صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »وصلت نامه
  3. »بخش 26 - الحکایت و الرموز و شرح حال آن جوان که عزم کعبه کرد

بخش 26 - الحکایت و الرموز و شرح حال آن جوان که عزم کعبه کرد

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود برنائی بغایت ماهرو

پیش خلق عالمی پر آب و رو

22

مال و ملکی داشت بی‌حد آن غلام

در نشابورش بدی او را مقام

33

بود یک خیلی همه خویشان او

دائماً خویشان دل پیشان او

44

روز و شب در خدمتش بودند شاد

جمله همچون چاکران کیقباد

55

ماهرویان خطائی و سرای

بود اندر خدمت آن پاکرای

66

روز و شب در غرق شادی و طرب

بد نشسته فارغ از راه طلب

77

ناگهان دردی درآمد در دلش

در خیال کار شد بس مشکلش

88

عزم کعبه کرد آندم آن غلام

پس وداعی کرد خویشان را تمام

99

زاد ره برداشت سوی قافله

قافله می‌رفت هر دم مرحله

1010

آن جوان می‌رفت در ره شادشاد

تا رسید آن قافله در باغداد

1111

چون درآمد آن جوان در باغداد

در تفرج گشت حج رفتش زیاد

1212

هر زمان در یکطرف می‌گشت او

جملهٔ خلقان بدیده گشت او

1313

هر یکی سرگشتهٔ کردار خویش

دل نهاده کار خود در کار خویش

1414

هر طرف هنگامهٔ ایستاده دید

بهر نظاره زهر سو می‌دوید

1515

بس عجایبهای گوناگون بدید

خویشتن راهر زمان مجنون بدید

1616

همچنان می‌رفت تا دجله رسید

در تعجب ماند کشتی را بدید

1717

گفت یک ملاح او را ای پسر

اندرآ در کشتی وزان سو گذر

1818

اندر آن در کشتی و بغداد بین

صدهزاران قامت شمشاد بین

1919

اندرآ در کشتی ای سرو روان

تا ببینی آن طرف آن سروران

2020

اندرآ در کشتی ای مرد حزین

تا ببینی آن طرف صد نازنین

2121

اندرآ در کشتی ای خو بروی

تا ببینی آن طرف صد ماهروی

2222

اندرآ در کشتی ای مرد لطیف

تا ببینی آن طرف حسن ظریف

2323

اندرآ درکشتی و بنشین تو خوش

تا ببینی آن طرف صد ماهوش

2424

اندرآ در کشتی ومیکن نظار

تا ببینی آن طرف صد گلعذار

2525

اندرآ در کشتی ای مرد جوان

تا ببینی آن طرف تیر وکمان

2626

اندرآ در کشتی و شو در پناه

تا ببینی آن طرف زلف سیاه

2727

اندرآ در کشتی و میزن دو دست

تا ببینی آن طرف چشمان مست

2828

اندرآ درکشتی و بنشین بخند

تا ببینی آن طرف لبها چو قند

2929

اندرآ در کشتی این دم بیقرار

تا ببینی آن طرف روی نگار

3030

اندرآ در کشتی و بنشین خموش

تا ببینی آن طرف صد باده نوش

3131

وسوسه کردش بسی آن بوالفضول

تا فریبانید او را همچو غول

3232

رفت در کشتی و شد زانسوی شط

شد ز گفت آن لعین او را غلط

3333

هر کنار شط یکی قصری بدید

چشم او هرگز چنان قصری ندید

3434

بر سر آن قصر یک دختر چو ماه

بد نشسته چشم چون خال سیاه

3535

در زمان آمد همان آزاد مرد

دل بدست او بداد و خاک و خورد

3636

دل به دست او بداد آن بیقرار

گشت عاشق بر رخ آن گلعذار

3737

در میان آمد ز دست گلعذار

جامه رادرید بر تن تار تار

3838

خاک بر سر کرد و او در خون فتاد

عشق آن دختر چو آن مجنون فتاد

3939

زاد خود را پیش آن معشوقه برد

گفت جانم از غم عشق تو مرد

4040

زاد راه او بخورد آن هیچکس

مفلس و بیچاره ماند از همنفس

4141

دخترش گفت آن زمان زرها بیار

تا نمایم روی خود ای گلعذار

4242

گفت وصل وشادئی می‌بایدت

بی‌زری این حاصلت کی آیدت

4343

بعد از آنش گفت برخیز و برو

تا نگردد مال وملکت در گرو

4444

پس خجل شد آن جوان زرمی‌نداشت

عشق دختر رفت و کارش سر نداشت

4545

چون پسر زانحال بازآمد بدید

پیره زالی در برابر شد پدید

4646

هر دو چشمش از رق ودندان دراز

چون بدید آن را و شد اندر گداز

4747

یادش آمد آن زمان از قافله

در دلش افتاد آن دم ولوله

4848

سر برهنه پا برهنه شد برون

از دلش می‌رفت آن دم موج خون

4949

هر که را می‌دید او از مردمان

می‌بپرسید آن زمان از کاروان

5050

هاتفش گفتا که ای جان پدر

قافله رفت و تو بودی بیخبر

5151

بشنو این احوال از من ای فقیر

وصف حال تست گر باشی بصیر

5252

قافله را رهروان دین بدان

راه رفتند و رسیدند در جنان

5353

در بهشتند آن عزیزان در وصال

محو گشته در جمال ذوالجلال

5454

شهر بغدادت در اینجا کون دان

در تعجب ماندهٔ در لون آن

5555

هست آن دجله تو را این دم خیال

جسم تو کشتی و غرقی در ضلال

5656

ای پسر ملاح را تو دیو دان

وسوسه کرده ترا اندر جهان

5757

بحر دنیا آن شیطان آمده است

بیشکی در بحرکشتیبان بداست

5858

در طلسم کشتی آن دیو پلید

صدهزاران خلق را درخون کشید

5959

در طلسم کشتی آن دیو نژند

سالکان را کرد هر دم پای بند

6060

در طلسم کشتی آن دیو لعین

ظالمان را باز داشت از راه دین

6161

در طلسم کشتی و شد هم ز سر

زشت بنموده به پیشت چون قمر

6262

در طلسم کشتی و لاوه گری

دیو را بنموده پیشت چون پری

6363

چون بود راه تودر کشتی جسم

قصر را بنموده آن دم در طلسم

6464

دختر زیبای رخ را وانمود

بود دنیا و ندانستی چه سود

6565

دل ز دست خود بدادی ای غلام

همرهان رفتند در خوابی مدام

6666

عاشق دنیای دون رفتن ز دست

در بلا و رنج ماندی پای بست

6767

دختری بنمود دنیا بس ظریف

در یقین بد پیره زالی بس خریف

6868

همرهان رفتند و حج دریافتند

کام خود از راه حق دریافتند

6969

تو بماندی اندرین کون وفساد

هر دمی کعبه همی دادی به باد

7070

می‌روی هر سوی و می‌پرسی خبر

قافله رفتند و ماندی کور و کر

7171

هر که اودر کون ماند همچنین

کی رسد در قرب رب العالمین

7272

هر که او در بند دنیا بازماند

بیشکی از راه مولا باز ماند

7373

هر که را روئی در این عالم بود

او کالانعام است کی آدم بود

7474

هر که اندر عالم فانی بماند

در عذاب جاودانی باز ماند

7575

هر که در دنیای دون وامانده است

از لقای حی بیچون مانده است

7676

هر که در گرداب دنیا اوفتاد

بی‌شکی از راه عقبی اوفتاد

7777

هر که از دنیای دون شادان بود

بی‌شکی در آتش سوزان بود

7878

هر که را محبوب اودنیا بود

در جهنم دائمش ماوا بود

7979

هر که در دنیا به حرصی بازماند

تو یقین می‌دان کز این ره بازماند

8080

هر که در دنیا کند یاوه گری

بی‌شکی باشد چو قوم سامری

8181

هر که در دنیا به کامدل نشست

هست او در راه دنیا بت پرست

8282

هر که را شد قبله دنیا ای غلام

ماند اندر آتش سوزان مدام

8383

هر که او دنیای دون راترک کرد

گرد نعلینش شرف بر جمله مرد

8484

هر که از دنیای دون ماند خلاص

او بود در راه حق خاص الخواص

8585

هر که بند این جهان بر هم شکست

در ره تحقیق باشد حق پرست

8686

هر که از دنیای دون آزاد گشت

در نعیم جاودانی شاد گشت

8787

هر که ازدنیا و شغل او برست

بر سریر جنت المأوا نشست

8888

هر که دنیا را به چشمش ننگرد

از نعیم جاودانی بر خورد

8989

خانهٔ نفس است دنیا سر بسر

بگذر از دنیا و شو صاحب نظر

9090

هر که او در راه شیطانی بود

بی‌شکی در کیش نفسانی بود

9191

هر که رحمانی بود اندر جهان

خاک او بهتر ز خون دیگران

9292

طالب راه خدا باش ای پسر

از ره شیطان ملعون کن حذر

9393

در ره حق دائماً مردانه باش

همچو مجنون در طلب دیوانه باش

9494

راه رو از جانو دل ای مرد کار

تا شوی در هر دو عالم بختیار

9595

بگذر از نفس بهیمی ای فقیر

عاشقانه دامن مردان بگیر

9696

نفس سگ را اندر این ره خوار کن

جان خود در راه حق ایثار کن

9797

جهد کن تا در ره معنی رسی

در حریم وصل آن مولی رسی

9898

در بهشت عدن دائم جاودان

باش اندر صحبت آن شادمان

9999

گر بمانی اندر این ره ای جوان

در بلا و درد مانی جاودان

100100

پند من بشنو برو این راه را

تا ببینی حضرت الله را

101101

پند من بشنو وجود خود بباز

عشق تو آید در این ره شاهباز

102102

عشق چون خواند ترا جانان شوی

آن زمان شایستهٔ رحمن شوی

103103

عشق آنجا ره نماید مر ترا

عشق آنجا در گشاید مر ترا

104104

گر تو اندر راه حق عاشق شوی

راه حق را آن زمان لایق شوی

105105

اندر این ره عشق باید ای پسر

تا شوی در راه معنی با خبر

106106

عشق را دردی بباید ای فقیر

درد باشد در دو عالم دستگیر

107107

رودراین ره درد خواه ای مرد کار

درد باشد اندر این ره بختیار

108108

درد شد درمان جان عاشقان

درد شد معشوق جان بی‌دلان

109109

درگذر از راه تقلید و بیان

درد باید تا شود راهت عیان

110110

هر که را در راه بینش درد نیست

خاک بر فرقش که آنکس مرد نیست

111111

درد آمد اندر این ره پیر راه

هر که با درد است آگه شد ز شاه

112112

درد را بگزین و ترک قال کن

جان خود را باز و ره در حال کن

113113

درگذر از ذکر و زهد و قیل و قال

درد را بگزین ز بی‌دردی بنال

114114

درد درمان دل ما آمده است

درد در جان رهبر ما آمده است

115115

درد ما را ره نمود از وصل یار

سر پنهان کرد بر ماآشکار

116116

درد ما را برد اندر سر جان

درد ما را برد اندر لامکان

117117

درد ما را داد هر دم صد صفا

درد ما را داد هر دم صد عطا

118118

درد ما را داد هر دم خلعتی

درد ما را داد هردم نعمتی

119119

درد ما را از خودی فانی بکرد

در بقای حق به حق باقی بکرد

120120

درد ما را از جهان آزاد کرد

درد هر دم جان ما را شاد کرد

121121

درد ما را کرد بینا در جهان

تا بدیدم سر پنهان و عیان

122122

درد ما را برد راه مصطفی

درد ما را داد سر اولیاء

123123

درد ما را داد حال صوفیان

درد ما را داد شوق عارفان

124124

درد ما را برد اندر پیش حق

حق به درد ما همی دادی سبق

125125

درد ما را از خدا آگاه کرد

درد راه حق بما کوتاه کرد

126126

درد ما را قربت مسند نهاد

بر سریر شوق آن حضرت نشاند

127127

درد ما را در صف جان بار داد

وانگهی در تخت جانان بار داد

128128

درد ما را کرد راه حق عیان

وانکه بی‌درد است کی یابد نشان

129129

درد حاصل کن که درمان درد تست

مقصد و مقصود جانان درد تست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بعد لقمان شیخ محمد شد پدید

آن در اسرار معنی را کلید

عطار»وصلت نامه»بخش 25 - مقاله ارشاد کردن شیخ مریدان را

اگلی نظم

یک صحابه بود در عهد رسول

درد و سوزی داشت آن صاحب قبول

عطار»وصلت نامه»بخش 27 - الحکایت المفاتیح القلوب

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور