صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش چهلم
  4. »بخش 25 - الحكایة و التمثیل

بخش 25 - الحكایة و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود از آن اعرابئی بی توشهٔ

یافته در شوره جائی گوشهٔ

22

گوشهٔ او جای مشتی عور بود

آب او گه تلخ و گاهی شور بود

33

در مذلت روزگاری میگذاشت

روز و شب در اضطراری میگذاشت

44

خشک سالی گشت و قحطی آشکار

مرد شد از ناتوانی بی قرار

55

شد ز شورستان برون جائی دگر

تا رسید آخر به آبی چون شکر

66

چون بدید آن آب خوش مرد سلیم

گفت بیشک هست این آب نعیم

77

آب دنیا تلخ و زشت آید پدید

آب شیرین از بهشت آید پدید

88

حق تعالی از پس چندین بلا

کرد روزی این چنین آبی مرا

99

روی آن دارد کزین آب روان

پر کنم مشکی و برخیزم دوان

1010

مشک بر گردن رهی بیرون برم

تحفه سازم پس بر مأمون برم

1111

بیشکم مأمون ازین آب لطیف

خلعتی بخشد چو آب من شریف

1212

مشک چون پر کرد و پیش آورد راه

همچنان میرفت تا نزدیک شاه

1313

بازگشته بود مأمون از شکار

چون بدیدش گفت برگو تا چه کار

1414

گفت آوردستم از خلد برین

تحفهٔ بهر امیرالمؤمنین

1515

گفت چیست آن تحفهٔ نیکوسرشت

گفت ماءالجنه آبی از بهشت

1616

این بگفت و مشک پیش آورد باز

در زمان مأمون بجای آورد راز

1717

از فراست حال او معلوم کرد

می نیارستش ز خود محروم کرد

1818

چون چشید آن آب گرم و بوی ناک

گفت احسنت اینت زیبا آب پاک

1919

هست این آب بهشت اکنون بخواه

تا چه میباید ترا از پادشاه

2020

گفت هستم از زمین شوره دار

آب او تلخ و هوای او غبار

2121

هم طراوت برده از خاکش سموم

هم شده ازتفت سنگ او چو موم

2222

در قبیله اوفتاده فاقهٔ

هیچکس را نه بزی نه ناقهٔ

2323

خشک سالی گشته کلی آشکار

جملهٔ‌مردم شده مردار خوار

2424

حال خود با تو بگفتم جمله راست

چون شدی واقف کنون فرمان تراست

2525

ریخت مأمون آن زمانش در کنار

بر سر آن جمع دیناری هزار

2626

گفت بستان زر بشرط آنکه راه

پیش گیری زود هم زینجایگاه

2727

بی توقف بازگردی این زمان

زانکه نیست اینجا ترا بودن امان

2828

زر ستد آن مرد و حالی بازگشت

با خلیفه سایلی همراز گشت

2929

گفت برگوی ای امیرالمؤمنین

کز چه تعجیلش همی کردی چنین

3030

گفت اگر او پیشتر رفتی ز راه

آب دیدی در فرات اینجایگاه

3131

از زلال خود شدی حالی خجل

بازگشتی از بر ما تنگ دل

3232

عکس آن خجلت رسیدی تا بماه

آینهٔ‌انعام ما کردی سیاه

3333

او وسیلت جست سوی ما زدور

چون کنم از خجلتش از خود نفور

3434

او به وسع خویش کار خویش کرد

من توانم مکرمت زو بیش کرد

3535

چون شدم از حال او آگاه من

باز گردانیدمش از راه من

3636

حرف انعام و نکوکاری نگر

هم سخاوت هم وفاداری نگر

3737

این چنین جودی که جان عالمی ست

در بر جود تو یارب شبنمی ست

3838

چون تو دادی این کرم آن بنده را

از کرم برگیر این افکنده را

3939

چون زشورستان دنیا میرسم

وز سموم صد تمنا میرسم

4040

روزگار خشک سال طاعتست

این همه وقتیست نه این ساعتست

4141

از همه خشک و تر این درویش تو

اشک می آرد بتحفه پیش تو

4242

ز اشتیاق تو ز آب اشک خویش

همچو اعرابی کنم پر، مشک خویش

4343

پس به گردن برنهم آن مشک را

بو که نقدی بخشیم این اشک را

4444

آمدم از دور جائی دل دو نیم

نقد رحمت خواهم از تو ای کریم

4545

گرچه هستم از معاصی اهل تیغ

رحمت خود را مدار از من دریغ

4646

ای جهانی جان و دل حیران تو

صد هزاران عقل سرگردان تو

4747

گوئیا سرگشتگی داری تو دوست

کآسمان از گشتگی تو دو توست

4848

ای دلم هر دم ز تو آغشته تر

هر زمانم بیش کن سرگشته تر

4949

عقل وجان را جست و جوی تو خوشست

در دو عالم گفت و گوی تو خوشست

5050

در تحیر مانده ام در کار خویش

می بمیرم از غم بسیار خویش

5151

نیست در عالم ز من بی خویش تر

هر زمانم کم گرفتن بیشتر

5252

پای و سر شد محو فرسنگ مرا

غم فراخ‌ آمد دل تنگ مرا

5353

یک شبم صد تحفه افزون میرسد

یک شبم گر میرسد خون میرسد

5454

گاه شادی گاه یا ربها مراست

این تفاوت بین که در شبها مراست

5555

گه پر و بالی ز جائی میزنم

گاه بیخود دست و پائی میزنم

5656

گاه میسوزم ز بیم زمهریر

گه شوم افسرده از خوف سعیر

5757

گاه می نازم ز سودای بهشت

گاه می یازم بسر سرنوشت

5858

گه ز نار آزاد گردم گه ز نور

گه ز غلمان فارغ آیم گه زحور

5959

گه نماید هر دو کونم مختصر

گه شوم از یک سخن زیر و زبر

6060

میتوانی گر ز چندین پیچ پیچ

دست من گیری و انگاری که هیچ

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بوسعید مهنه با مردان راه

بود روزی در میان خانقاه

عطار»مصیبت نامه»بخش چهلم»بخش 24 - الحكایة و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور