صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
  4. »بخش 3 - داستان بوزرجمهر

بخش 3 - داستان بوزرجمهر

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

نگر خواب را بیهده نشمری

یکی بهره دانی ز پیغمبری

22

به ویژه که شاه جهان بیندش

روان درخشنده بگزیندش

33

ستاره زند رای با چرخ و ماه

سخنها پراگنده کرده به راه

44

روانهای روشن ببیند به خواب

همه بودنیها چوآتش برآب

55

شبی خفته بد شاه نوشین روان

خردمند و بیدار و دولت جوان

66

چنان دید درخواب کز پیش تخت

برستی یکی خسروانی درخت

77

شهنشاه را دل بیاراستی

می‌و رود و رامشگران خواستی

88

بر او بران گاه آرام و ناز

نشستی یکی تیزدندان گراز

99

چو بنشست می خوردن آراستی

وزان جام نوشین‌روان خواستی

1010

چوخورشید برزد سر از برج گاو

ز هر سو برآمد خروش چگاو

1111

نشست از بر تخت کسری دژم

ازان دیده گشته دلش پر ز غم

1212

گزارندهٔ خواب را خواندند

ردان را ابر گاه بنشاندند

1313

بگفت آن کجا دید در خواب شاه

بدان موبدان نماینده راه

1414

گزارندهٔ خواب پاسخ نداد

کزان دانش او را نبد هیچ یاد

1515

به نادانی آنکس که خستو شود

ز فام نکوهنده یک سو شود

1616

ز داننده چون شاه پاسخ نیافت

پراندیشه دل را سوی چاره تافت

1717

فرستاد بر هر سویی مهتری

که تا باز جوید ز هر کشوری

1818

یکی بدره با هر یکی یار کرد

به برگشتن امید بسیار کرد

1919

به هر بدره‌ای بد درم ده هزار

بدان تاکند در جهان خواستار

2020

گزارنده خواب دانا کسی

به هر دانشی راه جسته بسی

2121

که بگزارد این خواب شاه جهان

نهفته بر آرد ز بند نهان

2222

یکی بدره آگنده او را دهند

سپاسی به شاه جهان برنهند

2323

به هر سو بشد موبدی کاردان

سواری هشیوار بسیار دان

2424

یکی از ردان نامش آزادسرو

ز درگاه کسری بیامد به مرو

2525

بیامد همه گرد مرو او بجست

یکی موبدی دید بازند و است

2626

همی کودکان را بیاموخت زند

به تندی و خشم و ببانگ بلند

2727

یکی کودکی مهتر ایدر برش

پژوهنده زند وا ستا سرش

2828

همی‌خواندندیش بوزرجمهر

نهاده بران دفتر از مهر چهر

2929

عنانرا بپیچید موبد ز راه

بیامد بپرسید زو خواب شاه

3030

نویسنده گفت این نه کارمنست

زهر دانشی زند یارمنست

3131

ز موبد چو بشنید بوزرجمهر

بدو داد گوش و بر افروخت چهر

3232

باستاد گفت این شکارمنست

گزاریدن خواب کارمنست

3333

یکی بانگ برزد برو مرد است

که تو دفتر خویش کردی درست

3434

فرستاده گفت ای خردمند مرد

مگر داند او گرد دانا مگرد

3535

غمی شد ز بوزرجمهر اوستاد

بگوی آنچ داری بدو گفت یاد

3636

نگویم من این گفت جز پیش شاه

بدانگه که بنشاندم پیش گاه

3737

بدادش فرستاده اسب و درم

دگر هرچ بایستش از بیش و کم

3838

برفتند هر دو برابر ز مرو

خرامان چو زیر گل اندر تذرو

3939

چنان هم گرازان و گویان ز شاه

ز فرمان وز فر وز تاج و گاه

4040

رسیدند جایی کجا آب بود

چو هنگامه خوردن و خواب بود

4141

به زیر درختی فرود آمدند

چوچیزی بخوردند و دم بر زدند

4242

بخفت اندران سایه بوزرجمهر

یکی چادر اندرکشیده به چهر

4343

هنوز این گرانمایه بیدار بود

که با او به راه اندرون یار بود

4444

نگه کرد و پیسه یکی مار دید

که آن چادر از خفته اندر کشید

4545

ز سر تا به پایش ببویید سخت

شد ازپیش او نرم سوی درخت

4646

چو مار سیه بر سر دار شد

سر کودک از خواب بیدار شد

4747

چو آن اژدها شورش او شنید

بران شاخ باریک شد ناپدید

4848

فرستاده اندر شگفتی بماند

فراوان برو نام یزدان بخواند

4949

به دل گفت کین کودک هوشمند

بجایی رسد در بزرگی بلند

5050

وزان بیشه پویان به راه آمدند

خرامان به نزدیک شاه آمدند

5151

فرستاده از پیش کودک برفت

برتخت کسری خرامید تفت

5252

بدو گفت کای شاه نوشین‌روان

تویی خفته بیدار و دولت جوان

5353

برفتم ز درگاه شاها به مرو

بگشتم چو اندر گلستان تذرو

5454

ز فرهنگیان کودکی یافتم

بیاوردم و تیز بشتافتم

5555

بگفت آن سخن کزلب او شنید

ز مار سیاه آن شگفتی که دید

5656

جهاندار کسری ورا پیش خواند

وزان خواب چندی سخنها براند

5757

چوبشنید دانا ز نوشین روان

سرش پرسخن گشت و گویا زبان

5858

چنین داد پاسخ که در خان تو

میان بتان شبستان تو

5959

یکی مرد برناست کز خویشتن

به آرایش جامه کرده‌ست زن

6060

ز بیگانه پردخته کن جایگاه

برین رای ما تا نیابند راه

6161

بفرمای تا پیش تو بگذرند

پی خویشتن بر زمین بسپرند

6262

بپرسیم زان ناسزای دلیر

که چون اندر آمد به بالین شیر

6363

ز بیگانه ایوانش پردخت کرد

درکاخ شاهنشهی سخت کرد

6464

بتان شبستان آن شهریار

برفتند پر بوی و رنگ و نگار

6565

سمن بوی خوبان با ناز و شرم

همه پیش کسری برفتند نرم

6666

ندیدند ازین سان کسی در میان

برآشفت کسری چو شیر ژیان

6767

گزارنده گفت این نه اندر خورست

غلامی میان زنان اندرست

6868

شمن گفت رفتن بافزون کنید

رخ از چادر شرم بیرون کنید

6969

دگر باره بر پیش بگذاشتند

همه خواب را خیره پنداشتند

7070

غلامی پدید آمد اندر میان

به بالای سرو و بچهر کیان

7171

تنش لرز لرزان به کردار بید

دل از جان شیرین شده نا امید

7272

کنیزک بدان حجره هفتاد بود

که هر یک به تن سرو آزاد بود

7373

یکی دختری مهتر چاج بود

به بالای سرو و ببر عاج بود

7474

غلامی سمن پیکر و مشک‌بوی

به خان پدر مهربان بد بدوی

7575

بسان یکی بنده در پیش اوی

به هر جا که رفتی بدی خویش اوی

7676

بپرسید ز و گفت کین مرد کیست

کسی کو چنین بنده پرورد کیست

7777

چنین برگزیدی دلیر و جوان

میان شبستان نوشین‌روان

7878

چنین گفت زن کین ز من کهترست

جوانست و با من ز یک مادرست

7979

چنین جامه پوشید کز شرم شاه

نیارست کردن به رویش نگاه

8080

برادر گر از تو بپوشید روی

ز شرم توبود آن بهانه مجوی

8181

چو بشنید این گفته نوشین‌روان

شگفت آمدش کار هر دو جوان

8282

برآشفت زان پس به دژخیم گفت

که این هر دو در خاک باید نهفت

8383

کشنده ببرد آن دو تن را دوان

پس پردهٔ شاه نوشین‌روان

8484

برآویختشان درشبستان شاه

نگونسار پرخون و تن پر گناه

8585

گزارندهٔ خواب را بدره داد

ز اسب وز پوشیدنی بهره داد

8686

فرومانده از دانش او شگفت

ز گفتارش اندازه‌ها برگرفت

8787

نوشتند نامش به دیوان شاه

بر موبدان نماینده راه

8888

فروزنده شد نام بوزرجمهر

بدو روی بنمود گردان سپهر

8989

همی روز روزش فزون بود بخت

بدو شادمان بد دل شاه سخت

9090

دل شاه کسری پر از داد بود

به دانش دل ومغزش آباد بود

9191

بدرگاه بر موبدان داشتی

ز هر دانشی بخردان داشتی

9292

همیشه سخن گوی هفتاد مرد

به درگاه بودی بخواب و بخورد

9393

هرانگه که پردخته گشتی ز کار

ز داد و دهش وز می و میگسار

9494

زهر موبدی نوسخن خواستی

دلش را بدانش بیاراستی

9595

بدانگاه نو بود بوزرجمهر

سراینده وزیرک وخوب چهر

9696

چنان بدکزان موبدان و ردان

ستاره شناسان و هم بخردان

9797

همی دانش آموخت و اندر گذشت

و زان فیلسوفان سرش برگذشت

9898

چنان بد که بنشست روزی بخوان

بفرمود کاین موبدان را بخوان

9999

که باشند دانا و دانش پذیر

سراینده و باهش و یاد گیر

100100

برفتند بیداردل موبدان

زهر دانشی راز جسته ردان

101101

چو نان خورده شد جام می‌خواستند

به می جان روشن بیاراستند

102102

بدانندگان شاه بیدار گفت

که دانش گشاده کنید از نهفت

103103

هران کس که دارد به دل دانشی

بگوید مرا زو بود رامشی

104104

ازیشان هران کس که دانا بدند

بگفتن دلیر و توانا بدند

105105

زبان برگشادند برشهریار

کجا بود داننده را خواستار

106106

چو بوزرجمهر آن سخنها شنید

بدانش نگه کردن شاه دید

107107

یکی آفرین کرد و بر پای خاست

چنین گفت کای داور داد و راست

108108

زمین بنده تاج وتخت تو باد

فلک روشن از روی و بخت تو باد

109109

گر ای دون که فرمان دهی بنده را

که بگشاید از بند گوینده را

110110

بگویم و گر چند بی‌مایه‌ام

بدانش در از کمترین پایه‌ام

111111

نکوهش نباشد که دانا زبان

گشاده کند نزد نوشین‌روان

112112

نگه کرد کسری بداننده گفت

که دانش چرا باید اندر نهفت

113113

جوان برزبان پادشاهی نمود

ز گفتار او روشنایی فزود

114114

بدو گفت روشن روان آنکسی

که کوتاه گوید به معنی بسی

115115

کسی را که مغزش بود پرشتاب

فراوان سخن باشد و دیر یاب

116116

چو گفتار بیهوده بسیار گشت

سخن گوی در مردمی خوارگشت

117117

هنرجوی و تیمار بیشی مخور

که گیتی سپنجست و ما بر گذر

118118

همه روشنیهای تو راستیست

ز تاری وکژی بباید گریست

119119

دل هرکسی بندهٔ آرزوست

وزو هر یکی را دگرگونه خوست

120120

سر راستی دانش ایزدست

چو دانستیش زو نترسی بدست

121121

خردمند ودانا و روشن روان

تنش زین جهانست وجان زان جهان

122122

هران کس که در کار پیشی کند

همه رای وآهنگ بیشی کند

123123

بنایافت رنجه مکن خویشتن

که تیمارجان باشد و رنج تن

124124

ز نیرو بود مرد را راستی

ز سستی دروغ آید وکاستی

125125

ز دانش چوجان تو را مایه نیست

به از خامشی هیچ پیرایه نیست

126126

چو بردانش خویش مهرآوری

خرد را ز تو بگسلد داوری

127127

توانگر بود هر کرا آز نیست

خنک بنده کش آز انباز نیست

128128

مدارا خرد را برادر بود

خرد بر سر جان چو افسر بود

129129

چو دانا تو را دشمن جان بود

به از دوست مردی که نادان بود

130130

توانگر شد آنکس که خشنود گشت

بدو آز و تیمار او سود گشت

131131

بآموختن گر فروتر شوی

سخن را ز دانندگان بشنوی

132132

به گفتار گرخیره شد رای مرد

نگردد کسی خیره همتای مرد

133133

هران کس که دانش فرامش کند

زبان را به گفتار خامش کند

134134

چوداری به دست اندرون خواسته

زر و سیم و اسبان آراسته

135135

هزینه چنان کن که بایدت کرد

نشاید گشاد و نباید فشرد

136136

خردمند کز دشمنان دور گشت

تن دشمن او را چو مزدور گشت

137137

چو داد تن خویشتن داد مرد

چنان دان که پیروز شد در نبرد

138138

مگو آن سخن کاندرو سود نیست

کزان آتشت بهره جز دود نیست

139139

میندیش ازان کان نشاید بدن

نداند کس آهن به آب آژدن

140140

فروتن بود شه که دانا بود

به دانش بزرگ و توانا بود

141141

هر آنکس که او کردهٔ کردگار

بداند گذشت از بد روزگار

142142

پرستیدن داور افزون کند

ز دل کاوش دیو بیرون کند

143143

بپرهیزد از هرچ ناکردنیست

نیازارد آن را که نازردنیست

144144

به یزدان گراییم فرجام کار

که روزی ده اویست و پروردگار

145145

ازان خوب گفتار بوزرجمهر

حکیمان همه تازه کردند چهر

146146

یکی انجمن ماند اندر شگفت

که مرد جوان آن بزرگی گرفت

147147

جهاندار کسری درو خیره ماند

سرافراز روزی دهان را بخواند

148148

بفرمود تا نام او سر کنند

بدانگه که آغاز دفتر کنند

149149

میان مهان بخت بوزرجمهر

چو خورشید تابنده شد بر سپهر

150150

ز پیش شهنشاه برخاستند

برو آفرینی نو آراستند

151151

بپرسش گرفتند زو آنچ گفت

که مغز ودلش باخرد بود جفت

152152

زبان تیز بگشاد مرد جوان

که پاکیزه دل بود و روشن‌روان

153153

چنین گفت کز خسرو دادگر

نپیچید باید به اندیشه سر

154154

کجا چون شبانست ما گوسفند

و گر ما زمین او سپهر بلند

155155

نشاید گذشتن ز پیمان اوی

نه پیچیدن از رای و فرمان اوی

156156

بشادیش باید که باشیم شاد

چو داد زمانه بخواهیم داد

157157

هنرهاش گسترده اندرجهان

همه راز او داشتن درنهان

158158

مشو با گرامیش کردن دلیر

کزآتش بترسد دل نره شیر

159159

اگر کوه فرمانش دارد سبک

دلش خیره خوانیم و مغزش تنک

160160

همه بد ز شاهست و نیکی زشاه

کزو بند و چاهست و هم تاج و گاه

161161

سرتاجور فر یزدان بود

خردمند ازو شاد وخندان بود

162162

ازآهرمنست آن کزو شاد نیست

دل و مغزش از دانش آباد نیست

163163

شنیدند گفتار مرد جوان

فروبست فرتوت را زو زبان

164164

پراگنده گشتند زان انجمن

پر از آفرین روز و شبشان دهن

165165

دگر هفته روشن دل شهریار

همی‌بود داننده را خواستار

166166

دل از کار گیتی به یکسو کشید

کجا خواست گفتار دانا شنید

167167

کسی کو سرافراز درگاه بود

به دانندگی درخور شاه بود

168168

برفتند گویندگان سخن

جوان و جهاندیده مرد کهن

169169

سرافراز بوزرجمهرجوان

بشد باحکیمان روشن‌روان

170170

حکیمان داننده و هوشمند

رسیدند نزدیک تخت بلند

171171

نهادند رخ سوی بوزرجمهر

که کسری همی زو برافروخت چهر

172172

ازیشان یکی بود فرزانه‌تر

بپرسید ازو از قضا و قدر

173173

که انجام و فرجام چونین سخن

چه گونه‌است و این برچه آید ببن

174174

چنین داد پاسخ که جوینده مرد

دوان وشب و روز با کار کرد

175175

بود راه روزی برو تارو تنگ

بجوی اندرون آب او با درنگ

176176

یکی بی هنر خفته بر تخت بخت

همی گل فشاند برو بر درخت

177177

چنینست رسم قضا و قدر

ز بخشش نیابی به کوشش گذر

178178

جهاندار دانا و پروردگار

چنین آفرید اختر روزگار

179179

دگرگفت کان چیز کافزون ترست

کدامست و بیشی که را در خورست

180180

چنین گفت کان کس که داننده تر

به نیکی کرا دانش آید ببر

181181

دگرگفت کز ما چه نیکوترست

ز گیتی کرانیکویی درخورست

182182

چنین داد پاسخ که آهستگی

کریمی وخوبی وشایستگی

183183

فزونتر بکردن سرخویش پست

ببخشد نه از بهر پاداش دست

184184

بکوشد بجوید بگرد جهان

خرامد به هنگام با همرهان

185185

دگر گفت کاندر خردمند مرد

هنرچیست هنگام ننگ و نبرد

186186

چنین گفت کان کس که آهوی خویش

ببیند بگرداند آیین وکیش

187187

بپرسید دیگر که در زیستن

چه سازی که کمتر بود رنج تن

188188

چنین داد پاسخ که گر با خرد

دلش بردبارست رامش برد

189189

بداد وستد در کند راستی

ببندد در کژی و کاستی

190190

ببخشد گنه چون شود کامکار

نباشد سرش تیز و نا بردبار

191191

بپرسید دیگر که از انجمن

نگهبان کدامست برخویشتن

192192

چنین گفت کان کو پس آرزوی

نرفت از کریمی وز نیک خوی

193193

دگر کو بسستی نشد پیش کار

چو دید او فزونی بدروزگار

194194

دگرگفت کزبخشش نیک‌خوی

کدامست نیکوتر از هر دو سوی

195195

کجا در دو گیتیش بارآورد

بسالی دو بارش بهارآورد

196196

چنین گفت کان کس که با خواسته

ببخشش کند جانش آراسته

197197

وگر بر ستاننده آرد سپاس

ز بخشنده بازارگانی شناس

198198

دگر گفت کز مرد پیرایه چیست

وزان نیکوییها گرانمایه چیست

199199

چنین داد پاسخ که بخشنده مرد

کجا نیکویی با سزاوار کرد

200200

ببالد به کردار سرو بلند

چو بالید هرگز نباشد نژند

201201

وگر ناسزا را بسایی به مشک

نبوید نروید گل از خار خشک

202202

سخن پرسی از گنگ گر مرد کر

به بار آید ورای ناید ببر

203203

یکی گفت کاندر سرای سپنج

نباشد خردمند بی‌درد و رنج

204204

چه سازیم تا نام نیک آوریم

درآغاز فرجام نیک آوریم

205205

بدو گفت شو دور باش از گناه

جهان را همه چون تن خویش خواه

206206

هران چیزکانت نیاید پسند

تن دوست و دشمن دران برمبند

207207

دگرگفت کوشش ز اندازه بیش

چه گویی کزین دوکدامست پیش

208208

چنین داد پاسخ که اندر خرد

جز اندیشه چیزی نه اندر خورد

209209

بکوشی چو در پیش کار آیدت

چوخواهی که رنجی به بار آیدت

210210

سزای ستایش دگر گفت کیست

اگر برنکوهیده باید گریست

211211

چنین گفت کان کو به یزدان پاک

فزون دارد امید و هم بیم و باک

212212

دگر گفت کای مرد روشن‌خرد

ز گردون چه بر سر همی‌بگذرد

213213

کدامست خوشتر مرا روزگار

ازین برشده چرخ ناپایدار

214214

سخن گوی پاسخ چنین داد باز

که هرکس که گشت ایمن و بی‌نیاز

215215

به خوبی زمانه ورا داد داد

سزد گر نگیری جز از داد یاد

216216

بپرسید دیگر که دانش کدام

به گیتی که باشیم زو شادکام

217217

چنین گفت کان کو بود بردبار

به نزدیک اومرد بی‌شرم خوار

218218

دگر گفت کان کو نجوید گزند

ز خوها کدامش بود سودمند

219219

بگفت آنک مغزش نجوشد زخشم

بخوابد بخشم از گنهکار چشم

220220

دگر گفت کان چیست ای هوشمند

که آید خردمند را آن پسند

221221

چنین گفت کان کو بود پر خرد

ندارد غم آن کزو بگذرد

222222

وگر ارجمندی سپارد به خاک

نبندد دل اندر غم و درد پاک

223223

دگر کو ز نادیدنیها امید

چنان بگسلد دل چو از باد بید

224224

دگر گفت بد چیست بر پادشای

کزو تیره گردد دل پارسای

225225

چنین داد پاسخ که بر شهریار

خردمند گوید که آهو چهار

226226

یکی آنک ترسد ز دشمن به جنگ

و دیگر که دارد دل از بخش تنگ

227227

دگر آنک رای خردمند مرد

به یک سو نهد روز ننگ و نبرد

228228

چهارم که باشد سرش پرشتاب

نجوید به کار اندر آرام و خواب

229229

بپرسید دیگر که بی عیب کیست

نکوهیدن آزادگان را بچیست

230230

چنین گفت کین را ببخشیم راست

که جان وخرد درسخن پادشاست

231231

گرانمایگان را فسون و دروغ

به کژی و بیداد جستن فروغ

232232

میانه بو د مرد کنداوری

نکوهشگر و سر پر از داوری

233233

منش پستی وکام برپادشا

به بیهوده خستن دل پارسا

234234

زبان راندن و دیده بی‌آب شرم

گزیدن خروش اندر آواز نرم

235235

خردمند مردم که دارد روا

خرد دور کردن ز بهر هوا

236236

بپرسید دیگر یکی هوشمند

که اندرجهان چیست آن بی‌گزند

237237

چنین داد پاسخ او کز نخست

درپاک یزدان بدانست وجست

238238

کزویت سپاس و بدویت پناه

خداوند روز و شب و هور و ماه

239239

دل خویش راآشکار و نهان

سپردن به فرمان شاه جهان

240240

تن خویشتن پروریدن به ناز

برو سخت بستن در رنج وآز

241241

نگه داشتن مردم خویش را

گسستن تن از رنج درویش را

242242

سپردن به فرهنگ فرزند خرد

که گیتی بنادان نشاید سپرد

243243

چوفرمان پذیرنده باشد پسر

نوازنده باید که باشد پدر

244244

بپرسید دیگر که فرزند راست

به نزد پدر جایگاهش کجاست

245245

چنین داد پاسخ که نزد پدر

گرامی چوجانست فرخ پسر

246246

پس ازمرگ نامش بماند به جای

ازیرا پسرخواندش رهنمای

247247

بپرسید دیگر که ازخواسته

که دانی که دارد دل آراسته

248248

چنین داد پاسخ که مردم به چیز

گرامیست وز چیز خوارست نیز

249249

نخست آنکه یابی بدو آرزوی

ز هستیش پیدا کنی نیک‌خوی

250250

وگر چون بباید نیاری به کار

همان سنگ وهم گوهر شاهوار

251251

دگر گفت با تاج و نام بلند

کرا خوانی از خسروان سودمند

252252

چنین داد پاسخ کزان شهریار

که ایمن بود مرد پرهیزکار

253253

وز آواز او بدهراسان بود

زمین زیر تختش تن آسان بود

254254

دگر گفت مردم توانگر بچیست

به گیتی پر از رنج و درویش کیست

255255

چنین گفت آنکس که هستش بسند

ببخش خداوند چرخ بلند

256256

کسی را کجا بخت انباز نیست

بدی در جهان بتر از آز نیست

257257

ازو نامداران فروماندند

همه همزبان آفرین خواندند

258258

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه

نشست از بر تخت پیروز شاه

259259

بخواند آنکسی راکه دانا بدند

به گفتار ودانش توانا بدند

260260

بگفتند هرگونه‌ای هرکسی

همانا پسندش نیامد بسی

261261

چنین گفت کسری به بوزرجمهر

که از چادر شرم بگشای چهر

262262

سخن گوی دانا زبان برگشاد

ز هرگونه دانش همی‌کرد یاد

263263

نخست آفرین کرد بر شهریار

که پیروز بادا سر تاجدار

264264

دگر گفت مردم نگردد بلند

مگر سر بپیچد ز راه گزند

265265

چو باید که دانش بیفزایدت

سخن یافتن را خرد بایدت

266266

در نام جستن دلیری بود

زمانه ز بد دل به سیری بود

267267

وگر تخت جویی هنر بایدت

چوسبزی بود شاخ و بر بایدت

268268

چوپرسند پرسندگان از هنر

نشاید که پاسخ دهیم از گهر

269269

گهر بی‌هنر ناپسندست و خوار

برین داستان زد یکی هوشیار

270270

که گر گل نبوید به رنگش مجوی

کز آتش بروید مگر آب جوی

271271

توانگر به بخشش بود شهریار

به گنج نهفته نه‌ای پایدار

272272

به گفتار خوب ار هنر خواستی

به کردار پیدا کند راستی

273273

فروتر بود هرک دارد خرد

سپهرش همی درخرد پرورد

274274

چنین هم بود مردم شاد دل

ز کژیش خون گردد آزاد دل

275275

خرد درجهان چون درخت وفاست

وزو بار جستن دل پادشاست

276276

چوخرسند باشی تن آسان شوی

چو آز آوری زو هراسان شوی

277277

مکن نیک مردی به جای کسی

که پاداش نیکی نیابی بسی

278278

گشاده دلانرا بود بخت یار

انوشه کسی کو بود بردبار

279279

هران کس که جوید همی برتری

هنرها بباید بدین داوری

280280

یکی رای وفرهنگ باید نخست

دوم آزمایش بباید درست

281281

سیوم یار باید بهنگام کار

ز نیک وز بد برگرفتن شمار

282282

چهارم که مانی بجا کام را

ببینی ز آغاز فرجام را

283283

به پنجم اگر زورمندی بود

به تن کوشش آری بلندی بود

284284

وزین هر دری جفت گردد سخن

هنرخیره بی‌آزمایش مکن

285285

ازان پس چو یارت بود نیکساز

بروبر به هنگامت آید نیاز

286286

چو کوشش نباشد تن زورمند

نیارد سر آرزوها ببند

287287

چو کوشش ز اندازه اندر گذشت

چنان دان که کوشنده نومید گشت

288288

خوی مرد دانا بگوییم پنج

کزان عادت او خود نباشد به رنج

289289

چونادان عادت کند هفت چیز

وزان هفت چیز به رنج‌ست نیز

290290

نخست آنک هرکس که دارد خرد

ندارد غم آن کزو بگذرد

291291

نه شادان کند دل بنایافته

نه گر بگذرد زو شود تافته

292292

چو از رنج وز بد تن آسان شود

ز نابودنیها هراسان شود

293293

چو سختیش پیش آید از هر شمار

شود پیش و سستی نیارد به کار

294294

ز نادان که گفتیم هفتست راه

یکی آنک خشم آورد بی‌گناه

295295

گشاده کند گنج بر ناسزای

نه زو مزد یابد بهر دو سرای

296296

سه دیگر به یزدان بود ناسپاس

تن خویش را در نهان ناشناس

297297

چهارم که با هر کسی راز خویش

بگوید برافرازد آواز خویش

298298

به پنجم به گفتار ناسودمند

تن خویش دارد بدرد و گزند

299299

ششم گردد ایمن ز نا استوار

همی پرنیان جوید از خار بار

300300

به هفتم که بستیهد اندر دروغ

به بی‌شرمی اندر بجوید فروغ

301301

چنان دان توای شهریار بلند

که از وی نبیند کسی جز گزند

302302

چو بر انجمن مرد خامش بود

ازان خامشی دل به رامش بود

303303

سپردن به دانای داننده گوش

به تن توشه یابد به دل رای وهوش

304304

شنیده سخنها فرامش مکن

که تاجست برتخت شاهی سخن

305305

چوخواهی که دانسته آید به بر

به گفتار بگشای بند از هنر

306306

چوگسترد خواهی به هر جای نام

زبان برکشی همچو تیغ از نیام

307307

چو بامرد دانات باشد نشست

زبردست گردد سر زیر دست

308308

ز دانش بود جان و دل را فروغ

نگر تا نگردی به گرد دروغ

309309

سخنگوی چون بر گشاید سخن

بمان تا بگوید تو تندی مکن

310310

زبان را چو با دل بود راستی

ببندد ز هر سو درکاستی

311311

ز بیکار گویان تو دانا شوی

نگویی ازان سان کزو بشنوی

312312

ز دانش دربی‌نیازی مجوی

و گر چند ازو سختی آید بروی

313313

همیشه دل شاه نوشین‌روان

مبادا ز آموختن ناتوان

314314

بپرسید پس موبد تیز مغز

که اندر جهان چیست کردار نغز

315315

کجا مرد را روشنایی دهد

ز رنج زمانه رهایی دهد

316316

چنین داد پاسخ که هر کو خرد

بیابد ز هر دو جهان بر خورد

317317

بدو گفت گرنیستش بخردی

خرد خلعتی روشنست ایزدی

318318

چنین داد پاسخ که دانش بهست

چو دانا بود برمهان برمهست

319319

بدو گفت گر راه دانش نجست

بدین آب هرگز روان را نشست

320320

چنین داد پاسخ که از مرد گرد

سرخویش را خوار باید شمرد

321321

اگر تاو دارد به روز نبرد

سر بدسگال اندر آرد بگرد

322322

گرامی بود بر دل پادشا

بود جاودان شاد و فرمانروا

323323

بدو گفت گرنیستش بهره زین

ندارد پژوهیدن آیین و دین

324324

چنین داد پاسخ که آن به که مرگ

نهد بر سر او یکی تیره ترگ

325325

دگر گفت کزبار آن میوه دار

که دانا بکارد به باغ بهار

326326

چه سازیم تاهرکسی برخوریم

وگر سایهٔ او به پی بسپریم

327327

چنین داد پاسخ که هر کو زبان

ز بد بسته دارد نرنجد روان

328328

کسی را ندرد به گفتار پوست

بود بر دل انجمن نیز دوست

329329

همه کار دشوارش آسان شود

ورا دشمن ودوست یکسان شود

330330

دگر گفت کان کو ز راه گزند

بگردد بزرگست و هم ارجمند

331331

چنین داد پاسخ که کردار بد

بسان درختیست با بار بد

332332

اگر نرم گوید زبان کسی

درشتی به گوشش نیاید بسی

333333

بدان کز زبانست گوشش به رنج

چو رنجش نجویی سخن را بسنج

334334

همان کم سخن مرد خسروپرست

جز از پیش گاهش نشاید نشست

335335

دگر از بدیهای نا آمده

گریزد چو از دام مرغ و دده

336336

سه دیگر که بر بد توانا بود

بپرهیزد ار ویژه دانا بود

337337

نیازد به کاری که ناکردنیست

نیازارد آن را که نازردنیست

338338

نماند که نیکی برو بگذرد

پی روز نا آمده نشمرد

339339

بدشمن ز نخچیر آژیرتر

برو دوست همواره چون تیر و پر

340340

ز شادی که فرجام او غم بود

خردمند را ارز وی کم بود

341341

تن آسانی و کاهلی دور کن

بکوش وز رنج تنت سور کن

342342

که ایدر تو را سود بی‌رنج نیست

چنان هم که بی‌پاسبان گنج نیست

343343

ازین باره گفتار بسیار گشت

دل مردم خفته بیدار گشت

344344

جهان زنده باد به نوشین‌روان

همیشه جهاندار و دولت جوان

345345

برو خواندند آفرین موبدان

کنارنگ و بیداردل بخردان

346346

ستودند شاه جهان را بسی

برفتند با خرمی هرکسی

347347

دوهفته برین نیز بگذشت شاه

بپردخت روزی ز کاری سپاه

348348

بفرمود تا موبدان و ردان

به ایوان خرامند با بخردان

349349

بپرسید شاه ازبن و از نژاد

ز تیزی و آرام و فرهنگ و داد

350350

ز شاهی وز داد کنداوران

ز آغاز وفرجام نیک اختران

351351

سخن کرد زین موبدان خواستار

به پرسش گرفت آنچ آید به کار

352352

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که رخشنده گوهر برآر از نهفت

353353

یکی آفرین کرد بوزرجمهر

که‌ای شاه روشن‌دل و خوب‌چهر

354354

چنان دان که اندر جهان نیز شاه

یکی چون تو ننهاد برسرکلاه

355355

به داد و به دانش به تاج و به تخت

به فر و به چهر و برای و به بخت

356356

چوپرهیزکاری کند شهریار

چه نیکوست پرهیز با تاجدار

357357

ز یزدان بترسد گه داوری

نگردد به میل و بکنداوری

358358

خرد راکند پادشا بر هوا

بدانگه که خشم آورد پادشا

359359

نباید که اندیشهٔ شهریار

بود جز پسندیدهٔ کردگار

360360

ز یزدان شناسد همه خوب و زشت

به پاداش نیکی بجوید بهشت

361361

زبان راست گوی و دل آزرم‌جوی

همیشه جهان را بدو آبروی

362362

هران کس که باشد ورا رای‌زن

سبک باشد اندر دل انجمن

363363

سخن گوی وروشن دل و دادده

کهان را بکه دارد و مه به مه

364364

کسی کو بود شاه را زیر دست

نباید که یابد به جائی شکست

365365

بدانگه شد تاج خسرو بلند

که دانا بود نزد او ارجمند

366366

نگه داشتن کار درگاه را

به زهر آژدن کام بدخواه را

367367

چو دارد ز هر دانشی آگهی

بماند جهاندار با فرهی

368368

نباید که خسبد کسی دردمند

که آید مگر شاه را زو گزند

369369

کسی کو به بادافره اندرخورست

کجا بدنژادست و بد گوهرست

370370

کند شاه دور از میان گروه

بی‌آزار تا زو نگردد ستوه

371371

هران کس که باشد به زندان شاه

گنهکار گر مردم بیگناه

372372

به فرمان یزدان بباید گشاد

بزند و باست آنچ کرده‌ست یاد

373373

سپهبد به فرهنگ دارد سپاه

براساید از درد فریادخواه

374374

چو آژیر باشی ز دشمن برای

بداندیش را دل برآید ز جای

375375

همه رخنهٔ پادشاهی بمرد

بداری به هنگام پیش از نبرد

376376

به چیزی که گردد نکوهیده شاه

نکوهش بود نیز با فر و گاه

377377

ازو دور گشتن به رغم هوا

خرد را بران رای کردن گوا

378378

فزودن به فرزند برمهر خویش

چو در آب دیدن بود چهر خویش

379379

ز فرهنگ وز دانش آموختن

سزد گر دلت یابد افروختن

380380

گشادن برو بر در گنج خویش

نباید که یادآورد رنج خویش

381381

هرانگه که یازد ببد کار دست

دل شاه بچه نباید شکست

382382

چو بر بد کنش دست گردد دراز

به خون جز به فرمان یزدان میاز

383383

و گر دشمنی یابی اندر دلش

چو خوباشد از بوستان بگسلش

384384

که گر دیر ماند بنیرو شود

وزو باغ شاهی پرآهو شود

385385

چوباشد جهانجوی با فر و هوش

نباید که دارد به بدگوی گوش

386386

ز دستور بد گوهر و گفت بد

تباهی به دیهیم شاهی رسد

387387

نباید شنیدن ز نادان سخن

چو بد گوید از داد فرمان مکن

388388

همه راستی باید آراستن

نباید که دیو آورد کاستن

389389

چواین گفتها بشنود پارسا

خرد راکند بر دلش پادشا

390390

کند آفرین تاج برشهریار

شود تخت شاهی برو پایدار

391391

بنازد بدو تاج شاهی و تخت

بداندیش نومید گردد زبخت

392392

چو برگردد این چرخ ناپایدار

ازو نام نیکو بود یادگار

393393

بماناد تا روز باشد جوان

هنر یافته جان نوشین‌روان

394394

ز گفتار او انجمن خیره شد

همه رای دانندگان تیره شد

395395

چو نوشین‌روان آن سخنها شنود

به روزیش چندانک بد برفزود

396396

وزان پندها دیده پر آب کرد

دهانش پر از در خوشاب کرد

397397

یکی انجمن لب پر از آفرین

برفتند ز ایوان شاه زمین

398398

برین نیز بگذشت یک هفته روز

بهشتم چو بفروخت گیتی‌فروز

399399

بیانداخت آن چادر لاژورد

بیاراست گیتی به دیبای زرد

400400

شهنشاه بنشست با موبدان

جهاندیده و کار کرده ردان

401401

سرموبد موبدان اردشیر

چو شاپور وچون یزدگرد دبیر

402402

ستاره شناسان و جویندگان

خردمند و بیدار گویندگان

403403

سراینده بوزرجمهر جوان

بیامد برشاه نوشین‌روان

404404

بدانندگان گفت شاه جهان

که باکیست این دانش اندر نهان

405405

کزو دین یزدان به نیرو شود

همان تخت شاهی بی‌آهو شود

406406

چوبشنید زو موبد موبدان

زبان برگشاد از میان ردان

407407

چنین داد پاسخ که از داد شاه

درفشان شود فر دیهیم و گاه

408408

چو با داد بگشاید از گنج بند

بماند پس از مرگ نامش بلند

409409

دگر کو بشوید زبان از دروغ

نجوید به کژی ز گیتی فروغ

410410

سپهبد چو با داد و بخشایشست

ز تاجش زمانه پرآسایشست

411411

و دیگر که از کهتر پرگناه

چو پوزش کند باز بخشدش شاه

412412

به پنجم جهاندار نیکوسخن

که نامش نگردد به گیتی کهن

413413

همه راست گوید سخن کم وبیش

نگردد بهر کار ز آیین خویش

414414

ششم بر پرستندهٔ تخت خویش

چنان مهر دارد که بر بخت خویش

415415

به هفتم سخن هرک دانا بود

زبانش بگفتن توانا بود

416416

نگردد دلش سیر ز آموختن

از اندیشگان مغز را سوختن

417417

به آزادیست ازخرد هرکسی

چنانچون ببالد ز اختر بسی

418418

دلت مگسل ای شاه راد از خرد

خرد نام و فرجام را پرورد

419419

منش پست وکم دانش آنکس که گفت

کنم کم ز گیتی کسی نیست جفت

420420

چنین گفت پس یزدگرد دبیر

که ای شاه دانا و دانش‌پذیر

421421

ابرشاه زشتست خون ریختن

به اندک سخن دل برآهیختن

422422

همان چون سبک سر بود شهریار

بداندیش دست اندآرد به کار

423423

همان با خردمند گیرد ستیز

کند دل ز نادانی خویش تیز

424424

دل شاه گیتی چو پر آز گشت

روان ورا دیو انباز گشت

425425

و رایدون که حاکم بود تیزمغز

نیاید ز گفتار او کار نغز

426426

دگر کارزاری که هنگام جنگ

بترسد ز جان و نترسد ز ننگ

427427

توانگر که باشد دلش تنگ و زفت

شکم زمین بهتر او را نهفت

428428

چو بر مرد درویش کنداوری

نه کهتر نه زیبندهٔ مهتری

429429

چوکژی کند پیر ناخوش بود

پس ازمرگ جانش پرآتش بود

430430

چو کاهل بود مرد برنا به کار

ازو سیر گردد دل روزگار

431431

نماند ز نا تندرستی جوان

مبادش توان و مبادش روان

432432

چو بوزرجمهر این سخنهای نغز

شنید و بدانش بیاراست مغز

433433

چنین گفت باشاه خورشید چهر

که بادا به کام تو روشن سپهر

434434

چنان دان که هرکس که دارد خرد

بدانش روان را همی‌پرورد

435435

نکوهیده ده کار بر ده گروه

نکوهیده‌تر نزد دانش پژوه

436436

یکی آنک حاکم بود با دروغ

نگیرد بر مرد دانا فروغ

437437

سپهبد که باشد نگهبان گنج

سپاهی که او سر بپیچد ز رنج

438438

دگر دانشومند کو از بزه

نترسد چو چیزی بود بامزه

439439

پزشکی که باشد به تن دردمند

ز بیمار چون باز دارد گزند

440440

چو درویش مردم که نازد به چیز

که آن چیز گفتن نیرزد به نیز

441441

همان سفله کز هر کس آرام و خواب

ز دریا دریغ آیدش روشن آب

442442

وگرباد نوشین بتو برجهد

سپاسی ازان برسرت برنهد

443443

بهفتم خردمند کاید به خشم

به چیز کسان برگمارد دو چشم

444444

بهشتم به نادان نماینده راه

سپردن به کاهل کسی کارگاه

445445

همان بیخرد کو نیابد خرد

پشیمان شود هم ز گفتار بد

446446

دل مردم بیخرد به آرزوی

برین گونه آویزد ای نیک‌خوی

447447

چوآتش که گوگرد یابد خورش

گرش درنیستان بود پرورش

448448

دل شاه نوشین‌روان زنده باد

سران جهان پیش او بنده باد

449449

برین نیزبگذشت یک هفته ماه

نشست از بر تخت پیروز شاه

450450

به یک دست موبد که بودش وزیر

به دست دگر یزدگرد دبیر

451451

همان گرد بر گرد او موبدان

سخن گو چو بوزرجمهر جوان

452452

به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه

که‌ای مرد پر دانش و نیک‌خواه

453453

سخنها که جان را بود سودمند

همی مرد بی‌ارز گردد بلند

454454

ازو گنج گویا نگیرد کمی

شنودن بود مرد را خرمی

455455

چنین گفت موبد به بوزرجمهر

که‌ای نامورتر ز گردان سپهر

456456

چه دانی که بیشیش بگزایدت

چوکمی بود روز بفزایدت

457457

چنین داد پاسخ که کمتر خوری

تن آسان شوی هم روان پروری

458458

ز کردار نیکی چو بیشی کنی

همی برهماورد پیشی کنی

459459

چنین گفت پس یزدگرد دبیر

که‌ای مرد گوینده و یاد گیر

460460

سه آهو کدامند با دل به راز

که دارند وهستند زان بی‌نیاز

461461

چنین داد پاسخ که باری نخست

دل از عیب جستن ببایدت شست

462462

بی‌آهو کسی نیست اندر جهان

چه در آشکار و چه اندر نهان

463463

چومهتر بود بر تو رشک آوری

چوکهتر بود زو سرشک آوری

464464

سه دیگر سخن چین و دوروی مرد

بران تا برانگیزد از آب گرد

465465

چو گوینده‌ای کو نه برجایگاه

سخن گفت و زو دور شد فر و جاه

466466

همان کو سخن سر به سر نشنود

نداند به گفتار و هم نگرود

467467

به چیزی ندارد خردمند چشم

کزو بازماند بپیچد ز خشم

468468

بپرسید پس موبد موبدان

که این برتر از دانش بخردان

469469

کسی نیست بی‌آرزو درجهان

اگر آشکارست و گر در نهان

470470

همان آرزو را پدیدست راه

که پیدا کند مرد را دستگاه

471471

کدامین ره آید تو را سودمند

کدامست با درد و رنج و گزند

472472

چنین داد پاسخ که راه از دو سوست

گذشتن تو را تا کدام آرزوست

473473

ز گیتی یکی بازگشتن به خاک

که راهی درازست با بیم و باک

474474

خرد باشدت زین سخن رهنمون

بدین پرسش اندر چرایی و چون

475475

خرد مرد راخلعت ایزدیست

سزاوار خلعت نگه کن که کیست

476476

تنومند را کو خرد یار نیست

به گیتی کس او را خریدار نیست

477477

نباشد خرد جان نباشد رواست

خرد جان پاکست و ایزد گو است

478478

چوبنیاد مردی بیاموخت مرد

سرافراز گردد به ننگ و نبرد

479479

ز دانش نخستین به یزدان گرای

که او هست و باشد همیشه به جای

480480

بدو بگروی کام دل یافتی

رسیدی به جایی که بشتافتی

481481

دگر دانش آنست کز خوردنی

فراز آوری روی آوردنی

482482

بخورد و بپوشش به یزدان گرای

بدین دار فرمان یزدان به جای

483483

گر آیدت روزی به چیزی نیاز

به دشت و به گنج و به پیلان مناز

484484

هم از پیشه‌ها آن گزین کاندروی

ز نامش نگردد نهان آبروی

485485

همان دوستی باکسی کن بلند

که باشد بسختی تو را سودمند

486486

تو در انجمن خامشی برگزین

چوخواهی که یک سر کنند آفرین

487487

چو گویی همان گوی کموختی

به آموختن درجگر سوختی

488488

سخن سنج و دینار گنجی مسنج

که در دانشی مرد خوارست گنج

489489

روان در سخن گفتن آژیرکن

کمان کن خرد را سخن تیرکن

490490

چو رزم آیدت پیش هشیار باش

تنت را ز دشمن نگهدار باش

491491

چو بدخواه پیش توصف برکشید

تو را رای وآرام باید گزید

492492

برابر چو بینی کسی هم نبرد

نباید که گردد تو را روی زرد

493493

تو پیروزی ار پیشدستی کنی

سرت پست گردد چوسستی کنی

494494

بدانگه که اسب افگنی هوش دار

سلیح هم آورد را گوش دار

495495

گرو تیز گردد تو زو برمگرد

هشیوار یاران گزین در نبرد

496496

چودانی که با او نتابی مکوش

ببرگشتن از رزم باز آر هوش

497497

چنین هم نگه دار تن در خورش

نباید که بگزایدت پرورش

498498

بخور آن چنان کان بنگزایدت

ببیشی خورش تن بنفزایدت

499499

مکن درخورش خویش را چار سوی

چنان خور که نیزت کند آرزوی

500500

ز می نیزهم شادمانی گزین

که مست ازکسی نشنود آفرین

501501

چو یزدان پسندی پسندیده‌ای

جهان چون تنست و تو چون دیده‌ای

502502

بسی از جهان آفرین یاد کن

پرستش برین یاد بنیاد کن

503503

به ژرفی نگهدار هنگام را

به روز و به شب گاه آرام را

504504

چودانی که هستی سرشته ز خاک

فرامش مکن راه یزدان پاک

505505

پرستش ز خورد ایچ کمتر مکن

تو نو باش گرهست گیتی کهن

506506

به نیکی گرای و غنیمت شناس

همه ز آفریننده دار این سپاس

507507

مگرد ایچ گونه به گرد بدی

به نیکی گر ایی اگر بخردی

508508

ستوده‌ترآنکس بود در جهان

که نیکش بود آشکار و نهان

509509

هوا را مبر پیش رای وخرد

کزان پس خرد سوی تو ننگرد

510510

چوخواهی که رنج تو آید به بر

ز آموزگاران مپرتاب سر

511511

دبیری بیاموز فرزند را

چوهستی بود خویش و پیوند را

512512

دبیری رساند جوان را به تخت

کند نا سزا را سزاوار بخت

513513

دبیریست از پیشه‌ها ارجمند

کزو مرد افگنده گردد بلند

514514

چو با آلت و رای باشد دبیر

نشیند بر پادشا ناگزیر

515515

تن خویش آژیر دارد ز رنج

بیابد بی‌اندازه از شاه گنج

516516

بلاغت چو با خط گرد آیدش

براندیشه معنی بیفزایدش

517517

ز لفظ آن گزیند که کوتاه‌تر

بخط آن نماید که دلخواه‌تر

518518

خردمند باید که باشد دبیر

همان بردبار و سخن یادگیر

519519

هشیوار و سازیدهٔ پادشا

زبان خامش از بد به تن پارسا

520520

شکیبا و با دانش و راست‌گوی

وفادار و پاکیزه و تازه‌روی

521521

چو با این هنرها شود نزد شاه

نشاید نشستن مگر پیش گاه

522522

سخنها چوبشنید از و شهریار

دلش تازه شد چون گل اندر بهار

523523

چنین گفت کسری به موبد که رو

ورا پایگاهی بیارای نو

524524

درم خواه و خلعت سزاوار اوی

که در دل نشسته‌ست گفتار اوی

525525

دگر هفته چون هور بفراخت تاج

بیامد نشست از بر تخت عاج

526526

ابا نامور موبدان و ردان

جهاندار و بیدار دل بخردان

527527

همی‌خواست ز ایشان جهاندارشاه

همان نیز فرخ دبیر سپاه

528528

هم از فیلسوفان وز مهتران

ز هر کشوری کار دیده سران

529529

همان ساوه و یزدگرد دبیر

به پیش اندرون بهمن تیزویر

530530

به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه

که دل را بیارای و بنمای راه

531531

زمن راستی هرچ دانی بگوی

به کژی مجو ازجهان آبروی

532532

پرستش چگونه است فرمان من

نگه داشتن رای و پیمان من

533533

ز گیتی چو آگه شوند این مهان

شنیده بگویند با همرهان

534534

چنین گفت با شاه بیدار مرد

که ای برتر از گنبد لاژورد

535535

پرستیدن شهریار زمین

نجوید خردمند جز راه دین

536536

نباید به فرمان شاهان درنگ

نباید که باشد دل شاه تنگ

537537

هرآنکس که برپادشا دشمنست

روانش پرستار آهرمنست

538538

دلی کو ندارد تن شاه دوست

نباید که باشد ورا مغز و پوست

539539

چنان دان که آرام گیتیست شاه

چونیکی کنیم او دهد دستگاه

540540

به نیک و بد او را بود دست رس

نیازد به کین و به آزرم کس

541541

تو مپسند فرزند را جای اوی

چوجان دار در دل همه رای اوی

542542

به شهری که هست اندرو مهرشاه

نیابد نیاز اندران بوم راه

543543

بدی از تو از فر او بگذرد

که بختش همه نیکویی پرورد

544544

جهان را دل ازشاه خندان بود

که بر چهر او فر یزدان بود

545545

چو از نعمتش بهره یابی بکوش

که داری همیشه به فرمانش گوش

546546

به اندیشه گر سربپیچی ازوی

نبیند به نیکی تو را بخت روی

547547

چو نزدیک دارد مشو برمنش

وگر دور گردی مشو بدکنش

548548

پرستنده گر یابد از شاه رنج

نگه کن که با رنج نامست و گنج

549549

نباید که سیر آید از کارکرد

همان تیز گردد ز گفتار سرد

550550

اگر گشن شد بنده را دستگاه

به فر و به نام جهاندار شاه

551551

گر از ده یکی باژ خواهد رواست

چنان رفت باید که او را هواست

552552

گرامی‌تر آنکس بود نزد شاه

که چون گشن بیند ورا دستگاه

553553

ز بهری که اورا سراید ز گنج

نماند که باشد بدو درد و رنج

554554

ز یزدان بود آنک ماند سپاس

کند آفرین مرد یزدان‌شناس

555555

و دیگر که اندر دلش راز شاه

بدارد نگوید به خورشید وماه

556556

به فرمان شاه آنک سستی کند

همی از تن خویش مستی کند

557557

نکوهیده باشد گل آن درخت

که نپراگند بار بر تاج وتخت

558558

ز کسهای او پیش او بدمگوی

که کمتر کنی نزد او آبروی

559559

و گر پرسدت هرچ دانی نگوی

به بسیار گفتن مبر آبروی

560560

هرآنکس که بسیار گوید دروغ

به نزدیک شاهان نگیرد فروغ

561561

سخن کان نه اندر خورد با خرد

بکوشد که بر پادشا نشمرد

562562

فزونست زان دانش اندر جهان

که بشنید گوش آشکار و نهان

563563

کسی را که شاه جهان خوار کرد

بماند همیشه روان پر ز درد

564564

همان در جهان ارجمند آن بود

که با او لب شاه خندان بود

565565

چو بنوازدت شاه کشی مکن

اگر چه پرستنده باشی کهن

566566

که هرچند گردد پرستش دراز

چنان دان که هست او ز تو بی‌نیاز

567567

اگر با تو گردد ز چیزی دژم

به پوزش گرای و مزن هیچ دم

568568

اگر پرورد دیگری را همان

پرستار باشد چو تو بی گمان

569569

و گر نیستت آگهی زان گناه

برهنه دلت را ببر نزد شاه

570570

وگر نه هیچ تاب اندر آری به دل

بدو روی منمای و پی برگسل

571571

به فرش ببیند نهان تو را

دل کژ و تیره روان تو را

572572

ازان پس نیابی تو زو نیکوی

همان گرم گفتار او نشنوی

573573

در پادشا همچو دریا شمر

پرستنده ملاح وکشتی هنر

574574

سخن لنگر و بادبانش خرد

به دریا خردمند چون بگذرد

575575

همان بادبان را کند سایه دار

که هم سایه‌دارست و هم مایه دار

576576

کسی کو ندارد روانش خرد

سزد گر در پادشا نسپرد

577577

اگر پادشا کوه آتش بدی

پرستنده را زیستن خوش بدی

578578

چو آتش گه خشم سوزان بود

چوخشنود باشد فروزان بود

579579

ازو یک زمان شیروشهدست بهر

به دیگر زمان چون گزاینده زهر

580580

به کردار دریا بود کارشاه

به فرمان او تابد از چرخ ماه

581581

ز دریا یکی ریگ دارد به کف

دگر دربیابد میان صدف

582582

جهان زنده بادا بنوشین‌روان

همیشه به فرمانش کیوان روان

583583

نگه کرد کسری بگفتا راوی

دلش گشت خرم به دیدار اوی

584584

چو گفتی که زه بدره بودی چهار

بدین گونه بد بخشش شهریار

585585

چو با زه بگفتی زهازه بهم

چهل بدره بودی ز گنجش درم

586586

چو گنجور باشاه کردی شمار

به هربدره بودی درم ده هزار

587587

شهنشاه با زه زهازه بگفت

که گفتار او با درم بود جفت

588588

بیاورد گنجور خورشید چهر

درم بدره‌ها پیش بوزرجمهر

589589

برین داستان برسخن ساختم

به مهبود دستور پرداختم

590590

میاسای ز آموختن یک زمان

ز دانش میفگن دل اندرگمان

591591

چوگویی که فام خرد توختم

همه هرچ بایستم آموختم

592592

یکی نغز بازی کند روزگار

که بنشاندت پیش آموزگار

593593

ز دهقان کنون بشنو این داستان

که برخواند از گفتهٔ باستان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

اگر شاه دیدی وگر زیردست

وگر پاکدل مرد یزدان‌پرست

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 2 - داستان نوش‌زاد با کسری

اگلی نظم

چنین گفت موبد که بر تخت عاج

چو کسری کسی نیز ننهاد تاج

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 4 - داستان مهبود با زروان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور