صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »وصلت نامه
  3. »بخش 6 - حکایت الوصال فی شرح البلال

بخش 6 - حکایت الوصال فی شرح البلال

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بشنو این رمز از بلال با وفا

خواجهٔ ما و غلام مصطفی(ص)

22

اوفتاده بود آن دُر ثمین

در میان آن جهودان لعین

33

مرد دین بودو طلبکار آمده

عشق احمد را خریدار آمده

44

روز و شب در دین حق بیدار بود

واقف سرّ بود و مرد کار بود

55

روز بهر آن جهودان کار کرد

شب همه شب خدمت جبار کرد

66

آن جهودان لعین گمره شدند

از طریق عشق او آگه شدند

77

چندتن زان گمرهان جمع آمدند

بر بلال پاک دین ناحق زدند

88

تا بگردانند ز دین مصطفی

ترک دارند این طریق با صفا

99

تو چرا در راه دین او روی

هم زجان تو مؤذن احمد شوی

1010

دین او را تو چرا کردی قبول

گشته‌ای از راه ما تو بوالفضول

1111

گفت او راه حقست ومهتر است

راهتان باطل به پیشش ابتر است

1212

بعد از آن او را ببستند آن سگان

چوبها بر وی زدند از قهر آن

1313

پس بلال از شوق او گفتی احد

قادر و فرد و خداوند و صمد

1414

گر هزاران پاره گردد جسم من

بیشکی دانم ترا بی‌ما و من

1515

ما و من برگیر و بگذار از دوئی

تا در این ره مرد صاحب سر شوی

1616

چون بلال باصفا بگذر ز خود

تا رهی از ننگ ونام و نیک و بد

1717

تا دم آخر به یکتائی رسی

در کمال ذات یکتائی رسی

1818

چون تو یکتا گشتهٔ ای محترم

بگذری از کفر و از اسلام هم

1919

چون تو یکتا باشی ای مرد یقین

هم ز دنیا بگذری و هم ز دین

2020

چون تو یکتا باشی ای مرد خدا

پس بقا باشد ترا بعد از فنا

2121

چون تو یکتا باشی ای مرد فقیر

بر همه عالم شوی سلطان و میر

2222

چون تو یکتا باشی اندر لامکان

ساقیت باشند هر دم قدسیان

2323

چون تو یکتا باشی اندر بحر نور

وصل یابی و شوی اندر حضور

2424

چون تو یکتا باشی اندر بحر جان

جان نماید خویشتن را در زمان

2525

چون تو یکتا باشی اندر سرّ جان

سرّ دل را یابی هم از سر جان

2626

چون تو یکتا باشی اندر سرّ دل

سرّ دل را یابی هم از سر دل

2727

چون تو یکتا باشی اندر معرفت

معرفت آید ترا هر دم صفت

2828

چون تو یکتا باشی هر دم راه را

مات سازی هر زمان صد شاه را

2929

چون که تو یکتا شدی در درد عشق

بیشکی گردی تو آن دم مرد عشق

3030

چون تو یکتا گشتی کل یکتا بدان

سر معنی کرده‌ام با تو بیان

3131

چون جهان جمله ز یک پیدا شده است

عقلها جمله ز یک گویا شده است

3232

انبیا جمله ز یک گفتند باز

از یکی گشتند ایشان سرفراز

3333

شرع و ترتیب از یکی شد آشکار

بشنو این معنی تو یکدم گوش دار

3434

آسمانها از یکی گردان شده

ماه و خورشید از یکی تابان شده

3535

از یکی شد این نجوم بیشمار

از یکی شد هفت و نه پنج و چهار

3636

از یکی شد این جهان پرگفتگو

از یکی شد عالمی در جستجو

3737

از یکی شد کوه پیدا در جهان

از برای ساکنی این جهان

3838

از یکی پیدا شده اشجارها

این جهان را فیض داده بارها

3939

از یکی پیدا شده باد و هوا

این جهان را داده هر دم صدصفا

4040

از یکی پیدا شده آب روان

این جهان را سبز کرده رایگان

4141

از یکی پیدا شده خیل و حشم

اشتر و اسب و خر وگاو و غنم

4242

از یکی پیدا شده در و گهر

سنگ و یاقوت و ز لعل معتبر

4343

از یکی پیدا شده وحش و طیور

هر یکی را صد عطا و صد سرور

4444

از یکی پیدا شده صد نازنین

هر یکی را در لباس خوش ببین

4545

از یکی پیدا شده صد ماهروی

سروقدی تنگ چشمی مشک موی

4646

از یکی پیدا شده صد دلفریب

کرده بر عشاق هر دم صد عتیب

4747

از یکی پیدا شده صد گل عذار

ابروان چون حاجبی چشم خمار

4848

از یکی پیدا شده صد نامدار

عاشقان را کرده هر دم جان نزار

4949

از یکی پیدا شده صد خوشه‌چین

چشمها بادام و لبها شکرین

5050

از یکی پیدا شده صدماهوش

دستشان درگردن هر یک چه خوش

5151

از یکی پیدا شده صد مه لقا

عاشقان را گشته هر دم از جفا

5252

از یکی پیدا شده هر دو جهان

از یکی شد آشکار اونهان

5353

از یکی پیدا شده این عقل وجان

سر این معنی بدانند عارفان

5454

از یکی آمد علوم انبیا

از یکی گشته حضور اولیا

5555

از یکی آمد خلیل وذوفنون

در ره حق تاجدار و رهنمون

5656

از یکی آمد نبوت در جهان

از یکی آمد ولایت در عیان

5757

از یکی احمد شده سالار و شاه

عقلها را بر گرفته او ز راه

5858

از یکی موسی شده صاحبقران

دم نیاورده ز بیم لن تران

5959

از یکی عیسی شده بر آسمان

ترک کرده او مکان خاکدان

6060

از یکی بین هرچه بینی سر بسر

چه بدو چه نیک چه خشک و چه تر

6161

این همه تفسیر از بهر یکی است

مرد معنی را در اینجا کی شکی است

6262

این یکی خود از یکی آمد مدام

تو یکی اندر یکی بین والسلام

6363

خود یکی اندر یکی یکی بود

اندر این معنی کجا شکی بود

6464

این یکی اندر یکی توحید دان

بر دل و جان این سخن تحقیق دان

6565

خود یک اندر یک بدان ای بیخبر

تا شوی درمعرفت صاحب نظر

6666

این یک اندر یک تو عشق روح دان

این رموز از جملگی مفتوح دان

6767

این یک اندر یک خدا باشد خدا

بشنو این معنی پاک با صفا

6868

ذات حق را در صفات حق ببین

بگذر از کفر و رها کن کیش و دین

6969

پس جمالش در جلالش بازبین

شک بسوزان و گذر کن از یقین

7070

پس نهان اندر عیان میدان مدام

چون عیان اندر نهان میدان مدام

7171

هم عیان و هم نهان هردو بهم

هم درون و هم برون لطف و کرم

7272

هم زمین و هم سما و هم فلک

هم بروج و هم نجوم و هم ملک

7373

هم نبی و هم علی و هم ولی

دو مبین تاتو نباشی احولی

7474

چون یکی آمد یکی شد کل یکی

حق ببین معنی کجا باشد شکی

7575

خود یکی آمد یکی می‌بین همه

عقل احول گشته اندر دمدمه

7676

دمبدم در هر مکانی رخ نمود

چون مکانش نیست هر جائی که بود

7777

این سخن از ترجمانی دیگر است

عارفان را خود نشانی دیگر است

7878

این سخن از لامکان آورده‌ام

سر مخفی رایگان آورده‌ام

7979

این سخن از عقل و از جان برتر است

این کسی داند که عالی گوهر است

8080

این سخن از عرش اعلی آمده است

از رموز حق تعالی آمده است

8181

این سخن از بهر مشتاق آمده است

از برای جان مشتاق آمده است

8282

این سخن از بحر معنی آمده است

نه بدعوی نه بفتوی آمده است

8383

این سخن از سر وحدت آمده است

نز ره تقلید وکثرت آمده است

8484

این سخن از غایت درد آمده است

در طریق عاشقی فرد آمده است

8585

این سخن از سر پنهان آمده است

صدهزاران گوهر جان آمده است

8686

این سخن برهان معنی آمده است

از طریق عشق مولی آمده است

8787

این سخن از عشق جانان آمده است

لاجرم از عقل پنهان آمده است

8888

این سخن عارف بداند بیشکی

زان بداند این رموز حق یکی

8989

گر ترا درد است درمان هم بود

گر ترا عشقست جانان هم بود

9090

درگذر از زهد و علم و قال قیل

درد را بگزین و میکش بار فیل

9191

درگذر از ذکر و فکر و معرفت

درد را بگزین و شو در تعزیت

9292

درگذر از این جهان و آن جهان

چند باشی آشکارا و نهان

9393

درگذر از خویشتن یکبارگی

تا رسی در عالم بیچارگی

9494

بگذر از خود پاک و کلی شو فنا

تا شوی اندر فنا عین بقا

9595

گر یکی بینی تو جان ره بین شوی

در دو بینی احولی کژ بین شوی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیامد پیش حیدر مرد دانا

که تو سر باز گو اسرار ما را

عطار»وصلت نامه»بخش 5 - الحکایت الرموز سئوال کردن مردی از حضرت شاه اولیا که در بهشت روز هست

اگلی نظم

بود استاد حکیمی پاکباز

دائماً با حق تعالی گفته راز

عطار»وصلت نامه»بخش 7 - الحکایت الرموز داستان حکیم و مرد احول

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور