صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »وصلت نامه
  3. »بخش 13 - شرحی از حکایت سلطان محمود با شیخ لقمان سرخسی

بخش 13 - شرحی از حکایت سلطان محمود با شیخ لقمان سرخسی

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود سلطانی ورا محمود نام

هم بوقتش بود عالم بانظام

22

عادل بر حق بد آن سلطان دین

بت شکن در سومنات و هند و چین

33

عمر خود اندر غزا بگذاشته

کام خود را از غذا برداشته

44

سالها درجنگ کفار لعین

بود او کی خسرو روی زمین

55

این جهان آراسته از عدل و داد

آن فریدون زمان چون کیقباد

66

صدهزاران بت پرست غلمان شده

ملک توران هم از او ویران شده

77

بتکده از تیغ او زیر و زبر

چه به چین و چه به هند و چه بکر

88

غلغلی افتاده از وی در جهان

قیصران عصر را نبود چنان

99

شهرهای منکران کرده خراب

کافران را دل شده ازوی کباب

1010

روز و شب در طاعت جبار بود

دشمن کیش و بت و زنار بود

1111

دیرها کرده خراب اندر جهان

از برای دین احمد(ص) آن زمان

1212

در طریق دین احمد فرد بود

صادق دین بود صاحب درد بود

1313

دائماً در راه حق کوشیده بود

او شراب از دین حق نوشیده بود

1414

صوفی صادق بر آن شاه جهان

صادق و عاشق بد آن فخر زمان

1515

جان او پرگوهر توحید بود

از ره تحقیق بی‌تقلید بود

1616

دائماً در ذکر و فکر و معرفت

حاصل او بود در دین این صفت

1717

شرع احمد را به جان کرده قبول

راه شرع او گرفته از اصول

1818

دائماً در عدل و در داد آمده

مؤمنان جمله از او شاد آمده

1919

خلق عالم از سخای وی همی

بود خوشدل زان نبد یکدم غمی

2020

دائماً جویان مردان خدا

دشمن نفس بد و کبر و هوا

2121

شب شدی از خانه بیرون آمدی

در طلب چون مست و مجنون آمدی

2222

یک شبی در علم دین تکرار کرد

عشق حق اندر دل او کار کرد

2323

سر برهنه پا برهنه شد برون

نی برسمی هر زمان آن ذوفنون

2424

ناگهی افتاد در ویرانهٔ

دید آنجا بیدلی دیوانهٔ

2525

پس سلامش کرد و گفت ای پیر راه

حاجتی دارم بدرگاه اله

2626

حاجت ما را بخواه ازکردگار

در تو می‌بینم که هستی مرد کار

2727

پس زبان بگشاد پیر بی‌قرار

گفت ای محمود از حق شرم دار

2828

ملک و مال و تخت خواهی در جهان

کی شوی تو از گروه صوفیان

2929

با غلامان لطیف و تخت زر

کی شوی از راه معنی با خبر

3030

با سپاه و لشکر و طبل و علم

کی رسی در خوان وصل ذوالکرم

3131

باخواتین و ظریف و خان و مان

کی رسی در زمرهٔ صاحبدلان

3232

با دواج و تاج و شمشیر و کمر

کی شوی در معرفت صاحب نظر

3333

با سرا و ملک و کشت و کار و بار

کی شوی در راه عرفان مردکار

3434

با سلاح و اسب و با گنج و گهر

کی رسی در وصل حق ای بی‌بصر

3535

با سواران دلیر و کر و فر

کی رسی در راه مردان ای پسر

3636

باحکیمان و ندیمان جهان

کی رسی اندر طریق عاشقان

3737

با مراد نفس خود خو کردهٔ

لاجرم در صد هزاران پردهٔ

3838

صدهزاران پرده اندر پیش و پس

کی ترا بوئی رسد ای هیچکس

3939

پرده‌ها را اول از خود دور کن

و آنگهی برخیز و ره پر نور کن

4040

رو زِ نور عشق شمعی بر فروز

پرده‌ها با آتش دردت بسوز

4141

چون بسوزی پرده‌ها را ای قباد

آن زمان گردی ز وصل مارشاد

4242

چون ترا پیدا شود آن بحر نور

هر دو عالم در دلت گردد نفور

4343

پادشاهی و بزرگی و جهان

مختصر گردد به پیشت آن زمان

4444

این سپاه و کشور وملک وحشم

در نیابد پیش چشمت یک غنم

4545

این غلامان ظریف و ماهروی

جمله را بینی خسیس و زشت روی

4646

این سرا و باغ چون زندان شود

سود این عالم ترا خسران شود

4747

این زر و املاک و گنج بیشمار

جملگی پیش تو گردد همچو مار

4848

این کلاه و این قبا و این کمر

جمله در پیش تو گردد مختصر

4949

این کنیزان را که می‌بینی به ناز

جمله در پیشت نماند چون پیاز

5050

از هوای این جهان بیرون شوی

بر طریق عاشقان مجنون شوی

5151

ترک گیری لذت دنیا به کل

پس برون آئی تو از پندار و ذل

5252

در ره معشوق خود صادق شوی

آن زمان در عشق او لایق شوی

5353

سر بسر تو درد گردی ای جوان

چون نماند غیر رستی از میان

5454

محو گردی فانی مطلق شوی

وانگهی در عشق مستغرق شوی

5555

چون نماند از وجود تو اثر

آن زمان از راه حق یابی خبر

5656

چون ز خود فانی شوی باقی شوی

آن زمان عین خدا دانی شوی

5757

وارهی از ننگ و نام خویشتن

بیشکی گردی تو آن دم بت شکن

5858

بت چو بشکستی شود گنجت عیان

برخوری از گنج وصل جاودان

5959

بت چو بشکستی حجاب از پیشرفت

عشق آمد راه دین و کیش رفت

6060

بت چو بشکستی شوی مرد خدا

وارهی تو از طریق ماجرا

6161

بت چو بشکستی برستی زینجهان

می‌خرامی در جهان جاودان

6262

بت چو بشکستی ببر زین خاکدان

سیر می‌کن در فضای لامکان

6363

بت چو بشکستی بمنزلگه رسی

هم بقرب حضرت الله رسی

6464

بت شکستی همچو ابراهیم حق

چون ز همراهان خود گیری سبق

6565

چونکه ابراهیم یکتا گشت و فرد

زان سبب بتها شکست آن نیک مرد

6666

این جهان پرهوس بتخانه دان

همچو ابراهیم بشکن بت عیان

6767

چون علی بت نیز در کعبه شکن

تا به‌بینی تو جهان ذوالمنن

6868

کعبه را تو دل بدان ای با بصر

تا شوی از راه معنی با خبر

6969

این خیال با هوس را بت بدان

بشکن این بتها و رو در لامکان

7070

چونکه محمود این سخنهای بلند

بشنوید از وی برونشد مستمند

7171

آتشی در جان او افتاد سخت

وارهید از ننگ و نام و تاج و تخت

7272

گفت ای پیر شریف پیشوا

وی حبیب مصطفی و مرتضی

7373

ای تو سلطان همه عالم یقین

وی تو برهان خدای عالمین

7474

ای تو قطب اولیا و انبیاء

پیر عالم محرم خاص خدا

7575

ای تو پیر سالکان در هر طریق

رهنمای مؤمنان در هر فریق

7676

ای تو سلطان و همه عالم حشم

وی تو چوپان و همه عالم غنم

7777

ای تو سر خیل بزرگان جهان

خلق عالم از وجودت بی‌نشان

7878

ای جنید وقت و شبلی زمان

با یزید بر مزید خورده دان

7979

ای تو پیر راهرو در معرفت

ذات تو برتر ز وصف است و صفت

8080

ای تو مرد عشق وحدت آمده

از ره معنی بعزت آمده

8181

ای تو مرد پاکباز با صفا

صادقان را رهنما و پیشوا

8282

ای تو حکمت از خدا آموخته

حکمتی هر دو جهان را سوخته

8383

ای تو توحید خدا کرده بیان

از ره توحید داده صدنشان

8484

ای ترا علم لدنی داده حق

در علوم مصطفی خوانده سبق

8585

ای تو فخر پیشوایان جهان

در تو گنجی بینهایت این زمان

8686

ای توسالار سلوک عاشقان

وی تو غمخوار دل صاحب دلان

8787

ای کمر بسته تو در ره مردوار

همچو منصور آمده در پای دار

8888

ای چو ابراهیم ادهم کهنه‌پوش

همچو بصری بادهٔ حق کرده نوش

8989

در ره حق وحدت کل یافته

عاشقان حق ز تو مل یافته

9090

از خودی خود به کل فانی شده

در بقای حق به حق باقی شده

9191

در مقام ترک و تجرید آمده

در رموز عین توحید آمده

9292

بر سریر سلطنت سلطان شده

وانگهی در عالم عرفان شده

9393

صوفیان طالبان با وفا

از تو یابند هر زمان صدق وصفا

9494

هر دو عالم در وجودت قطرهٔ

عرش و کرسی پیش جودت ذرهٔ

9595

هشت جنت سوخته از هیبتت

هفت دوزخ یخ شده از حیرتت

9696

این جهان و آن جهان خواهان تو

امشبی من آمدم مهمان تو

9797

اکرم الضیف است بر قول رسول

امشبی ما را بلطفت کن قبول

9898

گفت اهلا مرحباً شاه آمدی

در ره عشاق همراه آمدی

9999

بعد از آن سلطان بگفتش ای همام

از کجائی و مرا بر گوی نام

100100

گفت لقمان سرخسی نام ما است

گنج وحدت در دل ویران ما است

101101

گفت سلطان که مرا معلوم بود

که تو لقمانی باسم ای بحر جود

102102

لیک ترسیدم ز وقتت پیر راه

زان نگفتم نام تو این جایگاه

103103

حمدلله که بدیدم روی شیخ

آمدم ناخوانده من هم سوی شیخ

104104

شیخ آنجا آمد و ما بیخبر

از قدوم شیخ بینا شد نظر

105105

بعد از آنش گفت چون رای اوفتاد

شیخ اینجا آمد و گشتیم شاد

106106

شیخ گفتش بود مردی بیقرار

بود در عشق خدای کامکار

107107

از ره توحید برخوردار بود

صاحب سر بود و مرد کار بود

108108

روز و شب در گریه و در آه بود

محرم حق بود و پیر راه بود

109109

از طریق عشق در راه ادب

دائماً بود آن محقق در طلب

110110

صوفی صادق بد آن مرد یقین

کامل ناطق بد آن دریای دین

111111

عاشق صادق بد آن مرد خدا

واله و شیدا بد آن پیر صفا

112112

ترک و تجرید بغایت داشت او

در ره معنی سعادت داشت او

113113

در ره توحید حق پاک آمده

در ره تجرید چالاک آمده

114114

بحر عرفان بود آن مرد خدا

سر یزدان بود و گنج بی‌بها

115115

سر الا الله را دریافته

لی مع الله را به جان بشتافته

116116

بود کنزاً گفت کنزاً هم به خود

محو گشته پیش او هر نیک و بد

117117

لیس فی جبة روایت کرده او

هر زمان از بود خود در شستشو

118118

کوس سبحانی زده هر دم روان

آن محیط بیکران گنج روان

119119

او اناالحق آشکارا گفته بود

دُرّ این اسرار را او سفته بود

120120

دی برفت از داردنیا آن فقیر

آن به معنی بس بزرگ و بی‌نظیر

121121

آمدم من از سرخس اینجایگاه

از برای آن ولی و مرد راه

122122

اندر اینجا بد ملازم او مدام

دائماً از وصل حق اوشاد کام

123123

من دراینجا آمدم شوریده حال

دیدم او را رسته کل از قیل و قال

124124

سر بحسرة بر نهاده رو بحق

دو ملک در پیش او بادو طبق

125125

یک ملک ابریق از لؤلؤ پر آب

بود در دست دگر مشکو گلاب

126126

و آندگر یک حله را میداد ساز

از برای آن حبیب پاکباز

127127

چون بدان آبش بشستن آن ملک

هم در آن حله که آورد از فلک

128128

بعد از آن روحانیان آسمان

جمع گشتند اندر آنجا آن زمان

129129

پس مرا در پیش کردند از نیاز

تا که بگذاریم ما بروی نماز

130130

بعد از آن صندوق سبزش آن زمان

در نهادند و ببردند آسمان

131131

آن بزرگی که در آن صندوق رفت

هم بدان صندوق در عیوق رفت

132132

ای برادر یک زمانی هوش دار

قصهٔ مردان حق را گوش دار

133133

هر که او در کار حق برکار بود

لاجرم از عشق برخوردار بود

134134

هرکه عمر خویش را ایثار کرد

هر دو عالم را فدای یار کرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون صفات او احد آمد مدام

غیر نبود جمله او دان والسلام

عطار»وصلت نامه»بخش 12 - در وحدت

اگلی نظم

جملهٔ مردان زخود فانی شدند

در بقای حق بحق باقی شدند

عطار»وصلت نامه»بخش 14 - مطلب در صفت عشاق الهی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور