صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عراقی
  2. »دیوان اشعار
  3. »ترکیبات
  4. »شمارهٔ 2

شمارهٔ 2

شاعر: عراقی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

صنف: ترکیب بند

بند 1
Toggle stanza 1
11

ساقی، بیار می، که فرو رفت آفتاب

بنمود تیره‌شب رخ خورشید مه نقاب

22

منگر بدان که روز فروشد، تو می بیار

کز آسمان جام برآید صد آفتاب

33

بنیاد عمر اگر چه خراب است، باک نیست

خوشتر بود بهار خراباتیان خراب

44

یاران شدند مست و مرا بخت خفته ماند

بیدار کن به بوی می این خفته را ز خواب

55

بگشا سر قنینه، که در بند مانده‌ام

وز بند من مرا نرهاند مگر شراب

66

خواهم به خواب در شوم از مستی آنچنان

کآواز صور برنکند هم مرا ز خواب

77

مستم کن آنچنان که سر از پای گم کنم

وز شور و عربده همه عالم کنم خراب

88

تا او بود همه، نه جهان ماند و نه من

خود بشنود ز خود «لمن الملک» را جواب

99

ساقی، مدار چشم امیدم در انتظار

صافی و درد، هرچه بود، جرعه‌ای بیار

بند 2
Toggle stanza 2
1010

مستم کن آنچنان که ندانم که من منم

خود را دمی مگر به خرابات افگنم

1111

فارغ شوم ز شعبده بازی روزگار

زین حقهٔ دو رنگ جهان مهره برچنم

1212

قلاش وار بر سر عالم نهم قدم

عیاروار از خودی خود بر اشکنم

1313

در تنگنای ظلمت هستی چه مانده‌ام؟

تا کی چو کرم پیله همی گرد خود تنم؟

1414

پیوسته شد، چو شبنم، بودم به آفتاب

شاید که این زمانه «انا الشمس» در زنم

1515

آری چو آفتاب بیفتد در آینه

گوید هر آینه که: همه مهر روشنم

1616

سوی سماع قدس گشایم دریچه‌ای

تا آفتاب غیب درآید ز روزنم

1717

چون پیش آفتاب شوم همچو ذره باز

معذور باشم ار ز «انا الشمس» دم زنم

1818

چون شمع شد وجود من از شمع تفرقه

مطلق بود وجود من، ار چه معینم

1919

چون عکس آفتاب در آیینه اوفتد

آن دم ازو بپرس نگوید که آهنم

2020

ساقی، بیار دانهٔ مرغان لامکان

در پیش مرغ همت من دانه‌ای افشان

بند 3
Toggle stanza 3
2121

تا ز آشیان کون چو سیمرغ بر پرم

پرواز گیرم از خود و از جمله بگذرم

2222

بگذارم این قفس، که پر و بال من شکست

زان سوی کاینات یکی بال گسترم

2323

در بوستان بی‌خبری جلوه‌ای کنم

وز آشیان هفت دری جان برون برم

2424

شهباز عرشیم، که به پرواز من سزد

سدره مقام و کنگرهٔ عرش منظرم

2525

چه عرش و چه ثری؟ که همه ذره‌ای بود

در پیش آفتاب ضمیر منورم

2626

نز ذره گردم آگه، نز خود، نه ز آفتاب

در بحر ژرف بیخودی ار غوطه‌ای خورم

2727

«سبحانی» آن نفس ز من ار بشنوی بدانک

آن او بود، نه من، به سوی هیچ ننگرم

2828

ای بی‌خبر ز حالت مستان با خبر

باری نظاره کن، به خرابات بر گذر

بند 4
Toggle stanza 4
2929

آنان که گوی عشق ز میدان ربوده‌اند

بنگر که: وقت کار چه جولان نموده‌اند؟

3030

خود را، چو گوی، در خم چوگان فکنده‌اند

گوی مرا از خم چوگان ربوده‌اند

3131

کشت امید را ز دو چشم آب داده‌اند

بنگر برش چگونه فراوان دروده‌اند

3232

تا سر نهاده‌اند چو پا در ره طلب

بس مرحبا که از لب جانان شنوده‌اند

3333

هر لحظه دیده‌اند عیان عکس روی دوست

آیینهٔ دل از قبل آن زدوده‌اند

3434

در وسع آدمی نبود آنچه کرده‌اند

اینان مگر ز طینت انسان نبوده‌اند؟

3535

آن دم که گفته‌اند «اناالحق» ز بیخودی

آندم بدان که ایشان، ایشان نبوده‌اند

3636

در کوی بیخودی نه کنون پا نهاده‌اند

کز ما در عدم، همه خود مست زاده‌اند

بند 5
Toggle stanza 5
3737

آن دم که جام باده نگونسار کرده‌اند

بر خاک تیره جرعه‌ای ایثار کرده‌اند

3838

از رنگ و بوی جرعه یکی مشت خاک را

خوشتر هزار بار ز گلزار کرده‌اند

3939

این لطف بین که: بی‌غرض این خاک تیره را

از دردیی سرشتهٔ انوار کرده‌اند

4040

این بوالعجب رموز نگر کز همه جهان

آب و گلی خزانهٔ اسرار کرده‌اند

4141

در صبح دم برای صبوح از نسیم می

مستانه خفته را همه بیدار کرده‌اند

4242

چندین هزار عاشق شیدا ز یک نظر

نظارگی خویش به دیدار کرده‌اند

4343

نقشی که کرده‌اند درین کارگاه صنع

در ضمن آن جمال خود اظهار کرده‌اند

4444

افکند بحر عشق صدف چون به هر طرف

گوهرشناس بهر گهر نشکند صدف

بند 6
Toggle stanza 6
4545

چندین هزار قطرهٔ دریای بی‌کران

افشاند ابر فیض بر اطراف کن فکان

4646

ناگه در آن میانه یکی موج زد محیط

هم قطره گشت غرقه و هم کون و هم مکان

4747

در ساحت قدم نبود کون را اثر

در بحر قطره را نتوان یافتن نشان

4848

آنجا نه اسم باشد و نه رسم و نه خبر

توحید بی‌مشارکت آنجا شود عیان

4949

بنمود چون جمال جلالش ازل، بدانک

او باشد و هم او بود و هیچ این و آن

5050

جمله یکی بود، نبود از دویی خبر

نه عرش، نه ثری، نه اشارت، نه ترجمان

5151

این قطره‌ای ز قلزم توحید بیش نیست

ناید یقین حقیقت توحید در میان

5252

توحید لایزال نیاید چو در مقال

روشن کنم ضمیر به توحید ذوالجلال

بند 7
Toggle stanza 7
5353

برتر ز چند و چون جبروت جلال او

بیرون ز گفت و گو صفت لایزال او

5454

نگذاشت و نگذرد نظر هیچ کاملی

گرد سرادقات جمال و کمال او

5555

گر نیستی شعاع جمالش، همه جهان

ناچیز گشتی از سطوات جلال او

5656

ورنه نقاب نور جمالش شدی جلال

عالم بسوختی ز فروغ جمال او

5757

از لطف قهر باز نموده فراق او

وز قهر لطف تعبیه کرده وصال او

5858

هر دم هزار عاشق مسکین بداده جان

در حسرت جمال رخ بی‌مثال او

5959

بس یافته نسیم گلستان ز رافتش

زنده شده به بوی نسیم شمال او

6060

ای بی‌خبر ز نفحهٔ گلزار بوی او

آخر بنال زار سحرگه به کوی او

بند 8
Toggle stanza 8
6161

ای بی‌نیاز، آمده‌ام بر در تو باز

بر درگه قبول تو آورده‌ام نیاز

6262

امیدوار بر در لطفت فتاده‌ام

امید کز درت نشوم ناامید باز

6363

دل زان توست، بر سر کویت فکنده‌ام

زیرا به دل تویی، که تو دانیش جمله راز

6464

گر یک نظر کنی به دل سوخته جگر

بازش رهانی از تف هجران جان گداز

6565

از کارسازی دل خود عاجز آمده‌ام

از لطف خویش کار دل خسته‌ام بساز

6666

خوارش مکن به ذل حجاب خود، ای عزیز

زیرا که از نخست بپرورده‌ای به ناز

6767

چون بر در تو بار بود دوستانت را

ای دوست، در به روی طفیلی مکن فراز

6868

بخشای بر عراقی مسکینت، ای کریم

از لطف شاد کن دل غمگینش ای رحیم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عشق ار به تو رخ عیان نماید

در آینهٔ جهان نماید

عراقی»دیوان اشعار»ترکیبات»شمارهٔ 1

اگلی نظم

چون ننالم؟ چرا نگریم زار؟

چون نمویم؟ که می‌نیابم یار

عراقی»دیوان اشعار»ترکیبات»شمارهٔ 3 - در مرثیهٔ بهاء الدین زکریا

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور