شاعر: بیدل دهلوی
خیال نامد!ری تا کیت خاطرنشین باشد
چهلازم سرنوشتتچون نگین زخم جبین باشد
درین وادی به حیرت هم میسر نیست آسودن
همهگر خانهٔ آیغغهگردی حکم زین باشد
طراوت آرزو داری ز قید جسم بیرون آ
که سرسبزی نبیند دانه تا زیر زمین باشد
به خود پیچیدن ما نیست بیانداز پروازی
کمند موج ما را یکنفس گرداب چین باشد
بهقدر جهد معراجیست ما را ورنه آتش هم
به راحت گر زند خاکسترش بالانشین باشد
به حیرت رفته است از خویش اگر شمعست اگر محفل
نشاط هر دو عالم یک نگاه واپسین باشد
غباری نیست از پست و بلند موج دریا را
حقیقت .بینیاز ز اختلاف کفر و دین باشد
پی قتلم چه دامن برزند شوخی که در دستش
هجوم جوهر شمشیر چین آستین باشد
ز چشم تر مآل انتظار شوق پرسیدم
جگر خون گشت و گفت: احوال مشتاقان چنین باشد
فرو رو پر خاک ای سرگران نشئهٔ خست
ز قارون نام هم کم نیست بر روی زمین باشد
محال است اینکه عجز از طینت ما رخت بربندد
سحر گر صد فلک بالد همان آه حزین باشد
ندارم نشئهٔ دیگر به هر سرگشتگی بیدل
چوگردابم درینمحفل خطساغر همین باشد
زمین
در آغاز محبت خاطر عاشق غمین باشد
که تا در جوش باشد دردمی بالانشین باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3099
ز ابروی تو دل گردد زره، گر آهنین باشد
کمانی را که تیر از خانه خیزد این چنین باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3100
چه دانستم که این دریای بیپایان چنین باشد؟
بخارش آسمان گردد، کف دریا زمین باشد
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 264
ترا گویند عاشق دشمنی آری چنین باشد
ز رشک غیر باید مرد گر مهر تو کین باشد
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 149
بپرهیز از حسد تا فضل یزدانت قرین باشد
که مرحوم است آدم هرقدر شیطان لعین باشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1198
وداع سرکشیکنگر دلت راحتکمین باشد
چو آتش داغ شد جمعیتش نقش نگین باشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1199
فارسی متن کا ماخذ: گنجور