صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
  4. »بخش 3 - داستان بوزرجمهر

بخش 3 - داستان بوزرجمهر

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

نگر خواب را بیهده نشمری

یکی بهره دانی ز پیغمبری

2

به ویژه که شاه جهان بیندش

روان درخشنده بگزیندش

3

ستاره زند رای با چرخ و ماه

سخنها پراگنده کرده به راه

4

روانهای روشن ببیند به خواب

همه بودنیها چوآتش برآب

5

شبی خفته بد شاه نوشین روان

خردمند و بیدار و دولت جوان

6

چنان دید درخواب کز پیش تخت

برستی یکی خسروانی درخت

7

شهنشاه را دل بیاراستی

می‌و رود و رامشگران خواستی

8

بر او بران گاه آرام و ناز

نشستی یکی تیزدندان گراز

9

چو بنشست می خوردن آراستی

وزان جام نوشین‌روان خواستی

10

چوخورشید برزد سر از برج گاو

ز هر سو برآمد خروش چگاو

11

نشست از بر تخت کسری دژم

ازان دیده گشته دلش پر ز غم

12

گزارندهٔ خواب را خواندند

ردان را ابر گاه بنشاندند

13

بگفت آن کجا دید در خواب شاه

بدان موبدان نماینده راه

14

گزارندهٔ خواب پاسخ نداد

کزان دانش او را نبد هیچ یاد

15

به نادانی آنکس که خستو شود

ز فام نکوهنده یک سو شود

16

ز داننده چون شاه پاسخ نیافت

پراندیشه دل را سوی چاره تافت

17

فرستاد بر هر سویی مهتری

که تا باز جوید ز هر کشوری

18

یکی بدره با هر یکی یار کرد

به برگشتن امید بسیار کرد

19

به هر بدره‌ای بد درم ده هزار

بدان تاکند در جهان خواستار

20

گزارنده خواب دانا کسی

به هر دانشی راه جسته بسی

21

که بگزارد این خواب شاه جهان

نهفته بر آرد ز بند نهان

22

یکی بدره آگنده او را دهند

سپاسی به شاه جهان برنهند

23

به هر سو بشد موبدی کاردان

سواری هشیوار بسیار دان

24

یکی از ردان نامش آزادسرو

ز درگاه کسری بیامد به مرو

25

بیامد همه گرد مرو او بجست

یکی موبدی دید بازند و است

26

همی کودکان را بیاموخت زند

به تندی و خشم و ببانگ بلند

27

یکی کودکی مهتر ایدر برش

پژوهنده زند وا ستا سرش

28

همی‌خواندندیش بوزرجمهر

نهاده بران دفتر از مهر چهر

29

عنانرا بپیچید موبد ز راه

بیامد بپرسید زو خواب شاه

30

نویسنده گفت این نه کارمنست

زهر دانشی زند یارمنست

31

ز موبد چو بشنید بوزرجمهر

بدو داد گوش و بر افروخت چهر

32

باستاد گفت این شکارمنست

گزاریدن خواب کارمنست

33

یکی بانگ برزد برو مرد است

که تو دفتر خویش کردی درست

34

فرستاده گفت ای خردمند مرد

مگر داند او گرد دانا مگرد

35

غمی شد ز بوزرجمهر اوستاد

بگوی آنچ داری بدو گفت یاد

36

نگویم من این گفت جز پیش شاه

بدانگه که بنشاندم پیش گاه

37

بدادش فرستاده اسب و درم

دگر هرچ بایستش از بیش و کم

38

برفتند هر دو برابر ز مرو

خرامان چو زیر گل اندر تذرو

39

چنان هم گرازان و گویان ز شاه

ز فرمان وز فر وز تاج و گاه

40

رسیدند جایی کجا آب بود

چو هنگامه خوردن و خواب بود

41

به زیر درختی فرود آمدند

چوچیزی بخوردند و دم بر زدند

42

بخفت اندران سایه بوزرجمهر

یکی چادر اندرکشیده به چهر

43

هنوز این گرانمایه بیدار بود

که با او به راه اندرون یار بود

44

نگه کرد و پیسه یکی مار دید

که آن چادر از خفته اندر کشید

45

ز سر تا به پایش ببویید سخت

شد ازپیش او نرم سوی درخت

46

چو مار سیه بر سر دار شد

سر کودک از خواب بیدار شد

47

چو آن اژدها شورش او شنید

بران شاخ باریک شد ناپدید

48

فرستاده اندر شگفتی بماند

فراوان برو نام یزدان بخواند

49

به دل گفت کین کودک هوشمند

بجایی رسد در بزرگی بلند

50

وزان بیشه پویان به راه آمدند

خرامان به نزدیک شاه آمدند

51

فرستاده از پیش کودک برفت

برتخت کسری خرامید تفت

52

بدو گفت کای شاه نوشین‌روان

تویی خفته بیدار و دولت جوان

53

برفتم ز درگاه شاها به مرو

بگشتم چو اندر گلستان تذرو

54

ز فرهنگیان کودکی یافتم

بیاوردم و تیز بشتافتم

55

بگفت آن سخن کزلب او شنید

ز مار سیاه آن شگفتی که دید

56

جهاندار کسری ورا پیش خواند

وزان خواب چندی سخنها براند

57

چوبشنید دانا ز نوشین روان

سرش پرسخن گشت و گویا زبان

58

چنین داد پاسخ که در خان تو

میان بتان شبستان تو

59

یکی مرد برناست کز خویشتن

به آرایش جامه کرده‌ست زن

60

ز بیگانه پردخته کن جایگاه

برین رای ما تا نیابند راه

61

بفرمای تا پیش تو بگذرند

پی خویشتن بر زمین بسپرند

62

بپرسیم زان ناسزای دلیر

که چون اندر آمد به بالین شیر

63

ز بیگانه ایوانش پردخت کرد

درکاخ شاهنشهی سخت کرد

64

بتان شبستان آن شهریار

برفتند پر بوی و رنگ و نگار

65

سمن بوی خوبان با ناز و شرم

همه پیش کسری برفتند نرم

66

ندیدند ازین سان کسی در میان

برآشفت کسری چو شیر ژیان

67

گزارنده گفت این نه اندر خورست

غلامی میان زنان اندرست

68

شمن گفت رفتن بافزون کنید

رخ از چادر شرم بیرون کنید

69

دگر باره بر پیش بگذاشتند

همه خواب را خیره پنداشتند

70

غلامی پدید آمد اندر میان

به بالای سرو و بچهر کیان

71

تنش لرز لرزان به کردار بید

دل از جان شیرین شده نا امید

72

کنیزک بدان حجره هفتاد بود

که هر یک به تن سرو آزاد بود

73

یکی دختری مهتر چاج بود

به بالای سرو و ببر عاج بود

74

غلامی سمن پیکر و مشک‌بوی

به خان پدر مهربان بد بدوی

75

بسان یکی بنده در پیش اوی

به هر جا که رفتی بدی خویش اوی

76

بپرسید ز و گفت کین مرد کیست

کسی کو چنین بنده پرورد کیست

77

چنین برگزیدی دلیر و جوان

میان شبستان نوشین‌روان

78

چنین گفت زن کین ز من کهترست

جوانست و با من ز یک مادرست

79

چنین جامه پوشید کز شرم شاه

نیارست کردن به رویش نگاه

80

برادر گر از تو بپوشید روی

ز شرم توبود آن بهانه مجوی

81

چو بشنید این گفته نوشین‌روان

شگفت آمدش کار هر دو جوان

82

برآشفت زان پس به دژخیم گفت

که این هر دو در خاک باید نهفت

83

کشنده ببرد آن دو تن را دوان

پس پردهٔ شاه نوشین‌روان

84

برآویختشان درشبستان شاه

نگونسار پرخون و تن پر گناه

85

گزارندهٔ خواب را بدره داد

ز اسب وز پوشیدنی بهره داد

86

فرومانده از دانش او شگفت

ز گفتارش اندازه‌ها برگرفت

87

نوشتند نامش به دیوان شاه

بر موبدان نماینده راه

88

فروزنده شد نام بوزرجمهر

بدو روی بنمود گردان سپهر

89

همی روز روزش فزون بود بخت

بدو شادمان بد دل شاه سخت

90

دل شاه کسری پر از داد بود

به دانش دل ومغزش آباد بود

91

بدرگاه بر موبدان داشتی

ز هر دانشی بخردان داشتی

92

همیشه سخن گوی هفتاد مرد

به درگاه بودی بخواب و بخورد

93

هرانگه که پردخته گشتی ز کار

ز داد و دهش وز می و میگسار

94

زهر موبدی نوسخن خواستی

دلش را بدانش بیاراستی

95

بدانگاه نو بود بوزرجمهر

سراینده وزیرک وخوب چهر

96

چنان بدکزان موبدان و ردان

ستاره شناسان و هم بخردان

97

همی دانش آموخت و اندر گذشت

و زان فیلسوفان سرش برگذشت

98

چنان بد که بنشست روزی بخوان

بفرمود کاین موبدان را بخوان

99

که باشند دانا و دانش پذیر

سراینده و باهش و یاد گیر

100

برفتند بیداردل موبدان

زهر دانشی راز جسته ردان

101

چو نان خورده شد جام می‌خواستند

به می جان روشن بیاراستند

102

بدانندگان شاه بیدار گفت

که دانش گشاده کنید از نهفت

103

هران کس که دارد به دل دانشی

بگوید مرا زو بود رامشی

104

ازیشان هران کس که دانا بدند

بگفتن دلیر و توانا بدند

105

زبان برگشادند برشهریار

کجا بود داننده را خواستار

106

چو بوزرجمهر آن سخنها شنید

بدانش نگه کردن شاه دید

107

یکی آفرین کرد و بر پای خاست

چنین گفت کای داور داد و راست

108

زمین بنده تاج وتخت تو باد

فلک روشن از روی و بخت تو باد

109

گر ای دون که فرمان دهی بنده را

که بگشاید از بند گوینده را

110

بگویم و گر چند بی‌مایه‌ام

بدانش در از کمترین پایه‌ام

111

نکوهش نباشد که دانا زبان

گشاده کند نزد نوشین‌روان

112

نگه کرد کسری بداننده گفت

که دانش چرا باید اندر نهفت

113

جوان برزبان پادشاهی نمود

ز گفتار او روشنایی فزود

114

بدو گفت روشن روان آنکسی

که کوتاه گوید به معنی بسی

115

کسی را که مغزش بود پرشتاب

فراوان سخن باشد و دیر یاب

116

چو گفتار بیهوده بسیار گشت

سخن گوی در مردمی خوارگشت

117

هنرجوی و تیمار بیشی مخور

که گیتی سپنجست و ما بر گذر

118

همه روشنیهای تو راستیست

ز تاری وکژی بباید گریست

119

دل هرکسی بندهٔ آرزوست

وزو هر یکی را دگرگونه خوست

120

سر راستی دانش ایزدست

چو دانستیش زو نترسی بدست

121

خردمند ودانا و روشن روان

تنش زین جهانست وجان زان جهان

122

هران کس که در کار پیشی کند

همه رای وآهنگ بیشی کند

123

بنایافت رنجه مکن خویشتن

که تیمارجان باشد و رنج تن

124

ز نیرو بود مرد را راستی

ز سستی دروغ آید وکاستی

125

ز دانش چوجان تو را مایه نیست

به از خامشی هیچ پیرایه نیست

126

چو بردانش خویش مهرآوری

خرد را ز تو بگسلد داوری

127

توانگر بود هر کرا آز نیست

خنک بنده کش آز انباز نیست

128

مدارا خرد را برادر بود

خرد بر سر جان چو افسر بود

129

چو دانا تو را دشمن جان بود

به از دوست مردی که نادان بود

130

توانگر شد آنکس که خشنود گشت

بدو آز و تیمار او سود گشت

131

بآموختن گر فروتر شوی

سخن را ز دانندگان بشنوی

132

به گفتار گرخیره شد رای مرد

نگردد کسی خیره همتای مرد

133

هران کس که دانش فرامش کند

زبان را به گفتار خامش کند

134

چوداری به دست اندرون خواسته

زر و سیم و اسبان آراسته

135

هزینه چنان کن که بایدت کرد

نشاید گشاد و نباید فشرد

136

خردمند کز دشمنان دور گشت

تن دشمن او را چو مزدور گشت

137

چو داد تن خویشتن داد مرد

چنان دان که پیروز شد در نبرد

138

مگو آن سخن کاندرو سود نیست

کزان آتشت بهره جز دود نیست

139

میندیش ازان کان نشاید بدن

نداند کس آهن به آب آژدن

140

فروتن بود شه که دانا بود

به دانش بزرگ و توانا بود

141

هر آنکس که او کردهٔ کردگار

بداند گذشت از بد روزگار

142

پرستیدن داور افزون کند

ز دل کاوش دیو بیرون کند

143

بپرهیزد از هرچ ناکردنیست

نیازارد آن را که نازردنیست

144

به یزدان گراییم فرجام کار

که روزی ده اویست و پروردگار

145

ازان خوب گفتار بوزرجمهر

حکیمان همه تازه کردند چهر

146

یکی انجمن ماند اندر شگفت

که مرد جوان آن بزرگی گرفت

147

جهاندار کسری درو خیره ماند

سرافراز روزی دهان را بخواند

148

بفرمود تا نام او سر کنند

بدانگه که آغاز دفتر کنند

149

میان مهان بخت بوزرجمهر

چو خورشید تابنده شد بر سپهر

150

ز پیش شهنشاه برخاستند

برو آفرینی نو آراستند

151

بپرسش گرفتند زو آنچ گفت

که مغز ودلش باخرد بود جفت

152

زبان تیز بگشاد مرد جوان

که پاکیزه دل بود و روشن‌روان

153

چنین گفت کز خسرو دادگر

نپیچید باید به اندیشه سر

154

کجا چون شبانست ما گوسفند

و گر ما زمین او سپهر بلند

155

نشاید گذشتن ز پیمان اوی

نه پیچیدن از رای و فرمان اوی

156

بشادیش باید که باشیم شاد

چو داد زمانه بخواهیم داد

157

هنرهاش گسترده اندرجهان

همه راز او داشتن درنهان

158

مشو با گرامیش کردن دلیر

کزآتش بترسد دل نره شیر

159

اگر کوه فرمانش دارد سبک

دلش خیره خوانیم و مغزش تنک

160

همه بد ز شاهست و نیکی زشاه

کزو بند و چاهست و هم تاج و گاه

161

سرتاجور فر یزدان بود

خردمند ازو شاد وخندان بود

162

ازآهرمنست آن کزو شاد نیست

دل و مغزش از دانش آباد نیست

163

شنیدند گفتار مرد جوان

فروبست فرتوت را زو زبان

164

پراگنده گشتند زان انجمن

پر از آفرین روز و شبشان دهن

165

دگر هفته روشن دل شهریار

همی‌بود داننده را خواستار

166

دل از کار گیتی به یکسو کشید

کجا خواست گفتار دانا شنید

167

کسی کو سرافراز درگاه بود

به دانندگی درخور شاه بود

168

برفتند گویندگان سخن

جوان و جهاندیده مرد کهن

169

سرافراز بوزرجمهرجوان

بشد باحکیمان روشن‌روان

170

حکیمان داننده و هوشمند

رسیدند نزدیک تخت بلند

171

نهادند رخ سوی بوزرجمهر

که کسری همی زو برافروخت چهر

172

ازیشان یکی بود فرزانه‌تر

بپرسید ازو از قضا و قدر

173

که انجام و فرجام چونین سخن

چه گونه‌است و این برچه آید ببن

174

چنین داد پاسخ که جوینده مرد

دوان وشب و روز با کار کرد

175

بود راه روزی برو تارو تنگ

بجوی اندرون آب او با درنگ

176

یکی بی هنر خفته بر تخت بخت

همی گل فشاند برو بر درخت

177

چنینست رسم قضا و قدر

ز بخشش نیابی به کوشش گذر

178

جهاندار دانا و پروردگار

چنین آفرید اختر روزگار

179

دگرگفت کان چیز کافزون ترست

کدامست و بیشی که را در خورست

180

چنین گفت کان کس که داننده تر

به نیکی کرا دانش آید ببر

181

دگرگفت کز ما چه نیکوترست

ز گیتی کرانیکویی درخورست

182

چنین داد پاسخ که آهستگی

کریمی وخوبی وشایستگی

183

فزونتر بکردن سرخویش پست

ببخشد نه از بهر پاداش دست

184

بکوشد بجوید بگرد جهان

خرامد به هنگام با همرهان

185

دگر گفت کاندر خردمند مرد

هنرچیست هنگام ننگ و نبرد

186

چنین گفت کان کس که آهوی خویش

ببیند بگرداند آیین وکیش

187

بپرسید دیگر که در زیستن

چه سازی که کمتر بود رنج تن

188

چنین داد پاسخ که گر با خرد

دلش بردبارست رامش برد

189

بداد وستد در کند راستی

ببندد در کژی و کاستی

190

ببخشد گنه چون شود کامکار

نباشد سرش تیز و نا بردبار

191

بپرسید دیگر که از انجمن

نگهبان کدامست برخویشتن

192

چنین گفت کان کو پس آرزوی

نرفت از کریمی وز نیک خوی

193

دگر کو بسستی نشد پیش کار

چو دید او فزونی بدروزگار

194

دگرگفت کزبخشش نیک‌خوی

کدامست نیکوتر از هر دو سوی

195

کجا در دو گیتیش بارآورد

بسالی دو بارش بهارآورد

196

چنین گفت کان کس که با خواسته

ببخشش کند جانش آراسته

197

وگر بر ستاننده آرد سپاس

ز بخشنده بازارگانی شناس

198

دگر گفت کز مرد پیرایه چیست

وزان نیکوییها گرانمایه چیست

199

چنین داد پاسخ که بخشنده مرد

کجا نیکویی با سزاوار کرد

200

ببالد به کردار سرو بلند

چو بالید هرگز نباشد نژند

201

وگر ناسزا را بسایی به مشک

نبوید نروید گل از خار خشک

202

سخن پرسی از گنگ گر مرد کر

به بار آید ورای ناید ببر

203

یکی گفت کاندر سرای سپنج

نباشد خردمند بی‌درد و رنج

204

چه سازیم تا نام نیک آوریم

درآغاز فرجام نیک آوریم

205

بدو گفت شو دور باش از گناه

جهان را همه چون تن خویش خواه

206

هران چیزکانت نیاید پسند

تن دوست و دشمن دران برمبند

207

دگرگفت کوشش ز اندازه بیش

چه گویی کزین دوکدامست پیش

208

چنین داد پاسخ که اندر خرد

جز اندیشه چیزی نه اندر خورد

209

بکوشی چو در پیش کار آیدت

چوخواهی که رنجی به بار آیدت

210

سزای ستایش دگر گفت کیست

اگر برنکوهیده باید گریست

211

چنین گفت کان کو به یزدان پاک

فزون دارد امید و هم بیم و باک

212

دگر گفت کای مرد روشن‌خرد

ز گردون چه بر سر همی‌بگذرد

213

کدامست خوشتر مرا روزگار

ازین برشده چرخ ناپایدار

214

سخن گوی پاسخ چنین داد باز

که هرکس که گشت ایمن و بی‌نیاز

215

به خوبی زمانه ورا داد داد

سزد گر نگیری جز از داد یاد

216

بپرسید دیگر که دانش کدام

به گیتی که باشیم زو شادکام

217

چنین گفت کان کو بود بردبار

به نزدیک اومرد بی‌شرم خوار

218

دگر گفت کان کو نجوید گزند

ز خوها کدامش بود سودمند

219

بگفت آنک مغزش نجوشد زخشم

بخوابد بخشم از گنهکار چشم

220

دگر گفت کان چیست ای هوشمند

که آید خردمند را آن پسند

221

چنین گفت کان کو بود پر خرد

ندارد غم آن کزو بگذرد

222

وگر ارجمندی سپارد به خاک

نبندد دل اندر غم و درد پاک

223

دگر کو ز نادیدنیها امید

چنان بگسلد دل چو از باد بید

224

دگر گفت بد چیست بر پادشای

کزو تیره گردد دل پارسای

225

چنین داد پاسخ که بر شهریار

خردمند گوید که آهو چهار

226

یکی آنک ترسد ز دشمن به جنگ

و دیگر که دارد دل از بخش تنگ

227

دگر آنک رای خردمند مرد

به یک سو نهد روز ننگ و نبرد

228

چهارم که باشد سرش پرشتاب

نجوید به کار اندر آرام و خواب

229

بپرسید دیگر که بی عیب کیست

نکوهیدن آزادگان را بچیست

230

چنین گفت کین را ببخشیم راست

که جان وخرد درسخن پادشاست

231

گرانمایگان را فسون و دروغ

به کژی و بیداد جستن فروغ

232

میانه بو د مرد کنداوری

نکوهشگر و سر پر از داوری

233

منش پستی وکام برپادشا

به بیهوده خستن دل پارسا

234

زبان راندن و دیده بی‌آب شرم

گزیدن خروش اندر آواز نرم

235

خردمند مردم که دارد روا

خرد دور کردن ز بهر هوا

236

بپرسید دیگر یکی هوشمند

که اندرجهان چیست آن بی‌گزند

237

چنین داد پاسخ او کز نخست

درپاک یزدان بدانست وجست

238

کزویت سپاس و بدویت پناه

خداوند روز و شب و هور و ماه

239

دل خویش راآشکار و نهان

سپردن به فرمان شاه جهان

240

تن خویشتن پروریدن به ناز

برو سخت بستن در رنج وآز

241

نگه داشتن مردم خویش را

گسستن تن از رنج درویش را

242

سپردن به فرهنگ فرزند خرد

که گیتی بنادان نشاید سپرد

243

چوفرمان پذیرنده باشد پسر

نوازنده باید که باشد پدر

244

بپرسید دیگر که فرزند راست

به نزد پدر جایگاهش کجاست

245

چنین داد پاسخ که نزد پدر

گرامی چوجانست فرخ پسر

246

پس ازمرگ نامش بماند به جای

ازیرا پسرخواندش رهنمای

247

بپرسید دیگر که ازخواسته

که دانی که دارد دل آراسته

248

چنین داد پاسخ که مردم به چیز

گرامیست وز چیز خوارست نیز

249

نخست آنکه یابی بدو آرزوی

ز هستیش پیدا کنی نیک‌خوی

250

وگر چون بباید نیاری به کار

همان سنگ وهم گوهر شاهوار

251

دگر گفت با تاج و نام بلند

کرا خوانی از خسروان سودمند

252

چنین داد پاسخ کزان شهریار

که ایمن بود مرد پرهیزکار

253

وز آواز او بدهراسان بود

زمین زیر تختش تن آسان بود

254

دگر گفت مردم توانگر بچیست

به گیتی پر از رنج و درویش کیست

255

چنین گفت آنکس که هستش بسند

ببخش خداوند چرخ بلند

256

کسی را کجا بخت انباز نیست

بدی در جهان بتر از آز نیست

257

ازو نامداران فروماندند

همه همزبان آفرین خواندند

258

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه

نشست از بر تخت پیروز شاه

259

بخواند آنکسی راکه دانا بدند

به گفتار ودانش توانا بدند

260

بگفتند هرگونه‌ای هرکسی

همانا پسندش نیامد بسی

261

چنین گفت کسری به بوزرجمهر

که از چادر شرم بگشای چهر

262

سخن گوی دانا زبان برگشاد

ز هرگونه دانش همی‌کرد یاد

263

نخست آفرین کرد بر شهریار

که پیروز بادا سر تاجدار

264

دگر گفت مردم نگردد بلند

مگر سر بپیچد ز راه گزند

265

چو باید که دانش بیفزایدت

سخن یافتن را خرد بایدت

266

در نام جستن دلیری بود

زمانه ز بد دل به سیری بود

267

وگر تخت جویی هنر بایدت

چوسبزی بود شاخ و بر بایدت

268

چوپرسند پرسندگان از هنر

نشاید که پاسخ دهیم از گهر

269

گهر بی‌هنر ناپسندست و خوار

برین داستان زد یکی هوشیار

270

که گر گل نبوید به رنگش مجوی

کز آتش بروید مگر آب جوی

271

توانگر به بخشش بود شهریار

به گنج نهفته نه‌ای پایدار

272

به گفتار خوب ار هنر خواستی

به کردار پیدا کند راستی

273

فروتر بود هرک دارد خرد

سپهرش همی درخرد پرورد

274

چنین هم بود مردم شاد دل

ز کژیش خون گردد آزاد دل

275

خرد درجهان چون درخت وفاست

وزو بار جستن دل پادشاست

276

چوخرسند باشی تن آسان شوی

چو آز آوری زو هراسان شوی

277

مکن نیک مردی به جای کسی

که پاداش نیکی نیابی بسی

278

گشاده دلانرا بود بخت یار

انوشه کسی کو بود بردبار

279

هران کس که جوید همی برتری

هنرها بباید بدین داوری

280

یکی رای وفرهنگ باید نخست

دوم آزمایش بباید درست

281

سیوم یار باید بهنگام کار

ز نیک وز بد برگرفتن شمار

282

چهارم که مانی بجا کام را

ببینی ز آغاز فرجام را

283

به پنجم اگر زورمندی بود

به تن کوشش آری بلندی بود

284

وزین هر دری جفت گردد سخن

هنرخیره بی‌آزمایش مکن

285

ازان پس چو یارت بود نیکساز

بروبر به هنگامت آید نیاز

286

چو کوشش نباشد تن زورمند

نیارد سر آرزوها ببند

287

چو کوشش ز اندازه اندر گذشت

چنان دان که کوشنده نومید گشت

288

خوی مرد دانا بگوییم پنج

کزان عادت او خود نباشد به رنج

289

چونادان عادت کند هفت چیز

وزان هفت چیز به رنج‌ست نیز

290

نخست آنک هرکس که دارد خرد

ندارد غم آن کزو بگذرد

291

نه شادان کند دل بنایافته

نه گر بگذرد زو شود تافته

292

چو از رنج وز بد تن آسان شود

ز نابودنیها هراسان شود

293

چو سختیش پیش آید از هر شمار

شود پیش و سستی نیارد به کار

294

ز نادان که گفتیم هفتست راه

یکی آنک خشم آورد بی‌گناه

295

گشاده کند گنج بر ناسزای

نه زو مزد یابد بهر دو سرای

296

سه دیگر به یزدان بود ناسپاس

تن خویش را در نهان ناشناس

297

چهارم که با هر کسی راز خویش

بگوید برافرازد آواز خویش

298

به پنجم به گفتار ناسودمند

تن خویش دارد بدرد و گزند

299

ششم گردد ایمن ز نا استوار

همی پرنیان جوید از خار بار

300

به هفتم که بستیهد اندر دروغ

به بی‌شرمی اندر بجوید فروغ

301

چنان دان توای شهریار بلند

که از وی نبیند کسی جز گزند

302

چو بر انجمن مرد خامش بود

ازان خامشی دل به رامش بود

303

سپردن به دانای داننده گوش

به تن توشه یابد به دل رای وهوش

304

شنیده سخنها فرامش مکن

که تاجست برتخت شاهی سخن

305

چوخواهی که دانسته آید به بر

به گفتار بگشای بند از هنر

306

چوگسترد خواهی به هر جای نام

زبان برکشی همچو تیغ از نیام

307

چو بامرد دانات باشد نشست

زبردست گردد سر زیر دست

308

ز دانش بود جان و دل را فروغ

نگر تا نگردی به گرد دروغ

309

سخنگوی چون بر گشاید سخن

بمان تا بگوید تو تندی مکن

310

زبان را چو با دل بود راستی

ببندد ز هر سو درکاستی

311

ز بیکار گویان تو دانا شوی

نگویی ازان سان کزو بشنوی

312

ز دانش دربی‌نیازی مجوی

و گر چند ازو سختی آید بروی

313

همیشه دل شاه نوشین‌روان

مبادا ز آموختن ناتوان

314

بپرسید پس موبد تیز مغز

که اندر جهان چیست کردار نغز

315

کجا مرد را روشنایی دهد

ز رنج زمانه رهایی دهد

316

چنین داد پاسخ که هر کو خرد

بیابد ز هر دو جهان بر خورد

317

بدو گفت گرنیستش بخردی

خرد خلعتی روشنست ایزدی

318

چنین داد پاسخ که دانش بهست

چو دانا بود برمهان برمهست

319

بدو گفت گر راه دانش نجست

بدین آب هرگز روان را نشست

320

چنین داد پاسخ که از مرد گرد

سرخویش را خوار باید شمرد

321

اگر تاو دارد به روز نبرد

سر بدسگال اندر آرد بگرد

322

گرامی بود بر دل پادشا

بود جاودان شاد و فرمانروا

323

بدو گفت گرنیستش بهره زین

ندارد پژوهیدن آیین و دین

324

چنین داد پاسخ که آن به که مرگ

نهد بر سر او یکی تیره ترگ

325

دگر گفت کزبار آن میوه دار

که دانا بکارد به باغ بهار

326

چه سازیم تاهرکسی برخوریم

وگر سایهٔ او به پی بسپریم

327

چنین داد پاسخ که هر کو زبان

ز بد بسته دارد نرنجد روان

328

کسی را ندرد به گفتار پوست

بود بر دل انجمن نیز دوست

329

همه کار دشوارش آسان شود

ورا دشمن ودوست یکسان شود

330

دگر گفت کان کو ز راه گزند

بگردد بزرگست و هم ارجمند

331

چنین داد پاسخ که کردار بد

بسان درختیست با بار بد

332

اگر نرم گوید زبان کسی

درشتی به گوشش نیاید بسی

333

بدان کز زبانست گوشش به رنج

چو رنجش نجویی سخن را بسنج

334

همان کم سخن مرد خسروپرست

جز از پیش گاهش نشاید نشست

335

دگر از بدیهای نا آمده

گریزد چو از دام مرغ و دده

336

سه دیگر که بر بد توانا بود

بپرهیزد ار ویژه دانا بود

337

نیازد به کاری که ناکردنیست

نیازارد آن را که نازردنیست

338

نماند که نیکی برو بگذرد

پی روز نا آمده نشمرد

339

بدشمن ز نخچیر آژیرتر

برو دوست همواره چون تیر و پر

340

ز شادی که فرجام او غم بود

خردمند را ارز وی کم بود

341

تن آسانی و کاهلی دور کن

بکوش وز رنج تنت سور کن

342

که ایدر تو را سود بی‌رنج نیست

چنان هم که بی‌پاسبان گنج نیست

343

ازین باره گفتار بسیار گشت

دل مردم خفته بیدار گشت

344

جهان زنده باد به نوشین‌روان

همیشه جهاندار و دولت جوان

345

برو خواندند آفرین موبدان

کنارنگ و بیداردل بخردان

346

ستودند شاه جهان را بسی

برفتند با خرمی هرکسی

347

دوهفته برین نیز بگذشت شاه

بپردخت روزی ز کاری سپاه

348

بفرمود تا موبدان و ردان

به ایوان خرامند با بخردان

349

بپرسید شاه ازبن و از نژاد

ز تیزی و آرام و فرهنگ و داد

350

ز شاهی وز داد کنداوران

ز آغاز وفرجام نیک اختران

351

سخن کرد زین موبدان خواستار

به پرسش گرفت آنچ آید به کار

352

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که رخشنده گوهر برآر از نهفت

353

یکی آفرین کرد بوزرجمهر

که‌ای شاه روشن‌دل و خوب‌چهر

354

چنان دان که اندر جهان نیز شاه

یکی چون تو ننهاد برسرکلاه

355

به داد و به دانش به تاج و به تخت

به فر و به چهر و برای و به بخت

356

چوپرهیزکاری کند شهریار

چه نیکوست پرهیز با تاجدار

357

ز یزدان بترسد گه داوری

نگردد به میل و بکنداوری

358

خرد راکند پادشا بر هوا

بدانگه که خشم آورد پادشا

359

نباید که اندیشهٔ شهریار

بود جز پسندیدهٔ کردگار

360

ز یزدان شناسد همه خوب و زشت

به پاداش نیکی بجوید بهشت

361

زبان راست گوی و دل آزرم‌جوی

همیشه جهان را بدو آبروی

362

هران کس که باشد ورا رای‌زن

سبک باشد اندر دل انجمن

363

سخن گوی وروشن دل و دادده

کهان را بکه دارد و مه به مه

364

کسی کو بود شاه را زیر دست

نباید که یابد به جائی شکست

365

بدانگه شد تاج خسرو بلند

که دانا بود نزد او ارجمند

366

نگه داشتن کار درگاه را

به زهر آژدن کام بدخواه را

367

چو دارد ز هر دانشی آگهی

بماند جهاندار با فرهی

368

نباید که خسبد کسی دردمند

که آید مگر شاه را زو گزند

369

کسی کو به بادافره اندرخورست

کجا بدنژادست و بد گوهرست

370

کند شاه دور از میان گروه

بی‌آزار تا زو نگردد ستوه

371

هران کس که باشد به زندان شاه

گنهکار گر مردم بیگناه

372

به فرمان یزدان بباید گشاد

بزند و باست آنچ کرده‌ست یاد

373

سپهبد به فرهنگ دارد سپاه

براساید از درد فریادخواه

374

چو آژیر باشی ز دشمن برای

بداندیش را دل برآید ز جای

375

همه رخنهٔ پادشاهی بمرد

بداری به هنگام پیش از نبرد

376

به چیزی که گردد نکوهیده شاه

نکوهش بود نیز با فر و گاه

377

ازو دور گشتن به رغم هوا

خرد را بران رای کردن گوا

378

فزودن به فرزند برمهر خویش

چو در آب دیدن بود چهر خویش

379

ز فرهنگ وز دانش آموختن

سزد گر دلت یابد افروختن

380

گشادن برو بر در گنج خویش

نباید که یادآورد رنج خویش

381

هرانگه که یازد ببد کار دست

دل شاه بچه نباید شکست

382

چو بر بد کنش دست گردد دراز

به خون جز به فرمان یزدان میاز

383

و گر دشمنی یابی اندر دلش

چو خوباشد از بوستان بگسلش

384

که گر دیر ماند بنیرو شود

وزو باغ شاهی پرآهو شود

385

چوباشد جهانجوی با فر و هوش

نباید که دارد به بدگوی گوش

386

ز دستور بد گوهر و گفت بد

تباهی به دیهیم شاهی رسد

387

نباید شنیدن ز نادان سخن

چو بد گوید از داد فرمان مکن

388

همه راستی باید آراستن

نباید که دیو آورد کاستن

389

چواین گفتها بشنود پارسا

خرد راکند بر دلش پادشا

390

کند آفرین تاج برشهریار

شود تخت شاهی برو پایدار

391

بنازد بدو تاج شاهی و تخت

بداندیش نومید گردد زبخت

392

چو برگردد این چرخ ناپایدار

ازو نام نیکو بود یادگار

393

بماناد تا روز باشد جوان

هنر یافته جان نوشین‌روان

394

ز گفتار او انجمن خیره شد

همه رای دانندگان تیره شد

395

چو نوشین‌روان آن سخنها شنود

به روزیش چندانک بد برفزود

396

وزان پندها دیده پر آب کرد

دهانش پر از در خوشاب کرد

397

یکی انجمن لب پر از آفرین

برفتند ز ایوان شاه زمین

398

برین نیز بگذشت یک هفته روز

بهشتم چو بفروخت گیتی‌فروز

399

بیانداخت آن چادر لاژورد

بیاراست گیتی به دیبای زرد

400

شهنشاه بنشست با موبدان

جهاندیده و کار کرده ردان

401

سرموبد موبدان اردشیر

چو شاپور وچون یزدگرد دبیر

402

ستاره شناسان و جویندگان

خردمند و بیدار گویندگان

403

سراینده بوزرجمهر جوان

بیامد برشاه نوشین‌روان

404

بدانندگان گفت شاه جهان

که باکیست این دانش اندر نهان

405

کزو دین یزدان به نیرو شود

همان تخت شاهی بی‌آهو شود

406

چوبشنید زو موبد موبدان

زبان برگشاد از میان ردان

407

چنین داد پاسخ که از داد شاه

درفشان شود فر دیهیم و گاه

408

چو با داد بگشاید از گنج بند

بماند پس از مرگ نامش بلند

409

دگر کو بشوید زبان از دروغ

نجوید به کژی ز گیتی فروغ

410

سپهبد چو با داد و بخشایشست

ز تاجش زمانه پرآسایشست

411

و دیگر که از کهتر پرگناه

چو پوزش کند باز بخشدش شاه

412

به پنجم جهاندار نیکوسخن

که نامش نگردد به گیتی کهن

413

همه راست گوید سخن کم وبیش

نگردد بهر کار ز آیین خویش

414

ششم بر پرستندهٔ تخت خویش

چنان مهر دارد که بر بخت خویش

415

به هفتم سخن هرک دانا بود

زبانش بگفتن توانا بود

416

نگردد دلش سیر ز آموختن

از اندیشگان مغز را سوختن

417

به آزادیست ازخرد هرکسی

چنانچون ببالد ز اختر بسی

418

دلت مگسل ای شاه راد از خرد

خرد نام و فرجام را پرورد

419

منش پست وکم دانش آنکس که گفت

کنم کم ز گیتی کسی نیست جفت

420

چنین گفت پس یزدگرد دبیر

که ای شاه دانا و دانش‌پذیر

421

ابرشاه زشتست خون ریختن

به اندک سخن دل برآهیختن

422

همان چون سبک سر بود شهریار

بداندیش دست اندآرد به کار

423

همان با خردمند گیرد ستیز

کند دل ز نادانی خویش تیز

424

دل شاه گیتی چو پر آز گشت

روان ورا دیو انباز گشت

425

و رایدون که حاکم بود تیزمغز

نیاید ز گفتار او کار نغز

426

دگر کارزاری که هنگام جنگ

بترسد ز جان و نترسد ز ننگ

427

توانگر که باشد دلش تنگ و زفت

شکم زمین بهتر او را نهفت

428

چو بر مرد درویش کنداوری

نه کهتر نه زیبندهٔ مهتری

429

چوکژی کند پیر ناخوش بود

پس ازمرگ جانش پرآتش بود

430

چو کاهل بود مرد برنا به کار

ازو سیر گردد دل روزگار

431

نماند ز نا تندرستی جوان

مبادش توان و مبادش روان

432

چو بوزرجمهر این سخنهای نغز

شنید و بدانش بیاراست مغز

433

چنین گفت باشاه خورشید چهر

که بادا به کام تو روشن سپهر

434

چنان دان که هرکس که دارد خرد

بدانش روان را همی‌پرورد

435

نکوهیده ده کار بر ده گروه

نکوهیده‌تر نزد دانش پژوه

436

یکی آنک حاکم بود با دروغ

نگیرد بر مرد دانا فروغ

437

سپهبد که باشد نگهبان گنج

سپاهی که او سر بپیچد ز رنج

438

دگر دانشومند کو از بزه

نترسد چو چیزی بود بامزه

439

پزشکی که باشد به تن دردمند

ز بیمار چون باز دارد گزند

440

چو درویش مردم که نازد به چیز

که آن چیز گفتن نیرزد به نیز

441

همان سفله کز هر کس آرام و خواب

ز دریا دریغ آیدش روشن آب

442

وگرباد نوشین بتو برجهد

سپاسی ازان برسرت برنهد

443

بهفتم خردمند کاید به خشم

به چیز کسان برگمارد دو چشم

444

بهشتم به نادان نماینده راه

سپردن به کاهل کسی کارگاه

445

همان بیخرد کو نیابد خرد

پشیمان شود هم ز گفتار بد

446

دل مردم بیخرد به آرزوی

برین گونه آویزد ای نیک‌خوی

447

چوآتش که گوگرد یابد خورش

گرش درنیستان بود پرورش

448

دل شاه نوشین‌روان زنده باد

سران جهان پیش او بنده باد

449

برین نیزبگذشت یک هفته ماه

نشست از بر تخت پیروز شاه

450

به یک دست موبد که بودش وزیر

به دست دگر یزدگرد دبیر

451

همان گرد بر گرد او موبدان

سخن گو چو بوزرجمهر جوان

452

به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه

که‌ای مرد پر دانش و نیک‌خواه

453

سخنها که جان را بود سودمند

همی مرد بی‌ارز گردد بلند

454

ازو گنج گویا نگیرد کمی

شنودن بود مرد را خرمی

455

چنین گفت موبد به بوزرجمهر

که‌ای نامورتر ز گردان سپهر

456

چه دانی که بیشیش بگزایدت

چوکمی بود روز بفزایدت

457

چنین داد پاسخ که کمتر خوری

تن آسان شوی هم روان پروری

458

ز کردار نیکی چو بیشی کنی

همی برهماورد پیشی کنی

459

چنین گفت پس یزدگرد دبیر

که‌ای مرد گوینده و یاد گیر

460

سه آهو کدامند با دل به راز

که دارند وهستند زان بی‌نیاز

461

چنین داد پاسخ که باری نخست

دل از عیب جستن ببایدت شست

462

بی‌آهو کسی نیست اندر جهان

چه در آشکار و چه اندر نهان

463

چومهتر بود بر تو رشک آوری

چوکهتر بود زو سرشک آوری

464

سه دیگر سخن چین و دوروی مرد

بران تا برانگیزد از آب گرد

465

چو گوینده‌ای کو نه برجایگاه

سخن گفت و زو دور شد فر و جاه

466

همان کو سخن سر به سر نشنود

نداند به گفتار و هم نگرود

467

به چیزی ندارد خردمند چشم

کزو بازماند بپیچد ز خشم

468

بپرسید پس موبد موبدان

که این برتر از دانش بخردان

469

کسی نیست بی‌آرزو درجهان

اگر آشکارست و گر در نهان

470

همان آرزو را پدیدست راه

که پیدا کند مرد را دستگاه

471

کدامین ره آید تو را سودمند

کدامست با درد و رنج و گزند

472

چنین داد پاسخ که راه از دو سوست

گذشتن تو را تا کدام آرزوست

473

ز گیتی یکی بازگشتن به خاک

که راهی درازست با بیم و باک

474

خرد باشدت زین سخن رهنمون

بدین پرسش اندر چرایی و چون

475

خرد مرد راخلعت ایزدیست

سزاوار خلعت نگه کن که کیست

476

تنومند را کو خرد یار نیست

به گیتی کس او را خریدار نیست

477

نباشد خرد جان نباشد رواست

خرد جان پاکست و ایزد گو است

478

چوبنیاد مردی بیاموخت مرد

سرافراز گردد به ننگ و نبرد

479

ز دانش نخستین به یزدان گرای

که او هست و باشد همیشه به جای

480

بدو بگروی کام دل یافتی

رسیدی به جایی که بشتافتی

481

دگر دانش آنست کز خوردنی

فراز آوری روی آوردنی

482

بخورد و بپوشش به یزدان گرای

بدین دار فرمان یزدان به جای

483

گر آیدت روزی به چیزی نیاز

به دشت و به گنج و به پیلان مناز

484

هم از پیشه‌ها آن گزین کاندروی

ز نامش نگردد نهان آبروی

485

همان دوستی باکسی کن بلند

که باشد بسختی تو را سودمند

486

تو در انجمن خامشی برگزین

چوخواهی که یک سر کنند آفرین

487

چو گویی همان گوی کموختی

به آموختن درجگر سوختی

488

سخن سنج و دینار گنجی مسنج

که در دانشی مرد خوارست گنج

489

روان در سخن گفتن آژیرکن

کمان کن خرد را سخن تیرکن

490

چو رزم آیدت پیش هشیار باش

تنت را ز دشمن نگهدار باش

491

چو بدخواه پیش توصف برکشید

تو را رای وآرام باید گزید

492

برابر چو بینی کسی هم نبرد

نباید که گردد تو را روی زرد

493

تو پیروزی ار پیشدستی کنی

سرت پست گردد چوسستی کنی

494

بدانگه که اسب افگنی هوش دار

سلیح هم آورد را گوش دار

495

گرو تیز گردد تو زو برمگرد

هشیوار یاران گزین در نبرد

496

چودانی که با او نتابی مکوش

ببرگشتن از رزم باز آر هوش

497

چنین هم نگه دار تن در خورش

نباید که بگزایدت پرورش

498

بخور آن چنان کان بنگزایدت

ببیشی خورش تن بنفزایدت

499

مکن درخورش خویش را چار سوی

چنان خور که نیزت کند آرزوی

500

ز می نیزهم شادمانی گزین

که مست ازکسی نشنود آفرین

501

چو یزدان پسندی پسندیده‌ای

جهان چون تنست و تو چون دیده‌ای

502

بسی از جهان آفرین یاد کن

پرستش برین یاد بنیاد کن

503

به ژرفی نگهدار هنگام را

به روز و به شب گاه آرام را

504

چودانی که هستی سرشته ز خاک

فرامش مکن راه یزدان پاک

505

پرستش ز خورد ایچ کمتر مکن

تو نو باش گرهست گیتی کهن

506

به نیکی گرای و غنیمت شناس

همه ز آفریننده دار این سپاس

507

مگرد ایچ گونه به گرد بدی

به نیکی گر ایی اگر بخردی

508

ستوده‌ترآنکس بود در جهان

که نیکش بود آشکار و نهان

509

هوا را مبر پیش رای وخرد

کزان پس خرد سوی تو ننگرد

510

چوخواهی که رنج تو آید به بر

ز آموزگاران مپرتاب سر

511

دبیری بیاموز فرزند را

چوهستی بود خویش و پیوند را

512

دبیری رساند جوان را به تخت

کند نا سزا را سزاوار بخت

513

دبیریست از پیشه‌ها ارجمند

کزو مرد افگنده گردد بلند

514

چو با آلت و رای باشد دبیر

نشیند بر پادشا ناگزیر

515

تن خویش آژیر دارد ز رنج

بیابد بی‌اندازه از شاه گنج

516

بلاغت چو با خط گرد آیدش

براندیشه معنی بیفزایدش

517

ز لفظ آن گزیند که کوتاه‌تر

بخط آن نماید که دلخواه‌تر

518

خردمند باید که باشد دبیر

همان بردبار و سخن یادگیر

519

هشیوار و سازیدهٔ پادشا

زبان خامش از بد به تن پارسا

520

شکیبا و با دانش و راست‌گوی

وفادار و پاکیزه و تازه‌روی

521

چو با این هنرها شود نزد شاه

نشاید نشستن مگر پیش گاه

522

سخنها چوبشنید از و شهریار

دلش تازه شد چون گل اندر بهار

523

چنین گفت کسری به موبد که رو

ورا پایگاهی بیارای نو

524

درم خواه و خلعت سزاوار اوی

که در دل نشسته‌ست گفتار اوی

525

دگر هفته چون هور بفراخت تاج

بیامد نشست از بر تخت عاج

526

ابا نامور موبدان و ردان

جهاندار و بیدار دل بخردان

527

همی‌خواست ز ایشان جهاندارشاه

همان نیز فرخ دبیر سپاه

528

هم از فیلسوفان وز مهتران

ز هر کشوری کار دیده سران

529

همان ساوه و یزدگرد دبیر

به پیش اندرون بهمن تیزویر

530

به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه

که دل را بیارای و بنمای راه

531

زمن راستی هرچ دانی بگوی

به کژی مجو ازجهان آبروی

532

پرستش چگونه است فرمان من

نگه داشتن رای و پیمان من

533

ز گیتی چو آگه شوند این مهان

شنیده بگویند با همرهان

534

چنین گفت با شاه بیدار مرد

که ای برتر از گنبد لاژورد

535

پرستیدن شهریار زمین

نجوید خردمند جز راه دین

536

نباید به فرمان شاهان درنگ

نباید که باشد دل شاه تنگ

537

هرآنکس که برپادشا دشمنست

روانش پرستار آهرمنست

538

دلی کو ندارد تن شاه دوست

نباید که باشد ورا مغز و پوست

539

چنان دان که آرام گیتیست شاه

چونیکی کنیم او دهد دستگاه

540

به نیک و بد او را بود دست رس

نیازد به کین و به آزرم کس

541

تو مپسند فرزند را جای اوی

چوجان دار در دل همه رای اوی

542

به شهری که هست اندرو مهرشاه

نیابد نیاز اندران بوم راه

543

بدی از تو از فر او بگذرد

که بختش همه نیکویی پرورد

544

جهان را دل ازشاه خندان بود

که بر چهر او فر یزدان بود

545

چو از نعمتش بهره یابی بکوش

که داری همیشه به فرمانش گوش

546

به اندیشه گر سربپیچی ازوی

نبیند به نیکی تو را بخت روی

547

چو نزدیک دارد مشو برمنش

وگر دور گردی مشو بدکنش

548

پرستنده گر یابد از شاه رنج

نگه کن که با رنج نامست و گنج

549

نباید که سیر آید از کارکرد

همان تیز گردد ز گفتار سرد

550

اگر گشن شد بنده را دستگاه

به فر و به نام جهاندار شاه

551

گر از ده یکی باژ خواهد رواست

چنان رفت باید که او را هواست

552

گرامی‌تر آنکس بود نزد شاه

که چون گشن بیند ورا دستگاه

553

ز بهری که اورا سراید ز گنج

نماند که باشد بدو درد و رنج

554

ز یزدان بود آنک ماند سپاس

کند آفرین مرد یزدان‌شناس

555

و دیگر که اندر دلش راز شاه

بدارد نگوید به خورشید وماه

556

به فرمان شاه آنک سستی کند

همی از تن خویش مستی کند

557

نکوهیده باشد گل آن درخت

که نپراگند بار بر تاج وتخت

558

ز کسهای او پیش او بدمگوی

که کمتر کنی نزد او آبروی

559

و گر پرسدت هرچ دانی نگوی

به بسیار گفتن مبر آبروی

560

هرآنکس که بسیار گوید دروغ

به نزدیک شاهان نگیرد فروغ

561

سخن کان نه اندر خورد با خرد

بکوشد که بر پادشا نشمرد

562

فزونست زان دانش اندر جهان

که بشنید گوش آشکار و نهان

563

کسی را که شاه جهان خوار کرد

بماند همیشه روان پر ز درد

564

همان در جهان ارجمند آن بود

که با او لب شاه خندان بود

565

چو بنوازدت شاه کشی مکن

اگر چه پرستنده باشی کهن

566

که هرچند گردد پرستش دراز

چنان دان که هست او ز تو بی‌نیاز

567

اگر با تو گردد ز چیزی دژم

به پوزش گرای و مزن هیچ دم

568

اگر پرورد دیگری را همان

پرستار باشد چو تو بی گمان

569

و گر نیستت آگهی زان گناه

برهنه دلت را ببر نزد شاه

570

وگر نه هیچ تاب اندر آری به دل

بدو روی منمای و پی برگسل

571

به فرش ببیند نهان تو را

دل کژ و تیره روان تو را

572

ازان پس نیابی تو زو نیکوی

همان گرم گفتار او نشنوی

573

در پادشا همچو دریا شمر

پرستنده ملاح وکشتی هنر

574

سخن لنگر و بادبانش خرد

به دریا خردمند چون بگذرد

575

همان بادبان را کند سایه دار

که هم سایه‌دارست و هم مایه دار

576

کسی کو ندارد روانش خرد

سزد گر در پادشا نسپرد

577

اگر پادشا کوه آتش بدی

پرستنده را زیستن خوش بدی

578

چو آتش گه خشم سوزان بود

چوخشنود باشد فروزان بود

579

ازو یک زمان شیروشهدست بهر

به دیگر زمان چون گزاینده زهر

580

به کردار دریا بود کارشاه

به فرمان او تابد از چرخ ماه

581

ز دریا یکی ریگ دارد به کف

دگر دربیابد میان صدف

582

جهان زنده بادا بنوشین‌روان

همیشه به فرمانش کیوان روان

583

نگه کرد کسری بگفتا راوی

دلش گشت خرم به دیدار اوی

584

چو گفتی که زه بدره بودی چهار

بدین گونه بد بخشش شهریار

585

چو با زه بگفتی زهازه بهم

چهل بدره بودی ز گنجش درم

586

چو گنجور باشاه کردی شمار

به هربدره بودی درم ده هزار

587

شهنشاه با زه زهازه بگفت

که گفتار او با درم بود جفت

588

بیاورد گنجور خورشید چهر

درم بدره‌ها پیش بوزرجمهر

589

برین داستان برسخن ساختم

به مهبود دستور پرداختم

590

میاسای ز آموختن یک زمان

ز دانش میفگن دل اندرگمان

591

چوگویی که فام خرد توختم

همه هرچ بایستم آموختم

592

یکی نغز بازی کند روزگار

که بنشاندت پیش آموزگار

593

ز دهقان کنون بشنو این داستان

که برخواند از گفتهٔ باستان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

اگر شاه دیدی وگر زیردست

وگر پاکدل مرد یزدان‌پرست

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 2 - داستان نوش‌زاد با کسری

اگلی نظم

چنین گفت موبد که بر تخت عاج

چو کسری کسی نیز ننهاد تاج

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 4 - داستان مهبود با زروان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور