خرد هیچ نزدیک تو

چنین خیره شد جان تاریک تو

172

دریغ آن سرو تاج و نام و نژاد

که اکنون همی‌داد خواهی به باد

173

تو با شاه کسری بسنده نه‌ای

وگر پیل و شیر دمنده نه‌ای

174

چو دست و عنان توای شهریار

بایوان شاهان ندیدم نگار

175

چو پای و رکیب تو و یال تو

چنین شورش و دست و کوپال تو

176

نگارندهٔ چین نگاری ندید

زمانه چو تو شهریاری ندید

177

جوانی دل شاه کسری مسوز

مکن تیره این آب گیتی‌فروز

178

پیاده شو از باره زنهار خواه

به خاک افگن این گرز و رومی کلاه

179

اگر دور از ایدر یکی باد سرد

نشاند بروی تو بر تیره گرد

180

دل شهریار از تو بریان شود

ز روی تو خورشید گریان شود

181

به گیتی همه تخم زفتی مکار

ستیزه نه خوب آید از شهریار

182

گر از رای من سر به یک سو بری

بلندی گزینی و کنداوری

183

بسی پند پیروز یاد آیدت

سخن های بد گوی یاد آیدت

184

چنین داد پاسخ ورانوش‌زاد

که‌ای پیر فرتوت سر پر ز باد

185

ز لشکر مرا زینهاری مخواه

سرافراز گردان و فرزند شاه

186

مرا دین کسری نباید همی

دلم سوی مادر گراید همی

187

که دین مسیحاست آیین اوی

نگردم من از فره و دین اوی

188

مسیحای دین دار اگرکشته شد

نه فر جهاندار ازو گشته شد

189

سوی پاک یزدان شد آن رای پاک

بلندی ندید اندرین تیره خاک

190

اگرمن شوم کشته زان باک نیست

کجا زهر مرگست و تریاک نیست

191

بگفت این سخن پیش پیروز پیر

بپوشید روی هوا را بتیر

192

برفتند گردان لشکر ز جای

خروش آمد از کوس وز کرنای

193

سپهبد چوآتش برانگیخت اسب

بیامد بکردار آذر گشسب

194

چپ لشکر شاه ایران ببرد

به پیش سپه در نماند ایچ گرد

195

فراوان ز مردان لشکر بکشت

ازان کار شد رام برزین درشت

196

بفرمود تا تیرباران کنند

هوا چون تگرگ بهاران کنند

197

بگرد اندرون خسته شد نوش‌زاد

بسی کرد از پند پیروز یاد

198

بیامد به قلب سپه پر ز درد

تن از تیر خسته رخ از درد زرد

199

چنین گفت پیش دلیران روم

که جنگ پدر زار و خوارست و شوم

200

بنالید و گریان سقف را بخواند

سخن هرچ بودش به دل در براند

201

بدو گفت کین روزگارم دژم

ز من بر من آورد چندین ستم

202

کنون چون به خاک اندر آید سرم

سواری برافگن بر مادرم

203

بگویش که شد زین جهان نوش‌زاد

سرآمدبدو روز بیداد و داد

204

تو از من مگر دل نداری به رنج

که اینست رسم سرای سپنج

205

مرا بهره اینست زین تیره روز

دلم چون بدی شاد و گیتی‌فروز

206

نزاید جز از مرگ را جانور

اگر مرگ دانی غم من مخور

207

سر من ز کشتن پر از دود نیست

پدر بتر از من که خشنود نیست

208

مکن دخمه و تخت و رنج دراز

به رسم مسیحا یکی گور ساز

209

نه کافور باید نه مشک و عبیر

که من زین جهان کشته گشتم بتیر

210

بگفت این و لب را بهم برنهاد

شد آن نامور شیردل نوش‌زاد

211

چو آگاه شد لشکر از مرگ شاه

پراگنده گشتند زان رزمگاه

212

چو بشنید کو کشته شد پهلوان

غریوان به بالین او شد دوان

213

ازان رزمگه کس نکشتند نیز

نبودند شاد و نبردند چیز

214

و را کشته دیدند و افگنده خوار

سکوبای رومی سرش بر کنار

215

همه رزمگه گشت زو پر خروش

دل رام برزین پر از درد و جوش

216

زاسقف بپرسید کزنوش زاد

از اندرز شاهی چه داری به یاد

217

چنین داد پاسخ که جز مادرش

برهنه نباید که بیند برش

218

تن خویش چون دید خسته به تیر

ستودان نفرمود و مشک و عبیر

219

نه افسر نه دیبای رومی نه تخت

چو از بندگان دید تاریک بخت

220

برسم مسیحا کنون مادرش

کفن سازد و گور و هم چادرش

221

کنون جان او با مسیحا یکیست

همانست کاین خسته بردار نیست

222

مسیحی بشهر اندرون هرک بود

نبد هیچ ترسای رخ ناشخود

223

خروش آمد از شهروز مرد و زن

که بودند یک سر شدند انجمن

224

تن شهریار دلیر و جوان

دل و دیده شاه نوشین‌روان

225

به تابوتش از جای برداشتند

سه فرسنگ بر دست بگذاشتند

226

چوآگاه شد زان سخن مادرش

به خاک اندرآمد سر و افسرش

227

ز پرده برهنه بیامد به راه

برو انجمن گشته بازارگاه

228

سراپرده‌ای گردش اندر زدند

جهانی همه خاک بر سر زدند

229

به خاکش سپردند و شد نوش‌زاد

ز باد آمد و ناگهان شد به باد

230

همه جند شاپور گریان شدند

ز درد دل شاه بریان شدند

231

چه پیچی همی خیره در بند آز

چودانی که ایدر نمانی دراز

232

گذرجوی و چندین جهان را مجوی

گلش زهر دارد به سیری مبوی

233

مگردان سرازدین وز راستی

که خشم خدای آورد کاستی

234

چو این بشنوی دل زغم بازکش

مزن بر لبت بر ز تیمار تش

235

گرت هست جام می‌زرد خواه

به دل خرمی را مدان از گناه

236

نشاط وطرب جوی وسستی مکن

گزافه مپرداز مغزسخن

237

اگر در دلت هیچ حب علیست

تو را روز محشر به خواهش ولیست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو کسری نشست از بر تخت عاج

به سر برنهاد آن دل‌افروز تاج

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 1 - آغاز داستان

اگلی نظم

نگر خواب را بیهده نشمری

یکی بهره دانی ز پیغمبری

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 3 - داستان بوزرجمهر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور