بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 156غزل شمارهٔ 156شاعر: بیدل دهلویوزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیہ: یدهراہم وزن و قافیہ نظمیں: 3صنف: غزلصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںگل بر رختگشود نقابکشیده راآیینه آب داد ز روی تو دیده را2نقل کریںعمریست درسماز لبلعل خموش تستیعنی شنیدهام سخن ناشنیده را3نقل کریںماییم و حیرتی و سر راه انتظارامید منقطع نشود دام چیده را4نقل کریںنتوان به وحشت از سر آسودگیگذشتدام ره استگوش صدای رمیده را5نقل کریںخالیست بزم صحبت ما ورنه در میانفرصتکجاست اشک ز مژگان چکیده را6نقل کریںاندیشه فال وهم زد و عمر نامکردگرد رم به دام نفس واتپیده را7نقل کریںگرداب را نشد خس و خاشاک عیبپوشمژگان ندوخت چاک گریبان دیده را8نقل کریںدردسر زبان مده از حرف نارسااز خم برون میار می نارسیده را9نقل کریںدر زیر چرخ یک مژه راحت طمع مدارآفتشناس سایهٔ سقف خمیده را10نقل کریںکرد آب بیزبانی مینای بسملمدر موج خون صداستگلوی بریده را11نقل کریںخواری جزای پای ز دامنکشیدن استدریاب اشک از مژه بیرون دویده را12نقل کریںتا زندگیست عمر اقامت نصیب نیستوحشت شکسته دامن صبح دمیده را13نقل کریںدر دام اضطرابکشد عشق را هوسآرام نیست آتش خاشاک دیده را14نقل کریںبیدل به دام سبحه محال است فکر صیدبیموج باده طایر رنگ پریده را◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمکو دماغ جهد، تن در خاکساری داده راناتوانی سخت افشردهست نبض جاده رابیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 155اگلی نظمنیست با مژگانْ تعلق اشکِ وحشتپیشه رادانهٔ ما دامِ راه خویش داند ریشه رابیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 157زمینہم وزن و قافیہ نظمیںبا زلف کار نیست رخ یار دیده راره می گزد چو مار، به منزل رسیده راصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 738طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟آرام نیست کشتی طوفان رسیده راصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 739از تو نوشت و داد دل آرمیده راغم نامه های شسته و صد ره دریده راعرفی»غزلیات»غزل شمارهٔ 22آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمکو دماغ جهد، تن در خاکساری داده راناتوانی سخت افشردهست نبض جاده رابیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 155
اگلی نظمنیست با مژگانْ تعلق اشکِ وحشتپیشه رادانهٔ ما دامِ راه خویش داند ریشه رابیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 157
با زلف کار نیست رخ یار دیده راره می گزد چو مار، به منزل رسیده راصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 738