فردوسی»شاهنامه»فریدون»بخش 7بخش 7شاعر: فردوسیوزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)صنف: مثنویصداکاران: فرشید ربانی، محمدیزدانی جویندهآڈیوفرشید ربانیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفرشید ربانیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںفرستادهٔ سلم چون گشت بازشهنشاه بنشست و بگشاد راز2نقل کریںگرامی جهانجوی را پیش خواندهمه گفتها پیش او بازراند3نقل کریںورا گفت کان دو پسر جنگجویز خاور سوی ما نهادند روی4نقل کریںاز اختر چنین استشان بهره خودکه باشند شادان به کردار بد5نقل کریںدگر آنکه دو کشور آبشخورستکه آن بومها را درشتی برست6نقل کریںبرادرت چندان برادر بودکجا مر ترا بر سر افسر بود7نقل کریںچو پژمرده شد روی رنگین تونگردد دگر گرد بالین تو8نقل کریںتو گر پیش شمشیر مهرآوریسرت گردد آشفته از داوری9نقل کریںدو فرزند من کز دو دوش جهانبرینسان گشادند بر من زبان10نقل کریںگرت سر بکارست بپسیچ کاردر گنج بگشای و بربند بار11نقل کریںتو گر چاشت را دست یازی به جامو گر نه خورند ای پسر بر تو شام12نقل کریںنباید ز گیتی ترا یار کسبیآزاری و راستی یار بس13نقل کریںنگه کرد پس ایرج ناموربرآن مهربان پاک فرخ پدر14نقل کریںچنین داد پاسخ که ای شهریارنگه کن بدین گردش روزگار15نقل کریںکه چون باد بر ما همی بگذردخردمند مردم چرا غم خورد16نقل کریںهمی پژمراند رخ ارغوانکند تیره دیدار روشنروان17نقل کریںبه آغاز گنج است و فرجام رنجپس از رنج رفتن ز جای سپنچ18نقل کریںچو بستر ز خاکست و بالین ز خشتدرختی چرا باید امروز کشت19نقل کریںکه هر چند چرخ از برش بگذردتنش خون خورد بار کین آورد20نقل کریںخداوند شمشیر و گاه و نگینچو ما دید بسیار و بیند زمین21نقل کریںاز آن تاجور نامداران پیشندیدند کین اندر آیین خویش22نقل کریںچو دستور باشد مرا شهریاربه بد نگذرانم بد روزگار23نقل کریںنباید مرا تاج و تخت و کلاهشوم پیش ایشان دوان بیسپاه24نقل کریںبگویم که ای نامداران منچنان چون گرامی تن و جان من25نقل کریںبه بیهوده از شهریار زمینمدارید خشم و مدارید کین26نقل کریںبه گیتی مدارید چندین امیدنگر تا چه بد کرد با جمشید27نقل کریںبه فرجام هم شد ز گیتی بدرنماندش همان تاج و تخت و کمر28نقل کریںمرا با شما هم به فرجام کاربباید چشیدن بد روزگار29نقل کریںدل کینه ورشان بدین آورمسزاوارتر زانکه کین آورم30نقل کریںبدو گفت شاه ای خردمند پوربرادر همی رزم جوید تو سور31نقل کریںمرا این سخن یاد باید گرفتز مه روشنایی نیاید شگفت32نقل کریںز تو پر خرد پاسخ ایدون سزیددلت مهر پیوند ایشان گزید33نقل کریںولیکن چو جانی شود بیبهانهد پر خرد در دم اژدها34نقل کریںچه پیش آیدش جز گزاینده زهرکش از آفرینش چنین است بهر35نقل کریںترا ای پسر گر چنین است رایبیارای کار و بپرداز جای36نقل کریںپرستنده چند از میان سپاهبفرمای کایند با تو به راه37نقل کریںز درد دل اکنون یکی نامه مننویسم فرستم بدان انجمن38نقل کریںمگر باز بینم ترا تن درستکه روشن روانم به دیدار تست◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمبرآمد برین روزگار دراززمانه به دل در همی داشت رازفردوسی»شاهنامه»فریدون»بخش 6اگلی نظمیکی نامه بنوشت شاه زمینبه خاور خدای و به سالار چینفردوسی»شاهنامه»فریدون»بخش 8آڈیوصداکار منتخب کریںفرشید ربانیمحمدیزدانی جویندهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور