شاعر: بیدل دهلوی
سجده بنیادی بساز ای جبهه با افتادگی
سایه را نتوان ز خود کردن جدا افتادگی
از شعاع مهر یکسر خاکساری میچکد
بر جبین چرخ هم خطیست با افتادگی
سجده را در خاک راهش گر عروج آبروست
میشود چون دانهام آخر عصا افتادگی
نیست راحت جز به وضع خاکساری ساختن
با زمین سرکن چو نقش بوریا افتادگی
استقامت نیست ساز کهنهٔ دیوار جهد
عضو عضوت میزند موج زپا افتادگی
بی عرق یک سجده از پیشانی من گل نکرد
میکند بر عجز حالم گریهها افتادگی
چون غبار رفته از خود دست و پایی میزنم
تا به فریادم رسد آخر کجا افتادگی
آستانش از سجودم بسکه ننگ آلوده است
آب میگردد چو شبنم ازحیا افتادگی
تا به چشم نقش پایی راه عبرت واکنم
پیکرم را کاش سازد توتیا افتادگی
با کمال سرکشی بیدل تواضع طینتم
همچو زلف یار مینازد به ما افتادگی
زمین
سرفرازی را نباشد جنگ با افتادگی
دولت خورشید را دارد بپا افتادگی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6696
بی نیازست از دلیل و رهنما افتادگی
می رود منزل به منزل جاده با افتادگی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6697
بسکه گردید آبیار ما ز پا افتادگی
سبز شد آخر چو بید از وضع ما افتادگی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2739
کرد شبنم را به خورشید آشنا افتادگی
قطره را شد سوی دریا رهنما افتادگی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2741
فارسی متن کا ماخذ: گنجور