شاعر: بیدل دهلوی
از سر مستی نبود امشب خطابم با شراب
بیدماغی شیشه زد بر سنگگفتم تا شراب
بزم امکان را بود غوغای مستی تا بهکی
چند خواهد بود آخرجوش یک مینا شراب
دور وهمی میتوان طیکرد چون اوراقگل
ساغر این بزم رنگ است و شکستنها شراب
مست تا مخمور این میخانه محتاجند و بس
وهم بنگاست اینکهگوییدارد استغنا شراب
عمرها بودیم مخمور سمندر مشربی
نیست از انصاف اگرریزی به خاک ما شراب
بیقراران طلب سر تا قدمکیفیتند
میکند ایجاد از هر عضو خود دریا شراب
ساغر بزم خیالم نرگس مخمورکیست
میروم مستانه از خود خوردهامگویا شراب
صبح ز خمیازه آخر جام شبنم میکشد
حسرت مخمور از خود میکند پیدا شراب
خونشدن سر منزلیم، از جستجوی ما مپرس
تاک میداند چها در پیش دارد تا شراب
بهرمنع میکشیها محتسب درکارنیست
بیدل آخر رعشه میبندد به دست ما شراب
زمین
در هوای ابر لازم نیست در مینا شراب
می کند هر قطره باران کار صد دریا شراب
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 880
بزم ما را نیست غیر از شهرت عنقا شراب
کز صدای جام نتوان فرق کردن تا شراب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 368
گرشود آن نرگس میگون مقابل با شراب
میشود چون آبگوهر خشکدر مینا شراب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 369
فارسی متن کا ماخذ: گنجور