شاعر: بیدل دهلوی
برق آفت لمعه در بیضبطی اسرار داشت
نعرهٔ منصور تا گردن فرازد دار داشت
نغمهٔ تار نفس بیمژدهٔ وصلی نبود
نبض دل تا میتپید آواز پای یار داشت
دور باش منع دیدن پیش ییش جلوه است
لنترانی برق چندین شعلهٔ دیدار داشت
گرد پروازی ز هستی تا عدم پیوسته است
کاروان ما همین شور جرس دربار داشت
چشم پوشیدیم یکسان شد بلند وپست دهر
عالمی را شوخی نظاره ناهموار داشت
گر دل ما شد تغافلکشته جای شکوه نیست
جلوهٔ یکتاییاش آیینهها بسیار داشت
چون حباب از نیستی چشمی به هم آوردهایم
در خرابی خانهٔ ما سایهٔ دیوار داشت
از مروت عزتگل را سبب فهمیدن است
سر شد آن پاییکه پاس آبروی خار داشت
تاگشودم چشمگرم احرام از خود رفتنم
شمع در تحریک مژگان شوخی رفتار داشت
با نسیم وصل واآمیختگرد هستیام
بوی پیراهن عبیر طرفهای درکار داشت
دوش حیرانم خیالت در چه فکرافتاده بود
از تحیر هر بن مویمگریبان زار داشت
دانهٔ تاکی به چندین خط ساغر ریشهکرد
درگداز سبحهٔ ما عالمی زنار داشت
چونگل شمعیم بیدل بلبل باغ ادب
شعلهٔ آواز ما جمعیت منقار داشت
زمین
یار نازک دل که بی موجب ز من آزار داشت
عمری از تیغ تغافل خاطرم افگار داشت
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 240
بُلْبُلی، بَرگِ گُلی خوشرَنْگ در مِنْقار داشت
و اندر آن بَرْگ و نَوا، خوش نالههایِ زار داشت
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 77
شبکه شور بلبل ما ریشه درگلزار داشت
بوی گل در غنچه رنگ ناله در منقار داشت
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 814
فارسی متن کا ماخذ: گنجور