شاعر: عراقی
من آن قلاش و رند بینوایم
که در رندی مغان را پیشوایم
گدای درد نوش می پرستم
حریف پاکباز کم دغایم
ز بند زهد و قرابی برستم
نه مرد زرق و سالوس و ریایم
ردا و طیلسان یکسو نهادم
همه زنار شد بند قبایم
مگر خاکم ز میخانه سرشتند
که هر دم سوی میخانه گرایم؟
کجایی، ساقیا، جامی به من ده
که یک دم با حریفان خوش برآیم
مرا برهان زخود، کز جان به جانم
درین وحشت سرا تا چند پایم؟
زمانی شادمان و خوش نبودم
از آنم کاندرین وحشت سرایم
مرا از درگه پاکان براندند
به صد خواری، که رند ناسزایم
برون کردندم از کعبه به خواری
درون بتکده کردند جایم
درین ره خواستم زد دست و پایی
بریدند، ای دریغا، دست و پایم
بماندم در بیابان تحیر
نه ره پیدا کنون، نه رهنمایم
امید از هر که هست اکنون بریدم
فتاده بر در لطف خدایم
از آن است این همه بیداد بر من
که پیوسته ز یار خود جدایم
ز بیداد زمانه وارهم من
عراقی گر کند از کف رهایم
زمین
چو آب آهسته زیر که درآیم
به ناگه خرمن که درربایم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1524
ز قند یار تا شاخی نخایم
نماز شام روزه کی گشایم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1525
از آن باده ندانم، چون فنایم
از آن بیجا نمیدانم کجایم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1526
ز مرغان چمن نا آشنایم
به شاخ آشیان تنها سرایم
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 31
ز پیوند تن و جانم چه پرسی
به دام چند و چون در می نیایم
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 51
فارسی متن کا ماخذ: گنجور