صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عراقی
  2. »عشاق‌نامه
  3. »آغاز کتاب
  4. »بخش 3 - در تصفیهٔ نهاد گوید

بخش 3 - در تصفیهٔ نهاد گوید

شاعر: عراقی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سر او در سر یقین و گمان

مایهٔ کفر دان و هم ایمان

22

حسن او راست آینه عالم

روی او شد وجود و پشت عدم

33

روی آیینه را چه داری تار؟

نیست آیینه را بهر آینه‌دار

44

آهن خویش را به آینه ساز

روی آیینه را نگر ز آغاز

55

زنگ از آیینهٔ درون بزدای

پس به ایوان شاه حسن درآی

66

همچو آیینه دیده شو همه تن

تا کنی چشم جان بدو روشن

77

پشت بر خویش کن، مگر با اوی

شوی، آیینه خوی، روی به روی

88

مثلی گوش کن بدیع و غریب:

مثل خورشید دان تو نور حبیب

99

دل عاشق چو جرم مه صافی

ذوق پیش آمده به وصافی

1010

ماه را نور بی‌حساب بود

چون برابر به آفتاب بود

1111

زین صفت هر که قرب دید بدوست

دیدهٔ او دریچهٔ دل اوست

1212

دیده‌ای را که روشنی نفزود

ز آفتابش نصیب گرمی بود

1313

نور خورشید در جهان فاش است

گنه از دیده‌های خفاش است

1414

آفتابی چنین، که می‌تابد

چشم خفاش در نمی‌یابد

1515

دیدهٔ ما، اگرچه بی‌نور است

دان که نزدیک بین هر دور است

1616

ساکن است او، مگر تو بشتابی

در نیابد، مگر تو دریابی

1717

من نیارم شدن به پای منی

مگر این راه را تو قطع کنی

1818

زانکه هرگز به چشم بینایان

زین بیابان ندید کسی پایان

1919

چشم ما را تعلق ازلی است

نقد بازار ملک لم‌یزلی است

2020

در فضایی که هست در دو جهان

نقد جود وجود اوست روان

2121

عرش در جنب قدرتش موری

عقل نزدیک وحدتش دوری

2222

بر درش عالمان عامل خوی

«رب انی ظلمت نفسی» گوی

2323

در ره او بلا و محنت و حلم

پیشهٔ «الذین اوتوا العلم»

2424

فعل و فعال و وجد و ماهیت

محو دان در ره الهیت

2525

دیده را نیز روی آن نور است

کز کثافت لطافتش دور است

2626

گیر کز عشق بایدت کم عقل

عشق بیرون بود ز عالم عقل

2727

ور تو را نور ازین چراغی نیست

در تجاویف هر دماغی نیست

2828

کی کنی سر عاشقان را فهم؟

تا نیابی فراز قلهٔ وهم

2929

از شواغل دماغ خالی کن

خیز و سودای لاابالی کن

3030

تا کی آخر به بند برهانی؟

خویشتن را ز بند نرهانی؟

3131

بستر الواح این طبایع را

کن رقم ابجد شرایع را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مبدا امر جوهر انسان

قابل علم کرد در پی آن

عراقی»عشاق‌نامه»آغاز کتاب»بخش 2 - اندر جوهر انسان

اگلی نظم

نقل کن از وبال کفر بدین

مصطفی را دلیل مطلق بین

عراقی»عشاق‌نامه»آغاز کتاب»بخش 4 - درنعت محمد مصطفی صلی‌الله علیه و آله و سلم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور