صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. فردوسی
  2. »شاهنامه
  3. »پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
  4. »بخش 1 - آغاز داستان

بخش 1 - آغاز داستان

شاعر: فردوسی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو کسری نشست از بر تخت عاج

به سر برنهاد آن دل‌افروز تاج

22

بزرگان گیتی شدند انجمن

چو بنشست سالار با رای‌زن

33

سر نامداران زبان برگشاد

ز دادار نیکی دهش کرد یاد

44

چنین گفت کز کردگار سپهر

دل ما پر از آفرین باد و مهر

55

کزویست نیک و بدویست کام

ازو مستمندیم وزو شادکام

66

ازویست فرمان و زویست مهر

به فرمان اویست بر چرخ مهر

77

ز رای وز تیمار او نگذریم

نفس جز به فرمان او نشمریم

88

به تخت مهی بر هر آنکس که داد

کند در دل او باشد از داد شاد

99

هر آنکس که اندیشهٔ بد کند

به فرجام بد با تن خود کند

1010

ز ما هرچ خواهند پاسخ دهیم

بخواهش گران روز فرخ نهیم

1111

از اندیشهٔ دل کس آگاه نیست

به تنگی دل اندر مرا راه نیست

1212

اگر پادشا را بود پیشه داد

بود بی‌گمان هر کس از داد شاد

1313

از امروز کاری به فردا ممان

که داند که فردا چه گردد زمان

1414

گلستان که امروز باشد به بار

تو فردا چنی گل نیاید به کار

1515

بدانگه که یابی تن زورمند

ز بیماری اندیش و درد و گزند

1616

پس زندگی یاد کن روز مرگ

چنانیم با مرگ چون باد و برگ

1717

هر آنگه که در کار سستی کنی

همه رای ناتندرستی کنی

1818

چو چیره شود بر دل مرد رشک

یکی دردمندی بود بی‌پزشک

1919

دل مرد بیکار و بسیار گوی

ندارد به نزد کسان آبروی

2020

وگر بر خرد چیره گردد هوا

نخواهد به دیوانگی بر گوا

2121

بکژی تو را راه نزدیکتر

سوی راستی راه باریکتر

2222

به کاری کزو پیشدستی کنی

به آید که کندی و سستی کنی

2323

اگر جفت گردد زبان بر دروغ

نگیرد ز بخت سپهری فروغ

2424

سخن گفتن کژ ز بیچارگیست

به بیچارگان بربباید گریست

2525

چو برخیزد از خواب شاه از نخست

ز دشمن بود ایمن و تندرست

2626

خردمند وز خوردنی بی‌نیاز

فزونی برین رنج و دردست و آز

2727

وگر شاه با داد و بخشایشست

جهان پر ز خوبی و آسایشست

2828

وگر کژی آرد بداد اندرون

کبستش بود خوردن و آب خون

2929

هر آنکس که هست اندرین انجمن

شنید این برآورده آواز من

3030

بدانید و سرتاسر آگاه بید

همه ساله با بخت همراه بید

3131

که ما تاجداری به سر برده‌ایم

بداد و خرد رای پرورده‌ایم

3232

ولیکن ز دستور باید شنید

بد و نیک بی‌او نیاید پدید

3333

هر آنکس که آید بدین بارگاه

ببایست کاری نیابند راه

3434

نباشم ز دستور همداستان

که بر من بپوشد چنین داستان

3535

بدرگاه بر کارداران من

ز لشکر نبرده سواران من

3636

چو روزی بدیشان نداریم تنگ

نگه کرد باید بنام و به ننگ

3737

همه مردمی باید و راستی

نباید به کار اندرون کاستی

3838

هر آنکس که باشد از ایرانیان

ببندد بدین بارگه برمیان

3939

بیابد ز ما گنج و گفتار نرم

چو باشد پرستنده با رای و شرم

4040

چو بیداد جوید یکی زیردست

نباشد خردمند و خسروپرست

4141

مکافات باید بدان بد که کرد

نباید غم ناجوانمرد خورد

4242

شما دل به فرمان یزدان پاک

بدارید وز ما مدارید باک

4343

که اویست بر پادشا پادشا

جهاندار و پیروز و فرمانروا

4444

فروزندهٔ تاج و خورشید و ماه

نماینده ما را سوی داد راه

4545

جهاندار بر داوران داورست

ز اندیشهٔ هر کسی برترست

4646

مکان و زمان آفرید و سپهر

بیاراست جان و دل ما به مهر

4747

شما را دل از مهر ما برفروخت

دل و چشم دشمن به ما بربدوخت

4848

شما رای و فرمان یزدان کنید

به چیزی که پیمان دهد آن کنید

4949

نگهدار تا جست و تخت بلند

تو را بر پرستش بود یارمند

5050

همه تندرستی به فرمان اوست

همه نیکویی زیر پیمان اوست

5151

ز خاشاک تا هفت چرخ بلند

همان آتش و آب و خاک نژند

5252

به هستی یزدان گوایی دهند

روان تو را آشنایی دهند

5353

ستایش همه زیر فرمان اوست

پرستش همه زیر پیمان اوست

5454

چو نوشین‌روان این سخن برگرفت

جهانی ازو مانده اندر شگفت

5555

همه یک سر از جای برخاستند

برو آفرین نو آراستند

5656

شهنشاه دانندگان را بخواند

سخنهای گیتی سراسر براند

5757

جهان را ببخشید بر چار بهر

وزو نامزد کرد آبادشهر

5858

نخستین خراسان ازو یاد کرد

دل نامداران بدو شاد کرد

5959

دگر بهره زان بد قم و اصفهان

نهاد بزرگان و جای مهان

6060

وزین بهره بود آذرابادگان

که بخشش نهادند آزادگان

6161

وز ارمینیه تا در اردبیل

بپیمود بینادل و بوم گیل

6262

سیوم پارس و اهواز و مرز خزر

ز خاور ورا بود تا باختر

6363

چهارم عراق آمد و بوم روم

چنین پادشاهی و آباد بوم

6464

وزین مرزها هرک درویش بود

نیازش به رنج تن خویش بود

6565

ببخشید آگنده گنجی برین

جهانی برو خواندند آفرین

6666

ز شاهان هرآنکس که بد پیش ازوی

اگر کم بدش گاه اگر بیش ازوی

6767

بجستند بهره ز کشت و درود

نرستست کس پیش ازین نابسود

6868

سه یک بود یا چار یک بهر شاه

قباد آمد و ده یک آورد راه

6969

زده یک بر آن بد که کمتر کند

بکوشد که کهتر چو مهتر کند

7070

زمانه ندادش بران بر درنگ

به دریا بس ایمن مشو بر نهنگ

7171

به کسری رسید آن سزاوار تاج

ببخشید بر جای ده یک خراج

7272

شدند انجمن بخردان و ردان

بزرگان و بیداردل موبدان

7373

همه پادشاهان شدند انجمن

زمین را ببخشید و برزد رسن

7474

گزیتی نهادند بر یک درم

گر ای دون که دهقان نباشد دژم

7575

کسی را کجا تخم گر چارپای

به هنگام ورزش نبودی بجای

7676

ز گنج شهنشاه برداشتی

وگرنه زمین خوار بگذاشتی

7777

بنا کشته اندر نبودی سخن

پراگنده شد رسمهای کهن

7878

گزیت رز بارور شش درم

به خرما ستان بر همین بد رقم

7979

ز زیتون و جوز و ز هر میوه‌دار

که در مهرگان شاخ بودی ببار

8080

ز ده بن درمی رسیدی به گنج

نبوید جزین تا سر سال رنج

8181

وزین خوردنیهای خردادماه

نکردی به کار اندرون کس نگاه

8282

کسی کش درم بود و دهقان نبود

ندیدی غم رنج و کشت و درود

8383

بر اندازه از ده درم تا چهار

بسالی ازو بستدی کاردار

8484

کسی بر کدیور نکردی ستم

به سالی به سه بهره بود این درم

8585

گزارنده بودی به دیوان شاه

ازین باژ بهری به هر چار ماه

8686

دبیر و پرستندهٔ شهریار

نبودی به دیوان کسی زین شمار

8787

گزیت و خراج آنچ بد نام برد

بسه روزنامه به موبد سپرد

8888

یکی آنک بر دست گنجور بود

نگهبان آن نامه دستور بود

8989

دگر تا فرستد به هر کشوری

به هر نامداری و هر مهتری

9090

سه دیگر که نزدیک موبد برند

گزیت و سر باژها بشمرند

9191

به فرمان او بود کاری که بود

ز باژ و خراج و ز کشت و درود

9292

پراگنده کاراگهان در جهان

که تا نیک و بد زو نماند نهان

9393

همه روی گیتی پر از داد کرد

بهرجای ویرانی آباد کرد

9494

بخفتند بر دشت خرد و بزرگ

به آبشخور آمد همی میش و گرگ

9595

یکی نامه فرمود بر پهلوی

پسند آیدت چون ز من بشنوی

9696

نخستین سر نامه کرد از مهست

شهنشاه کسری یزدان‌پرست

9797

به بهرام روز و بخرداد شهر

که یزدانش داد از جهان تاج بهر

9898

برومند شاخ از درخت قباد

که تاج بزرگی به سر برنهاد

9999

سوی کارداران باژ و خراج

پرستنده شایستهٔ فر و تاج

100100

بی‌اندازه از ما شما را درود

هنر با نژاد این بود با فزود

101101

نخستین سخن چون گشایش کنیم

جهان‌آفرین را ستایش کنیم

102102

خردمند و بینادل آنرا شناس

که دارد ز دادار کیهان سپاس

103103

بداند که هست او ز ما بی‌نیاز

به نزدیک او آشکارست راز

104104

کسی را کجا سرفرازی دهد

نخستین ورا بی‌نیازی دهد

105105

مرا داد فرمان و خود داورست

ز هر برتری جاودان برترست

106106

به یزدان سزد ملک و مهتر یکیست

کسی را جز از بندگی کار نیست

107107

ز مغز زمین تا به چرخ بلند

ز افلاک تا تیره خاک نژند

108108

پی مور بر خویشتن برگواست

که ما بندگانیم و او پادشاست

109109

نفرمود ما را جز از راستی

که دیو آورد کژی و کاستی

110110

اگر بهر من زین سرای سپنج

نبودی جز از باغ و ایوان و گنج

111111

نجستی دل من به جز داد و مهر

گشادن بهر کار بیدار چهر

112112

کنون روی بوم زمین سر به سر

ز خاور برو تا در باختر

113113

به شاهی مرا داد یزدان پاک

ز خورشید تابنده تا تیره خاک

114114

نباید که جز داد و مهر آوریم

وگر چین به کاری بچهر آوریم

115115

شبان بداندیش و دشت بزرگ

همی گوسفندان بماند بگرگ

116116

نباید که بر زیردستان ما

ز دهقان وز دین‌پرستان ما

117117

به خشکی به خاک و بکشتی برآب

برخشنده روز و به هنگام خواب

118118

ز بازارگانان تر و ز خشک

درم دارد و در خوشاب و مشک

119119

که تابنده خور جز بداد و به مهر

نتابد بریشان ز خم سپهر

120120

برین‌گونه رفت از نژاد و گهر

پسر تاج یابد همی از پدر

121121

به جز داد و خوبی نبد در جهان

یکی بود با آشکارا نهان

122122

نهادیم بر روی گیتی خراج

درخت گزیت از پی تخت عاج

123123

چو این نامه آرند نزد شما

که فرخنده باد اورمزد شما

124124

کسی کو برین یک درم بگذرد

ببیداد بر یک نفس بشمرد

125125

به یزدان که او داد دیهیم و فر

که من خود میانش ببرم به ار

126126

برین نیز بادافرهٔ کردگار

نباید که چشم بد آید به کار

127127

همین نامه و رسم بنهید پیش

مگردید ازین فرخ آیین خویش

128128

به هر چار ماهی یکی بهر ازین

بخواهید با داد و با آفرین

129129

به جایی که باشد زیان ملخ

وگر تف خورشید تابد به شخ

130130

دگر تف باد سپهر بلند

بدان کشتمندان رساند گزند

131131

همان گر نبارد به نوروز نم

ز خشکی شود دشت خرم دژم

132132

مخواهید باژ اندر آن بوم و رست

که ابر بهاران به باران نشست

133133

ز تخم پراگنده و مزد رنج

ببخشید کارندگانرا ز گنج

134134

زمینی که آن را خداوند نیست

به مرد و ورا خویش و پیوند نیست

135135

نباید که آن بوم ویران بود

که در سایهٔ شاه ایران بود

136136

که بدگو برین کار ننگ آورد

که چونین بهانه بچنگ آورد

137137

ز گنج آنچ باید مدارید باز

که کردست یزدان مرا بی‌نیاز

138138

چو ویران بود بوم در بر من

نتابد درو سایهٔ فر من

139139

کسی را که باشد برین مایه کار

اگر گیرد این کار دشوار خوار

140140

کنم زنده بر دار جایی که هست

اگر سرفرازست و گر زیردست

141141

بزرگان که شاهان پیشین بدند

ازین کار بر دیگر آیین بدند

142142

بد و نیک با کارداران بدی

جهان پیش اسب‌سواران بدی

143143

خرد را همه خیره بفریفتند

بافزونی گنج نشکیفتند

144144

مرا گنج دادست و دهقان سپاه

نخواهیم بدینار کردن نگاه

145145

شما را جهان بازجستن بداد

نگه داشتن ارج مرد نژاد

146146

گرامی‌تر از جان بدخواه من

که جوید همی کشور و گاه من

147147

سپهبد که مردم فروشد به زر

نباید بدین بارگه برگذر

148148

کسی را کند ارج این بارگاه

که با داد و مهرست و با رسم و راه

149149

چو بیداردل کارداران من

به دیوان موبد شدند انجمن

150150

پدید آید از گفت یک تن دروغ

ازان پس نگیرد بر ما فروغ

151151

به بیدادگر بر مرا مهر نیست

پلنگ و جفاپیشه مردم یکیست

152152

هر آنکس که او راه یزدان بجست

بآب خرد جان تیره بشست

153153

بدین بارگاهش بلندی بود

بر موبدان ارجمندی بود

154154

به نزدیک یزدان ز تخمی که کشت

به باید بپاداش خرم بهشت

155155

که ما بی‌نیازیم ازین خواسته

که گردد به نفرین روان کاسته

156156

گر از پوست درویش باشد خورش

ز چرمش بود بی‌گمان پرورش

157157

پلنگی به از شهریاری چنین

که نه شرم دارد نه آیین نه دین

158158

گشادست بر ما در راستی

چه کوبیم خیره در کاستی

159159

نهانی بدو داد دادن بروی

بدان تا رسد نزد ما گفت و گوی

160160

به نزدیک یزدان بود ناپسند

نباشد بدین بارگه ارجمند

161161

ز یزدان وز ما بدان کس درود

که از داد و مهرش بود تاروپود

162162

اگر دادگر باشدی شهریار

بماند به گیتی بسی پایدار

163163

که جاوید هر کس کنند آفرین

بران شاه کآباد دارد زمین

164164

ز شاهان که با تخت و افسر بدند

به گنج و به لشکر توانگر بدند

165165

نبد دادگرتر ز نوشین‌روان

که بادا همیشه روانش جوان

166166

نه زو پرهنرتر به فرزانگی

به تخت و بداد و به مردانگی

167167

ورا موبدی بود بابک بنام

هشیوار و دانادل و شادکام

168168

بدو داد دیوان عرض و سپاه

بفرمود تا پیش درگاه شاه

169169

بیاراست جایی فراخ و بلند

سرش برتر از تیغ کوه پرند

170170

بگسترد فرشی برو شاهوار

نشستند هرکس که بود او به کار

171171

ز دیوان بابک برآمد خروش

نهادند یک سر برآواز گوش

172172

که ای نامداران جنگ آزمای

سراسر به اسب اندر آرید پای

173173

خرامید یک‌یک به درگاه شاه

به سر برنهاده ز آهن کلاه

174174

زره‌دار با گُرزهٔ گاوسار

کسی کو درم خواهد از شهریار

175175

بیامد به ایوان بابک سپاه

هوا شد ز گرد سواران سیاه

176176

چو بابک سپه را همه بنگرید

درفش و سر تاج کسری ندید

177177

ز ایوان باسب اندر آورد پای

بفرمودشان بازگشتن ز جای

178178

برین نیز بگذشت گردان سپهر

چو خورشید تابنده بنمود چهر

179179

خروشی برآمد ز درگاه شاه

که ای گُرزداران ایران سپاه

180180

همه با سلیح و کمان و کمند

بدیوان بابک شوید ارجمند

181181

برفتند با نیزه و خود و کبر

همی گرد لشکر برآمد به ابر

182182

نگه کرد بابک به گرد سپاه

چو پیدا نبد فر و اورند شاه

183183

چنین گفت کامروز با مهر و داد

همه بازگردید پیروز و شاد

184184

به روز سه دیگر برآمد خروش

که ای نامداران با فر و هوش

185185

مبادا که از لشکری یک سوار

نه با ترگ و با جوشن کارزار

186186

بیاید برین بارگه بگذرد

عرض گاه و ایوان او بنگرد

187187

هر آنکس که باشد به تاج ارجمند

به فر و بزرگی و تخت بلند

188188

بداند که بر عرض آزرم نیست

سخن با محابا و با شرم نیست

189189

شهنشاه کسری چو بگشاد گوش

ز دیوان بابک برآمد خروش

190190

بخندید کسری و مغفر بخواست

درفش بزرگی برافراشت راست

191191

به دیوان بابک خرامید شاه

نهاده ز آهن به سر بر کلاه

192192

فروهشت از ترگ رومی زره

زده بر زره بر فراوان گره

193193

یکی گُرزهٔ گاوپیکر به چنگ

زده بر کمرگاه تیر خدنگ

194194

به بازو کمان و بزین بر کمند

میان را بزرین کمر کرده بند

195195

برانگیخت اسب و بیفشارد ران

به گردن برآورد گُرز گران

196196

عنان را چپ و راست لختی بسود

سلیح سواری به بابک نمود

197197

نگه کرد بابک پسند آمدش

شهنشاه را فرمند آمدش

198198

بدو گفت شاها انوشه بدی

روان را به فرهنگ توشه بدی

199199

بیاراستی روی کشور بداد

ازین گونه داد از تو داریم یاد

200200

دلیری بد از بنده این گفت و گوی

سزد گر نپیچی تو از داد روی

201201

عنان را یکی بازپیچی براست

چنان کز هنرمندی تو سزاست

202202

دگرباره کسری برانگیخت اسب

چپ و راست برسان آذرگشسب

203203

نگه کرد بابک ازو خیره ماند

جهان‌آفرین را فراوان بخواند

204204

سواری هزار و گوی دوهزار

نبودی کسی را گذر بر چهار

205205

درمی فزون کرد روزی شاه

به دیوان خروش آمد از بارگاه

206206

که اسب سر جنگجویان بیار

سوار جهان نامور شهریار

207207

فراوان بخندید نوشین روان

که دولت جوان بود و خسرو جوان

208208

چو برخاست بابک ز دیوان شاه

بیامد بر نامور پیشگاه

209209

بدو گفت کای شهریار بزرگ

گر امروز من بنده گشتم سترگ

210210

همه در دلم راستی بود و داد

درشتی نگیرد ز من شاه یاد

211211

درشتی نمایم چو باشم درست

انوشه کسی کو درشتی نجست

212212

بدو گفت شاه ای هشیوار مرد

تو هرگز ز راه درستی مگرد

213213

تن خویش را چون محابا کنی

دل راستی را همی‌بشکنی

214214

بدین ارز تو نزد من بیش گشت

دلم سوی اندیشه خویش گشت

215215

که ما در صف کار ننگ و نبرد

چگونه برآریم ز آورد گرد

216216

چنین داد پاسخ به پرمایه شاه

که چون نو نبیند نگین و کلاه

217217

چو دست و عنان تو ای شهریار

به ایوان ندیدست پیکرنگار

218218

به کام تو گردد سپهر بلند

دلت شاد بادا تنت بی‌گزند

219219

به موبد چنین گفت نوشین‌روان

که با داد ما پیر گردد جوان

220220

به گیتی نباید که از شهریار

بماند جز از راستی یادگار

221221

چرا باید این گنج و این روز رنج

روان بستن اندر سرای سپنج

222222

چو ایدر نخواهی همی‌آرمید

بباید چرید و بباید چمید

223223

پراندیشه بودم ز کار جهان

سخن را همی‌داشتم در نهان

224224

که تا تاج شاهی مرا دشمنست

همه گرد بر گرد آهرمنست

225225

به دل گفتم آرم ز هر سو سپاه

بخواهم ز هر کشوری رزمخواه

226226

نگردد سپاه انجمن جز به گنج

به بی مردی آید هم از گنج رنج

227227

اگر بد به درویش خواهد رسید

ازین آرزو دل بباید برید

228228

همی‌راندم با دل خویش راز

چو اندیشه پیش خرد شد فراز

229229

سوی پهلوانان و سوی ردان

هم از پند بیداردل بخردان

230230

نبشتم بخ هر کشوری نامه‌ای

به هر نامداری و خودکامه‌ای

231231

که هر کس که دارید هوش و خرد

همی کهتری را پسر پرورد

232232

به میدان فرستید با ساز جنگ

بجویند نزدیک ما نام و ننگ

233233

نباید که اندر فراز و نشیب

ندانند چنگ و عنان و رکیب

234234

به گُرز و به شمشیر و تیر و کمان

بدانند پیچید با بدگمان

235235

جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود

اگر چند فرزند آرش بود

236236

عرض شد ز در سوی هر کشوری

درم برد نزدیک هر مهتری

237237

چهل روز بودی درم را درنگ

برفتند از شهر با ساز جنگ

238238

ز دیوان چو دینار برداشتند

بدان خرمی روز بگذاشتند

239239

کنون لاجرم روی گیتی بمرد

بیاراستم تا کی آید نبرد

240240

مرا ساز و لشکر ز شاهان پیش

فزونست و هم دولت و رای بیش

241241

سخنها چو بشنید موبد ز شاه

بسی آفرین خواند بر تاج و گاه

242242

چو خورشید بنمود تابنده چهر

در باغ بگشاد گردان سپهر

243243

پدید آمد آن تودهٔ شنبلید

دو زلف شب تیره شد ناپدید

244244

نشست از بر تخت نوشین روان

خجسته دلفروز شاه جوان

245245

جهانی به درگاه بنهاد روی

هر آنکس که بد بر زمین راه‌جوی

246246

خروشی برآمد ز درگاه شاه

که هر کس که جوید سوی داد راه

247247

بیاید بدرگاه نوشین روان

لب شاه خندان و دولت جوان

248248

به آواز گفت آن زمان شهریار

که جز پاک یزدان مجویید یار

249249

که دارنده اویست و هم رهنمای

همو دست گیرد به هر دوسرای

250250

مترسید هرگز ز تخت و کلاه

گشادست بر هر کس این بارگاه

251251

هر آنکس که آید به روز و به شب

ز گفتار بسته مدارید لب

252252

اگر می گساریم با انجمن

گر آهسته باشیم با رای‌زن

253253

به چوگان و بر دشت نخچیرگاه

بر ما شما را گشادست راه

254254

به خواب و به بیداری و رنج و ناز

ازین بارگه کس مگردید باز

255255

مخسبید یک تن ز من تافته

مگر آرزوها همه یافته

256256

بدان گه شود شاد و روشن دلم

که رنج ستم‌دیدگان بگسلم

257257

مبادا که از کارداران من

گر از لشکر و پیشکاران من

258258

نخسبد کسی با دلی دردمند

که از درد او بر من آید گزند

259259

سخنها اگرچه بود در نهان

بپرسد ز من کردگار جهان

260260

ز باژ و خراج آن کجا مانده است

که موبد به دیوان ما رانده است

261261

نخواهند نیز از شما زر و سیم

مخسبید زین پس ز من دل ببیم

262262

برآمد ز ایوان یکی آفرین

بجوشید تابنده روی زمین

263263

که نوشین روان باد با فرهی

همه ساله با تخت شاهنشهی

264264

مبادا ز تو تخت پردخت و گاه

مه این نامور خسروانی کلاه

265265

برفتند با شادی و خرمی

چو باغ ارم گشت روی زمی

266266

ز گیتی ندیدی کسی را دژم

ز ابر اندر آمد به هنگام نم

267267

جهان شد به کردار خرم بهشت

ز باران هوا بر زمین لاله کشت

268268

در و دشت و پالیز شد چون چراغ

چو خورشید شد باغ و چون ماه راغ

269269

پس آگاهی آمد به روم و به هند

که شد روی ایران چو رومی پرند

270270

زمین را به کردار تابنده ماه

به داد و به لشکر بیاراست شاه

271271

کسی آن سپه را نداند شمار

به گیتی مگر نامور شهریار

272272

همه با دل شاد و با ساز جنگ

همه گیتی افروز با نام و ننگ

273273

دل شاه هر کشوری خیره گشت

ز نوشین‌روان رایشان تیره گشت

274274

فرستاده آمد ز هند و ز چین

همه شاه را خواندند آفرین

275275

ندیدند با خویشتن تاو او

سبک شد به دل باژ با ساو او

276276

همه کهتری را بیاراستند

بسی بدره و برده‌ها خواستند

277277

به زرین عمود و به زرین کلاه

فرستادگان برگرفتند راه

278278

به درگاه شاه جهان آمدند

چه با ساو و باژ مهان آمدند

279279

بهشتی بد آراسته بارگاه

ز بس برده و بدره و بارخواه

280280

برین نیز بگذشت چندی سپهر

همی‌رفت با شاه ایران به مهر

281281

خردمند کسری چنان کرد رای

کزان مرز لختی بجنبد ز جای

282282

بگردد یکی گرد خرم جهان

گشاده کند رازهای نهان

283283

بزد کوس وز جای لشکر براند

همی ماه و خورشید زو خیره ماند

284284

ز بس پیکر و لشکر و سیم و زر

کمرهای زرین و زرین سپر

285285

تو گفتی بکان اندرون زر نماند

همان در خوشاب و گوهر نماند

286286

تن آسان بسوی خراسان کشید

سپه را به آیین ساسان کشید

287287

به هر بوم آباد کو بربگذشت

سراپرده و خیمه‌ها زد به دشت

288288

چو برخاستی نالهٔ کرنای

منادیگری پیش کردی به پای

289289

که ای زیردستان شاه جهان

که دارد گزندی ز ما در نهان

290290

مخسبید ناایمن از شهریار

مدارید ز اندیشه دل نابکار

291291

ازین گونه لشکر بگرگان کشید

همی تاج و تخت بزرگان کشید

292292

چنان دان که کمی نباشد ز داد

هنر باید از شاه و رای و نژاد

293293

ز گرگان بخ ساری و آمل شدند

به هنگام آواز بلبل شدند

294294

در و دشت یه کسر همه بیشه بود

دل شاه ایران پراندیشه بود

295295

ز هامون به کوهی برآمد بلند

یکی تازیی برنشسته سمند

296296

سر کوه و آن بیشه‌ها بنگرید

گل و سنبل و آب و نخچیر دید

297297

چنین گفت کای روشن کردگار

جهاندار و پیروز و پروردگار

298298

تویی آفرینندهٔ هور و ماه

گشاینده و هم نماینده راه

299299

جهان آفریدی بدین خرمی

که از آسمان نیست پیدا زمی

300300

کسی کو جز از تو پرستد همی

روان را به دوزخ فرستد همی

301301

ازیرا فریدون یزدان‌پرست

بدین بیشه برساخت جای نشست

302302

بدو گفت گوینده کای دادگر

گر ایدر ز ترکان نبودی گذر

303303

ازین مایه‌ور جا بدین فرهی

دل ما ز رامش نبودی تهی

304304

نیاریم گردن برافراختن

ز بس کشتن و غارت و تاختن

305305

نماند ز بسیار و اندک به جای

ز پرنده و مردم و چارپای

306306

گزندی که آید به ایران سپاه

ز کشور به کشور جزین نیست راه

307307

بسی پیش ازین کوشش و رزم بود

گذر ترک را راه خوارزم بود

308308

کنون چون ز دهقان و آزادگان

برین بوم و بر پارسازادگان

309309

نکاهد همی رنج کافزایشست

به ما برکنون جای بخشایست

310310

نباشد به گیتی چنین جای شهر

گر از داد تو ما بیابیم بهر

311311

همان آفریدون یزدان‌پرست

به بد بر سوی ما نیازید دست

312312

اگر شاه بیند به رای بلند

به ما برکند راه دشمن ببند

313313

سرشک از دو دیده ببارید شاه

چو بشنید گفتار فریادخواه

314314

به دستور گفت آن زمان شهریار

که پیش آمد این کار دشوار خوار

315315

نشاید کزین پس چمیم و چریم

وگر تاج را خویشتن پروریم

316316

جهاندار نپسندد از ما ستم

که باشیم شادان و دهقان دژم

317317

چنین کوه و این دشتهای فراخ

همه از در باغ و میدان و کاخ

318318

پر از گاو و نخچیر و آب روان

ز دیدن همی خیره گردد روان

319319

نمانیم کین بوم ویران کنند

همی غارت از شهر ایران کنند

320320

ز شاهی وز روی فرزانگی

نشاید چنین هم ز مردانگی

321321

نخوانند بر ما کسی آفرین

چو ویران بود بوم ایران زمین

322322

به دستور فرمود کز هند و روم

کجا نام باشد به آباد بوم

323323

ز هر کشوری مردم بیش بین

که استاد بینی برین برگزین

324324

یکی باره از آب برکش بلند

برش پهن و بالای او ده کمند

325325

به سنگ و به گچ باید از قعر آب

برآورده تا چشمهٔ آفتاب

326326

هر آنگه که سازیم زین گونه بند

ز دشمن به ایران نیاید گزند

327327

نباید که آید یکی زین به رنج

بده هرچ خواهند و بگشای گنج

328328

کشاورز و دهقان و مرد نژاد

نباید که آزار یابد ز داد

329329

یکی پیر موبد بران کار کرد

بیابان همه پیش دیوار کرد

330330

دری برنهادند ز آهن بزرگ

رمه یک سر ایمن شد از بیم گرگ

331331

همه روی کشور نگهبان نشاند

چو ایمن شد از دشت لشکر براند

332332

ز دریا به راه الانان کشید

یکی مرز ویران و بیکار دید

333333

به آزادگان گفت ننگست این

که ویران بود بوم ایران زمین

334334

نشاید که باشیم همداستان

که دشمن زند زین نشان داستان

335335

ز لشکر فرستاده‌ای برگزید

سخن‌گوی و دانا چنان چون سزید

336336

بدو گفت شبگیر ز ایدر بپوی

بدین مرزبانان لشکر بگوی

337337

شنیدم ز گفتار کارآگهان

سخن هرچ رفت آشکار و نهان

338338

که گفتید ما را ز کسری چه باک

چه ایران بر ما چه یک مشت خاک

339339

بیابان فراخست و کوهش بلند

سپاه از در تیر و گُرز و کمند

340340

همه جنگجویان بیگانه‌ایم

سپاه و سپهبد نه زین خانه‌ایم

341341

کنون ما به نزد شما آمدیم

سراپرده و گاه و خیمه زدیم

342342

در و غار جای کمین شماست

بر و بوم و کوه و زمین شماست

343343

فرستاده آمد بگفت این سخن

که سالار ایران چه افگند بن

344344

سپاه الانی شدند انجمن

بزرگان فرزانه و رای زن

345345

سپاهی که شان تاختن پیشه بود

وز آزادمردی کم‌اندیشه بود

346346

از ایشان بدی شهر ایران ببیم

نماندی بکس جامه و زر و سیم

347347

زن و مرد با کودک و چارپای

به هامون رسیدی نماندی بجای

348348

فرستاده پیغام شاه جهان

بدیشان بگفت آشکار و نهان

349349

رخ نامداران ازان تیره گشت

دل از نام نوشین‌روان خیره گشت

350350

بزرگان آن مرز و کنداوران

برفتند با باژ و ساو گران

351351

همه جامه و برده و سیم و زر

گرانمایه اسبان بسیار مر

352352

از ایشان هر آنکس که پیران بدند

سخن‌گوی و دانش‌پذیران بدند

353353

همه پیش نوشین‌روان آمدند

ز کار گذشته نوان آمدند

354354

چو پیش سراپردهٔ شهریار

رسیدند با هدیه و با نثار

355355

خروشان و غلتان به خاک اندرون

همه دیده پر خاک و دل پر ز خون

356356

خرد چون بود با دلاور به راز

به شرم و به پوزش نیاید نیاز

357357

بر ایشان ببخشود بیدار شاه

ببخشید یک سر گذشته گناه

358358

بفرمود تا هرچ ویران شدست

کنام پلنگان و شیران شدست

359359

یکی شارستانی برآرند زود

بدو اندرون جای کشت و درود

360360

یکی باره‌ای گردش اندر بلند

بدان تا ز دشمن نیابد گزند

361361

بگفتند با نامور شهریار

که ما بندگانیم با گوشوار

362362

برآریم ازین سان که فرمود شاه

یکی باره و نامور جایگاه

363363

وزان جایگه شاه لشکر براند

به هندوستان رفت و چندی بماند

364364

به فرمان همه پیش او آمدند

به جان هر کسی چاره‌جو آمدند

365365

ز دریای هندوستان تا دو میل

درم بود با هدیه و اسب و پیل

366366

بزرگان همه پیش شاه آمدند

ز دوده دل و نیک‌خواه آمدند

367367

بپرسید کسری و بنواختشان

براندازه بر پایگه ساختشان

368368

به دل شاد برگشت ز آن جایگاه

جهانی پر از اسب و پیل و سپاه

369369

به راه اندر آگاهی آمد به شاه

که گشت از بلوجی جهانی سیاه

370370

ز بس کشتن و غارت و تاختن

زمین را به آب اندر انداختن

371371

ز گیلان تباهی فزونست ازین

ز نفرین پراگنده شد آفرین

372372

دل شاه نوشین روان شد غمی

برآمیخت اندوه با خرمی

373373

به ایرانیان گفت الانان و هند

شد از بیم شمشیر ما چون پرند

374374

بسنده نباشیم با شهر خویش

همی شیر جوییم پیچان ز میش

375375

بدو گفت گوینده کای شهریار

به پالیز گل نیست بی‌زخم خار

376376

همان مرز تا بود با رنج بود

ز بهر پراگندن گنج بود

377377

ز کار بلوج ارجمند اردشیر

بکوشید با کاردانان پیر

378378

نبد سودمندی به افسون و رنگ

نه از بند وز رنج و پیکار و جنگ

379379

اگرچند بد این سخن ناگزیر

بپوشید بر خویشتن اردشیر

380380

ز گفتار دهقان برآشفت شاه

به سوی بلوج اندر آمد ز راه

381381

چو آمد به نزدیک آن مرز و کوه

بگردید گرد اندرش با گروه

382382

برآنگونه گرد اندر آمد سپاه

که بستند ز انبوه بر باد راه

383383

همه دامن کوه تا روی شخ

سپه بود برسان مور و ملخ

384384

منادیگری گرد لشکر بگشت

خروش آمد از غار وز کوه و دشت

385385

که از کوچگه هرک یابید خرد

وگر تیغ دارند مردان گرد

386386

وگر انجمن باشد از اندکی

نباید که یابد رهایی یکی

387387

چو آگاه شد لشکر از خشم شاه

سوار و پیاده ببستند راه

388388

از ایشان فراوان و اندک نماند

زن و مرد جنگی و کودک نماند

389389

سراسر به شمشیر بگذاشتند

ستم کردن و رنج برداشتند

390390

ببود ایمن از رنج شاه جهان

بلوجی نماند آشکار و نهان

391391

چنان بد که بر کوه ایشان گله

بدی بی‌نگهبان و کرده یله

392392

شبان هم نبودی پس گوسفند

به هامون و بر تیغ کوه بلند

393393

همه رختها خوار بگذاشتند

در و کوه را خانه پنداشتند

394394

وزان جایگه سوی گیلان کشید

چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید

395395

ز دریا سپه بود تا تیغ کوه

هوا پر درفش و زمین پر گروه

396396

پراگنده بر گرد گیلان سپاه

بشد روشنایی ز خورشید و ماه

397397

چنین گفت کایدر ز خرد و بزرگ

نیاید که ماند یکی میش و گرگ

398398

چنان شد ز کشته همه کوه و دشت

که خون در همه روی کشور بگشت

399399

ز بس کشتن و غارت و سوختن

خروش آمد و نالهٔ مرد و زن

400400

ز کشته به هر سو یکی توده بود

گیاها به مغز سر آلوده بود

401401

ز گیلان هر آنکس که جنگی بدند

هشیوار و بارای و سنگی بدند

402402

ببستند یک سر همه دست خویش

زنان از پس و کودک خرد پیش

403403

خروشان بر شهریار آمدند

دریده‌بر و خاکسار آمدند

404404

شدند اندران بارگاه انجمن

همه دستها بسته و خسته تن

405405

که ما بازگشتیم زین بدکنش

مگر شاه گردد ز ما خوش منش

406406

اگر شاه را دل ز گیلان بخست

ببریم سرها ز تنها بدست

407407

دل شاه خشنود گردد مگر

چو بیند بریده یکی توده سر

408408

چو چندان خروش آمد از بارگاه

وزان گونه آواز بشنید شاه

409409

برایشان ببخشود شاه جهان

گذشته شد اندر دل او نهان

410410

نوا خواست از گیل و دیلم دوصد

کزان پس نگیرد یکی راه بد

411411

یکی پهلوان نزد ایشان بماند

چو بایسته شد کار لشکر براند

412412

ز گیلان به راه مداین کشید

شمار و کران سپه را ندید

413413

به ره بر یکی لشکر بی‌کران

پدید آمد از دور نیزه‌وران

414414

سواری بیامد به کردار گرد

که در لشکر گشن بد پای مرد

415415

پیاده شد از اسب و بگشاد لب

چنین گفت کاین منذرست از عرب

416416

بیامد که بیند مگر شاه را

ببوسد همی خاک درگاه را

417417

شهنشاه گفتا گر آید رواست

چنان دان که این خانهٔ ما وراست

418418

فرستاده آمد زمین بوس داد

برفت و شنیده همه کرد یاد

419419

چو بشنید منذر که خسرو چه گفت

برخساره خاک زمین را برفت

420420

همانگه بیامد به نزدیک شاه

همه مهتران برگشادند راه

421421

بپرسید زو شاه و شادی نمود

ز دیدار او روشنایی فزود

422422

جهاندیده منذر زبان برگشاد

ز روم وز قیصر همی‌کرد یاد

423423

بدو گفت اگر شاه ایران تویی

نگهدار پشت دلیران تویی

424424

چرا رومیان شهریاری کنند

به دشت سواران سواری کنند

425425

اگر شاه برتخت قیصر بود

سزد کو سرافراز و مهتر بود

426426

چه دستور باشد گرانمایه شاه

نبیند ز ما نیز فریادخواه

427427

سواران دشتی چو رومی سوار

بیابند جوشن نیاید به کار

428428

ز گفتار منذر برآشفت شاه

که قیصر همی‌برفرازد کلاه

429429

ز لشکر زبان‌آوری برگزید

که گفتار ایشان بداند شنید

430430

بدو گفت ز ایدر برو تا بروم

میاسای هیچ اندر آباد بوم

431431

به قیصر بگو گر نداری خرد

ز رای تو مغز تو کیفر برد

432432

اگر شیر جنگی بتازد بگور

کنامش کند گور و هم آب شور

433433

ز منذر تو گر دادیابی بسست

که او را نشست از بر هر کسست

434434

چپ خویش پیدا کن از دست راست

چو پیدا کنی مرز جویی رواست

435435

چو بخشندهٔ بوم و کشور منم

به گیتی سرافراز و مهتر منم

436436

همه آن کنم کار کز من سزد

نمانم که بادی بدو بروزد

437437

تو با تازیان دست یازی بکین

یکی در نهان خویشتن را ببین

438438

و دیگر که آن پادشاهی مراست

در گاو تا پشت ماهی مراست

439439

اگر من سپاهی فرستم بروم

تو را تیغ پولاد گردد چو موم

440440

فرستاده از نزد نوشین‌روان

بیامد به کردار باد دمان

441441

بر قیصر آمد پیامش بداد

بپیچید بی‌مایه قیصر ز داد

442442

نداد ایچ پاسخ ورا جز فریب

همی دور دید از بلندی نشیب

443443

چنین گفت کز منذر کم خرد

سخن باور آن کن که اندر خورد

444444

اگر خیره منذر بنالد همی

برین‌گونه رنجش ببالد همی

445445

ور ای دون که از دشت نیزه‌وران

نبالد کسی از کران تا کران

446446

زمین آنک بالاست پهنا کنیم

وزان دشت بی‌آب دریا کنیم

447447

فرستاده بشنید و آمد چو گرد

شنیده سخنها همه یاد کرد

448448

برآشفت کسری بدستور گفت

که با مغز قیصر خرد نیست جفت

449449

من او را نمایم که فرمان کراست

جهان جستن و جنگ و پیمان کراست

450450

ز بیشی وز گردن افراختن

وزین کشتن و غارت و تاختن

451451

پشیمانی آنگه خورد مرد مست

که شب زیر آتش کند هر دو دست

452452

بفرمود تا برکشیدند نای

سپاه اندر آمد ز هر سو ز جای

453453

ز درگاه برخاست آوای کوس

زمین قیرگون شد هوا آبنوس

454454

گزین کرد زان لشکر نامدار

سواران شمشیرزن سی‌هزار

455455

به منذر سپرد آن سپاه گران

بفرمود کز دشت نیزه‌وران

456456

سپاهی بر از جنگجویان بروم

که آتش برآرند زان مرز و بوم

457457

که گر چند من شهریار توام

برین کینه بر مایه‌دار توام

458458

فرستاده‌ای ما کنون چرب‌گوی

فرستیم با نامه‌ای نزد اوی

459459

مگر خود نیاید تو را زان گزند

به روم و به قیصر تو ما را پسند

460460

نویسنده‌ای خواست از بارگاه

به قیصر یکی نامه فرمود شاه

461461

ز نوشین‌روان شاه فرخ‌نژاد

جهانگیر وزنده کن کیقباد

462462

به نزدیک قیصر سرافراز روم

نگهبان آن مرز و آباد بوم

463463

سر نامه کرد آفرین از نخست

گرانمایگی جز به یزدان نجست

464464

خداوند گردنده خورشید و ماه

کزویست پیروزی و دستگاه

465465

که بیرون شد از راه گردان سپهر

اگر جنگ جوید وگر داد و مهر

466466

تو گر قیصری روم را مهتری

مکن بیش با تازیان داوری

467467

وگر میش جویی ز چنگال گرگ

گمانی بود کژ و رنجی بزرگ

468468

وگر سوی منذر فرستی سپاه

نمانم به تو لشکر و تاج و گاه

469469

وگر زیردستی بود بر منش

به شمشیر یابد ز من سرزنش

470470

تو زان مرز یک رش مپیمای پای

چو خواهی که پیمان بماند بجای

471471

وگر بگذری زین سخن بگذرم

سر و گاه تو زیر پی بسپرم

472472

درود خداوند دیهیم و زور

بدان کو نجوید ببیداد شور

473473

نهادند بر نامه بر مهر شاه

سواری گزیدند زان بارگاه

474474

چنانچون ببایست چیره‌زبان

جهاندیده و گرد و روشن‌روان

475475

فرستاده با نامهٔ شهریار

بیامد بر قیصر نامدار

476476

برو آفرین کرد و نامه بداد

همان رای کسری برو کرد یاد

477477

سخنهاش بشنید و نامه بخواند

بپیچید و اندر شگفتی بماند

478478

ز گفتار کسری سرافزار مرد

برو پر ز چین کرد و رخساره زرد

479479

نویسنده را خواند و پاسخ نوشت

پدیدار کرد اندرو خوب و زشت

480480

سر خامه چون کرد رنگین بقار

نخست آفرین کرد بر کردگار

481481

نگارندهٔ برکشیده سپهر

کزویست پرخاش و آرام و مهر

482482

به گیتی یکی را کند تاجور

وزو به یکی پیش او با کمر

483483

اگر خود سپهر روان زان تست

سر مشتری زیر فرمان تست

484484

به دیوان نگه کن که رومی‌نژاد

به تخم کیان باژ هرگز نداد

485485

تو گر شهریاری نه من کهترم

همان با سر و افسر و لشکرم

486486

چه بایست پذرفت چندین فسوس

ز بیم پی پیل و آوای کوس

487487

بخواهم کنون از شما باژ و ساو

که دارد به پرخاش با روم تاو

488488

به تاراج بردند یک چند چیز

گذشت آن ستم برنگیریم نیز

489489

ز دشت سواران نیزه‌وران

برآریم گرد از کران تا کران

490490

نه خورشید نوشین‌روان آفرید

وگر بستد از چرخ گردان کلید

491491

که کس را نخواند همی از مهان

همه کام او یابد اندر جهان

492492

فرستاده را هیچ پاسخ نداد

به تندی ز کسری نیامدش یاد

493493

چو مهر از بر نامه بنهاد گفت

که با تو صلیب و مسیحست جفت

494494

فرستاده با او نزد هیچ دم

دژم دید پاسخ بیامد دژم

495495

بیامد بر شهر ایران چو گرد

سخنهای قیصر همه یاد کرد

496496

چو برخواند آن نامه را شهریار

برآشفت با گردش روزگار

497497

همه موبدان و ردان را بخواند

ازان نامه چندی سخنها براند

498498

سه روز اندران بود با رای‌زن

چه با پهلوانان لشکر شکن

499499

چهارم بران راست شد رای شاه

که راند سوی جنگ قیصر سپاه

500500

برآمد ز در نالهٔ گاودم

خروشیدن نای و روینیه خم

501501

به آرام اندر نبودش درنگ

همی از پی راستی جست جنگ

502502

سپه برگرفت و بنه برنهاد

ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

503503

یکی گرد برشد که گفتی سپهر

به دریای قیر اندر اندود چهر

504504

بپوشید روی زمین را به نعل

هوا یک سر از پرنیان گشت لعل

505505

نبد بر زمین پشه را جایگاه

نه اندر هوا باد را ماند راه

506506

ز جوشن سواران وز گرد پیل

زمین شد به کردار دریای نیل

507507

جهاندار با کاویانی درفش

همی‌رفت با تاج و زرینه کفش

508508

همی برشد آوازشان بر دو میل

به پیش سپاه اندرون کوس و پیل

509509

پس پشت و پیش اندر آزادگان

همی‌رفته تا آذرابادگان

510510

چو چشمش برآمد بآذرگشسب

پیاده شد از دور و بگذاشت اسب

511511

ز دستور پاکیزه برسم بجست

دو رخ را به آب دو دیده بشست

512512

به باژ اندر آمد به آتشکده

نهاده به درگاه جشن سده

513513

بفرمود تا نامهٔ زند و است

بواز برخواند موبد درست

514514

رد و هیربد پیش غلتان به خاک

همه دامن قرطها کرده چاک

515515

بزرگان برو گوهر افشاندند

به زمزم همی آفرین خواندند

516516

چو نزدیکتر شد نیایش گرفت

جهان‌آفرین را ستایش گرفت

517517

ازو خواست پیروزی و دستگاه

نمودن دلش را سوی داد راه

518518

پرستندگان را ببخشید چیز

به جایی که درویش دیدند نیز

519519

یکی خیمه زد پیش آتشکده

کشیدند لشکر ز هر سو رده

520520

دبیر خردمند را پیش خواند

سخنهای بایسته با او براند

521521

یکی نامه فرمود با آفرین

سوی مرزبانان ایران زمین

522522

که ترسنده باشید و بیدار بید

سپه را ز دشمن نگهدار بید

523523

کنارنگ با پهلوان هرک هست

همه داد جویید با زیردست

524524

بدارید چندانک باید سپاه

بدان تا نیابد بداندیش راه

525525

درفش مرا تا نبیند کسی

نباید که ایمن بخسبد بسی

526526

از آتشکده چون بشد سوی روم

پراگنده شد زو خبر گرد بوم

527527

به پیش آمد آنکس که فرمان گزید

دگر زان بر و بوم شد ناپدید

528528

جهاندیده با هدیه و با نثار

فراوان بیامد بر شهریار

529529

به هر بوم و بر کو فرود آمدی

ز هر سو پیام و درود آمدی

530530

ز گیتی به هر سو که لشکر کشید

جز از بزم و شادی نیامد پدید

531531

چنان بد که هر شب ز گردان هزار

به بزم آمدندی بر شهریار

532532

چو نزدیک شد رزم را ساز کرد

سپه را درم دادن آغاز کرد

533533

سپهدار شیروی بهرام بود

که در جنگ با رای و آرام بود

534534

چپ لشکرش را به فرهاد داد

بسی پندها بر برو کرد یاد

535535

چو استاد پیروز بر میمنه

گشسب جهانجوی پیش بنه

536536

به قلب اندر اورند مهران به پای

که در کینه گه داشتی دل به جای

537537

طلایه به هرمزد خراد داد

بسی گفت با او ز بیداد و داد

538538

به هر سوی رفتند کارآگهان

بدان تا نماند سخن در نهان

539539

ز لشکر جهاندیدگان را بخواند

بسی پند و اندرز نیکو براند

540540

چنین گفت کین لشکر بی‌کران

ز بی‌مایگان وز پرمایگان

541541

اگر یک تن از راه من بگذرند

دم خویش بی‌رای من بشمرند

542542

بدرویش مردم رسانند رنج

وگر بر بزرگان که دارند گنج

543543

وگر کشتمندی بکوبد به پای

وگر پیش لشکر بجنبد ز جای

544544

ور آهنگ بر میوه‌داری کند

وگر ناپسندیده کاری کند

545545

به یزدان که او داد دیهیم و زور

خداوند کیوان و بهرام و هور

546546

که در پی میانش ببرم به تیغ

وگر داستان را برآید به میغ

547547

به پیش سپه در طلایه منم

جهانجوی و در قلب مایه منم

548548

نگهبان پیل و سپاه و بنه

گهی بر میان گاه برمیمنه

549549

به خشکی روم گر بدریای آب

نجویم برزم اندر آرام و خواب

550550

منادیگری نام او رشنواد

گرفت آن سخنهای کسری به یاد

551551

بیامد دوان گرد لشکر بگشت

به هر خیمه و خرگهی برگذشت

552552

خروشید کای بی‌کرانه سپاه

چنینست فرمان بیدار شاه

553553

که گر جز به داد و به مهر و خرد

کسی سوی خاک سیه بنگرد

554554

بران تیره خاکش بریزند خون

چو آید ز فرمان یزدان برون

555555

به بانگ منادی نشد شاه رام

به روز سپید و شب تیره‌فام

556556

همی گرد لشکر بگشتی به راه

همی‌داشتی نیک و بد را نگاه

557557

ز کار جهان آگهی داشتی

بد و نیک را خوار نگذاشتی

558558

ز لشکر کسی کو به مردی به راه

ورا دخمه کردی بران جایگاه

559559

اگر بازماندی ازو سیم و زر

کلاه و کمان و کمند و کمر

560560

بد و نیک با مرده بودی به خاک

نبودی به از مردم اندر مغاک

561561

جهانی بدو مانده اندر شگفت

که نوشین روان آن بزرگی گرفت

562562

به هر جایگاهی که جنگ آمدی

ورارای و هوش و درنگ آمدی

563563

فرستاده‌ای خواستی راستگوی

که رفتی بر دشمن چاره‌جوی

564564

اگر یافتندی سوی داد راه

نکردی ستم خود خردمند شاه

565565

اگر جنگ جستی به جنگ آمدی

به خشم دلاور نهنگ آمدی

566566

به تاراج دادی همه بوم و رست

جهان را به داد و به شمشیر جست

567567

به کردار خورشید بد رای شاه

که بر تر و خشکی بتابد به راه

568568

ندارد ز کس روشنایی دریغ

چو بگذارد از چرخ گردنده میغ

569569

همش خاک و هم ریگ و هم رنگ و بوی

همش در خوشاب و هم آب جوی

570570

فروغ و بلندی نبودش ز کس

دلفروز و بخشنده او بود و بس

571571

شهنشاه را مایه این بود و فر

جهان را همی‌داشت در زیر پر

572572

ورا جنگ و بخشش چو بازی بدی

ازیران چنان بی‌نیازی بدی

573573

اگر شیر و پیل آمدندیش پیش

نه برداشتی جنگ یک روز بیش

574574

سپاهی که با خود و خفتان جنگ

به پیش سپاه آمدی به یدرنگ

575575

اگر کشته بودی و گر بسته زار

بزاندان پیروزگر شهریار

576576

چنین تا بیامد بران شارستان

که شوراب بد نام آن کارستان

577577

برآورده‌ای دید سر بر هوا

پر از مردم و ساز جنگ و نوا

578578

ز خارا پی افگنده در قعر آب

کشیده سر باره اندر سحاب

579579

بگرد حصار اندر آمد سپاه

ندیدند جایی به درگاه راه

580580

برو ساخت از چار سو منجنیق

به پای آمد آن بارهٔ جاثلیق

581581

برآمد ز هر سوی دز رستخیز

ندیدند جایی گذار و گریز

582582

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

شد آن بارهٔ دز به کردار دشت

583583

خروش سواران و گرد سپاه

ابا دود و آتش برآمد به ماه

584584

همه حصن بی‌تن سر و پای بود

تن بی‌سرانشان دگر جای بود

585585

غو زینهاری و جوش زنان

برآمد چو زخم تبیره‌زنان

586586

از ایشان هر آنکس که پرمایه بود

به گنج و به مردی گرانپایه بود

587587

ببستند بر پیل و کردند بار

خروش آمد و نالهٔ زینهار

588588

نبخشود بر کس به هنگام رزم

نه بر گنج دینار برگاه بزم

589589

وزان جایگاه لشکر اندر کشید

بره بر دزی دیگر آمد پدید

590590

که در بند او گنج قیصر بدی

نگهدار آن دز توانگر بدی

591591

که آرایش روم بد نام اوی

ز کسری برآمد به فرجام اوی

592592

بدان دز نگه کرد بیدار شاه

هنوز اندرو نارسیده سپاه

593593

بفرمود تا تیرباران کنند

هوا چون تگرگ بهاران کنند

594594

یکی تاجور خود به لشکر نماند

بران بوم و بر خار و خاور بماند

595595

همه گنج قیصر به تاراج داد

سپه را همه بدره و تاج داد

596596

برآورد زان شارستان رستخیز

همه برگرفتند راه گریز

597597

خروش آمد از کودک و مرد و زن

همه پیر و برنا شدند انجمن

598598

به پیش گرانمایه شاه آمدند

غریوان و فریادخواه آمدند

599599

که دستور و فرمان و گنج آن تست

بروم اندرون رزم و رنج آن تست

600600

به جان ویژه زنهار خواه توایم

پرستار فر کلاه توایم

601601

بفرمود پس تا نکشتند نیز

برایشان ببخشود بسیار چیز

602602

وزان جایگه لشکر اندر کشید

از آرایش روم برتر کشید

603603

نوندی ز گفتار کارآگهان

بیامد به نزدیک شاه جهان

604604

که قیصر سپاهی فرستاد پیش

ازان نامداران و گردان خویش

605605

به پیش اندرون پهلوانی سترگ

به جنگ اندرون هر یکی همچو گرگ

606606

به رومیش خوانند فرفوریوس

سواری سرافراز با بوق و کوس

607607

چو این گفته شد پیش بیدار شاه

پدید آمد از دور گرد سپاه

608608

بخندید زان شهریار جهان

بدو گفت کین نیست از ما نهان

609609

کجا جنگ را پیش ازین ساختیم

ز اندیشه هرگونه پرداختیم

610610

کی تاجور بر لب آورد کف

بفرمود تا برکشیدند صف

611611

سپاهی بیامد به پیش سپاه

بشد بسته بر گرد و بر باد راه

612612

شده، نامور لشکری انجمن

یلان سرافراز شمشیرزن

613613

همه جنگ را تنگ بسته میان

بزرگان و فرزانگان و کیان

614614

به خون آب داده همه تیغ را

بدان تیغ برنده مر میغ را

615615

سپه را نبد بیشتر زان درنگ

که نخچیر گیرد ز بالا پلنگ

616616

به هر سو ز رومی تلی کشته بود

دگر خسته از جنگ برگشته بود

617617

بشد خسته از جنگ فرفوریوس

دریده درفش و نگونسار کوس

618618

سواران ایران بسان پلنگ

به هامون کجا غرمش آید بچنگ

619619

پس رومیان در همی‌تاختند

در و دشت ازیشان بپرداختند

620620

چنان هم همی‌رفت با ساز جنگ

همه نیزه و گُرز و خنجر به چنگ

621621

سپه را بهامونی اندر کشید

برآوردهٔ دیگر آمد پدید

622622

دزی بود با لشکر و بوق و کوس

کجا خواندندیش قالینیوس

623623

سر باره برتر ز پر عقاب

یکی کنده‌ای گردش اندر پر آب

624624

یکی شارستان گردش اندر فراخ

پر ایوان و پالیز و میدان و کاخ

625625

ز رومی سپاهی بزرگ اندروی

همه نامداران پرخاشجوی

626626

دو فرسنگ پیش اندرون بود شاه

سیه گشت گیتی ز گرد سپاه

627627

خروشی برآمد ز قالینیوس

کزان نعره اندک شد آواز کوس

628628

بدان شارستان در نگه کرد شاه

همی هر زمانی فزون شد سپاه

629629

ز دروازها جنگ برساختند

همه تیر و قاروره انداختند

630630

چو خورشید تابنده برگشت زرد

ز گردنده یک بهره شد لاژورد

631631

ازان بارهٔ دز نماند اندکی

همه شارستان با زمی شد یکی

632632

خروشی برآمد ز درگاه شاه

که ای نامداران ایران سپاه

633633

همه پاک زین شهر بیرون شوید

به تاریکی اندر به هامون شوید

634634

اگر هیچ بانگ زن و مرد پیر

وگر غارت و شورش و داروگیر

635635

به گوش من آید بتاریک شب

که بگشاید از رنج یک مردلب

636636

هم اندر زمان آنک فریاد ازوست

پر از کاه بینند آگنده پوست

637637

چو برزد ز خرچنگ تیغ آفتاب

بفرسود رنج و بپالود خواب

638638

تبیره برآمد ز درگاه شاه

گرانمایگان برگرفتند راه

639639

ازان دز و آن شارستان مرد و زن

به درگاه کسری شدند انجمن

640640

که ایدر ز جنگی سواری نماند

بدین شارستان نامداری نماند

641641

همه کشته و خسته شد بی‌گناه

گه آمد که بخشایش آید ز شاه

642642

زن و کودک خرد و برنا و پیر

نه خوب آید از داد یزدان اسیر

643643

چنان شد دز و باره و شارستان

کزان پس ندیدند جز خارستان

644644

چو قیصر گنهکار شد ما که‌ایم

بقالینیوس اندرون بر چه‌ایم

645645

بران رومیان بر ببخشود شاه

گنهکار شد رسته و بیگناه

646646

بسی خواسته پیش ایشان بماند

وزان جایگه نیز لشکر براند

647647

هران کس که بود از در کارزار

ببستند بر پیل و کردند بار

648648

به انطاکیه در خبر شد ز شاه

که با پیل و لشکر بیامد به راه

649649

سپاهی بران شهر شد بی‌کران

دلیران رومی و کنداوران

650650

سه روز اندران شاه را شد درنگ

بدان تا نباشد به بیداد جنگ

651651

چهارم سپاه اندر آمد چو کوه

دلیران ایران گروها گروه

652652

برفتند یک سر سواران روم

ز بهر زن و کودک و گنج و بوم

653653

به شهر اندر آمد سراسر سپاه

پیی را نبد بر زمین نیز راه

654654

سه جنگ گران کرده شد در سه روز

چهارم چو بفروخت گیتی‌فروز

655655

گشاده شد آن مرز آباد بوم

سواری ندیدند جنگی بروم

656656

بزرگان که با تخت و افسر بدند

هم آنکس که گنجور قیصر بدند

657657

به شاه جهاندار دادند گنج

به چنگ آمدش گنج چون دید رنج

658658

اسیران و آن گنج قیصر به راه

به سوی مداین فرستاد شاه

659659

وزیشان هران کس که جنگی بدند

نهادند بر پشت پیلان ببند

660660

زمین دید رخشان‌تر از چرخ ماه

بگردید بر گرد آن شهر شاه

661661

ز بس باغ و میدان و آب روان

همی تازه شد پیر گشته جهان

662662

چنین گفت با موبدان شهریار

که انطاکیه است این اگر نوبهار

663663

کسی کو ندیدست خرم بهشت

ز مشک اندرو خاک وز زر خشت

664664

درختش ز یاقوت و آبش گلاب

زمینش سپهر آسمان آفتاب

665665

نگه کرد باید بدین تازه بوم

که آباد بادا همه مرز روم

666666

یکی شهر فرمود نوشین روان

بدو اندرون آبهای روان

667667

به کردار انطاکیه چون چراغ

پر از گلشن و کاخ و میدان و باغ

668668

بزرگان روشن‌دل و شادکام

ورا زیب خسرو نهادند نام

669669

شد آن زیب خسرو چو خرم بهار

بهشتی پر از رنگ و بوی و نگار

670670

اسیران کزان شهرها بسته بود

ببند گران دست و پا خسته بود

671671

بفرمود تا بند برداشتند

بدان شهرها خوار بگذاشتند

672672

چنین گفت کاین نوبر آورده جای

همش گلشن و بوستان و سرای

673673

بکردیم تا هر کسی را به کام

یکی جای باشد سزاوار نام

674674

ببخشید بر هر کسی خواسته

زمین چون بهشتی شد آراسته

675675

ز بس بر زن و کوی و بازارگاه

تو گفتی نماندست بر خاک راه

676676

بیامد یکی پرسخن کفشگر

چنین گفت کای شاه بیدادگر

677677

بقالینیوس اندرون خان من

یکی تود بد پیش بالان من

678678

ازین زیب خسرو مرا سود نیست

که بر پیش درگاه من تود نیست

679679

بفرمود تا بر در شوربخت

بکشتند شاداب چندی درخت

680680

یکی مرد ترسا گزین کرد شاه

بدو داد فرمان و گنج و کلاه

681681

بدو گفت کاین زیب خسرو تو راست

غریبان و این خانه نو تو راست

682682

به سان درخت برومند باش

پدر باش گاهی چو فرزند باش

683683

ببخشش بیارای و زفتی مکن

بر اندازه باید ز هر در سخن

684684

ز انطاکیه شاه لشکر براند

جهاندیده ترسا نگهبان نشاند

685685

پس آگاهی آمد ز فرفوریوس

بگفت آنچ آمد بقالینیوس

686686

به قیصر چنین گفت کآمد سپاه

جهاندار کسری ابا پیل و گاه

687687

سپاهست چندانک دریا و کوه

همی‌گردد از گرد اسبان ستوه

688688

بگردید قیصر ز گفتار خویش

بزرگان فرزانه را خواند پیش

689689

ز نوشین‌روان شد دلش پر هراس

همی رای زد روز و شب در سه‌پاس

690690

بدو گفت موبد که این رای نیست

که با رزم کسری تو را پای نیست

691691

برآرند ازین مرز آباد خاک

شود کردهٔ قیصر اندر مغاک

692692

زوان سراینده و رای سست

جز از رنج بر پادشاهی نجست

693693

چو بشنید قیصر دلش خیره گشت

ز نوشین‌روان رای او تیره گشت

694694

گزین کرد زان فیلسوفان روم

سخن‌گوی با دانش و پاک بوم

695695

به جای آمد از موبدان شست مرد

به کسری شدن نامزدشان بکرد

696696

پیامی فرستاد نزدیک شاه

گرانمایگان برگرفتند راه

697697

چو مهراس داننده‌شان پیش رو

گوی در خرد پیر و سالار نو

698698

ز هر چیز گنجی به پیش اندرون

شمارش گذر کرده بر چند و چون

699699

بسی لابه و پند و نیکو سخن

پشیمان ز گفتارهای کهن

700700

فرستاد با باژ و ساو گران

گروگان ز خویشان و کنداوران

701701

چو مهراس گفتار قیصر شنید

پدید آمد آن بند بد را کلید

702702

رسیدند نزدیک نوشین‌روان

چو الماس کرده زبان با روان

703703

چو مهراس نزدیک کسری رسید

برومی یکی آفرین گسترید

704704

تو گفتی ز تیزی وز راستی

ستاره برآرد همی زآستی

705705

به کسری چنین گفت کای شهریار

جهان را بدین ارجمندی مدار

706706

برومی تو اکنون و ایران تهیست

همه مرز بی‌ارز و بی‌فرهیست

707707

هران گه که قیصر نباشد بروم

نسنجد به یک پشه این مرز و بوم

708708

همه سودمندی ز مردم بود

چو او گم شود مردمی گم بود

709709

گر این رستخیز از پی خواستست

که آزرم و دانش بدو کاستست

710710

بیاوردم اکنون همه گنج روم

که روشن‌روان بهتر از گنج و بوم

711711

چو بشنید زو این سخن شهریار

دلش گشت خرم چو باغ بهار

712712

پذیرفت زو هرچ آورده بود

اگر بدرهٔ زر و گر برده بود

713713

فرستادگان را ستایش گرفت

بران نیکویها فزایش گرفت

714714

بدو گفت کای مرد روشن خرد

نبرده کسی کو خرد پرورد

715715

اگر زر گردد همه خاک روم

تو سنگی‌تری زان سرافزار بوم

716716

نهادند بر روم بر باژ و ساو

پراگنده دینار ده چرم گاو

717717

وزان جایگه نالهٔ گاودم

شنیدند و آواز رویینه خم

718718

جهاندار بیدار لشکر براند

به شام آمد و روزگاری بماند

719719

بیاورد چندان سلیح و سپاه

همان برده و بدره و تاج و گاه

720720

که پشت زمی را همی‌داد خم

ز پیلان وز گنجهای درم

721721

ازان مرز چون رفتن آمدش رای

به شیروی بهرام بسپرد جای

722722

بدو گفت کاین باژ قیصر بخواه

مکن هیچ سستی به روز و به ماه

723723

ببوسید شیروی روی زمین

همی‌خواند بر شهریار آفرین

724724

که بیدار دل باش و پیروزبخت

مگر داد زرد این کیانی درخت

725725

تبیره برآمد ز درگاه شاه

سوی اردن آمد درفش سپاه

726726

جهاندار کسری چو خورشید بود

جهان را ازو بیم و امید بود

727727

برین سان رود آفتاب سپهر

به یک دست شمشیر و یک دست مهر

728728

نه بخشایش آرد به هنگام خشم

نه خشم آیدش روز بخشش به چشم

729729

چنین بود آن شاه خسرونژاد

بیاراسته بد جهان را بداد

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

اگر شاه دیدی وگر زیردست

وگر پاکدل مرد یزدان‌پرست

فردوسی»شاهنامه»پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود»بخش 2 - داستان نوش‌زاد با کسری

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور