عراقی»دیوان اشعار»ترجیعات»شمارهٔ 2 (که همه اوست هر چه هست یقین - جان و جانان و دلبر و دل و دین)شمارهٔ 2 (که همه اوست هر چه هست یقین - جان و جانان و دلبر و دل و دین)شاعر: عراقیوزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)صنف: ترجیع بندصداکار: مریم فقیهی کیاآڈیومریم فقیهی کیاخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیومریم فقیهی کیاخود کار اسکرولآغازاختتامبند 1Toggle stanza 111نقل کریںطابَ رَوحُ النَّسیمِ بِالْأَسْحارأَینَ دَور النَّدیمِ بِالْأَنوار22نقل کریںدر خماریم، کو لب ساقی؟نیم مستیم کو کرشمهٔ یار؟33نقل کریںطرهای کو؟ که دل درو بندیمچهرهای کو؟ که جان کنیم نثار44نقل کریںخیز، کز لعل یار نوشین لببه کف آریم جان نوش گوار55نقل کریںکه جزین باده بار نرهاندنیم مستان عشق را ز خمار66نقل کریںدر سر زلف یار دل بندیمتا به روز آید آخر این شب تار77نقل کریںز آفتابی که کون ذرهٔ اوستبر فروزیم ذرهوار عذار88نقل کریںچون که همرنگ آفتاب شویمشاید آن لحظه گر کنیم اقرار99نقل کریںکاشکار و نهان همه ماییم«لیس فیالدار غیرنا دیار»1010نقل کریںور نشد این سخن تو را روشنجام گیتینمای را به کف آر1111نقل کریںتا ببینی درو، که جمله یکی استخواه یکصد شمار و خواه هزار1212نقل کریںهر پراگندهای، که جمع شودبر زبانش چنین رود گفتار1313نقل کریںگر عراقی زبان فرو بستیآشکارا نگشتی این اسرار1414نقل کریںکه همه اوست هر چه هست یقینجان و جانان و دلبر و دل و دینبند 2Toggle stanza 21515نقل کریںأَ کُئوسٌ تَلَأْلَأَتْ بِمُدامأم شُموسٌ تَهَلَّلَتْ بِغَمام؟1616نقل کریںاز صفای می و لطافت جامدر هم آمیخت رنگ جام و مدام1717نقل کریںهمه جام است و نیست گویی مییا مدام است و نیست گویی جام1818نقل کریںچون هوا رنگ آفتاب گرفتهر دو یکسان شدند نور و ظلام1919نقل کریںروز و شب با هم آشتی کردندکار عالم از آن گرفت نظام2020نقل کریںگر ندانی که این چه روز و شب است؟یا کدام است جام و باده کدام؟2121نقل کریںسریان حیات در عالمچون می و جام فهم کن تو مدام2222نقل کریںانکشاف حجاب علم یقینچون شب و روز فرض کن، وسلام2323نقل کریںور نشد این بیان تو را روشنجمله ز آغاز کار تا انجام2424نقل کریںجام گیتینمای را به کف آرتا ببینی به چشم دوست مدام2525نقل کریںکه همه اوست هر چه هست یقینجان و جانان و دلبر و دل و دینبند 3Toggle stanza 32626نقل کریںآفتاب رخ تو پیدا شدعالم اندر تفش هویدا شد2727نقل کریںوام کرد از جمال تو نظریحسن رویت بدید و شیدا شد2828نقل کریںعاریت بستد از لبت شکریذوق آن چون بیافت گویا شد2929نقل کریںشبنمی بر زمین چکید سحرروی خورشید دید و دروا شد3030نقل کریںبر هوا شد بخاری از دریاباز چون جمع گشت دریا شد3131نقل کریںغیرتش غیر در جهان نگذاشتلاجرم عین جمله اشیا شد3232نقل کریںنسبت اقتدار و فعل به ماهم از آن روی بود کو ما شد3333نقل کریںجام گیتینمای او ماییمکه به ما هرچه بود پیدا شد3434نقل کریںتا به اکنون مرا نبود خبربر من امروز آشکارا شد3535نقل کریںکه همه اوست هر چه هست یقینجان و جانان و دلبر و دل و دینبند 4Toggle stanza 43636نقل کریںما چنین تشنه و زلال وصالهمه عالم گرفته مالامال3737نقل کریںغرق آبیم و آب میجوییمدر وصالیم و بیخبر ز وصال3838نقل کریںآفتاب اندرون خانه و مادر بدر میرویم، ذره مثال3939نقل کریںگنج در آستین و میگردیمگرد هر کوی بهر یک مثقال4040نقل کریںچند گردیم خیره گرد جهان؟چند باشیم اسیر ظن و خیال؟4141نقل کریںدر ده، ای ساقی، از لبت جامیکز نهاد خودم گرفت ملال4242نقل کریںآفتابی ز روی خود بنمایتا چو سایه رخ آورم به زوال4343نقل کریںتا ابد با ازل قرین گردددی و فردای ما شود همه حال4444نقل کریںدر چنین حال شاید ار گویمگرچه باشد به نزد عقل محال4545نقل کریںکه همه اوست هر چه هست یقینجان و جانان و دلبر و دل و دینبند 5Toggle stanza 54646نقل کریںای به تو روز و شب جهان روشنبیرخت چشم عاشقان روشن4747نقل کریںبه حدیث تو کام دل شیرینبه جمال تو چشم جان روشن4848نقل کریںشد به نور جمال روشن توعالم تیره ناگهان روشن4949نقل کریںآفتاب رخ جهانگیرتمیکند دم به دم جهان روشن5050نقل کریںز ابتدا عالم از تو روشن شدکز یقین میشود گمان روشن5151نقل کریںمینماید ز روی هر ذرهآفتاب رخت عیان روشن5252نقل کریںکی توان کرد در خم زلفتخویشتن را ز خود نهان روشن؟5353نقل کریںای دل تیره، گر نگشت تو راسر توحید این بیان روشن5454نقل کریںاندر آیینهٔ جهان بنگرتا ببینی همان زمان روشن5555نقل کریںکه همه اوست هر چه هست یقینجان و جانان و دلبر و دل و دینبند 6Toggle stanza 65656نقل کریںمطرب عشق مینوازد سازعاشقی کو؟ که بشنود آواز5757نقل کریںهر نفس پردهای دگر سازهر زمان زخمهای کند آغاز5858نقل کریںهمه عالم صدای نغمه اوستکه شنید این چنین صدای دراز؟5959نقل کریںراز او از جهان برون افتادخود صدا کی نگاه دارد راز؟6060نقل کریںسر او از زبان هر ذرههم تو بشنو، که من نیم غماز6161نقل کریںچه حدیث است در جهان؟ که شنیدسخن سرش از سخن پرداز6262نقل کریںخود سخن گفت و خود شنید از خودکردم اینک سخن برت ایجاز6363نقل کریںعشق مشاطهای است رنگ آمیزکه حقیقت کند به رنگ مجاز6464نقل کریںتا به دام آورد دل محمودبترازد به شانه زلف ایاز6565نقل کریںنه به اندازهٔ تو هست سخنعشق میگوید این سخن را باز6666نقل کریںکه همه اوست هر چه هست یقینجان و جانان و دلبر و دل و دینبند 7Toggle stanza 76767نقل کریںعشق ناگاه برکشید علمتا بهم بر زند وجود و عدم6868نقل کریںبیقراری عشق شورانگیزشر و شوری فکند در عالم6969نقل کریںدر هر آیینه حسن دیگرگونمینماید جمال او هردم7070نقل کریںگه برآید به کسوت حواگه برآید به صورت آدم7171نقل کریںگاه خرم کند دل غمگینگاه غمگین کند دل خرم7272نقل کریںگر کند عالمی خراب چه باک؟مهر را از هلاک یک شبنم7373نقل کریںمینماید که هست و نیست جهانجز خطی در میان نور و ظلم7474نقل کریںگر بخوانی تو این خط موهومبشناسی حدوث را ز قدم7575نقل کریںمعنی حرف کون ظاهر کنتا بدانی بقدر خویش تو هم7676نقل کریںکه همه اوست هر چه هست یقینجان و جانان و دلبر و دل و دینبند 8Toggle stanza 87777نقل کریںای رخت آفتاب عالمتابدر فضای تو کاینات سراب7878نقل کریںدر نیاید به چشم تو دو جهانکی به چشم تو اندر آید خواب؟7979نقل کریںپیش ازین بیرخت چه بود جهان؟سایهای در عدم سرای خراب8080نقل کریںز استوا مهر طلعت تو بتافتسایه از نور مهر یافت خضاب8181نقل کریںمهر چون سایه از میان برداشتما چه باشیم در میان؟ دریاب8282نقل کریںاول و آخر اوست در همه حالظاهر و باطن اوست در همه باب8383نقل کریںگر صد است، ار هزار، جمله یکی استدر نیاید به جز یکی به حساب8484نقل کریںبرف خوانند آب را، چو ببستباز چون حل شود چه گویند آب؟8585نقل کریںآب چون رنگ و بوی گل گیردلاجرم نام او کنند گلاب8686نقل کریںبر زبان فصیح هر ذرهمیکند عشق لحظه لحظه خطاب8787نقل کریںکه همه اوست هر چه هست یقینجان و جانان و دلبر و دل و دینبند 9Toggle stanza 98888نقل کریںروی جانان به چشم جان دیدنخوش بود، خاصه رایگان دیدن8989نقل کریںخوش بود در صفای رخسارشآشکارا همه نهان دیدن9090نقل کریںجز در آیینهٔ رخش نتوانعکس رخسار او عیان دیدن9191نقل کریںبوی او را بدو توان دریافتروی او را بدو توان دیدن9292نقل کریںدیدن روی دوست خوش باشدخاصه رخسارهای چنان دیدن9393نقل کریںخود گرفتم که در صفای رخشنتوانی همه نهان دیدن9494نقل کریںمیتوان آنچه هست و بود و بوددر رخ او یکان یکان دیدن9595نقل کریںدر خم زلف او، چه خوش باشددل گم گشته ناگهان دیدن!9696نقل کریںاندر آیینهٔ جهان باریمیتوانی به چشم جان دیدن9797نقل کریںکه همه اوست هر چه هست یقینجان و جانان و دلبر و دل و دینبند 10Toggle stanza 109898نقل کریںیارب، آن لعل شکرین چه خوش است؟یارب، آن روی نازنین چه خوش است؟9999نقل کریںبا لبش ذوق هم نفس چه نکوست؟با رخش حسن هم قرین چه خوش است ؟100100نقل کریںاز خط عنبرین او خواندنسخن لعل شکرین چه خوش است؟101101نقل کریںور ز من باورت نمیافتدبوسه زن بر لبش، ببین چه خوش است؟102102نقل کریںمهر جانان به چشم جان بنگردر میان گمان یقین چه خوش است؟103103نقل کریںمن ز خود گشته غایب ، او حاضرعشق با یار هم چنین چه خوش است ؟104104نقل کریںآنکه اندر جهان نمی گنجددر میان دل حزین چه خوش است ؟105105نقل کریںتا فشاند بر آستان درشعاشقی جان در آستین چه خوش است ؟106106نقل کریںدر جهان غیر او نمیبینمدلم امروز هم برین چه خوش است؟107107نقل کریںکه همه اوست هر چه هست یقینجان و جانان و دلبر و دل و دینبند 11Toggle stanza 11108108نقل کریںبیدلی را، که عشق بنوازدجان او جلوهگاه خود سازد109109نقل کریںدل او را ز غم به جان آردتن او را ز غصه بگدازد110110نقل کریںبه خودش آنچنان کند مشغولکه به معشوق هم نپردازد111111نقل کریںچون کند خانه خالی از اغیارآن گهی عشق با خود آغازد112112نقل کریںزلف خود را به رخ بیارایدروی خود را به حسن بترازد113113نقل کریںبر لب خویش بوسها شمردبا رخ خویش عشقها بازد114114نقل کریںچون درون را همه فرو گیردناگهی از درون برون تازد115115نقل کریںبا عراقی کرشمهای بکنددل او را به لطف بنوازد116116نقل کریںتا به مستی ز خویشتن برودبه جهان این سخن دراندازد117117نقل کریںکه همه اوست هر چه هست یقینجان و جانان و دلبر و دل و دین◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمای زده خیمهٔ حدوث و قدمدر سراپردهٔ وجود و عدمعراقی»دیوان اشعار»ترجیعات»شمارهٔ 1 (که به غیر از تو در جهان کس نیست - جز تو موجود جاودان کس نیست)اگلی نظمدر جام جهاننمای اولشد نقش همه جهان مشکلعراقی»دیوان اشعار»ترجیعات»شمارهٔ 3 (میبین رخ جان فزای ساقی - در جام جهان نمای باقی)◆آڈیوصداکار منتخب کریںمریم فقیهی کیاآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمای زده خیمهٔ حدوث و قدمدر سراپردهٔ وجود و عدمعراقی»دیوان اشعار»ترجیعات»شمارهٔ 1 (که به غیر از تو در جهان کس نیست - جز تو موجود جاودان کس نیست)
اگلی نظمدر جام جهاننمای اولشد نقش همه جهان مشکلعراقی»دیوان اشعار»ترجیعات»شمارهٔ 3 (میبین رخ جان فزای ساقی - در جام جهان نمای باقی)